🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خواهرم، دردش اینه که آدم از غریبه انتظار محبت نداره، ولی از خواهرش چرا. 😔 آدم اگر پول نداره، هزار تا فکر و گرفتاری توی سرش هست؛ دیگه نباید از کسی که از بچگی کنارش بوده هم زخم زبون بشنوه. به نظرم یه بار جدی باهاش حرف بزن و بگو رفتارش چقدر ناراحتت میکنه.
🍃🍃🌸
من جای تو بودم، رابطهام رو قطع نمیکردم، ولی دیگه اجازه نمیدادم از شرایط مالیام باخبر بشه. لازم نیست تمام جزئیات زندگیات رو باهاش در میون بذاری. وقتی کسی از نقطهضعف آدم برای تحقیرش استفاده میکنه، بهتره حد و مرز مشخصی داشته باشی.
🍃🌸
واقعاً نمیفهمم چرا بعضیها وقتی وضع مالیشون خوب میشه، یادشون میره خودشون هم یه روزی از صفر شروع کردن. پول داشتن افتخار بزرگی نیست اگر همراهش آدم نتونه حرمت نزدیکترین آدمهاش رو نگه داره. خواهر تو شاید از نظر مالی جلوتر باشه، ولی این دلیل نمیشه تو رو پایینتر از خودش ببینه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
وارد کتابفروشی شدم و به بهانه قیمت کردن کتابهای متفرقه چند لحظه ای منتظر شدم تا فرید سوار شود و برود. مطمئن بودم همان دوروبرها کشیک مرا میکشد. کتابها را ورق میزدم و گاهی از شیشه بیرون را تماشا میکردم. عجب سمج است. کنار اتومبیلش ایستاده و چشمش به فروشگاه کتابفروشی است.
حتماً مرا دیده و منتظر است که بیرون بروم. باز ایستادم و او هم از جایش تکان نخورد. صاحب مغازه چند بار از من سؤال کرد: «خانم بپیچم، این یکی را میبرید؟»
گفتم: «خیلی ممنون، بعداً ... مرسی برمیگردم.» و از مغازه خارج شدم و بی آن که فرید را نگاه کنم از پیاده رو عبور کردم. سر چهارراه رسیدم. فرید جلوی پایم پیچید و بوق زد. عصبانی شدم و اخم کردم. آن دست خیابان رفتم. در خیابان فرعی میرفتم که باز پشت سرم آمد. ایستادم. خیابان یک طرفه بود. کنار خیابان توقف کرد و شیشه اش را پایین کشید. بی آن که سلام کنم. پرسیدم: «با من کاری داشتید آقا فرید؟» فهمید عصبانی هستم. نگاهی دقیق به سر تا پایم انداخت و گفت «ببخشید مزاحم شدم.» و حرکت کرد. بیچاره اگر هم حرفی داشت و ترسید بگوید. حالا دیگر حالش را درک میکردم. او هم حال مرا داشت بیچاره چه میکشد؟ رنگ شلوارم سرمه ای بود پاچه اش تا زانو از پاشیده شدن گل، خال خالی شده بود. غرغر کنان شلوارم را شستم و پهن کردم. مادرم می گفت: «جدیداً عصبی و بی حوصله شدی پری!»
گفتم: «درس دارم.» گفت: «ولی تو که همه امتحانهایت را خوب دادی و همیشه راضی بودی. »
گفتم: «اگر نخوانم که نمیتوانم نمره های خوب بگیرم. هر کس هم جای من بود و تا صبح بیدار میماند عصبی و بی حوصله میشد.»
مکثی کرد و گفت: «پری چیزی را از من پنهان نکردی؟»
گفتم: «چه چیزی؟ نه؟»
سرفه کنان گفت: «امروز فرحناز آمده بود. پیش پای تو رفت.»
پرسیدم: «چیکار داشت؟»
گفت: «راجع به فرید برادرش صحبت می کرد.»
«آه، هرجا میروم اسم فرید هست. عجب گرفتاری شدم ها. خب حالا چی میگفت؟»
«هیچی، میگفت ...» و ساکت شد.
گفتم: «چرا ساکت شدید؟ فرحناز چی گفت؟»
مادر دهان گشود که حرف بزند ناگهان صدای بوق یک اتومبیل و بعد صدای زنگ در حیاط بلند شد. بعد صدای خرچ خرچ چکمه های باباعلی بر روی برفها و صدای گرفته اش که می گفت: «آمدم، آمدم.».
بلند شدم و پشت پنجره رفتم. نور خورشید روی برفها چشم را اذیت می کرد. باباعلی در را گشود و تبسمی روی لبانش نقش بست. بعد دست برد و آن لنگه در را هم باز کرد. گفتم: «مامان! خانم بزرگ آمد.» و حدسم درست بود. اتومبیل بسیار شیکی که رنگ مشکی داشت وارد باغ شد. چند نفر داخل اتومبیل نشسته بودند...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
از ظاهر بهم ریخته و چهره ی درهمش پیدا بود از اتفاقی که رخ داده بی خبر نیست اما خودش رو به اون راه زد و در حالی که سعی می کرد خودش رو خوشحال نشون بده نگاهی به مادرم انداخت و گفت : چرا اون گوشه نشستید حاج خانوم . کاش یکم استراحت می کردید خستگی راه از تنتون در بیاد . مادرم پشت چشمی نازک کرد و با غیظ گفت : دستتون درد نکنه بهادر خان ! خانوم بزرگ حسابی از خجالتم در اومد . شما هم بنشینید یه نفسی تازه کنید تا شب نشده یه ماشین برای من پیدا کنید می خوام برگردم سر خونه و زندگی خودم .
بهادر بیچاره با درموندگی نگاهی به من انداخت و با لحن دلجویانه ای گفت : از راه نرسیده برید ! کجا برید ؟!
پس مهربانو چی ! ننه صدیقه رفت ، کسی نیست مواظب مهربانو و این بچه باشه .
مادرم با ناراحتی چینی به پیشونیش انداخت و کنایه وار دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت : تو می خوای من لَه لِه ی بچه ت باشم ، چشم ! دَنْدَم نرم ، چشمم کور ! دختر زاییدم که براش این کارها رو بکنم دیگه ! منتهی من یک دقیقه هم دیگه این جا نمی مونم . مهربانو رو هم می برم خونه ی خودمون ، شما هم تشریف بیار. هر وقت بچه ت از آب و گل دراومد برگردید سر خونه و زندگی خودتون .
با درموندگی نگاهی به مادرم انداختم و گفتم : چی میگی مامان . من راه بیافتم بیام خونه ی شما . نمی بینید چه حال و روزی دارم ! این همه راه رو چطوری بیام !
مادرم با غیظ نگاهی بهم انداخت و با تَشر گفت : مگه می خوای پیاده بیای که ماتم گرفتی ! بهادر ماشین کرایه میکنه . هر چه قدر هم کرایه ش بشه خودم میدم .
بهادر نفس بلندی کشید و با دلجویی گفت : می دونم دلخورید . مادرم یکم زبونش تلخه اما دست خودش نیست . من نمی دونم چی بین شما رد و بدل شده و دقیقا از چی ناراحتید ! نمی خوام هم بدونم ماجرا چیه . اما این وسط گناه مهربانو و است بچه ی بیچاره چیه !
من از شما می خوام به خاطر مهربانو هم که شده تلخی خانوم بزرگ رو به لطف خودتون ببخشید . من قول میدم نگذارم این چند وقتی که شما مهمون ما هستید مشکلی پیش بیاد .
مادرم که انگار کمی دلش نرم شده بود با افاده پشت چشمی نازک کرد و با لحن خاصی گفت : باشه ، به خاطر مهربانو می مونم ، منتهی فقط هفت روز
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
امروز عصر با خواهرم نشستیم چای بخوریم، ولی مگه میشه دوتا خواهر کنار هم بشینن و فقط چای بخورن؟ 😂❤️
یه قوری چای دم کردیم، چند تا قند و بیسکوییت گذاشتیم توی سینی و نشستیم کنار پنجره. هوا یه خرده خنک بود، از اون عصرایی که آدم دلش میخواد یه چیزی بخوره و با یکی حرف بزنه که از ته دل بشناسدش.
هنوز چای اولمون تموم نشده بود که حرف رسید به بچگیهامون. یادمون افتاد قدیما مامان چای میریخت و ما دوتا یواشکی قندامون رو برمیداشتیم که زودتر چایمون تموم بشه و بریم بازی کنیم. بعدشم سر اینکه کدوممون بیشتر قند خورده دعوامون میشد! 😂😂
خواهرم یه خاطره تعریف کرد که از خنده اشکمون دراومد. وسط خندههامون یهو نگاهم بهش افتاد و با خودم گفتم چقدر خوبه که هنوز میتونیم مثل همون روزا کنار هم بشینیم، بیهیچ بهونهای، بیهیچ قراری، فقط برای اینکه دلمون هوای همو کرده.
این روزا هر کدوممون درگیر زندگی خودمونیم؛ کار و خونه و بچه و هزار تا گرفتاری که گاهی فرصت نفس کشیدن هم نمیذاره. ولی وقتی کنار خواهرم میشینم، انگار زمان یه کم آرومتر میگذره.
قشنگی خواهر داشتن اینه که لازم نیست همیشه از اول همهچی رو توضیح بدی. بعضی وقتا فقط میگی «وای یادته اون روز...» و تا آخر خاطره رو با هم زندگی میکنین.
چای عصرونهمون سرد شد، ولی دلمون گرم بود. ❤️☕
خدا خواهر رو نگه داره؛ برای روزایی که دلمون گرفته، برای خندههایی که فقط خودش دلیلش رو میفهمه و برای همین عصرای سادهای که چند سال دیگه میشن قشنگترین خاطرههای زندگیمون. 🌷🥹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾