برای همین ترسیده خودم رو جلو کشیدم و با التماس به پوران نگاه کردم و زیر لب گفتم : داره گریه می کنه ، اجازه بدید آروم شد میدم ببینیدش .
با تموم شدن حرفم ، سکینه پوزخندی زد و با غیظ گفت : نترس ! تا به حال کسی از گریه هلاک نشده ! پوران بیار ببینم اون بچه رو !
با درموندگی نگاهی به پوران انداختم ! پوران نگاهش رو ازم دزدید و به زمین خیره شد .
هر چند خودم درست و حسابی بچه م رو ندیده بودم اما با همون یک نگاه هم متوجه شده بودم کبودی کل صورتش رو گرفته و عیب این بچه چیزی نیست که بتونم به این راحتی ها از بقیه پنهونش کنم !
سکینه که دید هیچ کس از جاش تکون نمی خوره رفت و بالای سر نوزادی که از شدت گریه داشت از حال می رفت ایستاد .
اول با خونسردی نگاهی به نوزاد انداخت اما رفته رفته نگاهش رنگ ترس و وحشت گرفت و هراسون پرسید :
این دیگه چه زاییدی ! بچه ی آدمیزاد یا اجنه ؟! بعد هم همون طور که با قدم های بلندش به سمت در می رفت گفت : کجایی بهادر ! بیا ببین زنت چی برات زاییده . چشمت روشن . یعنی چشمم هممون روشن . تو خونه آل نداشتیم که به لطف مهربانو خانوم از امروز به بعد داریم . بیا تحویل بگیر . چه قدر بهت گفتم زنت بد قدمه ، نحسه ، بدکاره ست گوش نکردی . چند بار گفتم خدا می دونه این بچه رو کجا پس انداخته که حاملگیش رو از ما قایم کرده بود بهت بر خورد و واسه ی من قیافه گرفتی که چی ! که تو اشتباه می کنی خانوم بزرگ ! رو غیرتت باد کرد که چرا به زن من تهمت ناروا می زنی !
بیا تحویل بگیر ! فقط بچه های ح....روم زاده عیب دار دنیا میان تا خدا رسواشون کنه و انگشت نمای خاص و عام شن . بیا ببین اون بچه ای که به خاطرش تو روی منِ پیرزن وایستادی چه شکلیه ! خدا به من بیست و سه تا نوه داده ، یکی از یکی قشنگ تر و سالم تر. اما این چی ! معلوم نیست بچه ی آدمیزاده یا از ما بهترون !
صدای داد و بیداد سکینه از داخل حیاط می اومد و حال بدم رو بدتر می کرد .
اون قدر گریه کرده بودم که دیگه نایی به تنم نمونده بود و چشم هام باز نمی شد
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سیاُم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۴ روز
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـحـمـدرضـا کـشـاورز، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
شهید حادثه تروریستی شاهچراغ(ع)🕊️
🌷شـهـیـد مـحـمـدرضـا کـشـاورز🌷
تاریخ تولد: ۲۰ / ۱ / ۱۳۸۶
تاریخ شهادت: ۴ / ۸ / ۱۴۰۱
محل تولد: شیراز
محل شهادت: شاهچراغ
محمدرضا ۱۵ سال داشت و در مقطع پایه دهم دبیرستان رشته علوم انسانی شاهد سید احمد خمینی تحصیل میکرد📚اذانگو بود و در مسجد محلهشان (کوزهگری) به عنوان مکبر فعالیت میکرد🌱او علاقه و ارادت زیادی به امام مهدی(عج) داشت و همیشه درباره ایشان کنجکاوی و تحقیق میکرد🌙و یکی از آرزوهایش نزدیک شدن به امام زمان(عج) بود،که با شهادتش به آرزوی قلبی خود رسید..🕊 او از ۲ هفته قبل از شهادت نیت کرده بود که شامگاه هر چهارشنبه ضمن تشرف به حرم مطهر حضرت احمدبن موسی(ع) نماز مغرب و عشا برپا دارد.📿در ایام اغتشاشات به یکی از اقوام میگوید من به حرم شاهچراغ (ع) میروم و در آنجا شهید خواهم شد.❗️مادر محمدرضا ابتدای آن سال سفری به کربلای معلی داشته که قبل از سفر به محمدرضا میگوید برایت چه سوغاتی بیاورم؟❓که محمدرضا میگوید از کربلا برایم پارچه کفنی متبرک به تربت امام حسین(ع) بیاور..🌙 تکه کلام محمدرضا بعد از شهادت حاج قاسم سلیمانی خطاب به پدر و مادرش این بوده که بالاخره روزی شهید خواهم شد و پدرم، پدر شهید خطاب میشود.🕊و عاقبت چهارم آبان ۱۴۰۱ عصر این روز لباس تمیز خود را اتو کشیده و کفش نو به پا کرده و به تنهایی رهسپار حرم میشود🌱و در آنجا با حمله تروریستی به حرم شاهچراغ علیهالسلام💥محمدرضا یکی از این شهدا بود که با اصابت گلوله به شهادت رسید🕊و پیکرش همراه با سایر شهدای شیرازی این حادثه، در حرم به خاک سپرده شد🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
بچه بودم که خان منو از وسط بدترین محله ی شهر و بین آشغال ها کشید بیرون و آورد پیش خودش... برام پدری کرد، منو فرستاد مدرسه و سواد یادم داد و بعد شدم دست راستش خودش... من سی ساله زندگیم رو.. زنده بودنم رو... نفس کشیدنم رو مدیون خان هستم... پس اگر بیشتر از شما نگرانش نباشم کمتر نیستم...منتهی گشتن ما الان بی فایده است، صبح دوباره میگردیم... میریم ده های اطراف رو هم میگردیم، شده وجب به وجب این خاک رو زیر و رو کنم، این کارو میکنم و خان رو پیدا میکنم
قدمی به عقب برداشتم و با نگرانی گفتم
+دلم شور میزنه عباس آقا...
+چی شده خانم؟ به من بگید خان برای چی رفته دنبال اون دو نفر؟ چرا شما انقدر نگرانید؟
نمیخواستم حرفی بهش بزنم، دوست نداشتم ماجرای ستاره دهن به دهن بچرخه و دختر بیچاره تا عمر داره انگشت نمای خاص و عام بشه اما راهی نداشتم، باید حداقل عباس میفهمید ماجرا چقدر جدیه. ازش خواستم بیاد تو حیاط تا ماجرا رو براش بگم و بعد سربسته گفتم
+موضوع ناموسیه عباس... یاسر و مرتضی دختر خان رو بی سیرت کردن، اول بلقیس خانم فهمید که دق کرد... بعدم خان منو سوال جواب کرد و وقتی حقیقت رو فهمید رفت دنبال اون دو تا بیش.رف...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
قیامتی توی خونه به پا شده بود و من بیشتر از هر چيزی نگران عکس العمل بهادر بودم . نوزاد هم زبون به دهن نمی گرفت و یه ریز گریه می کرد !
کمی که گذشت ننه صدیقه ناتوان از آروم کردنش ، نوزاد رو به سمتم گرفت و گفت : گریه زاری بسه دیگه . بیا این بچه رو یکم شیر بده هلاک شد از گرسنگی .
وحشت زده نگاهی به صورت نوزاد انداختم . با گریه ای که کرده بود و فشاری که به خودش آورده بود زشت تر و وحشتناک تر هم شده بود !
حس می کردم اصلا دوستش ندارم و دلم نمی خواست حتی لحظه ای بغلش کنم ، برای همین دست ننه صدیقه رو پس زدم و همون طور که سرم رو زیر پتو پنهون می کردم گفتم : از این جا ببرش ننه صدیقه . نمی خوام شیرش بدم .
ننه صدیقه با غیظ پتو رو از سرم کنار کشید و با تشر گفت : تو خیلی بی جا کردی ! یعنی چی که نمی خوام شیرش بدم ؟! مگه دست توعه ! از خدا خجالت نمی کشی نعمتی که بهت داده رو پس می زنی ؟!
با ناراحتی چشم هام رو بستم تا دیگه اون بچه رو نبینم و با گریه گفتم : کدوم نعمت ننه ! صدای خانوم بزرگ رو نمی شنوی ! نمی بینی پوران خانوم چطوری به این بچه نگاه می کنه ! حتی خودِ تو ! وقتی این بچه رو دیدی ترسیدی ! خدا این بچه رو فرستاده تا من رو بدبخت تر کنه . اگر این بچه نعمت خداست من این نعمت رو نمی خوام .
ننه صدیقه سرزنش آمیز نگاهی بهم انداخت و گفت : کفر نعمت نکن دختر . این بچه که با پای خودش به این دنیا نیومده . تو دنیا آوردیش . تو خواستی که باشه . الان هم مسئول زنده بودنش تویی ! از قدیم میگن هیچ مهری عین مهر مادری نیست . اگر تو این بچه رو دوست نداشته باشی ، هیچ کس دیگه ای دوستش نداره ها ! حتما صلاح و مصلحتی تو کار خدا بوده که این بچه دنیا اومده ! بیا دختر جان ! بیا بغلش کن . اصلا دلم نمی خواست برای یک ثانیه بغلش کنم .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند وقته بین داداشم و زنداداشم دعوا و بحث زیاد شده و من موندم چیکار کنم. از یه طرف داداشمه و دلم نمیخواد زندگیش به هم بریزه، از یه طرف هم وقتی به بچههاش فکر میکنم، دلم میگیره. این بچهها چه گناهی کردن که باید وسط اختلاف پدر و مادرشون گیر بیفتن؟
قبلاً هر وقت میرفتم خونهشون، بچهها شاد بودن، بازی میکردن، میخندیدن و خونهشون پر از سر و صدا بود. ولی الان هر بار میرم، یه جور دیگهان. یکیشون ساکت یه گوشه میشینه، اون یکی زود بهونه میگیره. نمیدونم چقدر از دعواها رو میشنون و چقدرش رو توی دل کوچیکشون نگه میدارن، ولی از نگاهشون میفهمم که حال و هوای خونه مثل قبل نیست.
چند بار خواستم با داداشم حرف بزنم، ولی میترسم فکر کنه طرف زنشه. با زنداداشم هم که صحبت میکنم، میگه از دست رفتارهای داداشم خسته شده و دیگه نمیتونه تحمل کنه. منم نمیخوام بدون اینکه از همه ماجرا خبر داشته باشم، قضاوت کنم که حق با کدومشونه. شاید هر دوشون دلخوریهایی دارن که من ازش خبر ندارم.
چیزی که بیشتر از همه عذابم میده اینه که نکنه کارشون به جایی برسه که بچهها مجبور بشن بین پدر و مادرشون یکی رو انتخاب کنن. نکنه بزرگ بشن و هر وقت یاد بچگیشون میافتن، به جای خاطرههای خوب، دعوا و گریه یادشون بیاد. من خودم عمهشونم و وقتی میبینم بچهها با ترس به صورت پدر و مادرشون نگاه میکنن، انگار یه چیزی توی دلم میشکنه.
دلم میخواد به داداشم بگم هر مشکلی که بین تو و همسرت هست، جلوی بچهها حلش نکنین. حتی اگه از هم ناراحتین، نذارین بچهها احساس کنن ممکنه پدر یا مادرشون رو از دست بدن. اگه قراره تصمیم مهمی هم بگیرین، اول به فکر آرامش و امنیت این بچهها باشین.
من نه میخوام وارد زندگیشون بشم، نه میخوام آتیش اختلافشون رو بیشتر کنم. فقط دلم میخواد قبل از اینکه این دعواها روی روحیه بچهها اثر بذاره، یه فکری بکنن. کاش بزرگترها گاهی یادشون بمونه که وقتی دو نفر با هم اختلاف پیدا میکنن، بچههایی هم هستن که شاید چیزی نگن، ولی همهچیز رو با دل کوچیکشون احساس میکنن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7