🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانوم
در جواب خانمی که همسر بیمسئولیتی داره واقعاً درکت میکنم، چون آدم از خود کارها اینقدر خسته نمیشه که از یادآوری کردنشون خسته میشه. اینکه برای هر چیزی باید بگی اینو انجام بده، اونو پیگیری کن، فلان قبض رو بده یا حواست به بچه باشه، بعد هم دوباره چک کنی انجام شده یا نه، خودش یه بار سنگینه. آدم دلش میخواد همسرش خودش متوجه زندگی باشه.
🍃🌸
سلام من فکر میکنم خیلی فرق هست بین اینکه یه مرد گاهی به همسرش کمک کنه و اینکه واقعاً مسئولیت زندگی رو به عهده بگیره. کمک یعنی تو همهچیز رو مدیریت کنی و فقط بگی فلان کار رو انجام بده؛ ولی مسئولیت یعنی خودش ببینه، خودش تصمیم بگیره و خودش پیگیرش باشه. وقتی همیشه باید تو یادآوری کنی، واقعاً خستهکننده میشه.
🍃🌸
دلم برای این قسمت حرفت سوخت که گفتی همه کارها باید با یادآوری تو انجام بشه. من خودم معتقدم زن وقتی از نظر ذهنی خسته بشه، حتی یه کار کوچیک هم براش سنگین میشه. چون فقط لباس و ظرف و بچه نیست؛ هزار تا چیز توی ذهنشه که باید حواسش به همهشون باشه. آدم یه جایی فقط دلش میخواد یکی بیاد بگه این قسمت با من.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهی اونقدر درگیر کار و گرفتاریهای روزمره میشیم که وقتی به خونه میرسیم، دیگه حوصله هیچکس رو نداریم؛ نه حرف زدن، نه وقت گذروندن و نه حتی جواب دادن به چند تا سؤال ساده.
خستگی واقعیه و هیچکس نمیتونه همیشه پرانرژی و خوشاخلاق باشه. اما مشکل از جایی شروع میشه که خستگی یک نفر همیشه دیده میشه و خستگی نفر دیگه انگار اصلاً به حساب نمیاد.
مثلاً مردی که از سر کار برمیگرده، انتظار داره خونه آروم باشه و کسی ازش چیزی نخواد؛ اما شاید همسرش از صبح با بچهها، آشپزی، نظافت و هزار کار ریز و درشت درگیر بوده و اون هم به همون اندازه خستهست.
یا زنی که تمام روز کار کرده، وقتی به خونه میرسه فقط میخواد کمی استراحت کنه، اما همسرش انتظار داره مثل همیشه با حوصله به حرفهاش گوش بده و همه کارهای خونه رو هم انجام بده.
توی چنین شرایطی، بهجای اینکه خستگیهاتون رو مقابل هم قرار بدید و ثابت کنید کدومتون بیشتر زحمت کشیدید، درباره نیازتون حرف بزنید.
گاهی کافیه یکی بگه: «امروز واقعاً خستهام، میشه امشب کارها رو سبکتر کنیم؟» و اون یکی هم بهجای ناراحت شدن، برای پیدا کردن یه راهحل همراهی کنه.
قرار نیست همیشه همهچیز طبق برنامه پیش بره. بعضی شبها میشه غذای سادهتری خورد، بعضی کارها رو به فردا سپرد و کمی بیشتر به خودتون فرصت استراحت داد.
در یک خانه، قرار نیست فقط یکی حق خسته بودن داشته باشه؛ هر دو نفر باید بتونن بدون ترس از سرزنش، درباره توان و حال خودشون حرف بزنن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام💖
برا دختر ۲۴ ساله که با یه خودشیفته ازدواج کرده و جدا شده
عزیزم در ادامه بگم ایشون یه متوهمه
با مقصر نشون دادنت میخواد عذاب وجدان بهت بده
اصلا نترس که دختر نیستی ، تو زن عقدی و حلالش بودی و لی نه اون روی اصلیش رو بهت نشون داد و نت تو اونو کامل میشناختی فقط ازت سو استفاده کرد اصلا و ابدا نگران نباش
اگه خواستگار اومد رو راست ماجرا رو بگو بهش ، همه که مثل شوهر عقدیت روانپریش متوهم نیستن یه مرد خوب و با ایمان هم پیدا میشه
فقط بهش فکر نکن اینم قسمتی از سرنوشتت بوده خودت رو نباز
باور کن خوب شد ازش جدا شدی وگرنه هم خانواده ات و کارت و هم تمام شوق و ذوق زندگی و در کل خودت رو از دست میدادی و اگه پای بچه ای هم وسط بود
جهنمت رو کامل می کرد
رو عزت و اعتماد بنفست کار کن و خودت رو دوست داشته باش و خودت رو ننداز زیر دست هر کسی خوشبخت باشی ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
جلوتر رفتم. كنار پنجره فريد، فريد شيشه را پايين كشيد و گفت: «سلام پري خانم. هوا سرد بود، فكر كردم...»
حرفش را قطع كردم و گفتم: «ببخشيد آقا فريد، من ... من» لحظه اي ساكت شدم و بعد گفتم: «عادت كردم، راه زيادي نيست، خيلي ممنون. خودم ميروم.» فرحناز خنديد و گفت: «تعارفي شدي پري! خب ما كه اين راه را ميریم، اين كه ناز كردن ندارد.»
گفتم: «ممنون فرحناز اين طوري راحتترم شما بفرماييد». سپس خداحافظي كردم و راه افتادم. فريد حركت كرد و دوباره كنارم ايستاد. تا خواست حرفي بزند، گفتم: «لطف كرديد تشريف آورديد، بفرماييد.»
بعد دوباره قدمهايم را در برفهاي انباشته شده برداشتم. انگار فريد خيال رفتن نداشت. من هم خجالت ميكشيدم بيشتر اصرار كنم.
او با شخصيت تر از آن بود كه من بتوانم لحنم را تند كنم. باز گفتم: «فرحناز جان موضوعي است كه بعداً تعريف ميكنم، حالا شما برويد.» بعد ... فرحناز چهره اش تغيير كرد. گويا از دستم ناراحت شد، حرفم را قطع كرد و گفت: «هر طور كه راحتي!» و نميدانم به فريد چه گفت كه فريد سرخ شد و حركت كرد.
از آن روز يك هفته گذشت و من فرحناز را نديدم. ديگر اهميتي به دوست، همكلاسي و ... نميدادم، فقط به بهرام فكر ميكردم به عشق او راه ميرفتم. اگر با كسي حرف ميزدم، به عشق بهرام بود. با عكس.هايش و خاطراتش زندگي ميكردم و براي اينكه خوشحال شود فقط درس ميخواندم. چون بهرام عاشق تحصيل و مدرك بالا بود. ظهر بود و خورشيد دامنش را روي برفهاي سفيد پهن كرده بود، عجب آفتاب دلچسبي. از دبيرستان خارج شدم. تنها به سوي خانه ميرفتم كه ناگهان اتومبيلي كنارم ايستاد و بوق زد. برگشتم، فريد بود. تنها. يكه خوردم. نكند براي فرحناز اتفاقي افتاده باشد؟ جلو رفتم، يك دفعه ياد حرف بهرام افتادم. دوست نداشت با نامحرم حرف بزنم. باز برگشتم و به راهم ادامه دادم. او هم آهسته حركت ميكرد ديگر نگاهش نكردم. بوق زد. ايستادم. نمي دانستم چیكار كنم. چه بگويم. فريد باز بوق زد. براي بار دوم جلو رفتم ولي حرفي نزدم. حتي سلام نكردم. گفت: «سلام پري خانم» جوابش را ندادم. در دلم گفتم: «بگذار فكر كند بي ادب هستم، آداب و معاشرت نميدانم. بهتر از اين است كه قسمم را بشكنم.» گفت: «پري خانم از دست من دلخوريد؟» بي آن كه حتي لحظه اي نگاهش كنم گفتم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بهرحال لجبازی سیکنه و بهادر به نفع من تموم شده بود و سکینه خیلی کاری به کار من نداشت مخصوصا این که با اتفاقی که افتاده بود بهادر خودمختار من رو به رفتن از چشمه معاف کرده بود و چون سکینه رو تهدید کرده بود ، سکینه هم سکوت کرده بود تا کمی آب ها از آسیاب بیافته .
ماه آخر بارداریم بود و دلتنگی و سختی بارداری طاقتم رو طاق کرده بود و صبر و حوصله م رو ازم گرفته بود . از این که مادرم تو اون چند ماه حتی یک بار سراغم رو نگرفته بود ، خیلی ناراحتم کرده بود و دلم رو می شکست . مخصوصا این که می دونستم مادرم می دونه من باردارم و تا اون لحظه هیچ وسیله ای برای بچه نفرستاده بود و سکینه تا چشمش به من می افتاد بهم زخم زبون و نیش و کنایه می زد .
تنها چیزی که تو اون روز ها دلخوشم کرده بود و من رو سر پا نگهداشته بود محبت عمیق بهادر بود که بهم دلگرمی داد و دوستی پنهونی زبیده و همصحبتی های شیرین پوران خانوم بود که من رو سر پا نگهداشته بود .
جای لگدی که ایوب به شکمم زده بود همچنان درد می کرد و از اون روز تا به حال درد های گاه و بیگاه امونم رو بریده بود و فقط منتظر بودم بارم رو به سلامتی زمین بگذارم بلکه از دست کمر درد و شکم دردی که راحتم نمی گذاشت خلاص شم .
یک روز که تازه از خواب بیدار شده بودم و به حیاط رفتم احساس کردم بین پاهام خیس شد . وحشت زده نگاهی به لباسم انداختم و با عجله به سمت اتاق پوران خانوم رفتم و هول زده چند باری صداش زدم .
خیلی طول نکشید که پوران خانوم در رو باز کرد و گفت : چی شده دختر جان ؟ خیر باشه اول صبحی ! نکنه دردت گرفته ؟
ترسیده نگاهی به لباسم انداختم و با صدای آرومی گفتم : درد رو که همیشه دارم ! اما نمی دونم چرا یهو لباسم خیس شد .
پوران خانوم نگاهی به سر تا پام انداخت و همون طور که دستم رو می گرفت گفت : طوری نیست دختر جان . لابد کیسه آبت پاره شده . بیا بریم دراز بکش تا رحمت رو بفرستم دنبال ننه صدیقه .
نمی دونم ترس از پاره شدن کیسه آب بود یا واقعا دردم گرفته بود که مدام درد عجیبی زیر دلم می پیچید و ولم می کرد . پوران خانوم آب داغ و ملافه آماده کرده بود و من توی اتاق از درد به خودم می پیچیدم اما خبری از ننه صدیقه نبود !
بی رمق نگاهی به پوران خانوم انداختم و بریده بریده گفتم : من دارم می میرم .
تو رو خدا یه نفر رو بفرست دنبال بهادر !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─