واقعا داشت میرفت.من تنها میماندم.چهار سال.چطور میتوانم تحمل کنم.
ای کاش همین امروز میمردم.دور و برمان شلوغ بود.حتی نتوانستیم خداحافظی کنیم.بهرام سوار شد.چشمهایش با من حرف میزد.بعد آهسته و عادی گفت:«خداحافظ پری حلالم کن.» ولی من خداحافظی چشمهایش را میشنیدم.خداحافظ پری منتظرم بمان قول دادی پری.
گفتم:«به سلامت!»و صورت فرانک را بوسیدم و گفتم:«خداحافظ سلام مرا به آقای دکتر برسانید.»
بهرام اتومبیل را روشن کرد.آه کشیدم و بغض همچون طنابی محکم بر گلویم فشار می آورد.جلوی در رفتم تا لحظه ای بیشتر بهرام را ببینم.پدر شهرزاد کنار بهرام نشسته بود.میرفت تا ماشین را برگرداند.شهرزاد هم به همین بهانه همراهشان میرفت.پشت سر بهرام نشسته بود.دیگر حسادت نمیکردم.فقط و فقط به بهرام فکر میکردم.بهرام آهسته از کنارم گذشت و گفت:«خداحافظ!»
و تا یک ساعت بعد همچنان صدایش در گوشم میپیچید.صدای پر از جذبه و لحن مهربان. یک ساعت گذشته بود.هوا تاریک شده بود.هنوز داشتم هق هق گریه میکردم.عکسهایش دستم بود و خاطراتش همچون موجی از گرما به صورتم میخورد.باران تندتر شده بود.دانه هایش محکم به شیشه میخورد.مادرم پیش خانم بزرگ رفته بود که تنها نباشد.دلم گرفته بود حتی با گریه کردن هم تسکین پیدا نمیکردم.عکسها را لای کتابم گذاشتم و زیر درخت بید رفتم.جای خالی بهرام سکوت بهرام آنجا بوی بهرام را میداد.بوی عطر همیشگیش را.جای کفشهایش هنوز روی خاکها مانده بود.تكه اي از آن گل را برداشتم و بو كردم. حتماً بوي بهرام را ميدهد، يادگاري نگه ميدارم و گل را گلوله كردم.
خيس شده بودم ولي باز دلم نميخواست به اتاق برگردم. فقط اينجا بوي بهرام را ميده. راستي الان كجاست؟ چیكار ميكند؟ به چه فكر ميكند؟ آه بهرام. بهرام. و زدم زير گريه. تو مگر نميدانستي من ديگر كسي را ندارم؟ تو مگر قرار نبود تكيه گاه من شوي؟ تو چه طور فكر نكردي اگر بري من چه طور تنهايي را تحمل كنم. آه بهرام چه قدر پشيمانم كه چه روزهايي را از دست دادم. اي لعنت به اين غرور، چه قدر آزارت دادم. چه قدر حرص خوردي. و باز آه كشيدم و اشك ريختم. لحظه هايي را به ياد مياوردم كه حرص ميخورد و رنگش سرخ ميشد. خودم را لعنت مي گفتم. لحظه اي ساكت شدم و به گذشته برگشتم و تمام خاطرات يكي يكي برايم زنده شد. درست نميدانم چه قدر زير باران مانده بودم. فقط لحظه اي به خود آمدم كه..
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و هشتم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۲ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد عـلـیـرضـا زیـبـرم، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
ارادت به حضرت مادر سلاماللهعلیها🥺
🌷شـهـیـد عـلـیـرضـا زیـبـرم🌷
تاریخ تولد: ۳۰ / ۶ / ۱۳۴۶
تاریخ شهادت: ۴ / ۳ / ۱۳۶۷
محل تولد: تهران
محل شهادت: پاسگاه زید
مادر شهید← زمان شهادتش که ما بی خبر بودیم، نامهای برای علیرضا نوشته بودیم که برگشت خورد🥺آن زمان روی نامهها یک مهر قرمز رنگ میزدند که نوشته شده بود «برگشت»❗️همان مهر قرمز رنگ روی نامه، ما را نگران و بیتاب کرد🥲با خودم گفتم قطعاً شهید شده که نامه دستش نرسیده است، ابتدا از وضعیتش بیخبر بودیم تا اینکه برادرش برای تحقیق به منطقه رفت، کمی بعد با خبر قطعی شهادتش به خانه بازگشت اما پیکر علیرضا جاویدالاثر ماند🥀 دوست داشت گمنام باشد🌱خودش ما را برای شهادت و گمنامیاش آماده کرده بود، صوت ضبط شدهای هم از علیرضا داشتیم📼 که در آن صوت هم به این نکته اشاره کرده و گفته بود: دوست دارم مثل حضرت زهرا (س)گمنام باشم🥀اصلاً به این فکر نمیکردیم که روزی پیکرش بازگردد🕊️چون خودش اینطور دوست داشت، وقتی هم از ما خواسته شد آزمایش دی انای بدهیم، پیگیرش نشدیم،گفتیم خودش میخواهد گمنام بماند و اگه قرار باشه بیاد میاد😭اما هیچ وقت تصورش را هم نمیکردم بین من و علیرضا فاصلهای ۳۰ ساله باشد💔او ارادتی که به حضرت زهرا(س) داشت باعث شد که ۳۰ سال و ۷ ماه بی نام و نشان باشد و عاقبت درست در ایام فاطمیه، شهادت آن بانوی بزرگوار🖤پیکر مطهر علیرضا پس از ۳۰ سال از طریق پلاک و وسایل شخصی شناسایی شد و به آغوش وطن بازگشت🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
حیدر با تعجب گفت
+چی شده خانم؟ فرج خان کجا رفتن؟
با تردید گفتم
+حتما رفته سمت ایل
+ایل! این موقع سال؟ اهل ایل که قبل نوروز رفتن از اینجا...
+خب... پس اون دو جوونی که از عشایر بودن و میگفتن از اقوام مادری بدری هستن کجان؟ خان رفته سروقت اونا!
+سروقت اونا برای چی؟
کلافه پا به زمین کوبیدم و گفتم
+برو دنبالش آقا حیدر... به خدا شرش دامنمون رو میگیره...برو پیداش کن نذار کاری کنه که پشیمونیش برامون بمونه
حیدر گیج و منگ گفت
+خانم من سن و سالی ازم گذشته، نمیتونم سوار اسب بشم و به گرد پای خان برسم، الان عباس رو صدا میزنم بره
باشه ای گفتم و با نگرانی تا دم در رفتم، چند دقیقه ای طول کشید تا سروکله ی عباس پیدا شد، همونطور که داشت اسب رو آماده میکرد بهش گفتم خان ممکنه کجا رفته باشه و ازش خواهش کردم بره و خان رو پیدا کنه. حس بدی داشتم، دلشوره ی بدی داشتم و حس میکردم قراره اتفاق بدی بیفته
عباس سوار اسبش شد و به سرعت از عمارت بیرون رفت، منم با عجله به دنبال صادق و جعفر رفتم و ماجرا رو برای اون ها گفتم و راهیشون کردم دنبال خان.
دلم عین سیروسرکه میجوشید، عطیه میگفت نباید ماجرا رو به خان میگفتم و من خسته از روزهای سختی که تمومی نداشت دعا دعا میکردم اتفاق بدی نیفته...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
پوران با درموندگی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و مِن مِن کنان گفت : نمی شه . یعنی الان نمی تونه بیاد . وقتی تو رو آورد خونه و بهادر خان اومد و خبردار شد چه بلایی سرت اومده اول اون زبیده ی مارمولک رو فلک کرد تا بلکه مُقُر بیاد و بگه چه بلایی سرت آورده . ولی زنیکه ی پوست کلفت از پاهاش خ...و...ن بیرون زد ، ولی لب باز نکرد بگه چه بلایی سرت آورده که به این روز افتادی !
الان هم بهادر خان انداختشش تو انباری و گفته تا زبون باز نکنه وضعیتش همینه ، خودش هم رفته شهر تا برات طبیب بیاره .
این اولین بار بود که دلم برای زبیده می سوخت !
به نظرم حقش نبود بهادر این طور مجازاتش کنه . اما اول باید مطمئن می شدم ایوب رو دیده یا نه . بعد زبون باز می کردم و می گفتم چه بلایی سرم اومده و از این وضعیت نجاتش می دادم برای همین بی حوصله نگاهی به پوران انداختم و بریده بریده گفتم : برو بیارش . حتما باید باهاش حرف بزنم .
پوران لا الله الا اللهی گفت و با کلافگی از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت .
حدود یک ربعی طول کشید تا در باز شد و زبیده تکیه زده به بدن لاغر و نحیف پوران خانوم لنگان لنگان وارد اتاق شد . پاهاش رو کج روی زمین می گذاشت تا خیلی به زخم هاش فشار نیاد و دور چشم هاش به کبودی می زد !
بی رمق جلوی در ورودی نشست و ناله کنان گفت : با من کاری داشتی !
نگاهی به پوران انداختم و برای این که ردش کنم بره گفتم : برو یه لیوان شربت درست کن برای این بنده خدا . لب و دهنش خشک شده ! خدا رو خوش نمیاد !
پوران که متوجه شده بود دارم می فرستمشش دنبال نخود سیاه نگاه مشکوکش رو بین من و زبیده چرخوند و با غیظ چشم محکمی گفت و از اتاق بیرون رفت .
با رفتن پوران نگاهم رو به چشم های بی رمق زبیده دوختم و پرسیدم : تو هم دیدیش !؟
زبیده با گیجی نگاهم کرد و گفت : چی رو خانوم جان !
با بی حوصلگی گفتم : خب معلومه ایوب رو ! همون کسی که این بلا ها رو سرمن آورده ! همون کسی که انباری و پستو و اتاق کلفت ها رو آ.. تیش زد ! همونی که خرمن مردم بیچاره رو سوزوند و گاو و گوسفند هاشون رو کشت !
همون کسی که باعث شد بهادر فلکت کنه .
زبیده ابروهاش رو بالا داد و هول زده خودش رو جلو کشید اما خیلی زود پشیمون شد و همون طور که بی رمق به دیوار تکیه می زد گفت : من کسی رو ندیدم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
از وقتی برادرشوهرم فوت کرده، دیگه آرامش ندارم. خدا رحمتش کنه، جوون بود و مرگش همهمون رو به هم ریخت، مخصوصاً زن بیچارهش که هنوز جوونه و بچهای هم ندارن. منم از اول دلم براش میسوخت و هر کاری از دستم برمیاومد براش انجام میدادم، ولی یه مدته رفتار شوهرم باعث شده یه فکرهایی بیاد توی سرم که خودمم از فکر کردن بهشون عذاب وجدان میگیرم.
شوهرم از وقتی برادرش فوت شده، بیش از حد دوروبر زنبرادرشه. هر کاری داشته باشه، خودش رو میرسونه. اگه زنگ بزنه، سریع جواب میده. اگه کاری توی خونهش داشته باشه، میره انجام میده. گاهی حتی کارهایی که میتونه به بقیه بسپره، خودش قبول میکنه. اولش با خودم میگفتم خب برادرشه، دلش میسوزه، میخواد تنها نمونه و احساس بیپناهی نکنه؛ ولی کمکم این رفتوآمدها و توجه زیادش داره منو نگران میکنه.
بدتر از همه اینکه وقتی ازش میپرسم چرا اینقدر درگیر کارهای اونی، ناراحت میشه و میگه زن بیچاره شوهرش رو از دست داده، تو چطور دلت میاد بهش شک کنی؟ منم میمونم چی بگم. واقعاً دلم برای زنبرادرش میسوزه، میدونم چه مصیبتی دیده، ولی منم همسرشم و نمیتونم نسبت به رفتارهای شوهرم بیتفاوت باشم.
هر سهتامون جوونیم؛ هم شوهر من، هم زنبرادرش و هم من. بچهای هم در میون نیست که بگم مسئولیت بچهها باعث این همه رفتوآمد شده. بعضی وقتا میترسم این دلسوزی کمکم از حد خودش خارج بشه و شوهرم به زنبرادرش احساسی پیدا کنه که نباید داشته باشه. بعد از فکر کردن به این موضوع، از خودم بدم میاد که چرا درباره یه زن داغدیده اینطور فکر میکنم.
از طرفی نمیخوام با حرفم باعث بشم شوهرم فکر کنه آدم سنگدلی هستم که حتی نمیخواد به خانواده خودش کمک کنه. از طرف دیگه، نمیخوام سکوت کنم و بعداً بفهمم نگرانیهام بیدلیل نبوده. واقعاً بین دلسوزی برای زنبرادرش و ترس از دست دادن آرامش زندگی خودم موندم. نمیدونم چطور با شوهرم حرف بزنم که نه به اون زن بیاحترامی بشه، نه نگرانیهای من نادیده گرفته بشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7