مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام تو رو خدا احتیاج به راهنمایی فوری دارم من تا حالا تجربیاتو خوندم ولی اولین باره دارم
من الان ۷ماهه ازدواج کردم سه سال نامزدی وعقدم طول کشید تویی دوران نامزدی شوهرم گفت که قبلا با یه دختری چهار سال دوست بود وقراربوده با هم ازدواج کنن ولی امارشو دراورده فهمیده بجز شوهرم با چن نفر دیگه ام دوس بوده وکلا خانوادتن دوتا خواهران که حرف پشت سرشون بوده که دیگه شوهرمم نگرفتش اینو برام تعریف کرد تا گذشت وتویی این سه سال کوچکترین خیانتی حتی درحد پیامم از شوهرم چیزی ندیدم چن ماه از عروسیمون گذشت شوهرم گفت اون دختره به یکی از دوستام پیام داده که تو عروسمون می خوا بیاد خودشو اتیش بزنه عروسیمونو بهم بزنه گفت دوستام گفتن گفته ول کن زندگیش نیستم...چن روز پیش من رفته بودم خیابون موقعی ۱۵دقیقه تا سر کوچه رفتم وکارتم جا مونده بود اومدم خونه دیدم صدایی جر بحث تو خونمون میاد رفتم دیدم همون دختره اس باشوهرم دنیا روسرم خراب شده کردمش اخر دنیا رو سرشون ولی شوهرم می گه اومده تا سر کوچه گفته می خوام تو این کوچه وآپارتمان اینقد دادو هوار کنم آبرو برات نزارم منم از ترس آبروم کشیدمش توخونه که باهاش حرف بزنم بگم دست از سر زندگیم بردار قران برام خورد که همین بوده خیانتی نکرده می گه می برمت مشهد اونجام برات قسم می خورم...ولی من هرکاری می کنم نمی تونم کنار بیام شب وروزم جهنم شده دارم دیونه میشم اون خانم تو خونم دیدم البته اینم بگم آمارشو درآوردم آدم درستی نیس چون ازدواج کرده طلاق گرفته بچه ام داره با شوهرشه پرسیدم گردن کسایی که می گن ادم هرزه ایه ودرست نیس.به نظرتو خانم چیکارکنم من تو روخدا کمکم کنید نمی تونم به خانوادمم بگم...
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 برشی از یک زندگی ......👇 سلام به دوستان عزیزhهستم ۲۵ساله۶ساله ک ازدواج کردم منکه عروسی کرد
ب امید اینکه خونه ی نیمه کار تو حیاطشونو درست کنیم و بریم توش(پدرشوهرم خودش گف) خونه ک ندادن هیچ چشمتون روز بد نبینه جلو روم ب شوهرم میگفت زن باید چوب تو سرش باشه گوشی میخواد چیکار گوشیشو ازش بگیر چ معنی داره داماد بره خونه پدرزنو....دیگه خودتون تا تهش برید منم ی دختر ساده و بی سیاست ک فک میکردم همه مثل خودمن اگه من چیزی نگم میگن دختره خوبیه دست از سرم برمیدارن من تو شهرشون غریب بودم و شدم زندانیه خونشون صبح تاریک میومدن دم در کلفتی میکردم تا شب اگه با تلفن حرف میزدم دعوا ک هر کی شوهر میکنه تلفن صحبت بکنه ک چی اگه ظهر میخوابیدم دعوا ک من عروس آوردم کار بکنه میگیره میخابه ک چی....آخ ک چیا نکشیدم از شوهرم بگم مثل موش از باباش میترسید و حرف حرف باباش بود تا جایی ک ب باباش کف اختیار زنم دست توعه هرچی تو بگی کتک از شوهرو پدر شوهر فحش جنگ دعوا قهر طلاق کشی
ی چند وختی خوب بود شوهرم دوباره همون آش و همون کاسه مادرشوهرم ی دفه ب مامانم گفت دخترت بساز نیس حالا با دخترم میرم ی جا براش دعا مینویسم تا خوب بشه مامانم از ترس جنگ دعوا ب من نگفت تا همین تازگیا ک من مطمعن شدم شوهرم براش دعا مینوشتن انقد غلام حلقه بگوش بود
هیچی دیگه ی روز تصمیم گرفتم یا زندگیمو درس کنم یا طلاق(باردار بودم) پیش خودم گفتم شوهر من پیش من میخابه بیشتر وختش با منه اگه اونا تونستن انقد ب خودشون وابستش کنن منم میتونم با روی خوش محبت
ادامه 👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ب امید اینکه خونه ی نیمه کار تو حیاطشونو درست کنیم و بریم توش(پدرشوهرم خودش گف) خونه ک ندادن هیچ چش
مشکل شوهر من این بود ک همیشه میزدن تو سرش ک تو نمیتونی تو هیچی نیستی تو عرضه نداری هیچ کاری کنی بلد نیستی جوری ک شوهرم باورش شده بود هیچی حالیش نیست اعتماد بنفس نداشت روز ب روز ب پدرش وابسته تر میشد تصمیم گرفتم بهش اقتدار بدم بهش گفتم تو مرد منی هیشکی و جز تو ندارم تو این شهر غریب بخاطر تو اینجام و تحمل میکنم تو مگه از کی کمتری اونا تونستن تو هم میتونی و...( با لحن دردو دل) کم کم خرجمونو جدا کردیم
تصمیم گرفتم وختی کسی بهم توهین کرد بجای اینکه ب شوهرم بگم و باهاش دعوا کنم ک تو نمیتونی از زنت دفاع کنی خودم جوابشو بدم چون کسی نمیگه دختر خوبیه ک جواب نمیده یا مؤدبه بجاش دردو دل و گریه هامو پیش شوهرم میکردم و بهش میگفتم بجز تو ک کسیو ندارم دردودل میکنم تا سبک شم.... شوهرم شد پشتیبانم هرکی بهم چیزی میگف جلوشون در میومد دیگه منو میبرد خونه ی بابام کسی جرات نمیکرد بهم چیزی بگه دخالتاخیلی کمتر شده بود ولی بازم بود چند سال گذشت تا اینکه من خسته شدم از زندگی تو ی اتاق تا شوهرم اینقدر خوب بشه چند سال تلاش کردم و شکست خوردم نا امید شدم ولی باز ادامه دادم گذشت تا ی دفه ک دعوامون شده بود برادر شوهرم بهم فحش داد منم کردمش بهونه ک دیگه تحمل ندارم یا خونه بمون بدین دیوار بکشیم یا میرم کرایه نشینی شهر کوچیکی بود و براشون عیب داشت ک خونه داشته باشن ولی بچه هاشون کرایه نشین باشن من رفتم خونه ی بابام شوهرمم بزرگارو واسطه میکرد بهمون خونه بدن خلاصه بعد دوماه راضی شدن دیوار بکشیم اولاش شوهرمم باز خیلی بهونه میگرفت با من دعوا راه مینداخت ولی کم کم خوب شد تا جایی ک الان دوماهه خونه ی باباش پا نزاشته با اینکه باهاشون قهر نیستیم و دیوار ب دیواریم چون هروخت میره اونجا باباش دعوا راه میندازه ک تو بی عرضه ای و... ولی من بهش اقتدار میدم
میخواستم بگم تا یکی میگه تو زندگیم مشکل دارم همه میگن برو جداشو تو جوانی ولی ن خانم عزیز تلاشتو برای زندگیت بکن ک بعدن پشیمون نشی ک از سر لجبازی زندگیمو از دست دادم اگه نشد بعد طلاق بگیر
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام تو رو خدا پیام منم بزارین تو گروه تا دوستان رهنماییم کنن من الان 29 سالمه شوهرم 32ساله
بچه دار نشدیدیم هنوز خیلی بدبختی کشیدیم من قبل شوهرم پسر عمه بابام نه سال دوست هم داشتیم ولی در حد نگاه کردن ودوسه بار نامه.هم دادیم بعد اون پسر عموش فوت کرد منم در اون میانا با پسر خالم عروسی کردم الان هی پیام میده منم جوابش میدم بعد از این طرفم شوهرم خیلی معصومه نگاش میکنم داغون میشم بین هردوشون گیر کردم تو رو خدا یه راه برای بچه دار شدن دکتر گفته چربی تخمدان داری بهم بدین شاید بچه دتر بشم هم اون منو ول کنه هم من اونو تورو خدا پیاممو ثبت کنین ممنون از کانال خوبتون
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
سلام من همیشه خواننده بودم ولی الان یه سوال داشتم امیدوارم پیاممو بزارید توی چنل تا دوستان کمکم کنن
من ۱۹ سالمه و ۵ ماهه عقد کردم مشکل دیگه ای با همسرم ندارم از هر لحاظ خیلی خوبه فقط یچیزی چند روزه ناراحتم میکنه احساس میکنم محبت فیزیکیش کمتر شده
بعضی شبا تا من شب بخیر نگم اونم نمیگه و میخوابه یا مثلاً اگه در طول روز من زنگ نزنم اگه کار واجب نداشته باشه اصلا زنگ نمیزنه ولی خب من دلم طاقت نمیاره و چون سرکاره زنگ میزنم حالشو میپرسم .
درسته زنگ زدن و پیام دادن نوبتی نیست ولی خب اونجوریم نیست که همش یه طرفه باشه
شاید از نظر بعضیا خیلی مسئله کوچیک و بی اهمیتی باشه ولی منو ناراحت میکنه و باعث میشه فک کنم شوهرم دوسم نداره با اینکه ثابت کرده واقعا .
ببخشید طولانی شد منم باشم H
🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️
پرسش #
سلام یاسمین خانم و دوستان عزیز
خواستم بدونم کسی میدونه چربی سوزی بینی دائمی هس یا نه ممنون میشم کسی که میدونه تجربه داره یا از اطرافیان دیده به منم بگه دعاش میکنم 🤲
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام در جواب اون خانم 29ساله ک بین دو راهی گیر افتاده و ب پسرعمه ش پیام میده
عزیزم این یک نوع خیانت به حساب میاد هر چ زودتر باید ارتباط پیامکی رو باهاش قطع کنی به قول خودت که میگی شوهرت قیافه مظلومی داره و میگی چکار کنم ...رحم کن ب خودت و شوهرت تا خدا هم بهتون رحم کنه و از خدا بخواه فرزند صالح بهت عطا کنه....
ولی اگه با این کارت ادامه بدی داری غضب خدا رو بیشتر میکنی اون پسر عمه تو جز اینکه میخواد زندگیتون نابود کنه هیچ کار دیگه ای نمیکنه ....
انشالله که عاقبت بخیر بشی
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام خواهر راهو براشیطان باز نکن پیام میدی
فکر چهار روز بعدتو بکن که اگه کار به جای باریک بکشه و شوهرت اون پیامهارو ببینه چی به زندگیت میاد عینه یه زن خوب بشین سر جات زندگیتو بکن و غرور شوهرت رو نشکن که تاوان بدی در انتظارت هست
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی خانم من خیلی حالم بده خاستم یه کمک بگیرم من ۱۶سالم بود بایه پسردوست شدم خیلییی همد
نکرد خلاصه نامزدی کردیم بعدیه سال عقد بعد عروسی ولی براعروسیم هیچ وسیله ای نخریدن حتی لباس چون تک فرزندبودم توقع داشتم همه چیزوبابام بخره بعد چن ماه دخالت های مادرشوهرشروع شد وشوهرمم بهش بگن آب نخور نمیخوره تاپارسال روز زن ازسرکاربرگشت بهم گفت خونه وایسا برم برات کادو بخرم بعدچن ساعت برگشت مادرش بهش دستورداده بود طلاهاشواز دستش دربیاروبیرونش کن واونم همین کاروکرد باپدرمادرم بیرونمون کرد بعد دوهفته برادرشو فرستاددنبالم گفت که اشتباکردیم غلط کردیم منم گول خوردم رفتم سرخونه زندگیم تا چن هفته اصلا خونمون نیامدن بعدچن هفته اومدن گفتن که ما باید یه خانه نیمه کاره بخریم که دقیق باخونه خالش دیواربه دیوارن من گفتم تواون خونه نمیرم دیوارش کوتاس توصبح ساعت ۵میری سرکارچجورمن یه دخترجوانم فردابهم تهمت میزنین سرهمین حرف دعواشدپدرش میخواست پکنیک بزنه روسرم میخواستن کتکم بزنن منم گفتم ببرینم خانه بابام آوردنم بعد ۳ماه آمدن دنبالم گفتم که خانه به اس شوهرمه منم مامان اینام گفتن بروسرخانه زندگیت خانه دارشدی خداروشکر تااینکه بعدچن ماه من خیلی دل درد داشتم بیهوش منو برده بودن بیمارستان که دکتر بهم گفت بخاطریه کیست که خیلی بزرگ شده بایدعمل شی منم عمل کردم بعدکه مرخص شدم اونا اومده بودن که به من سربزنن یه شب وایسادن بعد به شوهرم گفت که اوناروببره خانه خودشون اونم برو صبحهش که به گوشی من مادرشوهرم زنگ میزنه احوال منوببپرس مادرم جواب گوشی منو میده من خواب بودم بعد گوشیشو قط نکرده هرحرف زشتی که دلش خواست به منوپدرمادرم گفت منم اشک توچشام جمع شده دیگه نتونستم خودموکنترل کنم بهش مادرشوهر زنگ زدم گفتم چرااینجوری گفتی گوشی روقط کرد بعدپدرشوهرم زنگ زد گفت من هرچه دلم بخوادبه تومیگم توچراگوشی رو قط نمیکنی شوهرم هرچه گفت چی شده من چیزی نگفتم خودش گوشیموورداشت گفت بابااینام زنگ زدن بهشون زنگ زد گفت چی شده تقصیروانداختن گردن ما بعدشوهرم بهم گفتم چراتوبهشان زنگ زدی بعدشوهرم گفت به مادرم چراهرچی باشه به فاطمه میگی بااینکه من خودم همه چیوشنیده بودم خلاصه شوهرم گوشی خودشوبرداشت رفت بیرون بعدچن دیقه برگشت گفت شرمندم من دیگه نمیتونم زندگی کنم بعدمنو بااون مریضی آورد خانه بابام توروستاخودشم واینساد هرچه بهش گفتم وایسا واینساد بعدچن روز یه شب خودش تنهاآمده بود بهم سربزنه شام که خورد من شروکردم به حرف زدن که چرااینجوری میکنن مگه من چه گناهی کردم هی گفت عیب نداره آخه مگه عیب نداره میشه حرف یااشتباه کردن بعد چن روز دیگه دیدم آزمایش هاموآورد خانه بابام یعنی بابام منوببره دکترمادرش میگه وظیفه پدرشه خرجش کنه بهم میگفت دلم واسه این بخیه هات میسوزه وگرنه تیکه تیکت کرده بودم الان فهمیدم خانشم کرده به اسم پدرش بهم میگه تولیاقت منو نداری من چیکارکنم؟
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882