eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
685 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام در جواب خانمی که گفتن بچشون شب ادراری داره از داروخانه اسپری (دزمکس) بخر و هرشب تو هر سوراخ بینیش یه پاف بزن و باید حداقل دو ماه این کار رو انجام بدی و بعد از دو ماه تو یه سوراخ بینیش بزن و یه مدت ادامه بده ‌و بعد از مدتی قطعش کن انشالله دیگه خوب میشه. بچه منم تا ۶سالگی شب ادراری داشت و با این روش خوب شد.البته بهش سردیجات نده و شبا هم بهش چای نده و حتما قبل از خواب دستشویی بره. 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام ماهی گلی اگه میشه داستان منم بگذارید داخل کانال من خانم 35 ساله هستم سال 90 بعد از دوره ی کاردانی برا دوره ی کارآموزی به بانک رفتم در همون روز ای اول ورودم اخلاق و رفتار یکی از کارمندای بانک نظرم رو جلب کرد طوری منو درگیر خودش کرد که عاشقش شدم اونم منو میخواست ولی شفاف نمی گفت و نزدیک دو سال فقط با پیامهای مذهبی گاها پیامهای احساسی منظور شو میگفت و من خیلی زجر میکشیدم چرا نمیاد رک حرف شو بزنه
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی گلی اگه میشه داستان منم بگذارید داخل کانال من خانم 35 ساله هستم سال 90 بعد از دوره
تو این دو سال باورتون میشه که جوری درگیرش بودم که خیلی لاغر و بی رنگ و رو شده بودم با هر پیام یا تماسش گرچه دو سه هفته ای یکبار بود ولی من تمام روزهای این دو سال با درد عاشقی و زجر گذراندم چون ی خانم ب شدت مذهبی هستم هیچگاه ب روی خودم نیاوردم و دوسش دارم نمیدونم چرا ؟خواستگارانی خوبی هم داشتم از جمله یکی از همکارانش و هم از لحاظ قیافه و هم از لحاظ اقتصادی بهتر از ایشون بود ولی دلم گیر بود و حتی نمیخواستم با بقیه هم کلام بشم برا صحبتهای اولیه خواستگاری همسرم خیلی آدم خوش رو و مهربون و پر انرژی بودن و البته خانواده ی مذهبی هم داشتن و اهل نماز و روزه و تمام موارد مد نظرم بعد دو سال بالاخره اومدن و ما عقد کردیم اونقدر تو این دو سال بهم فشار روحی و روانی اومده بود ک روز عقدم انگار خواب می دیدم و در عالم دنیا نبودم و حتی این ماجرا تا یک ماه هم ادامه داشت و می گفتم یعنی خواب نیستم و بالاخره اون مال من شد نمیدونی تو این دو سال چه فشاهای روحی به خودم وارد کردم و چه بر من گذشت و حتی بچه های دانشگاه هم بهم می گفتن اوایل ورودت به دانشگاه همیشه از خوشگلی و خانمی و حیا و نجابتت تعریف میکردیم ولی الان مثل گل پژمرده شدی.... دور و اطراف شوهرمم دخترایی بودن ک عاشقش بودن و این منو تحت فشار م همه ی اینا رو گفتم ک شرایط قبل ازعقدم رو بهتون گفته ب البته شوهرم ب خاطر داداشاش خیلی تو شهرمون معروفن و انسانهای پاک و آبرو داری هستند خودشم تو دید مردم بود ک بالاخره کیو انتخاب میکنه همه ی اینا گذشت و بعد از 7 ماه با ی جشن کوچک رفتیم سر خونه زندگیمون شوهرم خیلی آدم سر به راه و مهربون و گرمی بود باورتون میشه تا چن سال اول زندگیمان اصلا با هم کوچکترین اختلافی نداشتیم ولی مشکل از اونجایی شروع شد ک شوهرم کارایی ک منو ناراحت میکرد رو بهم نمی گفت و خواهر اش که شوهرمو خیلی دوست داشتن تو ی مسائلی دخالت میکردن و گاها می گفتن عروسمان باید سجده شکر بجا بیارن ک همچین شوهر هایی دارن منم همیشه ب احترام شوهرم و علاقه ای ک بهش داشتم هیچ ناراحتی و بحثی رو ب رو خودم نمیاوردم و همیشه با احترام باهاشون برخورد میکردم .چون بیشتر خانواده شوهرم تو شهرهای دیگه زندگی میکردن کل عید و بیشتر روزهای سال درگیر مهمونی دادن و پذیرایی بودم و دم نمیزدم از بس عاشق زندگی و شوهرم بودم با وجودی که پسر اولم 6 ماهه بودن 4 ماه از صبح تا دو شب درگیر پذیرایی و پخت و پز برا مهمونای برادر شوهرم که برا مجلس ثبت نام کرده بود ،بودم و اواخر دیگه مهره های کمرم درد گرفته بود و تا تو اون شهر بودیم خونمون مثل گاراژبود و منم میخواستم برا شوهرم و آبروش سنگ تموم بذارم در صورتی ک این مهمونیه دو بار به خونه برادرشوهر دیگم کشیده شد و خانمش میگفت اگه امسال بچه هام کنکور قبول نشن مقصر ایشون و مهموناش شوهرم حتی ماشینمون رو فروخت و زمینمون رو هم گذاشت برا فروش و برا داداشش که نماینده مجلس شده بود ماشین شاسی بلند بخره و کادو بهش بده برای اولین بار با کاراش مخالفت کردم ولی اون با حرفاش و محبتهاش خامم کرد و ماشین رو فروخت و پولش رو داد ب خواهر زاده دامادمون نگو اصلا سند ماشین مشکل داشته و گولمون زد و ماشین رو نداد بهمون تا سه سال دنبال پول ماشین بودیم تا خورد خورد بهمون داد و دیگه قیمتای ماشین سر ب فلک کشیده بودن و نتونستیم ماشین بخریم تمام مشکلات ما از همون 4 ماه شروع شد ک شوهرم همه ی زندگیمونو گذاشت پای انتخابات برادرش بخاطر اینکه میخواست محبت هاشو جبران کنه من میگفتم همین چهار ماهی ک روزی ب شصت نفر فقط تو خونه غذا میدم و پذیرایی میکنم اینم میشه جبران ولی شوهرم قبول نمی کرد و منم هنوز عاشق و غلام حلقه ب گوش شوهر همه ی این سختی ها رو تحمل کردم و دم نزدم تا اینکه از اون شهر به شهر دیگه رفتیم تازه شروع مشکلات ما بود چون شوهرم نتونست قرض و وامهاشو بده با وجودی که آدم بسیار معتقدیه یکی از دوست اش متقاعد کرده بود و بره سراغ ربا همون ایام من پسر دومم رو باردار بودم و بخاطر شرایط خاص بارداری و ی سقطی که قبلش داشتم هیچکدوم از این جریانها رو خبر نداشتم حتی شوهرم زمینش رو فروخته بود و گذاشت تو بانک میخواست وام بگیره و ماشین سنگین برا درو برنج و گندم بخرن و متاسفانه بانک پولا رو بالا کشید و جمع شد اون بانک کلا مدت سه چهار سال شوهرم تحت شدیدترین فشارها بود ولی هیچکدوم از اینها رو وارد خونه نمی کرد کلا اخلاقش از اول زندگی ه ادامه 👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
تو این دو سال باورتون میشه که جوری درگیرش بودم که خیلی لاغر و بی رنگ و رو شده بودم با هر پیام یا تما
هینطوری بود و همیشه با لب خندون و پرانرژی میومد خانه شوهرم برا باباش به کمک داداشاش خونه درس کرد و البته همه ی سختی ها و فشارها بیشتر رو شوهرم بود البته این مال موقع مجردیشه کم کم زمزمه هایی شروع شد خواهر شوهرم اومد و گفت از وقتی تو اومدی تو زندگی داداشم بدبختش کردی و چون تو خونه خودمون بهم گفت فقط بغض کردم و سکوت ب احترام شوهرم و اینکه نمیخواستم تو خونم بهش بی احترامی کنم بقیه کم و بیش منو مقصر میدونستن ک چرا جلو شوهر تو نگرفتی در صورتیکه بیشتر فشار زندگی اونا رو من و زندگیم بود هر روز مهمونی و بریز بپاش باورتون میشه اون 4 که برادر شوهرم خونمون بود و برا نمایندگی مجلس ثبت نام کرده بود البته خونه خودش تهرانه حتی خانمش هم نیومد کمک 4ماه کل کارای مهمونا و پذیرایی با من و خواهرم و مادرم بود بگذریم... بعد این همه سختی نمیدونستم بدهی های شوهرم چقده اونم اصلا نمی گفت میگفت خودتو ناراحت نکن درست میشه چیزی نیست مشکلات شوهرم ب محل کارش کشیده شد و حتی به زندان رفتن بخاطر چک برگشتی هم کشیده شد و اون 21 روز چه ها کشیدم رو فقط خدا میدونه البته خانواده شوهرم خیلی از بدهی هارو دادن ولی با حرفهایی که می شنیدم و حرفهایی ک گاها جلو روم میزدن ک مقصری و حواست ب شوهرت نبوده و ... همه اینها رو تحمل کردم و ده سال از ازدواجم گذشت بدون اینکه ی کلام از مشکلات و زخم زبان هایی و میزدن رو ب خانواده بگم چون دلم نمیومد شوهرم و خانوادش رو در نظر خانوادم کوچیک کنم همیشه با عزت و احترام درمورد شون حرف زدم با وجود زخم زبان و حرفای نیشدار دوسشون داشتم و می گفتم اینا خانواده ی من هستم تا اینکه😭 برای بار دوم شوهرم رو گرفتن و برادر شوهر دومی با خانمش دس ب یکی کردن و اونقدر تو گوش برادر بزرگ شوهرم خوندن که زنگ زد به بابام و دامادمان و با حالت طلبکارانه باهاشون صحبت کردم و بابام با حرفا شون شکست و دم نزد و ب روم نیاورد چون روحیه ی منو میدونست ادامه👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
هینطوری بود و همیشه با لب خندون و پرانرژی میومد خانه شوهرم برا باباش به کمک داداشاش خونه درس کرد و
با رفتن شوهرم به زندان کلا فرو ریختم و فشارهای روحی و روانی زیادی بهم وارد شد و اینکه خانوادم رو درگیر ماجرا کردن تا یک هفته کلا نمیتونستم از غم و درد و رنج رو پای خودم وایسم بعد از چند روز از بازداشت شوهرم برادر شوهرم و خانمش ب ملاقاتش رفتن اونجا وکیل شوهرم بهشون گفته بود شوهرم کل پول طلبکارا رو از قبل داده اینا میخوان ازش پول نزول بگیرن اینو خود قاضی هم میدونه ولی چون مدرکی دال بر نزول خواری اینا ب صورت قطعی نداشتیم نمیتونستیم ثابت کنیم البته اینا طایفشون قوه ی قضائیه رو گرفتن و هر جا شکایت کردیم و شاهد بردیم و مدرک بردیم و گفتیم تحقیق کنید راه به جایی نبرد و پرونده ی ما رو بایگانی میکردن یعنی اون آقا نیرو تو قوه قضائیه داشت پرونده رو بایگانی میکرد شوهرم چند روز بعد بازداشت میتونست آزاد بشه وکیل هم ب برادر شوهرم و خانمش گفته بود و برین ضامن بیارین و ببرینش این بی گناهه حتی پول اضافه هم داده اما برادر شوهرم و خانمش هیچی ب هیچکس نگفتن که شوهرم میتونه آزاد بشه رفتن برا خودشون مسافرت و گشت و گذار😭 بچم با عکس باباش حرف میزد و گریه میکرد و هر روز دلمو خون میکرد با گریه ها و بهونه هاش😔 بعد نه روز برادر شوهر دیگم رفته پیش مسئول زندان گفتن آقا شما کجائی ایشون نه روز پیش میتونست آزاد بشه برادر شوهرم زنگ زد ب برادر شوهر بزرگم و اونم ناراحت شد و هیچکس ب روی اینا نیاورد چرا نگفتنی ایشون میتونه آزاد بشه اون زمانی هم که شوهرم زندان بود همین جاریم وشوهرش رفته بود ملاقات شوهرم ب شوهرم گفته بود تا صد سال دیگه اینجایی و بعدش هم ب من زنگ میزد که اگه صاحبت بودم نمیذاشتم پیش همچین مرد پنهان کاری زندگی کنی در همین حین هم انگشت بچم قطع شد و با اون دل خون راهی بیمارستان برا پیوند شدم ادامه 👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
با رفتن شوهرم به زندان کلا فرو ریختم و فشارهای روحی و روانی زیادی بهم وارد شد و اینکه خانوادم رو درگ
عمل پیوند هم موفقیت آمیز بود با دل شکسته آوردمش خونه و بالاخره شوهرم اومد خونه خیلی شکسته شده بود برادر شوهر بزرگم اومد دنبال شوهرم با هم رفتن بیرون و بخاطر زنگایی ک ب دامادمان و بابام زده بود عذرخواهی کرد و گفت تحت فشار بودن و ببخشید درست میشه و از این حرفا منم بعد دو سه هفته و اوضاع روحیم بهتر شد زنگ زدم بابام هر کاری کردم نگفت و درمورد من و شوهرم بهش چی گفتن بهم گفت فقط سر تو بنداز پایین و زندگی تو بکن من و برادر شوهرت با هم دوستیم ی حرفهای دوستانه ای بین خودمون بوده برا اینکه ناراحت نشم هیچکدامشو نگفت😭 ولی مامانم گفت هیچوقت تو عمرم بابا تو اینهمه درگیر و ناراحت ندیدم 😭😭😭😭😭 شوهرم ازم عذرخواهی کردو تمام برنامه ها و کاراشو میگه و بهم گفته توبه کردم و میخوام از نو شروع کنم منم دوباره تحمل کردم و ساختم ولی الان یک ماهه از زندگی زده شدم و ب فکر طلاق افتادم از خانواده ی شوهرم زده شدم خیلی میان و میرن ک کم و کسری ما رو بگیرن به هر به بهونه ای برامون خرید میکنن و بهم محبت میکنن و دلگرمی میدن ولی بعد این همه سختی محبت شونو نمیپذیرم و ازشون زده شدم البته برادرشوهر دیگم اسمش محمده اون متاهله تو این چند سال پا ب پای مشکلات من بوده تا تونس طلبکارا رو ردشون کرده و طلبشونو داده با دلگرمیهاش منو سر پا نگه داشته خیلی انسان خوب و مومنیه و ولی وقت میزاره و با صحبتاش منو سر پا نگه میداره ولی من دیگه بردیم از روزی ک پامو تو اون بانک گذاشتم برا کارآموزی تا الان دارم زجر می شم تاوان عشقی رو میدم ک دو سال منو تا سر حد جنون برد علاقم به همسرم کم شده دیگه نمی‌تونم بهش تکیه کنم تمام نیشو کنایه ها جلو رومه ازشون گذشتم ولی دلم زخمه دو تا پسر 8 ساله و ی سه سال و نیمه دارم نمیتونم ادامه بدم از خانواده کلا زده شدم تا الانم ک اینهمه درد و رنج دارم هیچی ب خانواده نگفتم ولی دیگه بریدم بچه هام خیلی ب شوهرم وابسته هستن با شوهرم درباره ی طلاق صحبت کردم و ایشون گفتن صبر کن کلی التماسم کرده ک اگه درست نشدم بچه ها رو ببر مال خودت ولی من دیگه نمیتونم تحمل کنم بریدم😔 ادامه 👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
عمل پیوند هم موفقیت آمیز بود با دل شکسته آوردمش خونه و بالاخره شوهرم اومد خونه خیلی شکسته شده بود
خانواده ی شوهرم خیلی اسم و رسم دارن و الان بیشتر نگران آبروشون هستند و ناراحتن ک شوهرم با اون همه اسم و رسم و آبرو بیفته سر زبون مردم البته خانواده ی من هم خیلی سرشناس و آبرودار و مومن هستند ولی نمیدونم چطور با این همه ظلم کنار اومدم حتی جاری هام بهم میگن چطور اینقدر صبوری و دم نمیزنی من کوچکترین مشکلم رو ب هیچکس نمیگم ب جز برادر شوهرم و تا حالا منو سر پا نگه داشته با حرف اش از خدا و پیغمبر و امتحان الهی و .... و اینکه انگار دلمرده شدم ذوقی برا زندگی و لذتهاش ندارم چن سالی میشه برا خرید لباس هم بیرون نمی رم خواهرم می ره بیرون اگه چیزی بخوام اون میخره و میاره و من تا حالا به اموال شوهرم خیانت نکردم و اینکه منی ک همه مقصر میدونن خیال میکردم با ی مرد صادق و مومن زندگی میکنم و اعتماد و عشق جنون آمیز منو ب این روز کشوند و کارای خودش و خانواده و هر کی پول میخواست مهمونی داشت و عروسی میرفت و مجلس عزا یی بود بیشتر کارا چه مالی چ از لحاظ دیگه رو دوش شوهرم بود ولی همشون اینا رو یادشان رفته میگن شما چکار کردیم و بدهی بالا آوردین منم باشم مهتاب اگه دوستان راهی برا ادامه دارن میتونن جلو پام بزارن ممنون میشم راهنمایی کنید 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام ماهی گلی 🌹جان ممنون بابت کانال آموزندتون 🌺 که میتونیم درد دلامون 🥀رو بایکی درمیون بزاریم وازبعضی رویدادها درس عبرت و ازبعضی ها هم راهنمای بگیریم دوست وفامیل که خدا حفظ شون کنه واسه درد دل یا خالی کردن غصه هات نمیشه باهاشون درد دل کنی یا آگهیش📃 میکنن‌ توروزنامه و فردا صبحش کل فامیل خبردار😯 میشن یا بعدا مثل پتک هربار میزنن تو سرت
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی گلی 🌹جان ممنون بابت کانال آموزندتون 🌺 که میتونیم درد دلامون 🥀رو بایکی درمیون بزا
راجب اون خواهری که گفتن دخترم یکی رو دوست داره وبدرد نمیخوره باید بگم منم یه دختر ۱۴ ساله دارم از وقتی که درس مجازی شد دختر منم گمراه شد با یکی دوست شده بود وفتی فهمیدیم یکم دعواش کردیم پدرش نصیحتش کرد وگفت اشکال نداره بچه س گول خورده واشتباه کرده خلاصه گذشت یا چن ماه پیش یه روز دیدم بازم داره با اون پسره حرف میزنه گفتم مگه قرار نبود دیگه تمومش کنی بازم یکم نصیحتش کردم وگفتم براش از زندگی خیلی ها و ازاین که این چیزا سرانجام خوبی نداره زندگیت تباه میشه ولی اون گریه میکرد این بار گفت که دوسش داره از اون موقع چن بار دیگه دیده بودم باهاش تماس گرفته وهربار باهاش حرف میزدم ولی به همسرم وپسرم چیزی نمیگفتم که شاید درست بشه وباهاش دعوا نکنن میگفتم باهاش راه بیام بلکه سرعقل بیاد خیلی وقت ها عصبی میشدم ودعواش میکردم انقد پرخاش گر شده همیشه تو روم وایمیسته و داد‌میزنه منم بخدا انقد کوتاه اومدم کم میارم و دعواش میکنم ولی زود یادم میره واز هردری که بگین واسش گفتم ازاین که فقط رو درساش تمر‌کز کنه تا خودش یه چیزی بشه ودستش تو جیب خودش باشه واینجوری اینده خوبی پیدا میکنه ولی خیلی وقتا کم میارم انقد گفتم براش بخدا از خرجی خودم میزنم هر پولی دستم بیاد هرچی که دوس داشته باشه واسش میگیرم پدرشم که دیگه بنده خدا از هیچ چیز واسش کم نمیزاره نه از محبت نه خرجی خودش دوروز پیش تو اتاق داشت درس میخوند یهو فهمیدم داره با پسره حرف میزنه آتیش گرفتم چون چن روز قبلاش قول داده بود دیگه ارتباطی نداشته باشه باهاش وقتی دیدم باهاش حرف میزنه دعواش کردم گوشی رو ازش گزفتم ولی اینبار تصمیم گرفتم به پدرش بگم دیگه نمیتونستم تنهای ازپسش بربیام دخترمم کم نیاورد وباهام یه دعوای حسابی کرد که گوشیشو پس بدم گفتم تا پدرت نیاد نمیدم مچ دستمو گرفت پیچش داد ودستم در رفت بهم میگفت تو مامانم نیستی زن بابایی اصلا تو چکاره منی ودوست ندارم ‌🥺 نمیدونم چرا پدرم طلاقت نمیده اصلا نمیخوام مامان صدات کنم دلم خیلی شکست😭 تو امتحاناتش ازدوتا درسش افتاده بود ولی بازم دلم راضی نشد به پدرش چیزی بگم‌ گفتنم جبران میکنه اشکال نداره قضیه رو باپدرش درمیون گذاشتم باهاش یکم دعوا کردن وگوشی رو ازش گرفتن‌ ازاون روز باهام حرف نمیزنه خیلی ناراحتم نمیدونم چیکار کنم نمیدونم کارم درست بوده به پدروبرادرش گفتم یا نه ولی بخدا بارها وبارها کوتاه اومدم و ندید گرفتم وباهاش ازهردری صحبت کردم ولی اون همش قول میدادو بعد دوروز بازم باپسره حرف میزد بارها بهم گفته حتی تو جمع پیش خانواده پدرش. که من پدرمو بیشترازتو دوس دارم دوست ندارم همیشه ناراحت میشم 😔ولی بازم میرم پیشش و از دل خودم درمیارم نمیدونم چیکار کنم ببخشید سرتون رو درد آوروم طولانی شد اسم من باشه مامان سه وین 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 .. خواستم به اون مادری که دخترشون۱۸سالشه و خواستگاری براش اومده که مناسب نیست بگم ترخدا دخترتون رو ببرید پیش مشاور تا یه متخصص باهاش صحبت کنه با کتک و دعوا چیزی حل نمیشه. دخترتون اگر با اون مرد ازدواج کنه متوجه اشتباهش میشه ولی تاوان این پشیمونی یک عمر بدبختی و یا یه زخم عمیق رو قلبشه. احتمالا دخترتون کمبود محبت از جانب جنس مخالف رو داره که به طرف اون پسر کشیده شده و اصرار اون پسر بیشتر براش لذت بخشه. اگر برادر یا دایی یا عمویی داره که سنسش به دخترتون نزدیکه با اون ها صحبت کنید تا با دخترتون رابطش رو تقویت کنه باهاش تفریح و گردش بره و در مورد اون پسر باهاش صحبت کنه. یکی از دوستان من همسرش تمایل به هم.جن.س.گرایی داشته ولی بعداز ازدواج متوجه شده الان رابطه ی زناشوییشون برای این دختر همش درد آوره و متاسفانه راه برگشت هم نداره. جلوی دخترتون رو بگیرید از راه های مختلف استفاده کنید ولی هرگز راضی به ازدواجش نشید. 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 .. جواب خانمی که تقاضای کمک کردن خواستن باید بگم که دخترها از سنین ۱۷ سالگی تا ۲۰ سالگی تو حساس ترین دوران زندگیشون به سر می‌برن باید بهتون عرض کنم که شمابه عنوان مادر باهاشون بشینید حرف بزنید و بگید که پسره خوب نیست و درد و دل کنید باهاش بگید که ما هم میخواییم تو در آینده به مشکل برنخوری و خدای ناکرده منجر به طلاق نشه و همچنین به عقیده بنده البته ببخشید که این رو میگم دختر شما احتمالا با کبود عاطفه برخوردار هستش که اینجوری شده وگرنه نباید فرقی نداره چه دختر باشه چه پسر با یه دوست دارم خام طرف مقابلش باشه دختر شما دارن با احساسات تصمیم میگیرن و همچنین اگه باز قبول نکرد حتما به یه مشاور خوب بفرستید تا مشکل دخترتون حل بشه وگرنه ممکنه خدای ناکرده در آینده حتی اگه ازدواج هم کرد دخترتون با پسره منجر به طلاق بشه پس بهتره خیلی مواظب باشید یا نذارید بره بیرون خلاصه خیلی راهنماییشون کنید درسته که منم زیاد سنی ندارم پسر هستم و ۲۵ سالمه ولی خودم کتاب‌های تربیتی خیلی مطالعه کردم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
اعیاد شعبانیه بر همگی مبارک💐 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882