eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام سایه بانو خدا قوت سلام به همه عزیزان🌸 برای خانمی که فرمایش دادین همسایه شون آرایشگاه دارن مینویسم🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خواهرم اگر آریشگاه زنان هست ومرد در آنجا رفت وآمد می‌کنه بهتر گزارش بدین چون الان در حال جنگ هستیم و سپاه و پلیس دارن پیام میدن واز مردم میخواهن رفت وآمدهای مشکوک را گزارش بدن در محله ما هم یه ایستگاه پرستاری خانگی زدن و شد محل رفت وآمد زنان و مردان که دنبال کار بودن ولی بعدش گزارش دادن وخیلی چیزها ازشون گرفتن که برای امنیت مردم خوب نبود🙏 اگر واقعا رفت وآمد مشکوک هست گزارش بدین🌸 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃 سلام دوستان دخترم ۱۳ سالشه قدش ۱۵۵ و دو ساله پریود میشه. دو سال پیش دکتر افزایش قدش پیشنهاد آمپول داد 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام فاطمه بانو لطفا پیامم رو بگذار داخل کانال. سلام دوستان دخترم ۱۳ سالشه قدش ۱۵۵ و دو ساله پریود میشه. دو سال پیش دکتر افزایش قدش پیشنهاد آمپول داد من قبول نکردم .چون هورمونی هستن و عوارض زیادی داره. قد من ۱۷۰ و پدرش ۱۷۵ هست. آیا بعد پریودی قد افزایش پیدا می‌کنه؟ کسی تجربه داره در این زمینه ؟چی خوبه بهش بدم مکمل و ....که نتیجه بگیره 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
نشسته بود با رفتن مهمان‌ها تا پاش رسید داخل اتاق بغضش ترکيد و نهال رو گرفت توی بغلش، نهال هم پا به پاي ملک خاتون اشک مي‌ريخت و دايه به جفتشون تشر مي‌زد که جمع کنید خودتون رو، ناسلامتي مجلس شادیه، گريه شگون نداره، بد یُمنه عروس گريه کنه! اما نهال که انگار این همه وقت يه بغض سنگین توي گلوش بود به هق‌هق افتاده بود و ملک خاتون هم حالی بهتر از نهال نداشت‌. بالاخره با اصرار ننه چمان و عمه‌هام، نهال و ملک خاتون رو از بغل هم آوردن بيرون و نهال همینطور مثل ابر بهار اشک مي‌ريخت. برای نهالي که حتی طاقت شهر رفتن ملک خاتون رو نداشت این دوری و جدایی پر از عذاب بود و با اشک‌های نهال بقیه هم چشم‌هاشون خیس شده بود و اون‌شب هيچ کس دلش نمی‌اومد نهال رو تنها بذاره و همه تا دیر وقت کنار هم نشسته بودیم و به جای شادی و رقص، اتاق ملک خاتون رو کرده بودیم ماتمکده. ملک خاتون هر بار که به نهال نگاه مي‌کرد اشک‌هاش راه می‌افتاد و با غصه مي‌گفت: چجوري طاقت بیارم از فردا؟ فردا دخترم رو مي‌برن، سنگ صبورم رو مي‌برن و با حرف‌هاش آتیش به دل نهال مينداخت و نهال هم به هق‌هق افتاده بود و دايه هم پشت هم مي‌گفت: شگون نداره خاتون، اين بچه فردا عروسیشه چرا دلش رو خون می کنی با حرف‌هات؟ اما ملک خاتون بدون اهمیت به حرف‌هاي دايه همینطور ناله مي‌کرد که يهو روش رو برگردوند طرف دايه و خیلی جدی گفت: دايه وسایلت رو جمع کن تورو هم فردا با نهال راهي می‌کنم، به خانم بالا هم مي‌گم ما رسم داریم یکی از اهل عمارت با عروس بره خونه‌ي جدید! با حرفِ ملک خاتون، دايه هاج و واج مونده بود و کسي جرات نمي کرد چیزی بگه یا خلافِ حرفِ ملک خاتون حرفي بزنه، دایه که ديد هممون ساکت موندیم با ناراحتی گفت: من کجا برم خاتون سر پيري؟ خدا رو خوش نمیاد من پيرزن آخر عمري اسیر يه عمارت غریب بشم، من يه عمر اینجا بودم دونه به دونه‌ي این بچه‌ها رو خودم تر و خشکشون کردم حالا کجا برم آخه؟ ملک خاتون که يه چین عمیق به پيشونيش داده بود بدون اينکه به دايه نگاه کنه دوباره با تندی گفت: بايد با نهال بری، من طاقت ندارم دخترم توي اون عمارت غریب بیفته و معلوم نباشه باهاش خوب تا مي‌کنن یا بد، تو باید بری تا منم خيالم راحت باشه! همه مي‌دونستیم ملک خاتون حرفش یک کلامه و هر چی...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
هر کسی برای درد و مرضی پیشش اومده بود و از اون جایی که تقریبا مطب شلوغ بود ، خیلی طول کشید تا نوبت ما شه . بعد از این که بهادر ماجرا رو تعریف کرد دکتر کلی ازم ‌سوال پرسید و با اطمینان رو به بهادر گفت من کاملا سالم هستم و مشاعرم هیچ مشکلی نداره اما برای این که بهادر بیشتر مطمئن شه ، برام چند تا آزمایش نوشت و گفت‌ هر وقت جواب آزمایش ها اومد دوباره بریم پیشش . از مطب دکتر که بیرون اومدیم ، پیروزمندانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : دیدی راست می گفتم ! من هیچ مشکلی ندارم ، باید وقتی برگشتیم روستا گیس های زبیده رو از بیخ بچینی . با تموم شدن حرفم بهادر لبخندی زد و گفت : فعلا باید مژدگونیت رو بهت بدم که یه وقت بدهکارت نمونم ! بعد هم به سمت بازار طلا فروش ها رفت و برام یه دستبند درشت سکه ای خرید و بهم قول داد هر وقت دوباره پول اومد دستش برام چند تا النگوی درشت هم بخره . اون قدر خوشحال بودم که دیگه روی پا بند نبودم . هم به بهادر ثابت شده بود که من هیچ مشکلی ندارم و سکینه دروغ گفته تا من رو مجنون جلوه بده ، هم وجود بچه ای که معلوم نبود هست یا نیست ، چنان من رو پیش بهادر عزیز کرده بود که یک لحظه هم ازم غافل نبود و مدام دلم به دلم می داد و هر چیزی دلم می خواست برام می خرید . اون روز ناهار رو توی کبابی انتهای بازار خوردیم و تقریبا یکی دوساعتی از ظهر گذشته بود که به خونه رسیدیم . بهادر من رو تا جلوی در رسوند و خودش رفت تا به حجره سر بزنه . دستم رو توی هوا تاب دادم ، دستنبدم توی دستم تکون خورد و سکه هاش جرینگ صدا دادو با خوشحالی وارد خونه شدم اما هنوز پام به پله ی اول نرسیده بود که ایوب از اتاق مهمونخونه بیرون اومد . با دیدن ایوب بند دلم پاره شد و قدمی که برداشته رو به عقب برگشتم . پشت سر ایوب مادرم از اتاق بیرون اومد و همون طور که قربون صدقه ی ایوب می رفت به جونش دعا می کرد . دستم رو پشتم پنهون کردم و روسریم رو کمی جلوتر کشیدم . ایوب که از پله ها پایین اومد لبخند موذیانه ای زد و گفت : به به . دختر عمه . رسیدن بخیر . خیلی خوش اومدی . شوهرت خوبه ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آخر هفته که میشه، انگار یه بهونه پیدا می‌کنیم برای اینکه دوباره دور هم جمع بشیم و بریم خونه مادربزرگ ❤️ همین که وارد خونه می‌شیم، بوی آشنای خونه و صدای خنده‌ها می‌پیچه توی فضا… یکی از خاطره‌های قدیمی میگه، یکی چایی می‌ریزه، یکی هم از اتفاقات هفته تعریف می‌کنه. مادربزرگ هم طبق معمول از قبل به فکر همه‌مونه؛ میگه: «امروز لوبیاپلو درست می‌کنم، همه بمونید ناهار!» 😍 انگار برای مادربزرگ، سیر کردن شکم ما فقط بهونه‌ست؛ اصلش اینه که همه دور یه سفره کنار هم باشیم. یه قابلمه لوبیاپلو، یه سفره ساده، چند نفر که دوستشون داریم و کلی حرف و خنده… بعضی خوشبختی‌ها همین‌قدر ساده‌ان و شاید وقتی داریمشون، حواسمون به ارزششون نیست. کاش همیشه قدر همین دورهمی‌های ساده رو بدونیم؛ یه روزی دلمون برای همین خونه، همین سفره و همین صدای مادربزرگ تنگ میشه… ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز هجدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۲ روز چـهارشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید