eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
771 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
هر چند توی حرف های مادرم هنوز هم رنگی از محبت نبود و هر چی بود ترحم بود و ترحم ! اما همین که کسی این وسط حال دلم رو فهمیده بود و می تونست غمی که دارم رو درک کنه برام کافی بود ! انگار تازه یه همدرد پیدا کرده بودم ! کسی که حجم غمی که تو دلم دارم رو درک کنه و بفهمه دارم چه زجری می کشم ! وسط یه جمعیت غریبه یه آشنا دیده بودم ! آشنایی که بعد از مدت ها اومده بود تا مرهم روی زخمم بشه ! ننه صدیقه که انگار ترسیده بود با دیدن اشک های مادرم جرأت بیشتری بگیرم نگاه چپ چپش رو بین من و مادرم چرخوند و گفت : این قدر لی لی به لا لای این دختر نگذار زن ! دخترت همین جوریش هم نزده می رقصه چه برسه به الان که تو هم داری قربون صدقه ش میری ! مادرم نگاه ترحم آمیزی به نوزاد انداخت و رو به ننه صدیقه گفت : چی کنم ننه ! جیگرم خونِ ! دلم داره آتیش میگیره . هیچ فکرش رو هم نمی کردم این بچه این شکلی باشه . دیدم بهادر دمقه ها . دیدم لام تا کام حرف نمیزنه ها اما منه گردن شکسته با خودم فکر کردم لابد چون بچه دختره پَکَر شده . ننه صدیقه آه سردی کشيد و گفت : از دیروز دخترت یه ریز داره اشک می ریزه . می‌بینی که چیزی عوض نشده ! تو هم ناله زاری راه بندازی باز هم چیزی عوض نمی شه . به جای این کارها به دخترت بگو بچه ش رو شیر بده . از دیروز تا حالا این بچه با دو تا چیکه آب زنده ست . با تموم شدن حرف ننه صدیقه مادرم نگاه چپ چپی بهم انداخت و گفت : بچه ت رو شیر ندادی ! چرا ؟! مگه شیر نداری ؟! ننه صديقه زودتر از من به زبون اومد و گفت : داره ! هزارماشالا شیرش چکه می کنه اما نمی خواد بچه ش رو شیر بده ! این قدر دخترت نفهمه که فکر میکنه اگر بچه ش رو شیر نده می تونه از دستش خلاص شه ! یا خدا معجزه می کنه و میگه چون مهربانو خانوم از ریخت بچه ‌ش خوشش نیومده ریخت و قیافه ی این بچه رو درست می کنم . همین دیشب اگر من یکم دیرتر بیدار می شدم..... بعد هم حرفش رو برید و لا الله الا الله گویان از اتاق بیرون رفت ! مادرم بی توجه به حرف های ننه صدیقه نوزاد رو به سمتم گرفت و گفت : لجبازی نکن مهربانو . بیا بچه ت رو شیر بده . گناه داره این زبون بسته . این بچه که تقصیر نداره . خدا رو خوش نمیاد ها ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 به اون خانمی که دختر ۱۳ ساله داره .... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 https://eitaa.com/DeleToo/273722 به اون خانمی که دختر ۱۳ ساله داره .... خواهر گلم اگه صفحه رشد دخترتون بسته نشده باشه هنوزم قد میکشه ولی اگه بسته شده باشه حتی با آمپول هم دیگه قد نمیکشه . با یه عکس ساده از مچ دست این موضوع قابل تشخیصه . ولی در مورد آمپول ..... دختر من به تشخیص پزشک دوبار آمپول زد و هربار ۲ سانت افزایش قد داشت . هیچ عوارضی هم نداشت . البته از ورزشهای کششی مثل والیبال و بسکتبال بصورت منظم غافل نشوید . همینطور قرص های مکمل غذایی که توسط پزشک متخصص غدد تجویزمیگردد نیز میتواند در افزایش قد موثر باشد . پاینده باشید... 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 یه سال توی ایام فاطمیه، یه اتفاقی برام افتاد که باعث شد تا مدت‌ها هر وقت اسم حضرت زهرا (س) رو می‌شنیدم، یاد اون روز بیفتم و دلم بلرزه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه سال توی ایام فاطمیه، یه اتفاقی برام افتاد که باعث شد تا مدت‌ها هر وقت اسم حضرت زهرا (س) رو می‌شنیدم، یاد اون روز بیفتم و دلم بلرزه... اون موقع پسرم تازه کنکور داده بود و نتیجه‌ای که انتظارش رو داشت نگرفته بود. از بچگی با ذوق درس خونده بود و برای آینده‌ش برنامه داشت، اما وقتی نتیجه اومد، چند روزی خودش رو توی اتاق حبس کرد و با کسی حرف نمی‌زد. منم به‌عنوان مادر، دلم می‌خواست کاری براش بکنم، ولی می‌دونستم بیشتر از هر چیزی به آرامش و دلگرمی احتیاج داره. چند روز بعد، یکی از همسایه‌ها گفت قراره برای حضرت زهرا (س) شله‌زرد نذری درست کنن و ازم خواست کمکشون کنم. با اینکه فکرم پیش پسرم بود، صبح زود رفتم. از همون اول که برنج رو شستیم و قابلمه رو گذاشتیم روی گاز، زیر لب صلوات می‌فرستادم و از خدا می‌خواستم راهی جلوی پای پسرم بذاره که به صلاحشه. وقتی شله‌زرد آماده شد، روی ظرف‌ها رو با دارچین تزئین کردیم و بین همسایه‌ها پخش کردیم. موقع برگشتن، یه خانم مسن که توی همون مراسم بود، کنارم نشست و ازم پرسید چرا این‌قدر توی فکرم. وقتی ماجرای پسرم رو گفتم، آروم دستم رو گرفت و گفت: «مادر جان، گاهی چیزی که امروز فکر می‌کنیم از دست رفته، فردا می‌تونه یه راه تازه جلوی پامون بذاره. فقط نذار ناامیدی پسرتم از پا بندازه.» حرفش خیلی به دلم نشست. وقتی برگشتم خونه، به‌جای اینکه دوباره درباره نتیجه کنکور با پسرم حرف بزنم، براش چای ریختم و کنارش نشستم. کم‌کم شروع کرد به درد دل کردن و با هم درباره انتخاب‌های دیگه صحبت کردیم. چند هفته بعد، با راهنمایی مشاورش تصمیم گرفت رشته دیگه‌ای رو انتخاب کنه که اتفاقاً به علاقه‌هاش هم نزدیک‌تر بود. وقتی دیدم دوباره با انگیزه درس می‌خونه و برای آینده برنامه می‌ریزه، از ته دل خدا رو شکر کردم. شاید حاجت من دقیقاً اون چیزی نبود که روز اول توی ذهنم داشتم؛ من فقط می‌خواستم غم رو از دل پسرم بردارم و دوباره لبخندش رو ببینم. اون روزها یاد گرفتم گاهی جواب دعا، عوض شدن شرایط نیست؛ پیدا کردن قدرت و امید برای ادامه دادن توی همون شرایطه. از اون سال به بعد، هر ایام فاطمیه که شله‌زرد درست می‌کنم، یه ظرف هم برای پسرم کنار می‌ذارم و با دیدن لبخندش، خدا رو شکر می‌کنم که دوباره امید به دلش برگشته. خدایا، به حرمت حضرت زهرا (س)، دل همه پدر و مادرهایی رو که نگران آینده بچه‌هاشون هستن، آروم کن و به جوون‌هامون امید، انگیزه و راهی روشن عطا کن. 🖤🤲🏻 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه تجربه متفاوت از ایام فاطمیه دارم که هر سال وقتی بوی پیازداغ و برنج نذری توی کوچه می‌پیچه، یادش می‌افتم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه تجربه متفاوت از ایام فاطمیه دارم که هر سال وقتی بوی پیازداغ و برنج نذری توی کوچه می‌پیچه، یادش می‌افتم... چند سال پیش دخترخاله‌م خواستگاری داشت که همه‌چیزش خوب پیش رفته بود، اما درست چند روز مونده به بله‌برون، خانواده پسر به خاطر یه سوءتفاهم قدیمی کنار کشیدن. دخترخاله‌م چیزی نمی‌گفت، ولی من که از نزدیک می‌دیدمش، می‌فهمیدم چقدر دلش شکسته. لباس‌هایی که برای اون روز خریده بود هنوز توی کمدش آویزون بود و هر بار چشمش بهشون می‌افتاد، حالش عوض می‌شد. اون سال، مادرش برای ایام فاطمیه نذر کرده بود عدس‌پلو درست کنه و بین همسایه‌ها پخش کنه. صبح زود همه جمع شدیم برای کمک. یکی برنج پاک می‌کرد، یکی پیاز سرخ می‌کرد و منم مشغول بسته‌بندی غذاها بودم. مادر دخترخاله‌م با اینکه خودش بیشتر از همه ناراحت بود، مدام می‌گفت: «خدایا، هرچی خیر این بچه‌ست، همونو پیش بیار.» ظهر که نذری رو پخش کردیم، یکی از خانم‌های همسایه گفت خانواده‌ای رو می‌شناسه که پسرشون قصد ازدواج داره و دنبال یه دختر نجیب و اهل خانواده می‌گردن. اولش هیچ‌کس جدی نگرفت، چون دخترخاله‌م هنوز از اتفاق قبلی دلگیر بود و نمی‌خواست دوباره وارد ماجرای خواستگاری بشه. چند هفته گذشت تا اینکه خانواده جدید تماس گرفتن. این بار همه‌چیز با حوصله و شناخت جلو رفت. دخترخاله‌م و پسر چند جلسه صحبت کردن، خانواده‌ها تحقیق کردن و بعد از مدتی به نتیجه رسیدن که برای زندگی مشترک مناسب هم هستن. روز عقدش که رسید، مادرش همون‌قدر که خوشحال بود، اشک می‌ریخت. می‌گفت: «اون روزی که برای حضرت زهرا نذری می‌پختم، فقط از خدا می‌خواستم دل دخترم آروم بشه. فکر نمی‌کردم چند ماه بعد، این‌قدر خوشحال ببینمش.» منم از دیدن خوشحالی‌شون خدا رو شکر کردم. نه به این خاطر که هر خواستگاری باید به ازدواج ختم بشه، بلکه چون فهمیدم گاهی به نتیجه نرسیدن یه اتفاق، پایان خوشبختی آدم نیست؛ شاید فقط مسیرش عوض می‌شه. از اون سال به بعد، هر وقت کسی توی زندگی به بن‌بست می‌رسه، یاد اون خانواده می‌افتم و بهش می‌گم عجله نکن، غصه بخور اگه دلت گرفته، ولی امیدت رو از دست نده. 🖤 خدایا، به حرمت حضرت زهرا (س)، برای همه جوون‌ها همسری شایسته، زندگی‌ای پر از احترام و دلی آروم نصیب کن و به خانواده‌هایی که چشم‌انتظار خوشحالی عزیزانشون هستن، صبر و امید بده. 🤲🏻🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 داستان عشق و زمان🍃🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 داستان عشق و زمان در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایق هایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت که با کشتی  باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود می بری؟” ثروت جواب داد: “نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.” عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.” پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.” شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: ” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.” صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامی که به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود  چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید: ” چه کسی به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: “چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.” مجموع داستان هایی که درس زندگی می دهند•• پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🎀 دخترخانم‌های خوشگل، به دنیای پینترستی ما خوش اومدین! 🩷✨ ✨ مدل‌های پینترستی و خاص 💗 برای دخترهای خاص‌پسند تولیدکننده لباس های گوگولی و فانتزی🍓 قیمت‌های استثنایی که جایی ندیدی 👀 از لباس‌های تکراری خسته شدی؟ ببین اینجا کدوم مدل قراره دلتو ببره! 😍🎀 👇 وارد دنیای ما شو: https://eitaa.com/joinchat/965805475C5f44a9b89b
🍃🌸🍃 امروز رفتم خونه جاری‌م، از همون اول که وارد شدم شروع کرد از خریدهای جدیدش گفتن. یه دست ظرف خریده بود، 🍃