hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و یکم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۴ روز سـهشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـده زهـرا اسـمـاعـیـلـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
خانوادهی آرتین🥺🕊
#شهید_آرشام_سرایداران
#شهید_علیرضا_سرایداران
#شهیده_زهرا_اسماعیلیق
آرتین ۶ ساله، پدر،مادر و برادرش را در حادثه تروریستی شاهچراغ از دست داد و خودش نیز بر اثر اصابت گلوله به دستش مجروح و جانباز شد🥺آرشام سرایداران دانشآموز دهه نودی دبستان شهدای شوش ناحیه ۳ شیراز📚غروب چهارشنبه ۴ آبان ۱۴۰۱ به همراه پدر و مادرش(شهید علیرضا سرایداران و شهیده زهرا اسماعیلی) در حادثه تروریستی حرم شاهچراغ به شهادت رسید و حالا جایش در کنار همکلاسیهایش خالی است🥀فاطمه سرایداران میگوید: دو هفته دیگر عروسیام بود🎊غروب چهارشنبه مادرم پیش از اینکه به حرم شاهچراغ برود به بازار رفته بود تا برای شب عروسیام لباس بخرد💍چندین بار با مادرم تماس گرفتم اما جواب نداد📞سعی کردم با پدرم ارتباط برقرار کنم اما او هم جواب نداد🥀شماره آرشام را گرفتم، بیفایده بود، هیچکدام جواب تلفنهایشان را نمیدادند، خیلی نگران شدم،سابقه نداشت که جواب ندهند😢دلهره داشتم؛ ناگهان از تلویزیون خبر وقوع یک حادثه در شاهچراغ پخش شد💥زیرنویسی با عنوان آرتین سرایداران ۶ ساله نمایش داده شد🕊آرتینی که از مجروحان این حادثه بود و پدر و مادر و برادرش را از دست داد💔سرجایم میخکوب شدم؛ حالم خراب و پاهایم بیحس و تمام بدنم کرخت شده بود😭به شیراز که رسیدم و همه را با لباس مشکی دیدم حالم به شدت بد شد،🖤بیاختیار روی زمین نشستم، فریاد کشیدم و گریه و شیون سر دادم.🥀وسایلهای مادرم که به دستم رسید، لباسهای جدیدی که خریده بود و قرار بود در شب عروسی من به تَن کند همه غرق خون شده بود🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
به شدت پشیمون بودم بابت گفتن حقیقت...اما نگفتنش بدتر بود، تا وقتی اون دو نفر به عمارت رفت و آمد داشتن من نمیتونستم سکوت کنم و ماجرا رو مخفی کنم.
صبح شد و خبری از عباس نشد، دیگه کل ده فهمیده بودن خان ناپدید شده، حیاط عمارت شلوغ بود و هرکسی حرفی میزد، خجسته هم عصبانی و برافروخته من رو مقصر تمام اتفاقات میدونست.
مردم ده برای کمک اومده بودن، موقع نماز صبح تو مسجد اعلام کرده بودن که خان گم شده و هرکسی میتونه اطراف رو بگرده برای کمک کردن به عمارت اربابی بیاد، با کمک شوهر خواهرای خان هر گروهی موظف به گشتن بخشی از ده شدن و خیلی زود مردها برای پیدا کردن خان از عمارت بیرون زدن.
خسرو مدام از پدرش میپرسید و خجسته اگر از خواهرای خان ترسی نداشت به جونم می افتاد و کتکم میزد.
مدام زیر لب دعا میکردم خان سلامت برگرده و همه چیز ختم به خیر بشه.
ظهر شد و بالاخره سروکله ی عباس پیدا شد، چشم هاش قرمز شده بود و مشخص بود پلک روی هم نذاشته، همراه خجسته سراسیمه به سمتش دویدیم... با دیدن ما سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت
+خبری نیست... دو نفر دیدنش که به سمت ایل رفته اما بعد اون هیچ کس خان رو ندیده.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بیا... بیا تا هیچ کس نیست بغلش کن و شیرش بده ! این بچه از گرسنگی هلاک می شه ها .
زیر چشمی نگاهی به نوزادی که دست ننه صدیقه بود انداختم . حالا بهتر می تونستم صورتش رو ببینم . تنها یه تیکه از چونه ش سفید بود و به غیر از اون تمام صورتش از پیشونی گرفته تا پایین لبش کبود کبود بود !
نمی دونم ننه صدیقه چطور اون حرف ها رو می زد اما من واقعا اون بچه رو دوست نداشتم . حتی دلم نمی خواست به این فکر کنم که اون بچه ی منه چه برسه به این که ته دلم محبتی نسبت بهش داشته باشم !
برای همین نگاهم رو ازش گرفتم و با التماس رو به ننه صدیقه گفتم : ببین ننه صدیقه ! بودن این بچه به جز این که غم و غصه ی من رو زیاد کنه و خودش تو این دنیا هزار تا بدبختی بکشه ، هیچ فایده ی دیگه ای نداره . مخصوصا این که دختر هم هست ! حالا اگر پسر بود یه خاکی توی سرم می کردم و یه جوری با این مصیبت کنار می اومدم اما این رو کجای دلم بگذارم ! اصلا گیریم که من هم این بچه رو دوست داشتم و بهش شیر دادم آخرش که چی ! تا یک عمر همه به چشم آل به این بچه نگاه می کنن . وقتی بزرگ شه هیچ کس حاضر نمی شه اون رو برای پسرش بگیره و مجبوره تا آخر عمر کنج خونه بپوسه . یک عمر مجبوره از مردم نیش و کنایه بشنوه و بدبختی بکشه . که چی ! که وقتی که روحش هم خبر نداشت دنیای به این بزرگی و هست و قراره بیاد توش خدا صلاح دیده روی صورتش یه لکه بندازه که شبیه اجنه بشه !
اصلا لکه ی صورتش هم به درک ! دستش رو چی کار کنم . خودت نگاه کن بببین چه شکلیه .
ننه صدیقه نگاه چپ چپی بهم انداخت و با غیظ گفت : حرف آخرت رو بگو مهربانو . این قدر صغری کبری نچین .
با درموندگی خودم رو جلو کشیدم و گفتم : من اگر این بچه رو از بدبختی هایی که قراره بکشه خلاص کنم ، گناه کردم ؟!
ننه صدیقه چشم هاش رو ریز کرد و با لحن خاصی گفت : چطوری ؟!
با ناراحتی سرم رو پایین گرفتم و گفتم : نمی دونم . بلاخره یه جوری خلاصش می کنم دیگه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
عروسیمون نزدیکه و این روزا بیشتر از هر چیزی یه فکر افتاده توی سرم که جرئت نمیکنم با شوهرم درمیون بذارم. از همون اول که با هم آشنا شدیم، گفته بود بعد از عروسی باید با مادرش زندگی کنیم. منم اون موقع چیزی نگفتم، هم خجالت میکشیدم، هم فکر میکردم شاید بعداً شرایط عوض بشه و بتونیم خونه خودمون رو داشته باشیم.
حالا که داریم به عروسی نزدیک میشیم، میبینم نهتنها نظرش عوض نشده، بلکه همهچیز رو بر اساس همین تصمیم جلو برده. منم هر روز بیشتر نگران میشم. دلم میخواد حداقل یه خونه نزدیک خونه مامانم بگیریم که هم مستقل باشیم، هم اگه کاری داشتم یا دلم گرفت، بتونم راحت برم پیشش. نمیگم هر روز برم خونه مادرم یا بخوام شوهرم رو از خانوادهش جدا کنم، فقط دلم میخواد زندگی خودمون رو داشته باشیم.
مامانم خیلی به من وابستهست و منم همینطور. تا حالا ازش دور زندگی نکردم و وقتی به این فکر میکنم که بعد از عروسی حتی برای یه دیدن ساده هم باید شرایط زندگی با مادرشوهرم رو در نظر بگیرم، دلم میگیره. میترسم نتونم راحت باشم، میترسم هر اختلاف کوچیکی بین من و شوهرم پیش بیاد، پای مادرش هم وسط کشیده بشه. شاید مادرش زن خیلی خوبی باشه، ولی به نظرم هر زن و شوهری برای شروع زندگی به یه حریم خصوصی احتیاج دارن.
مشکل اصلی اینه که شوهرم از همون اول خیلی محکم گفته باید با مادرم زندگی کنیم. منم چون دوستش دارم و نمیخوام قبل از عروسی بحث و دلخوری پیش بیاد، سکوت کردم. اما حالا هرچی به روز عروسی نزدیکتر میشیم، بیشتر میفهمم که این موضوع برام چقدر مهمه.
گاهی با خودم میگم اگه الان حرفم رو بزنم، نکنه فکر کنه از مادرش بدم میاد یا بخوام بین اون و خانوادهش فاصله بندازم. نکنه ناراحت بشه و بگه از اول میدونستی شرایط من چیه، چرا الان حرف میزنی؟ از اون طرف هم میترسم سکوت کنم و بعد از عروسی دیگه نتونم چیزی رو تغییر بدم.
من فقط یه شروع آروم برای زندگیمون میخوام. دلم میخواد خونهای داشته باشیم که وقتی درش بسته میشه، احساس کنم اینجا قلمرو خودمونه؛ بتونیم با هم تصمیم بگیریم، اختلافهامون رو خودمون حل کنیم و کمکم زندگیمون رو بسازیم. هنوز عروسی نکردم، ولی همین حالا هم از فکر اینکه نتونم خواستهم رو به زبون بیارم، دارم اذیت میشم. نمیدونم چطور حرفم رو بزنم که هم دلش نشکنه، هم مجبور نشم از ترس ناراحت شدنش، از چیزی که برای آیندهم مهمه بگذرم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7