hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و نهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۳ روز یـکـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد قـربـانعـلـی گـرجـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
بیتفاوتی به پیشنهادِ قاچاقچیها🥺
🌷شـهـیـد قـربـانعـلـی گـرجـی🌷
در «گرجیمحله» از توابع قرهطغان بهشهر، هشتم بهمن ۱۳۳۹ به دنیا آمد و در چهارم مهر ۱۳۵۹ در سرپلذهاب به شهادت رسید🕊
قربانعلی میگفت: جنگ ما نبرد بین اسلام و کفر است، ما ضمن مراقبت از جونمون باید برا انقلاب هم تا نهایت جان بجنگیم...🇮🇷 وقتی هم برا رفتن به منطقه، اسم قربانعلی از توی قرعهکشی در نیومد، با اصرار به فرماندهاش گفت: اگه منو به جبهه نفرستید، لباس پاسداریام رو در میارم و داوطلبانه میرم❗️
قربانعلی يه بار محمولهای از مواد مخدر رو به همراه اشياء و جواهرات گرانقيمت، با كمکِ نيروهای انقلابی كشف و ضبط كرد🚫قاچاقچیهای دستگیر شده، سعی میكردند با وعدهی چند ميليون پول و مقداری جواهرات راضیاش کنند که رهاشون کنه؛ اما قربانعلی زير بار چنین پیشنهاد وسوسهانگیزی نرفت و افراد دستگير شده رو به همراه محموله و امكانات مربوطه، به مقامات مسئول تحويل داد...
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
آقا صادق کمی دست دست کرد و گفت
+چی بگم خانم... والا همه جا رو زیر و رو کردیم، هوا داشت تاریک میشد و دیگه چشم چشم رو نمیدید که... اسب خان رو کمی بالاتر از جایی که عشایر چادر میزدن پیدا کردیم
+خودش کجاست؟ مگه میشه اسبش باشه خودش نباشه؟
از سروصدای ما خجسته وارد حیاط شد، واقعا حوصله ی بحث و جدل با اون رو نداشتم، آهسته رو به عباس گفتم
+نذار چیزی بفهمه...
عباس چشمی گفت و در جواب سوال خجسته که میخواست بدونه اونجا چه خبره و من چرا برنگشتم خونه ام گفت
+طوری نیست... خانم یک تیکه طلاشون رو گم کرده بودن داشتیم میگشتیم پیداش کنیم
خجسته پوزخندی زد و گفت
+واسه جا کردن خودت تو عمارت دنبال فرصت و بهانه ای!
حتی برنگشتم که جوابش رو بدم، نگران خان بودم و میترسیدم بلایی سرش اومده باشه
خجسته که برگشت داخل رو به عباس گفتم
+برید همونجا رو بگردید... بالاخره باید ردی از خان باشه یا نه! نمیشه که اسبش باشه و خودش نه
عباس چشمی گفت و چند تا فانوس برداشت و همراه صادق به راه افتادند...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
پوران خانوم اخم شیرینی کرد و گفت : چه حرف ها میزنی دختر . بهادر خان بیاد چی کار کنه ؟! مگه بهادر قابله ست !
به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا جیغ نزنم و از لای دندون های کلید شده م گفتم. : می خوام این جا باشه . می خوام خبردارشه بچه ش داره به دنیا میاد .
پوران خانوم لا االله الا اللهی گفت و از جا بلند شد و با همون اخم دلنشین گفت : باشه . عبدالعلی رو میفرستم دنبالش اما اگر فکر می کنی بهادر می تونه بیاد بشینه بالای سرت تا تو بزایی ، خیال خام به سرت زده دختر جان !
هر چه قدر هم بهادر دوستت داشته باشه و تو دوستش داشته باشی ! وقت زاییدن که موقع دل دادن و قلوه گرفتن نیست .
پوران خانوم عبدالعلی رو فرستاده بود دنبال بهادر و تا اومدن ننه صدیقه با لحن شیرینی غر غر میکرد که من تو اون حال خیلی متوجه نمی شدم چی میگه .
با دیدن ننه صدیقه به سختی تکونی به خودم دادم و بریده بریده و نفس زنان گفتم : تو رو خدا به دادم برس ننه. دارم میمیرم .
ننه صدیقه با حوصله گوشه های چادرش رو دور گردنش بست و آستین هاش رو بالا داد و همون طور که کنارم می نشست گفت : وقت زاییدن حرف خیر بزن دختر جان ، دارم میمیرم یعنی چی.! بعد هم رو کرد به پوران خانوم و گفت : یکم آب داغ بیار و چند تا آجر گرم کن بگذارم زیر کمر این دختر .
بعد هم با حوصله ی خودش شروع کرد بلند بلند صلوات فرستادن !
جونم داشت به لبم می رسید و هیچ وقت فکرش رو نمی کردم بچه دنیا آوردن تا این حد سخت باشه . مخصوصا این که صبر و حوصله ی زیاد ننه صدیقه من رو بیشتر عصبانی می کرد و تحملم رو کم می کرد !
کمی که گذشت ننه صدیقه چند تا آجر داغ زیر کمرم گذاشت و گفت : تا جایی که می تونی خودت فشار بیار تا بچه ت زودتر به دنیا بیاد و گرنه خدایی نکرده
با این که حضور ننه صدیقه و پوران باعث شده بود کمی معذب بشم اما دلم می حواست هر چه زودتر از اون درد وحشتناک خلاص بشم ، برای همین مو به مو به حرف های ننه صدیقه گوش می کردم که ننه صدیقه با صدای بلندی گفت : بیشتر زور بده دخترجان سرش داره میاد .
با هر چی جون توی تنم داشتم شروع کردم به زور زدن که یهو صدای بسم الله گفتن ننه صدیقه و جیغ پوران خانوم با صدای گریه ی نوزاد قاتی شد .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام این سوال منو بفرستین توروخدا ببخشید من یه پسر دارم داره ۵ ساله تمام میکنه اصلا مداد با دستش
نمیگیره از درس متنفره تویی پیش دبستانی هیچ یاد نمیگیره چکارش کنم
بردمش روان پزشک گفت پیش فعال هست قرص داد انگاری فقط گیج اش میکنه میترسم براش عوارض داشته
باشه واسه تمرکز و خشونت اش چکار کنم نه ماشین دارم جای خوب ببرمش تویی روستام دیگه واقعا بریدم لطفا راهنماییم کنید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7