eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.5هزار عکس
694 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی گلی جان اون دوستمون که شوهر بداخلاق داره من میگم شاید تو خونه کمبود محبت داره حتما که نباید غذا آماده باشه و لباس تمیز باشه ما خانوما باید یه کم زبون بریزیم و قربون صدقه مرد بریم که دلش برا خونه تنگ بشه که آرامش رو تو خونش،پیدا کنه از اخلاق تند و بهونه گیریاش سوره محمد رو روزی سه بار رو روی شربت گلاب و زعفران بخون و بخوره اخلاقش بهتر میشه بهونه گیری از کمبود محبت شروع میشه میخاد خودشو خالی کنه گیر الکی میده امید وارم که شاد باشین منم مامان نیایش 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سرگذشتی متفاوت از زبان یک حتما با سلام و احترام شاید داستان زندگی من برا برخی جذاب نباشه ولی میشه ب عنوان درس عبرت استفاده کرد. من متولد ۱۳۷۱هستم کودک ده ساله ای بودم پر از شور و شادی پدرم راننده تاکسی بود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سرگذشتی متفاوت از زبان یک #آقا حتما #بخونید با سلام و احترام شاید داستان زندگی من برا بر
با سختی بسیار تامین مخارج زندگی میکرد بدو خوب رو میفهمیدم ولی توان تشخیص روابط و ضابطه هارو نداشتم طبقه پایین خونه داییم مستاجر بودیم متاسفانه دایی عزیز اهل استعمال مشروب بودو روزی یک فصل کتک چون از حالش خارج میشد منو پسر داییم میخوردیم اینا برا پدرم مهم نبود دلش ب زنو زندگیش خوش بود اما قصه و ماجرا از جایی شروع شد ک مادرم درگیر رابطه با پسر همسایه شده بود من میدیدم ک وقتی بیرون میریم با مادرم این آقا هست و.....ولی خوب ی بچه ده ساله اونم ده ساله قدیم چی میفهمه زمانی نگزشت ک پدرم فهمید و پدر و مادر از هم جدا شدن و چون پسر عمو و دختر عمو بودن یک خانواده بزرگ پر از خصم و نفرت و جدایی شد .و سرنوشت من نامعلوم و دچار حیرت و بهت شدم ولی چون دیده بودم پدرم چقدر زحمت کشیده بود و چقدر با اخلاق و صبور بود پدرمو انتخاب کردم اما چون پدر عاشق مادر بود و جدایی خیلی گران براش تمام شد و شکست و اسیر اعتیاد شد و بطور کلی زندگی رو رها کرد من ب دامن مادر بزرگ پناهنده شدم مادر بزرگی مهربانتر از مادر مومن و نورانی نزاشت کمبود مادر حس کنم تو همه اموراتم کنارم بود منو عاشق دین و دینداری کرد و تربیتم تربیت مذهبی شد با مسجد آشنا شدم با پایگاه بسیج و هیئت مذهبی خلاصه از ما ی بچه مذهبی ساخت. بعد گذشت پنج سال پدرم ازدواج کرد و من خوشحال از این اتفاق وارد زندگی پدرم شدم همه چی خوب بود البته روزهای اول ولی بعد گزشت یک هفته مادر ناتنی جلوه کرد ک صد رحمت ب شمر و خولی بابا ک از خونه میرفت بیرون ن حق داشتم راه برم نه حق داشتم چایی بخورم و ن تلوزیون یک ماه گزشت نتونستم تحمل کنم و مجددا برگشتم آغوش مادر بزرگ و با هزار اندوه و غم دوباره روند زندگی رو ادامه دادم سالها گزشته همچنان تم مذهبی رو داشتم ولی با رفقایی آشنا شدم ک اهل قلیان و قهوه خانه های شبانه و مسافرت های مجردی بودن تقربا دوسال بود ک با دوستی بنام حمید رفتو آمد کردم همه کار میکردن از دوستی با دختر تا آوردن اون دختر تو خونه و.......البته من چون تم مذهبی داشتم تو برنامه هاشون نبودم ولی هرجا مینشستیم گوشیشو درمیاورد عکس نشون میداد میگفت دیشب با این عکس هم خواب شدم و یا امشب اینو میخوام ببرم توی این عکسها ک نشون میداد عکس ی دختر مظلوم شیرین ب چشم خورد انگار قبلا جایی دیده بودمش بد فکرمو درگیر کرده بود یادم اومد دوسال قبل تر همین دختر تو جشن نیمه شعبان که بنده اجرا کنندش بودم در محوطه مسجد اومده بود و شعر خونده بود و جایزه گرفته بود همون زمان هم تو دلم گفته بودم کاش ی همچین دختر محجبه ای یروز خدا قسمت من کنه خلاصه یک دل ن صد دل عاشق شدم گوشیو برداشتم ب حمید زنگ زدم با حالت تحکم گفتم خدا گواه سمت اون دختر بری زندت نمیزارم اونم چون اخلاق منو میدونست بلافاصله گفت چشم تا خشم من فروکش کنه تا اینجاش خوب پیش رفته بودم اما چون تا حالا با هیچ دختری رابطه نداشتم نمیدونستم چطور باید دلشو بدست بیارم و رابطه بگیرم ادامه 👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
با سختی بسیار تامین مخارج زندگی میکرد بدو خوب رو میفهمیدم ولی توان تشخیص روابط و ضابطه هارو نداشتم ط
شمارشو از حمید گرفتم ب حمیدم گفتم اگر زنگ زد یا پیام داد ب هیچ وجه جواب نمیدی حمید دل نداده بود ک اون فقط دنبال سو استفاده بود اصلا کارش با دخترا همین بود فیلم بازی میکرد ب خواستش ک میرسید دیگه حتی جواب طرفم نمیداد ولی فائزه دل داده بود ب حمید و اینجا بود ک بنده در نقش یک میانجیگر وارد شدم و یواش یواش از حمید بخودم میلش دادم چند ماه گزشت تا بمن دل داد حالا مشکل خانواده ها بود من بیست سالم بود و پدرم توانایی مالی نداشت از طرفیم میگفتن بچه ای و قبول نمیکردن خواستگاری بیان و طرف خانواده خانوم هم قبول نمیکردن دختر شانزده سالشون رو ب من بیست ساله بدن پنج شیش ماه گزشت دلو زدم ب دریا یروز زنگ زدم مادر ایشون کشوندمش بیرون یک ساعت حرف زدم و دل مادرو هم بدست آوردم ولی مشگل پدر خانواده بود چند بار رفتم درخونشون بس نشستم انواع شیرینی گل بردم بهترین میوه های بازارو خریدم بردم زنگ میزدم بابای فائزه میومد شیرینیارو میگرفت درو دوباره میبست روم میرفت یبار مادر خانوم گفت با خانوادت بیا رفتم خونه با هزار بدبختی راضی کردم رفتیم پدر خانوم بخاطر اینکه بما بی احترامی کنه تماما تو اتاق قایم شد و بیرون نیومد ادامه 👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
شمارشو از حمید گرفتم ب حمیدم گفتم اگر زنگ زد یا پیام داد ب هیچ وجه جواب نمیدی حمید دل نداده بود ک او
از مجلس ک خارج شدیم پدر بزرگ ک بزرگ خانوادمون بود گفت ببین چجوری بچه مارو مضحکه همه کردی بیشرف عالمم اگه دیگه من بیام اینجا من ک داغون شده بودم با حالت پریشان و سیر از دنیا کلید تو سرمای شدید و کولاک زمستان با یک کافشن رفتم باغ پدر بزگ جوری ک کسی نفهمی کجا رفتم چی شد دوروز اون سرمارو تحمل کردم و فقط ب خود کشی فکر میکردم تا اینکه مادر فائزه زنگ زد گفت باهم درستش میکنیم برگرد خونت همه چی درست میشه خدا بزرگه برگشتم مصمم تر دوباره با فاصله دوماه رفتیم خواستگاری این بار باباش اومد سنگی انداخت ک نشه بلندش کرد گفت بیست میلیون شیر بها بده خوب بیست میلیون برا ده سال پیش خیلی زیاد بود منم که پدرم و خانوادم وضع مالی خوبی نداشتن دیگه واقعا بریده بودم خسته و درمانده ولی امیدم بخدا بود با هر بدبختی ای بود ده میلیون جمع کردم و دوباره همرو راضی کردم بریم خواستگاری ادامه 👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
از مجلس ک خارج شدیم پدر بزرگ ک بزرگ خانوادمون بود گفت ببین چجوری بچه مارو مضحکه همه کردی بیشرف عال
تو مجلس خواستگاری شوهر خاله خانوم هم بود ک با پدر خانوم هم پسر خاله بود رابطه نزدیک بود پدر خانوم گفت بیست میلیونت کو گفتم ده میلیون دارم گفت نمیدم شوهر خاله گفت میدی مگه دست تو ندی دختر پسر همو میخوان بجای کمک کردنته خلاصه اون شب ما موفق و پیروزمندانه حلقه نشانو گزاشتیم خونه ایشون و خارج شدیم وهفته بعد برا شکستن قند رفتیم و قرار عقدو گزاشتی روز نیمه شعبان سال ۱۳۹۳ وروز نیمه شعبان اولین بار ایشونو دیده بودم و روز نیمه شعبان خدا ایشونو بهم هدیه داد با فاصله چهار پنج ماه ب خونه اجاره ای خودمون در یکی از شهرستانای اطراف ک محل تحصیل و کارم اونجا بود رفتیم و زندگیرو شروع کردیم چقدر اون روزها شیرین بود تنش بود که البته طبیعی هست بین دو همسر والبته تنش هارو سن کم ما بالاتر برده بود. اوایل ن ماشین داشتیم ن موتور و حتی ن پول کرایه ماشین ک بتونیم هر وقت دلمون گرفت بریم سراغ خانواده هامون بخاطر همین هر وقت دلمون تنگ میشد میرفتیم پیاده ی بربری ساده میخریدیم ی فلاکس چای و ی پنیر خامه ای توی پار همون شهرستان با مزه عشق بینمون میخوردیم آخ که چ کیفی میداد ادامه 👇👇👇👇👇👇
🎶♥️🎶 شادمهر میگه . . .
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 شادمهر میگه . . .
چند سال پیش شادمهر تو یه مصاحبه گفت : من تو جوونی عاشق یکی شدم که وقتی رفت تا چهارسال درگیرش بودم و اذیت شدم، هیچوقت نمیشه فهمید که اگه اون دختر میموند شادمهر خوشبخت تر بود یا حالا که رفته. ولی اطمینان دارم اگه میموند؛ ما اون همه آهنگ غمگین و احساسی پر خاطره از شادمهر نداشتیم . . یعنی میخوام بگم اثر بعضی رفتن ها روی موفقیت آدما، خیلی بیشتر از موندنشونه . غصه ی آدمای رفته رو نخور، که رفتنشون از تو آدمی رو میسازه که قرار نبود باش، که دنیا به دست آدمای رنج کشیده ساخته میشه ؛ نه بی غم ترین ها . .♥️′🌸′ 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
تو مجلس خواستگاری شوهر خاله خانوم هم بود ک با پدر خانوم هم پسر خاله بود رابطه نزدیک بود پدر خانوم گف
زندگیمون گل بلبل ب معنای واقعی بود منتهی عشقی ک ایجاد شده رو باید پرورش داد و ما دوتا بچه بودیک ک حتی نحوه صحبت با همو بلد نبودیم تفاوت های جنسیتی رو بلد نبودیم فقط همو دوست داشتیم گاهی از رو نا آگاهی من برخوردی داشتم ک ایشونو ناراحت میکرد گاهی ایشون اصلا چطوری بگم طریقه توجه کردن بهمو بلد نبودیم ولی بازم همدیگرو دوست داشتیم دوسال زندگی کردیم یروز اومدم خونه فائزه گفت فلان دوستت خانومش حاملست فلانی بچه داره منم میخوام دقیقا زمانی بود ک اوج قدرت داعش بود منم ثبت نام کردم بودم اعزام بشم سوریه من هرچی گفتم خانوم من خودم بچم بچه برا چیته با عشق تمام گفت اگه شهید شدی میخوام یکی باشه ک بهش نگاه میکنم یاد تو بیوفتم اوایل نمیشد شروع کردیم دارو مصرف کردن و هربار ک آزمایش میداد و نمیشد دوسه روز گریه میکرد تا اینکه خدا خواست و آزمایش مثبت شد من برام فرقی نمیکرد دختر یا پسر اما انقدر ایشون و مادرش و خاله هاش میگفتن حالاتی ک داری حالات پسره و هر روز دم گوشم تکرار میشد حتی لباس پسرونه خریده بودن تداعی شده بود تو ذهنم ک بچه پسره روزی ک رفتیم سونو بچه دختر شد انگار دنیا رو سرم خراب شد اصلا حالی داشتم غیر قابل وصف انگار پسری داشتم ک الان مرده و دیگه ندارم و این باعث شد کمتر توجه کنم ب خانومم حتی بحثمونم بالا گرفت با دست زدم رو شکمش البته آروما ولی شکستن خانوممو فهمیدم ادامه 👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
زندگیمون گل بلبل ب معنای واقعی بود منتهی عشقی ک ایجاد شده رو باید پرورش داد و ما دوتا بچه بودیک ک حت
یک ماه گذشت دلشو بدست آوردم ولی قافل از اینکه خانوم ها میبخشن ولی فراموش نمیکنن ب تولد بچه یک ماه مونده بودو من برا ماموریتی رفتم قم از ماشین پیاده شدم رفتم محل اسکان ک گوشیم زنگ خورد خانومم بود گریه میکردو علی کیسه آب بچه ترکیده زود بیا اصلا ندونستم چی شد چون با ماشین اداره رفته بودیم و تعداد بالا بود نشد با همون برگردم مان متحیر دنبال ماشین ک برگردم همدان ماشین مستقیم کسی نمیرفت یکی تا ساوه آوردم ساعت شد دو نصف شب ساوه بازم منتظر موندم سه نصف شب بود ک ماشین برا همدان گیرم اومد تا رسیدم همدان هوا داشت روشن میشد سراسیمه رسوندم خودمو بیمارستان ادامه 👇👇👇👇👇
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام واسه خانومی که سایز سینه هاش متفاوت هسته ... عزیزم تقریبا بیشتر خانوما اینجورین یه سینشون کوچیک تر اون اونیکیه هیچ جای نگرانی نیست پس نگران نباش یه چیز عادیه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
خونه تکونی واسه عید وضعیت الان اکثر ما خانوما واقعا خسته نباشید خدا قوت👏 بازم مهدیه خانوممم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882