🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
عزیزم، هیچوقت خودت رو با خواهرت مقایسه نکن. شاید امروز اون امکانات بیشتری داشته باشه و تو درگیر مشکلات مالی باشی، ولی شرایط زندگی آدمها همیشه یکسان نیست. ارزش تو به موجودی حسابت و چیزهایی که میخری نیست. این رو برای خودت جدی بگیر.
🌸🍃
من یه خواهر دارم که وضع مالیاش از من بهتره. هر وقت چیزی میخره، خوشحال میشم و هیچوقت حسادت نکردم؛ چون خوشبختی خواهرم از خوشبختی من جدا نیست. اگر روزی هم نتونم مثل اون زندگی کنم، انتظار دارم حداقل احترامم سر جاش باشه. خواهر بودن یعنی همین.
🍃🌸
به نظرم اگر خواهرت جلوی بقیه تحقیرت میکنه، همونجا با آرامش بگو: «من از شرایط مالی خودم آگاهم، لازم نیست هر بار یادآوریاش کنی.» نه توهین کن، نه خودت رو کوچک کن. گاهی یک جواب محکم و محترمانه بیشتر از هزار بار سکوت کردن اثر داره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
همراه او به سوی خانه رفت.من و آدم برفی تنها ماندیم.
گفتم:«بهرام نمیای بازی؟»حتی جوابم را نداد.دست فرنوش را گرفته بود و درمیان برفها به سوی خانه رفت و من دوباره با او قهر کردم. راستی نکند بهرام...وای خدا نکند.دیوانه میشوم.نمیدانستم باید چه کار کنم.اصلا نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد.دیگر مغزم کار نمیکرد.پاک گیج شده بودم.
نه خبری از خانم بزرگ بود که بدانم چیکار میکند نه دسترسی به بهرام داشتم.از طرفی نمیخواستم غرورم را خورد کنم و راجع به فرنوش در نامه بنویسم.میخواستم باور کنم که بهرام هیچ کس را به من ترجیح نخواهد داد. یک هفته گذشت.امتحان جبر و مثلثات داشتیم.طبق معمول تا صبح بیدا مانده بودم.ورقه ها را پخش کردند.سؤالها برایم مثل آب خوردن بودند انقدر تمرین کرده بودم و خوانده بودم که همه را یکی پشت دیگری حل کردم و باز مثل همیشه اولین نفری بودم که ورقه را تحویل دادم. دیگر گرفتن بالاترین نمره برایم عادی شده بود. گوشه حیاط تکیه ام را به دیوار داده بودم و در نور کمرنگ خورشید دنبال جوابهای صحیح می گشتم.
بچه ها یکی یکی دورم جمع شدند و هر کدام جواب سؤالی را می پرسیدند. پیشانیم از شدت سرما یخ کرده بود. کسل و بی حوصله جوابشان را دادم و کتابم را بستم. آخر من سرگروه بودم و به قول بچه ها برای خودم معلمی بودم که هفت شاگرد تنبل داشت. آن وقتها رسم بود که شاگردهای زرنگ کلاس مسئولیت چند شاگرد ضعیف را به عهده می گرفتند و زنگهای تفریح درسشان می دادند. از دبیرستان خارج شدم. برفها گل آلود شده بودند. هنوز هوا ابری بود. باران شب گذشته باعث شده بود که مقداری از برفها آب بشوند و آب در جویها سرازیر شده بود. از کنار دیوار آرام آرام قدم برمیداشتم و فکر امتحان بعدی را میکردم. شاید اگر هر کس دیگر هم جای من بود فقط به درس و تحصیل فکر میکرد. این درس بود که من را بالا می کشید و من فقط با ادامه تحصیل می توانستم خودم را با دیگران مقایسه کنم. و بارها به این نتیجه رسیده بودم که فقط با این امتیاز میتوانستم ضعفهای دیگرم را بپوشانم. سرپیچ خیابان که رسیدم، چشمم به اتومبیل فرید افتاد. هیچ کس داخل اتومبیل نبود. آن دست خیابان رفتم و..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
انگار تازه متوجه شده بودم چه قدر از آخرین باری که دیدمش شکسته تر و پیرتر شده و یا چرا تو این مدت هیچ سراغی ازم نگرفته ! اون قدر مادرم رو می شناختم که بتونم بفهمم رفتن رضا چه قدر توانش رو ازش گرفته و دلش رو خو.. ن کرده .
اما سعی کردم روی زخمش نمک نپاشم و فقط جلوی بدتر شدن اوضاع رو بگیرم .
برای همین کمی خودم رو جلو کشیدم و هیجان زده گفتم : ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست . ایوب خیلی نامرده . از ما کینه به دل گرفته . از من می شنوید تا زوده دمش رو بگیرید و از حجره پرتش کنید بیرون و گرنه همه ی ما رو به خاک سیاه می نشونه !
مادرم در حالی که سعی می کرد جلوی ریختن اشک هاش رو بگیره با صدای بغض داری گفت : کدوم حجره ؟! دیگه چی میخواد بشه که تا حالا نشده ! بلایی مونده که سرمون نیاد ! هنوز آقا جانت زنده ست هر کس یه تیکه از مالش رو به دندون گرفته و رفته برای خودش . وای به روزی که زبونم لال اتفاقی برای آقا جانت بیافته !
با ناراحتی نگاهی به مادرم انداختم و گفتم : چی میگی مامان ! مگه احمد و محمود هم از آقا جان جدا شدن ؟!
مادرم آه سردی کشید و با لحن غمگینی گفت : احمد نمی خواست از آقا جانت جدا بشه اما آقا جانت خودش نگذاشت بمونه ! گفت تو یک نفر حرمتم رو نگهداشتی ! پس تا پرده ی احترام بین من و تو هم پاره نشده ، سهمت رو بردار و برو ! از اون همه مال و اموال یه حجره مونده براش و یه اون خونه ی سوت و کوری که گذاشته برای شما دخترها . نمی دونم والا چه بلایی سرمون اومد !
آقا جانت ندار نبود که بچه هاش با دو قرون پول خودشون رو گم کنن و بزنن زیر کاسه کوزه ی هم نمی دونم این ایوب خونه خراب چی در گوش رضا خوند که بچه م این طور یاغی شد و آتیشش دامن بقیه رو هم گرفت ، بعد هم ریز ریز شروع کرد به گریه کردن .
حرفی نداشتم که بزنم ! از روزی که خاطرم بود مادرم همیشه پسرهاش رو خیلی بیشتر از ما دخترها دوست داشت و حالا غصه ی رفتنشون داشت داغونش می کرد . اصلا شاید به همین دلیل مادرم مهربون شده بود و برای من دلسوزی می کرد . هر چی چه بود دیگه حرفی نزدم تا مادرم بیشتر از اون ناراحت نشه اما تاکید کردم هر طور شده باید کاری کنه که ایوب دیگه دور و بر پسر ها نباشه تا اوضاع به روال قبل برگرده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و سوم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۷ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سید محمدسعید جعفری، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
مردی که فراتر از زمانهی خود میاندیشید🧠
🌷شهید سید محمدسعید جعفری🌷
تاریخ تولد: ۱۸ / ۱۱ / ۱۳۳۱
تاریخ شهادت: ۴ / ۸ / ۱۳۵۹
محل تولد: کرمانشاه/ قصر شیرین
محل شهادت: قراویز،دشت ذهاب
🌼 #هدایتگری| سرش درد میکرد برا هدایتِ مردم. با همه بحث میکرد. از بهایی و کمونیست گرفته؛ تا مسیحی و یهودی و متصوفه...گاهی هم از زیر مُشت و لگد مخالفانِ بیمنطق بیرونش میکشیدند؛ اما کوتاه نمییومد. بعد از انقلاب مجاهدینخلق و تودهایها و... هم به کسانی که باهاشون بحث میکرد؛ اضافه شد.
🌼 #سپاه|ددو سه هفته بعد از پیروزی انقلاب به رفیقش گفت: بیا سپاه پاسداران تشکیل بدیم. هنوز امام دستور تشکیل سپاه رو نداده بود؛ که چنین حرفی رو زد. با ۱۲ نفر از رفقاش اینکار رو کردند و بعدها ۱۱ نفرشون شهید شدند.
🌼 #فرمانده| هیچوقت خودش رو فرمانده نمیدونست. میگفت: ما کارگزاریم و امامزمان(عج) فرمانده هستند. برا همین زیر نامهها رو از طرف... امضاء میکرد.
همرزم شهید ←رفتیم به سمت پیکر مطهر شهدا، به پیکر شهدا که رسیدیم ناگهان نور و صدای دو یا سه انفجار دیده و شنیده شد💥همهی ما بر روی زمین افتادیم پس از لحظاتی دیدم كه شهید جعفری رو به قبله و به حالت سجده بر زمین افتاده بود بدنش را به غسالخانه آوردند تا لباسهایش را در بیاورند و غسلش بدهند💫بدن و لباسهایش غرق خون بود از جیب مبارکش جانمازش را درآوردم📿از بس خون از فرق سرش به لباس ها و جیبش سرازیر شده بود مُهر نماز او خمیر شده بود، این فرمانده بر اثر اصابت انفجار مین در حالت سجده میهمان سفره اهل بیت شد🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾