hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هجدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۲ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
طلبهی شهید دهه هفتادی🥺🧔🏻♂
🌷شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده🌷
تاریخ تولد: ۵ / ۴ / ۱۳۷۳
تاریخ شهادت: ۲۲ / ۷ / ۱۳۹۵
محل تولد: حجتآباد،انار،کرمان
محل شهادت: سوریه
تو حوزه طلبهها غذا که میخوردن ظرفاشونو میزاشتن کنار تا یه خورده جمع بشه و بعد بشورن 🍽سعید ظرفای بچهها رو وقتی کسی حواسش نبود میبرد و میشست و به بقیه میگفت یه نفر دیگه ظرفا رو شسته هیچوقت هم کسی نفهید که این سعید بوده که ظرفارو میشسته🌱
مادر شهید←حاج آقایی تعریف میکرد: متوجه شدم مدتی است که همه کفش ها تمیز، روبه رو در مسجد گذاشته میشود❗️از هر کس پرسیدم چه کسی تمیز کرده نمیدانست... تا اینکه به پسرم گفتم شب هنگام برو در تاریکی بایست و ببین چه کسی این کار را انجام میدهد⁉️پسرم دیده بود که شیخ سعید در تاریکی بیرون می آید با دستمال جیبش کفش ها را تمیز میکند، بعد دستمال را تا میکند و در جیبش میگذارد و دوباره میرود داخل مسجد که کسی متوجه این قضیه نشود🥺از آنجا که سعید جزو نخبگان بود، یک مرتبه به دیدار رهبری رفت و از آنجا که عبای خود را نبرده بود، رهبری به او عبایی هدیه کردند🌱شب از او پرسیدم عبا را بیاور تا ببینیم،گفت: عبا را به استادم هدیه کردم،من لیاقت آن عبا را نداشتم🥀
همرزم شهید←هر چه به شیخ سعید میگفتیم به خط نرو، شما مبلّغ هستی، گوش نمیداد و میگفت: من هم دوست دارم همراه بچه ها بجنگم💥او حتی با فرماندهان برای شناسایی میرفت، در همین شناسایی ها حاج قاسم را میبیند و ایشان به سعید، یک انگشتر هدیه میدهد و عاقبت ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۵ در درگیری با داعش بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسید🕊
مونس پوزخندی زد، نگاهش رو از من دزدید و با لحنی سرد و نیشدار که تا حالا ازش نشنیده بودم، گفت:
_حالا نیاز نیست به من چیزی رو ثابت کنی؛ اون شوهرت بوده، طبیعیه...
حرفاش برام خیلی سنگین بود. حس کردم تمام بدنم از خشم داره میلرزه. مونس هم؟ حتی اون هم داشت با قضاوتهای اشتباهش زخم زندگیم رو عمیقتر میکرد.
بدون اینکه کلمهی دیگهای بگم، فقط با چشمهایی که از شدت ناباوری و خشم میسوخت، نگاهش کردم. بعدم زیر لب گفتم "متاسفم" و برگشتم و تند رفتم سمت اتاقم.
در رو محکم پشت سرم بستم و چفتش کردم. تمام روز رو، حتی برای خوردن یه لیوان آب هم بیرون نرفتم. حرفهای مونس مثل خوره داشت ذهنم رو میخورد.
آخ که چقدرم دلم اون روزا رو میخواست. اون موقع که فکر میکردم خوشبختتر از من وجود نداره و برای عروسیمون لحظه شماری میکردم. آقاجونم بالای سرم بود و از هر جهت زندگیم امنیت داشت ولی حالا چی؟! همهچیز اونقدر مبهم و دردناک بود که نمیخواستم حتی بهش فکر کنم.
دوباره حس بیپناهی عجیبی بهم دست داد. حالا دیگه نه حجره مثل قبل بود، نه آقاجونم که همه جوره پشتم بود. نه عارفی که فکر میکردم من همه دنیاشم و نه راهی برای فهمیدن حقیقت وجود داشت. همهچیز داشت از دست میرفت.
تمام روز رو توی سکوت اتاق کز کردم. غم سنگینی روی دلم نشسته بود که حتی توان بلند شدن نداشتم. مونس چند بار پشت در اومد و عذرخواهی کرد و گفت:
_ درزاد، اگه اون حرفا رو زدم از دلسوزی بود، صلاح تو رو میخوام... توروخدا در رو باز کن.
ولی من حتی جوابش رو هم ندادم. اصلا صدام در نمیاومد. نزدیکای عصر بود که سوزش شدید معده از گرسنگی، بالاخره مجبورم کرد از جام بلند شم. خونه در سکوت مطلق فرو رفته بود. مونس رو صدا کردم، اما جوابی نیومد. با خودم گفتم حتماً حوصلهاش سر رفته و رفته بازار یا خونهی همسایهها.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با نگرانی نگاهم رو بین چهره ی موذی ایوب و چشم های شاد مادرم که ازش خنده می بارید چرخوندم و در حالی که سعی می کردم نشون ندم ترسیدم ، کنایه وار گفتم : به لطف شما ! سلام می رسونه . بعد هم منتظر جواب ایوب نموندم و هول زده پله ها رو بالا رفتم . فقط خدا می دونست چه نقشه ای توی سر ایوب هست که این بار از در دوستی وارد شده ! تا چند دقیقه پیش حرف و حدیث شراکتشش تو تجارت با آقا جانم آروم و قرار رو ازم گرفته بود و حالا خودش اومده بود تا حال و روز پریشونم رو پریشون تر کنه .
به ایوون که رسیدم چشمم به کفش هایی که جلوی در مهمون خونه ردیف شده بودند افتاد . با تعجب ابروهام رو بالا دادم و ضربه ای به در زدم و با کنجکاوی وارد اتاق شدم .
با دیدن طلعت و اعظم که کنار محبوبه و اقدس نشسته بودند ، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم . اون قدر از دیدن اون ها توی اتاق تعجب کرده بودم که یادم رفت سلام کنم و با صدای طلعت به خودم اومدم : از قتی رفتی روستا و قاتی گاو و گوسفند ها زندگی کردی خصلت اون ها رو به خودت گرفتی مهربانو ! یادمه یه زمانی فهم و شعور داشتی و سلام می کردی .
با نفرت نگاهی به طلعت انداختم و بی توجه به حرف هاش جواب دادم : چی شده طلعت خانوم . راه گم کردی ! یادمه دیروز که اومدم مامان گفت قهر کردی رفتی خونه ی آقا جانت ! حالا چطور شده که برگشتی ؟ بوی کباب به دماغت خورده یا آقا جانت چون پولی نداشته که خرج سیر کردن شکم وامونده ت رو بده برگشتی !
طلعت شبیه گرگ زخمی که هر لحظه آماده ی حمله کردن باشه خودش رو جلو کشید و گفت : به تو هیچ ربطی نداره ! این آخرین بارت باشه اسم آقا جان من رو ، روی زبونت میاری ها !
لب باز کردم که چیزی بگم که مادرم وارد اتاق شد و با عصبانیت گفت : چی شده مهربانو ! چرا از راه نرسیده قشقرق به پا می کنی ؟!
نگاه تندی به طلعت انداختم و گفتم : با اعظم کاری ندارم ! اما این طلعت چشم سفید رو چرا راه دادید تو خونه !
می گذاشتید اون قدر بمونه خونه ی آقا جانش تا موهاش رنگ دندون هاش سفید شه . مگه آقا جانم آبروش رو از آب گرفته که دختر شعبون قمار باز با قهر و آشتیش به بادش بده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما من یه تجربه تلخ از وام خانگی دارم که هنوزم وقتی یادش میافتم، از سادهدلی خودم حرصم میگیره. 😔
چند وقت پیش زنداداشم بهم گفت یه وام خانگی جور شده که میتونیم باهاش یه گره از مشکلاتمون باز کنیم. گفت چون خودش آشنا داره، میتونه کارمون رو زودتر راه بندازه، فقط باید یه مبلغی براش واریز کنم تا کارای اولیه انجام بشه.
منم چون زنداداشم بود و فکر میکردم دیگه بین خودمون این حرفا نیست، بهش اعتماد کردم. حتی یه مقدار از پساندازم رو برداشتم و بهش دادم. هر بار میپرسیدم پس چی شد، میگفت کارای وام داره انجام میشه، یه کم دیگه صبر کن. منم به خاطر حرفاش چیزی نمیگفتم که مبادا فکر کنه بهش بیاعتمادم.
تا اینکه چند ماه گذشت و نه خبری از وام شد، نه پولم رو پس داد. هر بار یه بهونه جدید میآورد؛ یه بار میگفت بانک تأخیر داره، یه بار میگفت مدارک ناقصه. آخرش وقتی با همسرم جدی پیگیری کردیم، فهمیدیم اصلاً اونجوری که تعریف کرده بود، خبری از وام نبوده و پول منم خرج چیزای دیگه شده.
بدتر از پولی که از دست دادم، این بود که وقتی باهاش صحبت کردم، بهجای اینکه مسئولیت کارش رو قبول کنه، جوری رفتار کرد که انگار من خودم مقصرم که پولم رو بهش دادم! 😔
از اون روز رابطهمون سرد شد. من موندم و یه دل پر از ناراحتی؛ چون اگه یه غریبه این کار رو باهام کرده بود، شاید اینقدر نمیسوختم. از کسی ضربه خوردم که فکر میکردم مثل خانواده خودمه.
خانما، به خدا اعتماد کردن به فامیل چیز بدی نیست، ولی حتی با نزدیکترین آدمها هم وقتی پای پول وسطه، باید همهچیز روشن و حسابشده باشه. قبل از اینکه پولی بدین، مدارک و شرایط وام رو از مرجع اصلی بررسی کنین و حتماً رسید و توافق روشن داشته باشین.
آدم دلش نمیخواد به نزدیکاش شک کنه، ولی کاش هیچوقت اعتمادمون باعث نشه از حق خودمون بگذریم. 💔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما، یه کاری کردم که الان هر روز بابتش حرص میخورم و نمیدونم چطور جمعش کنم. 😔💔
من چند تا تیکه طلا داشتم که توی این چند سال، کمکم خریده بودم. شوهرم خبر نداشت که چقدر طلا دارم و راستش نمیخواستم بفهمه فروختمشون، چون میدونستم اگه بهش بگم میگه بدون فکر کاری نکن.
یه روز برادرم اومد پیشم و گفت حسابی توی فشار مالیه و اگه یه مبلغی جور نکنه، زندگیش به مشکل میخوره. منم دلم نیومد دست رد به سینهش بزنم. با خودم گفتم برادرمه، غریبه که نیست؛ الان کمکش میکنم، چند وقت دیگه پولمو میده و دوباره طلاهامو میخرم.
رفتم طلاهامو فروختم و پولش رو بهش دادم. نه رسیدی گرفتم، نه چیزی نوشتم؛ فقط به حرفش اعتماد کردم. اون روز حتی خوشحال بودم که تونستم گره از کار برادرم باز کنم.
ولی الان چند ماه گذشته و هر بار پولمو میخوام، یه داستان جدید دارم! یه روز میگه فردا جور میکنم، یه روز میگه صبر کن پول دستم بیاد، یه روز میگه این هفته حتماً میدم. هر بار هم که پیگیری میکنم، آخرش من میمونم و یه قول تازه!
بدتر از همه اینکه شوهرم هنوز خبر نداره. هر روز با خودم میگم اگه بفهمه که بیخبر ازش طلاهامو فروختم و پولشو دادم به برادرم، چی میگه؟ از یه طرف نگران پول خودمم، از یه طرف عذاب وجدان دارم که چرا این کارو پنهونی انجام دادم.
من برادرم رو دوست دارم و دلم نمیخواد بینمون دعوا بشه، ولی مگه من پول رو از سر راه آورده بودم؟ اون طلاها پشتوانه روز مبادای خودم بودن. حالا هم پولم دست اونه، هم آرامش خودم رو از دست دادم.
خانما، شما جای من بودین چیکار میکردین؟ چطور با برادرم حرف بزنم که دیگه با وعده و وعید از زیر بار پس دادن پول درنره؟ به نظرتون به شوهرم حقیقت رو بگم یا فعلاً صبر کنم ببینم برادرم پولمو پس میده؟ 😔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7