eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
753 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان عزیز امیدوارم حال دلتون خوش باشه خواستم از رسم عروسی خودمون بگم ما یه رسم داریم به نام «پاینداز» که هنوز هم پابرجاست وقتی عروس و داماد میرسن در خونه‌ی داماد،اول داماد از ماشین پیاده میشه و میره که در سمت عروس رو باز کنه یکی از نزدیکان عروس میاد و جلوی در ماشین می‌ایسته و مانع بیرون اومدن عروس میشه طائفه‌ی عروس در حال دست زدن یک‌صدا می‌خونن : سر سرانداز می‌خواد عروس پاینداز می‌خواد از اون طرف طائفه‌ی داماد جواب میدن : سر سرانداز عروس داماد پاینداز عروس خلاصه چندین بار این كار تکرار میشه و پدر داماد یه چیزی به عنوان هدیه به عروس‌خانم میده و اجازه میدن عروس با داماد راهی بشه برای عروسی خودم هم این رسم اجرا شد😍 چون پدرشوهرم گاو داشت،یه گوساله پاینداز دادن😉 که از فروشش تونستیم شیرآلات خونه‌مون رو بخریم☺️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 تجربه برق گرفتگی : 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 حدودا پنج سال پیش ک ۲۵ سالم بود تو خونه پدری که یک خونه دو طبقه بافت قدیمی با حیاط بود مشغول زندگی بودم چون پدر و مادرم شیش ماه تابستون شهرستان هستن من تنها بودم فکر کنم مرداد ماه بود ، این حادثه برای یک روز جمعه هست که طبق عادت همیشه که صبح ها دوش میگیرم ، هفت صبح از خواب بیدار شدم تا برم یه دوش بگیرم و یه آبی راست و چپ بدنم بریزم ، لباسارو کندم رفتم داخل حموم ک تو حیاط بود داشتم آواز میخوندم دستم انداختم دوش باز کردم آب ک از بالا ریخت صدام قطع و وصل میشد و میلرزیدم ، سریع دستم انداختم اهرم دادم پایین با لرز از حموم اومدم بیرون زبونم نمیچرخید دادی فریادی چیزی بزنم دست و پاهام میلرزید یکم ک حالم خوب شد ، پا شدم ببینم ک چرا اینجور شد ، خلاصه تا ظهر کل خونرو زیر رو کردم به نتیجه ای نرسیدم ، اتفاقی از حیاط داشتم میرفتم طبقه بالا ک دیدم بله سیم کولر ک از نما دادیم پشت بوم افتاده روی لبه قرنیز فلزی پشت بوم و اتصالی کرده چسبیده به اونجا و لوله فلزی آب کولر هم از روی اون رد شده ، در نتیجه کل لوله کشی ساختمون برق داشت ، اما خدا رحم کرد ک جریان ضعیفی از برق رسیده بود بهم وگرنه الان مرده بودم . نتیجه اخلاقی هیچوقت کابل برقی ک تو نما دارید یا روی جایی فلزی بدون کاور و این لوله خرطومی ها ول نکنید از داخل کانال هم رد نکنید خطرناکه . در ضمن اگه کسیو جایی برق گرفت بهش آب ندید ک درجا میمیره سعی کنید لباساشو در بیارید بندازینش زمین و روش ماسه و شن بریزید . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
نمی دونم چه قدر گذشته بود که چشم هام رو به سختی باز کردم . بدنم به شدت درد می کرد و کمرم تیر می کشید . به سختی تکونی به خودم دادم و ناله کنان خودم رو بالا کشیدم . تو اتاق خودم بودم و هیچ کس دور و برم نبود . نگاهم روی شکمم ثابت مونده بود و از این که بلایی سر بچه م نیومده بود از شدت خوشحالی گریه م گرفت . اصلا نمی دونستم کي من رو به این جا آورده و چطور تونستم از دست ایوب نجات پیدا کنم برای همین کمی صدام رو بالا بردم و ناله وار زبیده رو صدا زدم . هنوز خیلی نگذشته بود که در باز شد و پوران خانوم هول زده وارد اتاق ‌شد با دیدن من لبخند بی رمقی روی لبش نشوند و دست هاش رو بالا برد و گفت : خداروشکر دختر جان . خداروشکر که به هوش اومدی . راستش کم کم داشتم فکر می کردم خدایی نکرده بلایی سرت اومده باشه. بعد هم کنارم نشست و همون طور که با دستش تبم رو اندازه می کرد گفت : حالت خوبه ؟! درد نداری ؟! نگاه بی رمقی به پوران انداختم و گفتم : کي من رو آورد این جا ؟! بهادر نیومده ؟! پوران خانوم دستم رو گرفت و گفت : والا زبیده وقتی رفت بیرون اومد گفت افتادی زیر درخت . زبیده می گفت احتمالا گرما زده شدی و از حال رفتی اما ، نه تشت لباس هات رو زمین ریخته بود ، نه ظرف و ظروف خاکی بود ! غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی زبیده باشه . و گرنه مگه می شه یه نفر وسط کوچه از حال بره و تشت و لگنی که دستش بوده زمین نریزه ! یکم فکر کن ببین قبل از این که بیافتی واسه ت چه اتفاقی افتاد ! خوب یادم بود چه بلایی سرم اومده ، اون قدر دقیق که هنوز تصویر ایوب واضح و شفاف جلوی چشمم بود و دردی که توی شکمم می پیچید رو به شدت قبل حس می کردم ! اما ترسیدم به پوران بگم چه اتفاقی برام افتاده . چون اگر زبیده من رو ندیده بود حتما سکینه من رو به داشتن سَر و سِرّ با مردهای غریبه متهم می کرد و یحتمل برام حرف و حدیث درست می شد . برای همین توی دلم دعا کردم که زبیده من رو دیده باشه و مدرکی برای اثبات حرفم داشته باشم . برای مطمئن شدن از این موضوع بدون این که جواب پوران رو بدم ، گفتم : برو زبیده رو صدا بزن بیاد . کارش دارم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
واقعا داشت میرفت.من تنها میماندم.چهار سال.چطور میتوانم تحمل کنم. ای کاش همین امروز میمردم.دور و برمان شلوغ بود.حتی نتوانستیم خداحافظی کنیم.بهرام سوار شد.چشمهایش با من حرف میزد.بعد آهسته و عادی گفت:«خداحافظ پری حلالم کن.» ولی من خداحافظی چشمهایش را میشنیدم.خداحافظ پری منتظرم بمان قول دادی پری. گفتم:«به سلامت!»و صورت فرانک را بوسیدم و گفتم:«خداحافظ سلام مرا به آقای دکتر برسانید.» بهرام اتومبیل را روشن کرد.آه کشیدم و بغض همچون طنابی محکم بر گلویم فشار می آورد.جلوی در رفتم تا لحظه ای بیشتر بهرام را ببینم.پدر شهرزاد کنار بهرام نشسته بود.میرفت تا ماشین را برگرداند.شهرزاد هم به همین بهانه همراهشان میرفت.پشت سر بهرام نشسته بود.دیگر حسادت نمیکردم.فقط و فقط به بهرام فکر میکردم.بهرام آهسته از کنارم گذشت و گفت:«خداحافظ!» و تا یک ساعت بعد همچنان صدایش در گوشم میپیچید.صدای پر از جذبه و لحن مهربان. یک ساعت گذشته بود.هوا تاریک شده بود.هنوز داشتم هق هق گریه میکردم.عکسهایش دستم بود و خاطراتش همچون موجی از گرما به صورتم میخورد.باران تندتر شده بود.دانه هایش محکم به شیشه میخورد.مادرم پیش خانم بزرگ رفته بود که تنها نباشد.دلم گرفته بود حتی با گریه کردن هم تسکین پیدا نمیکردم.عکسها را لای کتابم گذاشتم و زیر درخت بید رفتم.جای خالی بهرام سکوت بهرام آنجا بوی بهرام را میداد.بوی عطر همیشگیش را.جای کفشهایش هنوز روی خاکها مانده بود.تكه اي از آن گل را برداشتم و بو كردم. حتماً بوي بهرام را ميدهد، يادگاري نگه ميدارم و گل را گلوله كردم. خيس شده بودم ولي باز دلم نميخواست به اتاق برگردم. فقط اينجا بوي بهرام را ميده. راستي الان كجاست؟ چیكار ميكند؟ به چه فكر ميكند؟ آه بهرام. بهرام. و زدم زير گريه. تو مگر نميدانستي من ديگر كسي را ندارم؟ تو مگر قرار نبود تكيه گاه من شوي؟ تو چه طور فكر نكردي اگر بري من چه طور تنهايي را تحمل كنم. آه بهرام چه قدر پشيمانم كه چه روزهايي را از دست دادم. اي لعنت به اين غرور، چه قدر آزارت دادم. چه قدر حرص خوردي. و باز آه كشيدم و اشك ريختم. لحظه هايي را به ياد مياوردم كه حرص ميخورد و رنگش سرخ ميشد. خودم را لعنت مي گفتم. لحظه اي ساكت شدم و به گذشته برگشتم و تمام خاطرات يكي يكي برايم زنده شد. درست نميدانم چه قدر زير باران مانده بودم. فقط لحظه اي به خود آمدم كه..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و هشتم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۲ روز شـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد عـلـیـرضـا زیـبـرم، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
ارادت به حضرت مادر سلام‌الله‌علیها🥺 🌷شـهـیـد عـلـیـرضـا زیـبـرم🌷 تاریخ تولد: ۳۰ / ۶ / ۱۳۴۶ تاریخ شهادت: ۴ / ۳ / ۱۳۶۷ محل تولد: تهران محل شهادت: پاسگاه زید مادر شهید← زمان شهادتش که ما بی خبر بودیم، نامه‌ای برای علیرضا نوشته بودیم که برگشت خورد🥺آن زمان روی نامه‌ها یک مهر قرمز رنگ می‌زدند که نوشته شده بود «برگشت»❗️همان مهر قرمز رنگ روی نامه، ما را نگران و بی‌تاب کرد🥲با خودم گفتم قطعاً شهید شده که نامه دستش نرسیده است، ابتدا از وضعیتش بی‌خبر بودیم تا اینکه برادرش برای تحقیق به منطقه رفت، کمی بعد با خبر قطعی شهادتش به خانه بازگشت اما پیکر علیرضا جاویدالاثر ماند🥀 دوست داشت گمنام باشد🌱خودش ما را برای شهادت و گمنامی‌اش آماده کرده بود، صوت ضبط شده‌ای هم از علیرضا داشتیم📼 که در آن صوت هم به این نکته اشاره کرده و گفته بود: دوست دارم مثل حضرت زهرا (س)‌گمنام باشم🥀اصلاً به این فکر نمی‌کردیم که روزی پیکرش بازگردد🕊️چون خودش اینطور دوست داشت، وقتی هم از ما خواسته شد آزمایش دی ان‌ای بدهیم، پیگیرش نشدیم،گفتیم خودش می‌خواهد گمنام بماند و اگه قرار باشه بیاد میاد😭اما هیچ وقت تصورش را هم نمی‌کردم بین من و علیرضا فاصله‌ای ۳۰ ساله باشد💔او ارادتی که به حضرت زهرا(س) داشت باعث شد که ۳۰ سال و ۷ ماه بی نام و نشان باشد و عاقبت درست در ایام فاطمیه، شهادت آن بانوی بزرگوار🖤پیکر مطهر علیرضا پس از ۳۰ سال از طریق پلاک و وسایل شخصی شناسایی شد و به آغوش وطن بازگشت🕊️