مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 من دوسال هست ازدواج کردم و طبقه بالا خانواده همسرم زندگی میکنم. اوایل خیلی اختلاف نظر داشت
الان من چندتا مشکل دارم یکی اینکه پدر ومادرشوهرم به بهانه دیدن نوه شون روزی چندبار میان بالا، و یا اصلا در نمیزنن و یا اینکه در میزنن و سریع درو باز میکنن میان تو، و این باعث شده من اصلا حس استقلال نداشته باشم و نتونم یه لباس راحت یا یه ارایش داشته باشم.
حتی موقع خلوتمون هم استرس داریم که کسی نیاد.
اخلاقشون هم طوری هست که نه خودشون فرهنگ این کار رو دارن نه جنبه اینکه مستقیم بهشون تذکر بدیم.
من خودم همیشه که میرم خونشون در میزنم و تا اجازه ندن در رو باز نمیکنم اما این کارم فایده نداره و اونها بدون اجازه و هرموقع بخوان درو باز میکنن میان تو.
واقعا من چطور باید خواستمو مطرح کنم؟
به شوهرمم چندبار گفتم از این موضوع ناراحتم اما خب همونطور که گفتم جنبه تذکر شنیدن ندارن و میخوان قهر و اعصاب خوردی درست کنن.
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
پسرم سال ۹۱ ازدواج کرده به صورت سنتی خودم عروسم را انتخاب کردم ولی بعد از ۱۰ سال هنوزم با ما راحت نیست ووقتی دعوتشون میکنم میان خونمون فقط یه سلام ومیره رو مبل میشینه اصلا صحبتی سوالی هیچی خسته شدم از بس ساکتن
فقط با پسرم حرف میزنه یا گوشی نگاه میکنن
تقریبا پسرم هم همینطور شده
ولی خونه مامانش خیلی میره وحتی میخوابه
پسرم هم طرفداری از آن میکنه
وقتی گلگی میکنم
آنقدر میره خونه باباش که نو هام بعضی اوقات که میخوان من صدا کنن اسم مادر بزرگ مادریشون را میگن
به نظر شما چه کار کنم
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
در رابطه با اون خانمی که اقاشون کادو روز زن براش نواربهداشتی خریده بود
اول اینکه خدا خیرت بده کلی خندیدم🤣 دوم اینکه بازم خدا بیامرزه رفتگانش رو همونم برات گرفته بود شوهر من که بنده خدا اصلا یادش رفت تبریکم بوه 🤷♂️😂
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام به اون خانومی که دختر 18 ساله داره و عاشق پسر همجنس باز شده
عزیزم از من به شما نصیحت فقط یک کلام (ن) دخترتونو هواستون باشه خدایی نکرده فکر خودکشی یا فرار به سرش نزنه
دست و پایی پسررو جمع کنید کسی کع هم جنس باز باشه با توبه کردن خوب نمیشه
به مادر اقا پسره هم بگین به هیچ وجه خونه ای من نیاین
اگرم اومدن درو باز نکنید
این پیشنهاد من بود بازم خود دانید
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام بابت اون دوستمون که مادر شوهر وپدرشوهرش،بدون در زدن وارد خونش میشن
دوست عزیز از این ور خونه در رد قفل کن بگو بچه شاید در رو بازکنه بره بیرون یا از پله بیفته همین کار رو تکرار کن
یا اگه دیدن در قفله بگو حموم بودم ترسیدم آقام بیاد یهویی ومن میترسم
یا بگو اگه بچت بزرگه بگو همش میخاد بیاد تو پله و من میترسم بیفته
خلاصه در روقفل کن و بهونه بیار اونا هم مجبور میشن دم در صبر کنن تا خودت در رو باز کنی
امیدوارم به کارتون بیاد
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام به دوستمون که همسرشون اعتیاد داره
آیه 200آل عمران رو خوراک بخونید وبدید بخورن صبرشان زیاد میشه و ان شاءالله ترک میکنن
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی جان برای اون خانمی که شپش داشت دختر من ۵ سال درگیر شپش سرش بودم هر سال
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
میشه ب این خانم بگین اسم قطره یا عکسشو بفرستن منم دوسالی هس درگیرشم واقعا بخاطر همین مسئله افسردگی گرفتم ممنون میشم
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام در جواب خانمی که گفتن بچشون شب ادراری داره
از داروخانه اسپری (دزمکس) بخر و هرشب تو هر سوراخ بینیش یه پاف بزن و باید حداقل دو ماه این کار رو انجام بدی و بعد از دو ماه تو یه سوراخ بینیش بزن و یه مدت ادامه بده و بعد از مدتی قطعش کن انشالله دیگه خوب میشه.
بچه منم تا ۶سالگی شب ادراری داشت و با این روش خوب شد.البته بهش سردیجات نده و شبا هم بهش چای نده و حتما قبل از خواب دستشویی بره.
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
سلام ماهی گلی
اگه میشه داستان منم بگذارید داخل کانال
من خانم 35 ساله هستم
سال 90 بعد از دوره ی کاردانی برا دوره ی کارآموزی به بانک رفتم
در همون روز ای اول ورودم اخلاق و رفتار یکی از کارمندای بانک نظرم رو جلب کرد طوری منو درگیر خودش کرد که عاشقش شدم اونم منو میخواست ولی شفاف نمی گفت و نزدیک دو سال فقط با پیامهای مذهبی گاها پیامهای احساسی منظور شو میگفت و من خیلی زجر میکشیدم چرا نمیاد رک حرف شو بزنه
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی گلی اگه میشه داستان منم بگذارید داخل کانال من خانم 35 ساله هستم سال 90 بعد از دوره
تو این دو سال باورتون میشه که جوری درگیرش بودم که خیلی لاغر و بی رنگ و رو شده بودم با هر پیام یا تماسش گرچه دو سه هفته ای یکبار بود ولی من تمام روزهای این دو سال با درد عاشقی و زجر گذراندم چون ی خانم ب شدت مذهبی هستم هیچگاه ب روی خودم نیاوردم و دوسش دارم نمیدونم چرا ؟خواستگارانی خوبی هم داشتم از جمله یکی از همکارانش و هم از لحاظ قیافه و هم از لحاظ اقتصادی بهتر از ایشون بود ولی دلم گیر بود و حتی نمیخواستم با بقیه هم کلام بشم برا صحبتهای اولیه خواستگاری
همسرم خیلی آدم خوش رو و مهربون و پر انرژی بودن و البته خانواده ی مذهبی هم داشتن و اهل نماز و روزه و تمام موارد مد نظرم
بعد دو سال بالاخره اومدن و ما عقد کردیم اونقدر تو این دو سال بهم فشار روحی و روانی اومده بود ک روز عقدم انگار خواب می دیدم و در عالم دنیا نبودم و حتی این ماجرا تا یک ماه هم ادامه داشت و می گفتم یعنی خواب نیستم و بالاخره اون مال من شد نمیدونی تو این دو سال چه فشاهای روحی به خودم وارد کردم و چه بر من گذشت و حتی بچه های دانشگاه هم بهم می گفتن اوایل ورودت به دانشگاه همیشه از خوشگلی و خانمی و حیا و نجابتت تعریف میکردیم ولی الان مثل گل پژمرده شدی....
دور و اطراف شوهرمم دخترایی بودن ک عاشقش بودن و این منو تحت فشار م
همه ی اینا رو گفتم ک شرایط قبل ازعقدم رو بهتون گفته ب
البته شوهرم ب خاطر داداشاش خیلی تو شهرمون معروفن و انسانهای پاک و آبرو داری هستند
خودشم تو دید مردم بود ک بالاخره کیو انتخاب میکنه
همه ی اینا گذشت و بعد از 7 ماه با ی جشن کوچک رفتیم سر خونه زندگیمون
شوهرم خیلی آدم سر به راه و مهربون و گرمی بود باورتون میشه تا چن سال اول زندگیمان اصلا با هم کوچکترین اختلافی نداشتیم ولی مشکل از اونجایی شروع شد ک شوهرم کارایی ک منو ناراحت میکرد رو بهم نمی گفت و خواهر اش که شوهرمو خیلی دوست داشتن تو ی مسائلی دخالت میکردن و گاها می گفتن عروسمان باید سجده شکر بجا بیارن ک همچین شوهر هایی دارن منم همیشه ب احترام شوهرم و علاقه ای ک بهش داشتم هیچ ناراحتی و بحثی رو ب رو خودم نمیاوردم و همیشه با احترام باهاشون برخورد میکردم .چون بیشتر خانواده شوهرم تو شهرهای دیگه زندگی میکردن کل عید و بیشتر روزهای سال درگیر مهمونی دادن و پذیرایی بودم و دم نمیزدم از بس عاشق زندگی و شوهرم بودم با وجودی که پسر اولم 6 ماهه بودن 4 ماه از صبح تا دو شب درگیر پذیرایی و پخت و پز برا مهمونای برادر شوهرم که برا مجلس ثبت نام کرده بود ،بودم و اواخر دیگه مهره های کمرم درد گرفته بود و تا تو اون شهر بودیم خونمون مثل گاراژبود و منم میخواستم برا شوهرم و آبروش سنگ تموم بذارم در صورتی ک این مهمونیه دو بار به خونه برادرشوهر دیگم کشیده شد و خانمش میگفت اگه امسال بچه هام کنکور قبول نشن مقصر ایشون و مهموناش
شوهرم حتی ماشینمون رو فروخت و زمینمون رو هم گذاشت برا فروش و برا داداشش که نماینده مجلس شده بود ماشین شاسی بلند بخره و کادو بهش بده برای اولین بار با کاراش مخالفت کردم ولی اون با حرفاش و محبتهاش خامم کرد و ماشین رو فروخت و پولش رو داد ب خواهر زاده دامادمون نگو اصلا سند ماشین مشکل داشته و گولمون زد و ماشین رو نداد بهمون تا سه سال دنبال پول ماشین بودیم تا خورد خورد بهمون داد و دیگه قیمتای ماشین سر ب فلک کشیده بودن و نتونستیم ماشین بخریم تمام مشکلات ما از همون 4 ماه شروع شد ک شوهرم همه ی زندگیمونو گذاشت پای انتخابات برادرش بخاطر اینکه میخواست محبت هاشو جبران کنه من میگفتم همین چهار ماهی ک روزی ب شصت نفر فقط تو خونه غذا میدم و پذیرایی میکنم اینم میشه جبران ولی شوهرم قبول نمی کرد و منم هنوز عاشق و غلام حلقه ب گوش شوهر
همه ی این سختی ها رو تحمل کردم و دم نزدم تا اینکه از اون شهر به شهر دیگه رفتیم
تازه شروع مشکلات ما بود چون شوهرم نتونست قرض و وامهاشو بده با وجودی که آدم بسیار معتقدیه یکی از دوست اش متقاعد کرده بود و بره سراغ ربا
همون ایام من پسر دومم رو باردار بودم
و بخاطر شرایط خاص بارداری و ی سقطی که قبلش داشتم هیچکدوم از این جریانها رو خبر نداشتم
حتی شوهرم زمینش رو فروخته بود و گذاشت تو بانک میخواست وام بگیره و ماشین سنگین برا درو برنج و گندم بخرن و متاسفانه بانک پولا رو بالا کشید و جمع شد اون بانک کلا
مدت سه چهار سال شوهرم تحت شدیدترین فشارها بود ولی هیچکدوم از اینها رو وارد خونه نمی کرد کلا اخلاقش از اول زندگی ه
ادامه 👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
تو این دو سال باورتون میشه که جوری درگیرش بودم که خیلی لاغر و بی رنگ و رو شده بودم با هر پیام یا تما
هینطوری بود و همیشه با لب خندون و پرانرژی میومد خانه
شوهرم برا باباش به کمک داداشاش خونه درس کرد و البته همه ی سختی ها و فشارها بیشتر رو شوهرم بود البته این مال موقع مجردیشه
کم کم زمزمه هایی شروع شد
خواهر شوهرم اومد و گفت از وقتی تو اومدی تو زندگی داداشم بدبختش کردی و چون تو خونه خودمون بهم گفت فقط بغض کردم و سکوت ب احترام شوهرم و اینکه نمیخواستم تو خونم بهش بی احترامی کنم
بقیه کم و بیش منو مقصر میدونستن ک چرا جلو شوهر تو نگرفتی در صورتیکه بیشتر فشار زندگی اونا رو من و زندگیم بود هر روز مهمونی و بریز بپاش باورتون میشه اون 4 که برادر شوهرم خونمون بود و برا نمایندگی مجلس ثبت نام کرده بود البته خونه خودش تهرانه حتی خانمش هم نیومد کمک
4ماه کل کارای مهمونا و پذیرایی با من و خواهرم و مادرم بود
بگذریم...
بعد این همه سختی نمیدونستم بدهی های شوهرم چقده اونم اصلا نمی گفت میگفت خودتو ناراحت نکن درست میشه چیزی نیست
مشکلات شوهرم ب محل کارش کشیده شد و حتی به زندان رفتن بخاطر چک برگشتی هم کشیده شد و اون 21 روز چه ها کشیدم رو فقط خدا میدونه البته خانواده شوهرم خیلی از بدهی هارو دادن ولی با حرفهایی که می شنیدم و حرفهایی ک گاها جلو روم میزدن ک مقصری و حواست ب شوهرت نبوده و ...
همه اینها رو تحمل کردم و ده سال از ازدواجم گذشت بدون اینکه ی کلام از مشکلات و زخم زبان هایی و میزدن رو ب خانواده بگم چون دلم نمیومد شوهرم و خانوادش رو در نظر خانوادم کوچیک کنم
همیشه با عزت و احترام درمورد شون حرف زدم
با وجود زخم زبان و حرفای نیشدار دوسشون داشتم و می گفتم اینا خانواده ی من هستم تا اینکه😭
برای بار دوم شوهرم رو گرفتن و برادر شوهر دومی با خانمش دس ب یکی کردن و اونقدر تو گوش برادر بزرگ شوهرم خوندن که زنگ زد به بابام و دامادمان و با حالت طلبکارانه باهاشون صحبت کردم و بابام با حرفا شون شکست و دم نزد و ب روم نیاورد چون روحیه ی منو میدونست
ادامه👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
هینطوری بود و همیشه با لب خندون و پرانرژی میومد خانه شوهرم برا باباش به کمک داداشاش خونه درس کرد و
با رفتن شوهرم به زندان کلا فرو ریختم
و فشارهای روحی و روانی زیادی بهم وارد شد و اینکه خانوادم رو درگیر ماجرا کردن
تا یک هفته کلا نمیتونستم از غم و درد و رنج رو پای خودم وایسم
بعد از چند روز از بازداشت شوهرم
برادر شوهرم و خانمش ب ملاقاتش رفتن اونجا وکیل شوهرم بهشون گفته بود شوهرم کل پول طلبکارا رو از قبل داده اینا میخوان ازش پول نزول بگیرن اینو خود قاضی هم میدونه ولی چون مدرکی دال بر نزول خواری اینا ب صورت قطعی نداشتیم نمیتونستیم ثابت کنیم
البته اینا طایفشون قوه ی قضائیه رو گرفتن و هر جا شکایت کردیم و شاهد بردیم و مدرک بردیم و گفتیم تحقیق کنید راه به جایی نبرد و پرونده ی ما رو بایگانی میکردن یعنی اون آقا نیرو تو قوه قضائیه داشت پرونده رو بایگانی میکرد
شوهرم چند روز بعد بازداشت میتونست آزاد بشه وکیل هم ب برادر شوهرم و خانمش گفته بود و برین ضامن بیارین و ببرینش این بی گناهه حتی پول اضافه هم داده اما برادر شوهرم و خانمش
هیچی ب هیچکس نگفتن که شوهرم میتونه آزاد بشه
رفتن برا خودشون مسافرت و گشت و گذار😭
بچم با عکس باباش حرف میزد و گریه میکرد و هر روز دلمو خون میکرد با گریه ها و بهونه هاش😔
بعد نه روز برادر شوهر دیگم رفته پیش مسئول زندان گفتن آقا شما کجائی ایشون نه روز پیش میتونست آزاد بشه
برادر شوهرم زنگ زد ب برادر شوهر بزرگم و اونم ناراحت شد و هیچکس ب روی اینا نیاورد چرا نگفتنی ایشون میتونه آزاد بشه
اون زمانی هم که شوهرم زندان بود همین جاریم وشوهرش رفته بود ملاقات شوهرم ب شوهرم گفته بود تا صد سال دیگه اینجایی و بعدش هم ب من زنگ میزد که اگه صاحبت بودم نمیذاشتم پیش همچین مرد پنهان کاری زندگی کنی در همین حین هم انگشت بچم قطع شد و با اون دل خون راهی بیمارستان برا پیوند شدم
ادامه 👇👇👇👇👇👇