eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
771 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 برای خانومی که صنف آرایشگری داره🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 به نظر من اول مطمئن بشید واقعاً خودش این حرف‌ها رو زده. گاهی مشتری‌ها حرف‌ها رو جابه‌جا منتقل می‌کنن و آدم بی‌خبر با یکی دشمن می‌شه. اگر مطمئن شدید، اون‌وقت محکم و بدون توهین موضوع رو مطرح کنید. 🍃🌸 خدا قوت بهتون. می‌دونم مغازه‌داری چقدر خرج و دردسر داره، مخصوصاً توی صنف آرایشی که مشتری روی اصل بودن و تاریخ مصرف جنس حساسه. پیشنهاد می‌کنم فاکتور خرید و مدارک اصالت کالاها رو مرتب نگه دارید تا اگر حرفی زده شد، بتونید با اطمینان پاسخ بدید. 🍃🌸 من معتقدم لازم نیست برای اثبات خودتون از رقیبتون بدگویی کنید. این کار شاید برای مدتی مشتری جذب کنه، ولی در بلندمدت اعتبار آدم رو خراب می‌کنه. شما کار خودتون رو درست انجام بدید و اجازه ندید رفتار اون، اخلاق کاری شما رو تغییر بده. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعد کمی مکث کرد وگفت ... بعداً میفهمی. ترسیدم اگر بیش از این بمونم و همکلامش بشوم ، بی تابی او جای خودش را به خشم یا تهدید بدهد. گفتم :« من دیرم شده ، مادرم نگران میشه.» گفت :« صبر کنید با ماشین ...» حرفش را قطع کردم و همانطور که در برفهای به نسبت آب شده قدم بر میداشتم گفتم: « مرسی ، خودم میرم.» ده بیست روز از این قضیه میگذشت ، کم کم به امتحانات ثلث دوم نزدیک می شدیم. شب و روز کتاب از دستم نمی افتاد. شبها با نور یک فانوس تا سحر بیدار بودم و خواندم. برای گرفتن بهترین نمره و تشویق دبیران و خشنودی بهرام پلک بر هم نمیزدم. وقتی خواب به چشمانم فشار می آورد عکس بهرام را نگاه میکردم بعد میرفتم و در آن سوز و سرما آب سرد به صورتم میزدم و دوباره به اتاق برمیگشتم. باز کنار فانوس روبه روی عکس بهرام مینشستم و میخواندم. مادرم در خواب بیدای میگفت :« هنوز بیداری پری.» و غلتی میزد و دوباره ناله کنان می گفت: « آخ مُردم از درد استخوان.» به سرعت عکس را لای کتابم پنهان میکردم و همین که خیالم راحت میشد خوابش سنگین شده عکس را از لای برگهای کتاب می کشیدم و با دیدن تبسم زیبای روی لبهای بهرام دوباره امیدوار میخواندم. صبح یکی از همان روزها آماده بودم که به دبیرستان برم. صدای موتور شنیدم و بعد زنگ خانه. دویدم و در را باز کردم. پست چی بود. دست در کیفش کرد و پرسید:« نامۀ سفارشی دارید ، بگویید خانم پری.» بعد به نوشتۀ روی نامه دقت کرد و گفت:« بله ، درسته ، پری نجاتی تشریف دارند؟» خندیدم و گفتم:« خودم هستم .» و گرۀ روسریم را محکم کردم. گفت :« این جا را امضاء کن.» و نامه را دستم داد. امضاء کردم و انگشت زدم. نامۀ دیگری در آورد و همین که فهمیدم مربوط به خانم بزرگ میشود گفتم: زنگ بالا را بزن و با صدای بلند باباعلی را صدا کردم. بعد خوشحال در حالی که در برفها میدویم از منزل و پست چی فاصله گرفتم. از پیچ کوچه که گذشتم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
برای همین ترسیده خودم رو جلو کشیدم و با التماس به پوران نگاه کردم و زیر لب گفتم : داره گریه می کنه ، اجازه بدید آروم شد میدم ببینیدش . با تموم شدن حرفم ، سکینه پوزخندی زد و با غیظ گفت : نترس ! تا به حال کسی از گریه هلاک نشده ! پوران بیار ببینم اون بچه رو ! با درموندگی نگاهی به پوران انداختم ! پوران نگاهش رو ازم دزدید و به زمین خیره شد . هر چند خودم درست و حسابی بچه م رو ندیده بودم اما با همون یک نگاه هم متوجه شده بودم کبودی کل صورتش رو گرفته و عیب این بچه چیزی نیست که بتونم به این راحتی ها از بقیه پنهونش کنم ! سکینه که دید هیچ کس از جاش تکون نمی خوره رفت و بالای سر نوزادی که از شدت گریه داشت از حال می رفت ایستاد . اول با خونسردی نگاهی به نوزاد انداخت اما رفته رفته نگاهش رنگ ترس و وحشت گرفت و هراسون پرسید : این دیگه چه زاییدی ! بچه ی آدمیزاد یا اجنه ؟! بعد هم همون طور که با قدم های بلندش به سمت در می رفت گفت : کجایی بهادر ! بیا ببین زنت چی برات زاییده . چشمت روشن . یعنی چشمم هممون روشن . تو خونه آل نداشتیم که به لطف مهربانو خانوم از امروز به بعد داریم . بیا تحویل بگیر . چه قدر بهت گفتم زنت بد قدمه ، نحسه ، بدکاره ست گوش نکردی . چند بار گفتم خدا می دونه این بچه رو کجا پس انداخته که حاملگیش رو از ما قایم کرده بود بهت بر خورد و واسه ی من قیافه گرفتی که چی ! که تو اشتباه می کنی خانوم بزرگ ! رو غیرتت باد کرد که چرا به زن من تهمت ناروا می زنی ! بیا تحویل بگیر ! فقط بچه های ح....روم زاده عیب دار دنیا میان تا خدا رسواشون کنه و انگشت نمای خاص و عام شن . بیا ببین اون بچه ای که به خاطرش تو روی منِ پیرزن وایستادی چه شکلیه ! خدا به من بیست و سه تا نوه داده ، یکی از یکی قشنگ تر و سالم تر. اما این چی ! معلوم نیست بچه ی آدمیزاده یا از ما بهترون ! صدای داد و بیداد سکینه از داخل حیاط می اومد و حال بدم رو بدتر می کرد . اون قدر گریه کرده بودم که دیگه نایی به تنم نمونده بود و چشم هام باز نمی شد ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز سی‌اُم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۴ روز اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـحـمـدرضـا کـشـاورز، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
شهید حادثه تروریستی شاهچراغ(ع)🕊️ 🌷شـهـیـد مـحـمـدرضـا کـشـاورز🌷 تاریخ تولد: ۲۰ / ۱ / ۱۳۸۶ تاریخ شهادت: ۴ / ۸ / ۱۴۰۱ محل تولد: شیراز محل شهادت: شاهچراغ محمدرضا ۱۵ سال داشت و در مقطع پایه دهم دبیرستان رشته علوم انسانی شاهد سید احمد خمینی تحصیل می‌کرد📚اذان‌گو بود و در مسجد محله‌شان (کوزه‌گری) به عنوان مکبر فعالیت می‌کرد🌱او علاقه و ارادت زیادی به امام مهدی(عج) داشت و همیشه درباره ایشان کنجکاوی و تحقیق می‌کرد🌙و یکی از آرزوهایش نزدیک شدن به امام زمان(عج) بود،که با شهادتش به آرزوی قلبی خود رسید..🕊 او از ۲ هفته قبل از شهادت نیت کرده بود که شامگاه هر چهارشنبه ضمن تشرف به حرم مطهر حضرت احمدبن موسی(ع) نماز مغرب و عشا برپا دارد.📿در ایام اغتشاشات به یکی از اقوام می‌گوید من به حرم شاهچراغ (ع) می‌روم و در آنجا شهید خواهم شد.❗️مادر محمدرضا ابتدای آن سال سفری به کربلای معلی داشته که قبل از سفر به محمدرضا می‌گوید برایت چه سوغاتی بیاورم؟❓که محمدرضا می‌گوید از کربلا برایم پارچه کفنی متبرک به تربت امام حسین(ع) بیاور..🌙 تکه کلام محمدرضا بعد از شهادت حاج قاسم سلیمانی خطاب به پدر و مادرش این بوده که بالاخره روزی شهید خواهم شد و پدرم، پدر شهید خطاب می‌شود.🕊و عاقبت چهارم آبان ۱۴۰۱ عصر این روز لباس تمیز خود را اتو کشیده و کفش نو به پا کرده و به تنهایی رهسپار حرم می‌شود🌱و در آنجا با حمله تروریستی به حرم شاهچراغ علیه‌السلام💥محمدرضا یکی از این شهدا بود که با اصابت گلوله به شهادت رسید🕊و پیکرش همراه با سایر شهدای شیرازی این حادثه، در حرم به خاک سپرده شد🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾