eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.8هزار عکس
700 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام خسته نباشید . پیام من واسه خواهری که (بیتا ۱۸..) ببین عزیزم منم همسن خودتم ولی تا الان هیچی بهم از جانب شوهرم گوشزد نشده نکه بگم از اول یاد داشتم وبلد بودم ن .ولی سعی کردم خودم همه چیو یاد بگیرم دنبالش گشتم . حتی می تونی الان که خیلی راحت شده تو کانالایی که از این موضوعات هس عضو بشی واز مطالبشون استفاده .کنی. من حتی تو خونه مادر پدرم به خاطر این که درس می خوندم مامانم اجازه کمک کردن زیاد ویا پختن غذا نمیداد یعنی بیشتر براشون مهم بود درس بخونم . اما خدا روشکر بعد از عروسی سعی کردم خودم رو پا خودم بایستم تا جایی که شوهرم حتی گاهی شوکه میشد آخه اون خودش جا میخورد توقع این رو نداش که غذا پختن بلد باشم 😂😊 الانم که هر جا میشینه تعریف دست پختمو پیش خواهرشوهر ومادر شوهرم می کنه . حالا تعریف از خودم نباشه بگذریم اینارو گفتم که بگم منم از اول بلد نبودم سعی کردم یاد بگیرم پرسیدم . کانال های آموزشی هم خیلی کمک میکنه از هیچی نا امید نشو فقط بخودت بیا ببین باید چیکار کنی که بهتر بشه ☺️ من برای اینکه مجبور نباشم همیشه خونرو مرتب کنم بعد از هر کاری وسایلی که لازم داشتمو سر جاش میزارم اینجوری همیشه خون هم مرتب می مونه لطفا بزار تو کانال 🙏🌼 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 از وقتی اومده بودم اینجا کار کنم، صد و هشتاد درجه تغییر کردم! بعد اون همه درس خوندن، اومده بودم تو تیمارستان کار میکردم! آخه این انصافه...؟!
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 از وقتی اومده بودم اینجا کار کنم، صد و هشتاد درجه تغییر کردم! بعد اون همه درس خوندن، اومده ب
از حق نگذریم انقدر زندگیایه مختلف دیدم، که سرگرم شده بودم... از شهین پرنده ؛ فکر نکنی چون باباش مغازه ی پرنده فروشی داشته یا به پرنده علاقه داره این اسمو روش گذاشتن، نه... به خاطر اینکه کل آرزوش از بچگی تا الان این بوده که رو بدنش یه تتویه پرنده بزنه! تا مریم که هرشب برای بچه ای که توی دو سالگی از دستش داده بود، لالایی میخوند! ارسلانم که توی اتاق کناریش بود همیشه گوش میداد، چون از بچگی مادری نداشته که براش لالایی بخونه... ارسلان عادت کرده بود همیشه با صدای مریم بخوابه! یه شب که مریم رگشو زد، دیگه کسی نبود لالایی بخونه... ارسلان به سوگ نشسته بود که مامانم مُرده! با اینکه هیچوقت مریمو ندیده بود... یا مش اکبر که ۶۰ سالش بود و هر روز میرفت دم در تا شاید یه پیرزنی که توی ۲۰ سالگی دوسش داشته رو بیارن خونه ی سالمندانِ رو به روی ما، تا بتونه برای آخرین بار‌ نگاهش کنه! میگفت اگه اون رو ببینم، میتونم با خیال راحت بمیرم... یه روز برگشت و برای اولین بار دیدم داره میخنده، وقتی دلیلشو پرسیدم گفت بالاخره شمسی رو آوردن خونه ی سالمندان! بعد دو روز چشم هاشو برای همیشه بست، خدا دوسش داشت انگار نمیخواست با حسرت بمیره... ولی یکیو اینجا خیلی دوست داشتم... اسمش عرفان بود؛ دیوونگی محض بود اگه بگم عاشقش شده بودم! خیلی پسر آروم و سر به زیری بود... شاید اگه تو خیابون میدیدمش، میگفتم عاقل ترین پسر دنیاست! توهم شنوایی داشت... چون هرشب مینشست با دقت به حرفای کسی گوش میکرد که اصلا وجود نداشت! پرستارای دیگه میگفتن صدای نامزدشه... یه هفته قبل عروسیشون خودکشی میکنه، چون عرفانو دوست نداشته! عرفان بهم میگفت هرشب میاد اینجا براش شعر میخونه... انقدر از شعراش برام تعریف میکرد که واقعا حسودیم میشد! دلم میخواست بشنوم... همیشه اون حرف میزد و من گریه میکردم..‌‌. یه شب بعد اینکه داروهاشو دادم، گفت: تو چرا هر وقت منو میبینی گریه میکنی! منم وقتی نازگلمو میدیدم همینطوری بودم! لبخندی زدم و گفتم: از کجا معلوم شاید منم عاشقت شدم! بلند خندید و گفت: کسی که عاشق یه دیوونه بشه، مرز های دیوونگی رو جا به جا کرده! راستی نازگلم یه شعر جدید گفته... میخوای برات بخونم؟! همونطوری که گریه میکردم سری تکون دادم... شروع کرد: چرا عشق من مرحم جانت نشد؟! چه کنم دلم‌ حریف موی پریشانت نشد... گفتی که دل از ما نبر ایمان داریم! یعنی عشق من حریف ، ایمانت نشد؟! چطور دل از من میکنی ، میروی؟! جان‌من ، این همه اشک سد راهت نشد!...(:🖤'🔓 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ب همگی میخاستم درمورد بیتا خانوم ک گفته بودن شوهرش خیلی ب تمیزی گیر میده و.... منم ۱۶ ساله م بود ک ازدواج کردم🙂خونه پدرم مامانم نمیذاشت دست ب سیاه و سفید بزنم و فقط میگفت درس بخون😉تو سن ۱۸ سالگی رفتم خونه خودم و ۲۰ سالگی بچه اولم بدنیا اومد تا حالا نشده ک برا نکات خونه داری و آشپزی ب مامانم زنگ بزنم..ماشالله ک عصر اینترنته خانم سحرخیزی هم هستم .ینی از ۷ ک دخترمو میفرستم مدرسه کارامو انجام میدم و خداروشکر توی خونه داری و تربیت فرزند زبون زد فامیلم🙈 الان ک ۳۰ سالمه دوتا بچه دارم ک پسرم قربونش برم خیلی فضوله ☺ چون زود بیدار میشم همه چی ب رواله و برا روحیه م باشگاه میرم شب قبل خواب هم خونه رو مرتب و تمیز میکنم ک صبح کارام تلنبار نشه موفق باشید💝💝 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 برشی ازیک زندگی ماهفت سال که ازدواج کردیم ازاوایل ازدواجمون شوهرم تویک رستوران کارمیکردآشپزبودکه
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 برشی ازیک زندگی ماهفت سال که ازدواج کردیم ازاوایل ازدواجمون شوهرم تویک رستوران کارمیکردآ
‌ صابکارش یه زن وشوهربودند که خداروشکرکارررستورانشون خیلی خوب بود که شهورم ازاوایل ازدواجون تایک سال میش اونجاکارمیکردکه صابکارش که زن وشوهرباهم اختلاف داشتن که بچه دارنمیشدن بخاطربچه دارنمیشدن ازهم جداشدن که شوهره رفت ازرستوران این زنه صابکارشوهرمن شد که خیلی دست ولبازبود به شوهرمن خیلی میرسیدمیدونست مامستاجریم تاجایی که زمان کرونابودحتی شد4ماه کارشون تعطیل شد که این زنه ازخودش کرایه خانه مارومیداد کادو ایناخیلی میخرید براشوهرم برادخترم هیچکی که میدونیدتواون دوروزمونه ازپول بدش نمیادناگفته نمونه شوهرمنم خیلی مهربون ساده دست ودلبازهست من تاپارسال نمیدونستم که این زن وشوهرازهم جداسدن تااینکه پارسال فهمیدم ادامه 👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
‌ صابکارش یه زن وشوهربودند که خداروشکرکارررستورانشون خیلی خوب بود که شهورم ازاوایل ازدواجون تایک
تااینکه تاپارسال فهمیدم این زنه طلاق قیابی گرفته خیلی عشق بچه داشت باپولش بازبونش شوهرمنوکشیدسمت خودش که ای کاششش میمردمو اون روزونمی دیدم که فهمیدم باشوهرمن صیغه کردند سال 1400بود که شوهرمنم چون میخواست تموم خوبیهای اون زنه روجبران کنه باهم صیغه کردن که اون زنه بچه داشته باشه که ازشوهرمن بچه دارشدن ی دختربچشون تااینکه من عیدامسال فهمیدم بچه دارشدن فقط بخاطربچه شوهرمنو کشیده بودسمتش تابچه داشته باشه اینکه الان چندماه فهمیدم که باهم شوهرمواین زنه باهم مشکل دارن میونسون به خواسته خدا خراب شدحتی شوهرمم رفته ازش دادگاه شکایت کرده بخاطربچچه ولی دادگاه گفته تاهفت سالگی بایدبچه باشه بزرگ بشه یابیادسمت مادرش یاسمت پدرش ینی تاهفت سالگی بایدباهم باشن تاببینیم بچه چی میشه. این بود مشکل من من همون روزفهمیدم به خداسپردمشون که خداهم جوابشونودادولی خیلی دلم شکسته خیلی ........... 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
تو همون حدس اول، رنگ مورد علاقه‌مو درست گفت" ولی بین خودمون بمونه، تا وقتی که داد بزنه 'زرد' من اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم ! وقتی دیدم، اونقدر هیجان زده ست؛ و مثل بچه‌ها لبخند میزنه، بهش گفتم : «درست حدس زدی» از اون به بعد دیگه هيچوقت به زرد، مثل قبل نگاه نکردم ؛ حالا دیگه زرد ، تو همه چیز هست' یه جورایی میتونم ؛ تو اين رنگ زندگی کنم : )💛'🌻. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🎶♥️🎶 - ‏آخرین‌باری‌که‌دیدم‌یکی‌به‌عشقش رسیدوعاشق‌موند،هم‌کلاسیم‌ بود . . توراهِ‌مدرسه،عاشقِ‌یه‌پسرِسرباز شده‌بودباکلی‌بدبختی‌خانوادش روراضی‌کرد،بعدم‌دیگه‌نیومد‌ مدرسه . . می‌گفت: ‹ همین‌که‌دارمش،‌دیگه هیچی‌نمی‌خوام . . › امروزدیدمش‌بعدسیزده‌سال، می‌گفت : ‹ هنوزم‌وقتی‌اونودارم،دلم‌هیچی نمی‌خواد . . › از این عشق‌ ها لطفا . .:)′!💙′🫂′ 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام قشنگام ببخشید این چند روز نبودم آخه یه مشکلی برام پیش اومده بود که خداروشکر حل شد از این به بعد هستم عزیزای دلمممم😍💕💕💕💕
مَــــــــنِ آرام💜✨
من دیگه بغضم ترکید گریه کردم تا دم دمای سحر گفتم تو اینطوری میخوای من نمیتونم زجرت بدم باشه هرچی تو
تصمیم قطعی شد فقط کنار هم بودیم و دلمون نمیومد جدا بشیم ولی یک شب وقتی دیدم بدون چادر و با مانتو جلو باز اومد داخل خونه دیدم دیگه موندن من بیفایدست طبق قرارمون همه وسایل خونه و پول پیش خونه برا ایشون بود و فقط من لباسامو حق داشتم ببرم لباسامو تو ی پتو پیچیدم خواستم برم بیرون اومد دستمو گرفت گفت نرو این هفته هم ولی دیگه جایی برا خودم نمیدیدم دید ک منم تصمیم گرفتم چمدانی ک موقع عروسی خریده بودیمو خالی کرد اومد لباسامو از پتو درآورد تا کرد و مرتب گزاشت تو چمدون و تمام زندگی من با یک چمدان از اون خونه خارج شد و دوباره برگشتم خونه مادر بزرگ همون پناه همیشگیم ادامه 👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
تصمیم قطعی شد فقط کنار هم بودیم و دلمون نمیومد جدا بشیم ولی یک شب وقتی دیدم بدون چادر و با مانتو جل
ولی دیگه اون خونه خونه همیشگی نبود حس میکردم سربارم هرکسی میومد ی چیزی بهم میگفت لباسام گوشه خونه بود برا اینکه فشار اقتصادی رو مضاعف نکنم روی پدربزرگم سعی میکردم فقط یک وعده خونه غذا بخورم و یک وعده اصلا نمیخوردم وقتی دخترم پیشم بود بهش اخم میکردن یا میگفتن شلوغ نکن دنیا رو سرم آوار میشد میخواستم مستقل باشم ولی چیزی نداشتم نه پول ن وسایل ب فرض مستقلم میشدم دخترمو چی میکردم وقتی میرفتم سر کار شش ماه ب همین روال سپری شد و من همچنان التماس فائزه میکردم ک دوباره برگرده دیگه نا امید شده بودم هرکس بهم میرسید میگفت ازدواج کن ادامه👇👇👇👇👇