eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.1هزار عکس
683 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 گفتمان 💕 باسلام خدمت دوستان عزیز و یاسمین جان. 🌺🌺🌺🌺❤️❤️❤️❤️ منو به عنوان خواهر کوچک قبول کنین که ی نصیحت دا رم خدمت خواهر ای گلم ونوعروسان عزیز که یکم تو زندگی حساس هستن .خواهرای گلم من الان ۲۰ سال ازدواج کردم وزندگی هزاران جور بالا وپایین داره سختی دا ره شیرینی داره۰ باید تو زندگی صبر صبر صبر وصبر کرد واسه مشکلات زندگی چرا می گید که شوهرم میره خونه مامانش 😳😳😳😡😡😡 خوب چرا نره مگه اون مادر فرزندش را با هزاران درد ورنج بزرگ نکره با بدبختی با نداری مادری که با گریه های فرزندش گریه کرده با خنده هاش خندید وقتی مریض از صبح تا شب نخوابیده وهزاران حرف دیگر مگه خود شما ها مادر نیستین بچه بزرگ نمی کنین از بچه اتون چه انتظاری دارین.....انتظار دارین که وقتی بزرگ شد شما رارها کند یا هر روز شما را ببینید کدام مادری نميخواد که بچش خوشبخت بشه چرا با رفتن همسر هاتون به خونه مادرشان مخالف هستین چرا بخدا اگه فرزندی واسه پدر ومادرش احترام بذاره انگار خدارا احترام گذاشت به خدا قسم میخورم این حرفا به من ثابت شده است که کسی که به پدر و مادر ش احترام بذاره که البته وظیفش خداوند هزار ان بار عوضش بده وگرهی از مشکلاتشو باز میکنه خانمای گل لطفا به فرموده های پیامبر اکرم صلی الله در مورد احترام به پدرو مادر کمی مطالعه بفرمایید....من خودم خیلی به مادر شوهر و پدر شوهرم احترام میذاشتم حتی اون زمان لباسشویی نبود لباساشونو بادستام میشوستم هرکارشونو میکردم فقط احترام الان هر دوتاشونم به رحمت خدا رفته خداوند هزاران بار عوضشون و میده خدارا شکر راضی ام ...ترو خدا نگید این حرفا یعنی چه مغز م داره سوت میکشه😡😡😡😡 بخدا خدا قهرش میاد ایا وقتی همسرتون میره خ‌نه پدر ومادرش چیزی از شما کم میشه 🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔ببخشید دیگه حرفی ندارم. منم باشم مامان حسین کوچولو 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 خانه داری اعضا حرفهای وحیده جونم
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 خانه داری اعضا حرفهای وحیده جونم
سلام به همه خانوم های عزیزم؛خداقوت بااین همه تلاش وزحمت برای خونواده. حضرت علی(ع)دروصیت نامشون ب امام حسن(ع) میفرماینداوصیکم ب تقوی الله ونظم امرکم؛یعنی بعدازتقواک مسئله ی ب این مهمی است سریعابعدش نظم درکارهاسفارش میکنند؛پس چقدنظم وبرنامه ریزی توزندگی مهمه. من برای تمام کارهام برنامه ریزی دارم اینطوری عادت کردم که اگ برنامه ریزی نکنم کارام پیش نمیره وسردرگمم؛مثلابرنامه هفتگی ماهیانه وبرنامه ۳ماه آینده رودارم؛تابه الان ب لطف خداوندطبق همین روش خیلی موفق بودم واگ برنامه ننویسم کارام انجام نمیشه مثلا برنامه ۳ماه آینده من اینه ک بتونم تا۳ماه آینده حداقل ده تاازروزه های قرضموبگیرم؛یااینکه یکی ازروفرشی هاموبدم آقایی بشوره یاببره خشکشویی؛کارهایی هم ک آقایی بایدانجام بده رومینویسم میزنم رودریخچال وبراش زمان میزنم(اینطوری دیگ صدبارنمیخوادیک کاری روبهشون بگین)😊ازشون خواهش میکنم واصلاامرنمیکنم معمولابنده خداچیزی نمیگن؛یاگاهی ک خودم حال نداشته باشم ازایشون خواهش میکنم سرویسوحماموبشورند. حالاتوبحث نظافت وتمیزی منزل من ازپایان شب شروع میکنم؛من اینطوری هستم ک حتمابعدازصرف شام بایدظرفهاروبشورم؛سرامیکای آشپزخونه رودستمال بکشم وکلا آشپزخونه روتمیزکنم بعدبخوابم چون صبح ک بلندمیشم اگ کثیف ونامرتب باشه حالم گرفته اس؛بعدوقتی کاراموکردم معمولا اینطوریه ک بایک صابون ملایم صورتمومیشورم دندونامومسواک میزنم موهاموشونه میکنم بعضی شبهاهم عطرمیزنم بعدمیخوابم بعضی شبها هم یک آرایش ملایم براآخرشب دارم اماچون معمولاصورتمومیشورم دیگه کرم نمیزنم؛صبح ک بلندمیشم چون آشپزخونه تمیزه حالم خوبه؛امااولین کاری ک میکنم کتریموآب میکنم تاجوش بیادتواین تایم خودمومرتب میکنم اگرزیرابروهام دراومده تمیزمیکنم موهاموشونه میکنم ومیبافم بعدقبل صبحانه حتمابایدخونه مرتب باشه روفرشی هاصاف باشه وگرنه صبحانه نمیخورم حالا شایدشمابگین چه اخلاق بدی؛امامن اینطوری عادت کردم وچون معمولا خونه تمیزه خیلی زمان ازمن نمیبره مثلا کلاشایدده دقه یایک ربع؛بعدصرف صبحانه ظرفاشوسریع میشورم وازروبرنامه نگاه میکنم ک ناهارچی بایددرست کنم(برنامه یکماهه ومتنوع دارم)طبق اون موادشوآماده میکنم؛بعدبابچم بازی میکنم وبعدآماده میشم برانمازظهر؛قبل نمازلباس زیرموعوض میکنم؛بعدوضووقتی صورتم خشک شدگلاب میزنم ب صورتم(درضمن روزی یکی دوبارحتمالباس زیرموعوض میکنم).بعدنمازکارهای باقیمانده ناهاروانجام میدم... خانومااگ میخواین خونتون شلوغ نشه هرچیزی ک برمیدارین بعدازاینکه کارتون تموم شدسریع بذارین سرجاش؛ظرف کثیف میشه سریع بشورین حتی اگ یک استکانه؛اینطوری دیگ روهم جمع نمیشه؛من هیچ وقت یک روزدرهفته روزمان نمیذارم براتمیزی کمدلباسها یاکشوها؛یاحتی کابینتای آشپزخونه؛چون عادت کردم ازهرجا ک میام بایدلباساموتا کنم یابذارم سرجالباسی؛لذاهیچوقت کمدلباسهام شلوغ نیس؛آقایی هم اگرجمع کردلباسای خودشو ک هیچ اگرنه من جمع میکنم لباسای ایشونو؛کشوهاهمیشه مرتبه چون هرکشومخصوص چیزیه،من حتی کابینتاموسال یکی بارهم نمیریزم بیرون؛چون همیشه تمیزه چون هروقت میخوام چیزی بردارموبذارم سرجای خودش میذارم اگرکثیف بشه همونجادستمال میکشم تمیزمیکنم؛گازموبعدازهرظرف شستن نهارشام حتماتمیزمیکنم؛هفته ای یکی دوبارلباسارومیندازم تولباسشویی؛اماجدامیکنم لباسای سفیدوازرنگی؛بعدهربارخشک شدن لباساهمونجااگ وروجک بذاره جمع میکنم میذارم سرجاشون اگرم نیازب دوخت ودوزداشته باشه میذارم کنارک وقتی دوختم بذارم سرجاشون؛بعضی لباسام هم نیازب اتوداره اوناروهم میذارم کنارتاتواولین فرصت،اتوکنم بذارم سرجاشون؛گاهی بچم نمیذاره همون لحظه جمع کنم؛مثلامن جمع میکنم لباسارواون بازمیکنه تاشونو☺️؛اینطورمواقع وقتی اون خوابه کارامومیکنم، دیگ من نمیرم باهش بخوابم؛کارای عقب افتادموانجام میدم؛خانومای عزیزم طبق این برنامه اگ پیش برین دیگ خیلی نمیخوادوقت بذارین برای تمیزی خونه؛من حتی بااینکه یک بچه کوچیک دارم اماوقتم اضافه میارم وفکرنکنیدک اون نمیریزه نمیپاشه؛چرااتفاقاخیلی هم شروشیطون وبلایه؛جلوش خوراکی میذارم سرش بندشه یابهش دستمال خشک میدم میگم میزاروتمیزکن چون بچه خوشش میاد؛هفته ای دوبارجاروبرقی میکشم.ماهی دوبارهم اساسی جاروبرقی میکشم؛ اتاقاروگردگیری میکنم دیگ عصرهاهم مقدمات شاموآماده میکنم؛بعدتموم شدن کارهام آرایش میکنم آماده میشم برااومدن آقایی تابایک روحیه بانشاط بریم ب استقبال ضربان قلب خونه😘خانومااگ دوس داشتین مدتی برنامتونوطبق این روال پیش برین انقدوقت اضافه میارین؛هفته ای یکی دوبارکیک و دسر درست میکنم ؛چون وقت آزادپیدامیکنم غذاهای جدیدو به روزدرست میکنم؛حالافکرنکنیدچون خونه دارم راحتم نه؛من قبلاهم ک درس میخوندم وخونه داربودم خونه زندگیم همیشه تمیزبودچون برنامه داشتم؛سعی کردم بیشترنکاتوبگم ان شاالله ب دردتون بخوره 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام یاسمین نازنینم یک ایده معنوی دارم انشالله هرکس حاجت گرفت ازش برام دعا کنه عاقبت بخیر بشم من ک برای خانمی ک غسل اویس قرنی رو یادم داد همیشه دعا میکنم واما ایده  معنوی ۱۴هزار تومان پول نه کمتر ن بیشتر برای حاجتشون بزارن زیر قرآن ردخور ندارع ک حاجت میگیرین و بعداز اینکه حاجت روا شدین ۱۴هزار تومن رو باید حتما حتما ب یک سید فقیر بدن به امید برآورده شدن حاجت های هممون❤️❤️😍 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 هیچکس فکر نکرد شاید اونم زن بود . . .
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 هیچکس فکر نکرد شاید اونم زن بود . . .
امروز سوار یه تاکسی شدم، صد متر جلوتر یه خانمی کنار خیابون ایستاده بود، راننده تاکسی بوق زد و خانم رو سوار کرد. چند ثانیه گذشت. راننده تاکسی: چقدر رنگ رژتون قشنگه خانم مسافر: ممنون راننده تاکسی: لباتون رو برجسته کرده خانم مسافر سایه‌بون جلوی صندلی رو داد پایین، لباشُ رو به آینه غنچه کرد؛ خانم مسافر: واقعا؟! راننده تاکسی خندید، با دست راست دست چپ خانم مسافر رو گرفت و نگاه کرد. راننده تاکسی: با رنگ لاکتون ست کردین؟ واقعا با سلیقه هستین. تبریک میگم. خانم مسافر: وای ممنون.. چه دقتی! معلومه که آدم خوش‌ذوقی هستین. تلفن همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرم حرف زدن بودن.. موقع پیاده شدن راننده تاکسی کارتش رو به خانم مسافر داد و گفت: هرجا خواستی بری، اگه ماشین خواستی زنگ بزن! خانم مسافر کارت رو گرفت، به چشمک ریز هم زد و رفت.. این رو تعریف نکردم که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقی داشت یا راننده تاکسی! فقط خواستم بگم توی این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسیده باشه که راننده تاکسی هم یه خانم بود.. ما با تصوراتی که توی ذهن خودمونه قضاوت میکنیم، مگه نه؟!درست فکر کنیم !- 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 ‹ نگاهمو چرخوندم رو آدمای دور و برمون، کسی حواسش به ما نبود.
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 ‹ نگاهمو چرخوندم رو آدمای دور و برمون، کسی حواسش به ما نبود.
لبامو دادم جلو و آروم زمزمه کردم: -خیلی تنگ شده بود دلم برات! با دست یقه ی پیراهنشو شل تر کرد و زیر چشمی نگاهم کرد + همین دیشب اومدم دنبالت رفتیم بیرونا! سرمو کج کردم و مظلوم نگاهش کردم - یعنی می‌خوای بگی تو دلت تنگ نشده بود؟! دست کشید به پیشونیش + خدایا به خودت پناه می‌برم از شر چشمای این دختر! خنده م گرفت. لبامو غنچه کردم و با دلخوری ساختگی گفتم: - چیکارت دارن مگه؟!  حالا که اینجور شد قهرم من اصلن! کلافه جابجا شد سر جاش. + چیزی نگفتم که من! نه نگاهش کردم، نه جوابشو دادم. نامحسوس خم شد سمتم + باشه! بخشید، خوبه؟! نگاهمو با ناز چرخوندم سمتش و جوری که فقط خودش بشنوه گفتم: - اینجوری که نمیشه، بوسم کن تا ببخشمت! صورتش درجا شد رنگِ انار + دیوونه م‌ نکن دختر! هیچ حواست هست نشستیم بین این همه آدم؟! شونه بالا انداختم - مشکل خودته! یه نگاه به چشمای مصممِ من کرد و یه نگاه به جمع و بیشتر خم شد سمتم. ناخودآگاه ضربان قلبم تندتر شد. نکنه بزنه به سرش و جلوی این همه آدم... آب دهنمو به زور قورت دادم. همون‌طور که خیره بود به چشمام، دست دراز کرد و لیوان چاییمو از جلوم برداشت و لباشو گذاشت درست همون جایی که رد رژم مونده بود روش و یه جرعه نوشید... به زور چشم از چشماش گرفتم و فکر کردم چه گرم شد هوا یهویی! صداش پر بود از خنده و لبخند + فعلا اینو داشته باش به عنوان پیش قسط، بقیه ی بدهیمم به زودی پرداخت می‌کنم خاتون! حالا آشتی؟! هول دست کشیدم به روسریم و توی دلم خدا خدا کردم کسی ندیده باشه! - آره آره! آشتی بخدا! زد زیر خنده و با عشق نگام کرد. صدای بلند و رسای بابا از اون حال و هوا کشیدمون بیرون " خوش می‌گذره بچه ها؟! " تا بیایم جواب بدیم، صدای جمع بلند شد به خنده... سیل متلکا که روون شد سمتش، شرمنده لب زدم: - تقصیر من شد همه ش، ببخشید! بین اون همه هیاهو، صداش انگار کن آبِ چشمه ست، جاری شد و پیچید توو سرسرای دلم + فدای سرت دلبر! به قول شاعر گفتنی: به خدا عشق به رسوا شدنش می‌ارزد : )!📼'💙 › ± طاهره‌اباذری‌هریس! 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
💛🌻 صباح الخير للقلوب التي تُحبنـا ببساطة، وتستقبلنا بکل حُب - صُبح بخیر به دِلهایی که ما را به سادگی دوست دارند، و ما را با عِشق پَذیرایی می کنند . .🌻'
🎶♥️🎶 اولای مهر سال تحصیلی امسال مبتلا به بیماری صرع شدم
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 اولای مهر سال تحصیلی امسال مبتلا به بیماری صرع شدم
سلام خوبین ماهی خانم؟من کانال شما رو دنبال میکنم.ببخشید اگه امکانش هست مشکل منم در کانال قرار بدید و بهم پیام ندین چون نمیتونم. اگه امکانش هست دوستان راهنمایی کنن من دختری ۱۸ ساله هستم مدرسه ی فرزانگان هستم و امسال کنکور تجربی دارم و خیلی نگرانم.از یه طرفی اونقدر استرس هام زیاد شد که اولای مهر سال تحصیلی امسال مبتلا به بیماری صرع ولی خداروشکر دکتر گفتن مشکل جزئی هست و با مصرف دارو الان تو این چند ماه خیلی بهتر هم شده و خیلی زود حل میشه که دکتر گفتن ناشی از استرس زیادم برای کنکور هست.همش نگرانم قبول نشم و به اهدافم نرسم از یه طرفی همش تو ذهنم تصور میکنم قبول نمیشم بعد پدرمادرم عصبانی بشن منو از خونه بندازن بیرون من تنها و بی کس تو خیابون مجبورم گدایی کنم از بس که مامانم میگه اگه پزشکی نیاری باید بری گدایی... . از یه طرف دیگه موقعی که کوچکتر بودم و در رابطه رابطه و شهوت و خلاصه اینجور مسائل چیزی نمیدونستم بعد بلوغم که ۱۴ سالم بود چون مامانم گفت از ژیلت استفاده میکردم ولی بعد چند ماه کم کم زیر بغل و کشاله ران من تیره شد خیلی بدجور من نگران شده بودم و خودم تنهایی خودم رو میخواستم بررسی کنم مشکل از کجاست همه جا رو داشتم بررسی میکردم تا اینکه یه دفعه انگشتم رفت داخل و خونریزی کردم اونموقع فکر کردم مثل بقیه ی جاهای بدنه و خوب میشه برای همین خودم شستم و بی خیال شدم و بعدش یه حسی تو من به وجود اومد که من یه مدت مبتلا به خودارضایی شدم بدون اینکه بدونم گناهه چه برسه گناه کبیره، اما تو مدرسه سال بعدش یعنی زمانی که ۱۵ ساله بودم بچه ها میگفتن مریم باکره(س) یا ما همه باکره ایم و میخندیدن خیلی ذهنم کنجکاو شد که باکره چیه؟ ولی خجالت میکشیدم از بچه ها بپرسم و اونها مسخرم کنن که بلد نیستم برای همین نپرسیدم تا یه روز برای علوم تحقیق داشتیم داشتم تو سایت ها مطلب و مقاله برای تحقیقم جمع میکردم گه یه گوشه سایت نوشته بود باکره زدم روش و فهمیدم باکره یعنی دختری که رابطه نداشته و با پسری نبوده خلاصه خوشحال شدم گفتم خب منم باکره ام پس من و دوستام چون شوهر نداریم همه باکره ایم تا اینکه نزدیکای عید همون سال نشانه های باکرگی تو یکی از سایت ها که نت می گشتم من رو جلب کرد و من زدم و با پرده بکارت آشنا شدم و فهمیدم اون خون اون روز مثل بقیه ی جاهای بدن نبود بلکه من چیزی که نشونه ی دختر بودنه به خاطر جهلم از دست دادم... بعدش هم فهمیدم خودارضایی چیه و من مبتلا به خودارضایی شدم و گناه کبیره وقتی فهمیدم نمیدونین انگار شوک عجیبی بهم وارد شد نابود شدم احساس خفگی بهم دست داد با گریه و به زور داشتم نفس میکشیدم رفتم توبه کردم و به زکر و سختی ترکش کردم.از اون موقع به بعد داغون شدم جلوی بقیه شاد و پرهیجان بودم مثل قبل و چیزی نگفتم تا الان و کابوسم اینه که کسی متوجه بشه از اون موقع به بعد چندساله تو دلم این غم بزرگ هست و تو تنهایی هام و شبها بی صدا گریه میکنم،فقط خدا میدونه که یه دختر بی صدا گریه کنه چقدر نابود میشه تو همه ی این سالها جز خدا کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم و درد و دل کنم از خدا میخوام معجزه کنه هم کسی نفهمه آبروم نره هم معجزه کنه چون از جهل بود من اطلاع کامل نداشتم... و فکر میکنم اینکه شبا تو خواب فریاد میزنم و دلیل صرع من همین ماجرا هست.گفتم معجزه چون من خودم سال دهم از شهدا و خانواده ی اباعبدالله الحسین معجزه هایی دیدم و اون زمان بهترین روزهای عمرم شد و این باعث شد با اینکه مادرم هم چادری نیست من چادری بشم و حالم بهتر بشه اما تو سن ۱۸ سالگی که اومدم خیلی از همکلاسی هام یا دخترای فامیل تو همین سن ۱۸ سالگی نامزد کردن نه تو مدرسه تیزهوشان تو مدارس عادی به خاطر همین هرچی سنم که بالاتر میره یعنی درواقع یه روز از عمرم که میگذره نگرانیم بیشتر میشه و داغون تر میشم جدیدا هم گوشه گیر شدم و از جمع فرار میکنم و نمیتونم با بقیه ارتباط برقرار کنم و خیلی زود با یه حرف کوچیک هم بهم برمیخوره و اشکم در میاد.تو رو خدا بگید درباره ی این مسئله چه کار کنم دارم نابود میشم اینجا اولین جاهست که دربارش حرف زدم .راستی اینم بگم که من بعد تحقیق که چطوری حل بشه متوجه شدم که چیزی به اسم ترمیم هست و یه جاهایی هم خوندم که ترمیم گناهه و همینطور بعد ترمیم توسط دکتر قابل تشخیصه و غیر از این هم اگه گناه هم نباشه و دکتر بعدا نفهمه من میترسم نمیتونم برم دکتر چون همه خبردار میشن و آبروم میره...من دخترم ولی پرده ندارم دارم واقعا دیوونه میشم تو روخدا مثل دختر یا خواهرتون بهم راهنمایی کنین.بعضی وقت ها هم خیلی نا امید میشم از خدا طلب مرگ میکنم و ... اصلا حالم خوب نیست....💔🖤 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882