eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
671 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه 😍👇👇👇👇
قسمت سوم علی اصغر خنده ای کرد و گفت بله☺️ همه ی ما شهید شدیم☺️ مگه شما نمی دانستید؟؟؟ ما همگی شهید شدیم🌷 جا خوردم و زبانم بند آمده بود اشک از چشمانم جاری شده بود😭 باورم نمی شد به چهره های رزمندگان و بسیجیان نگاه می کردم یکی از دیگری زیباتر و رشید تر، با اخلاق و مهربان و....... . خدایاااا مگه میشه😮 خدایا تمام اینها شهید شده اند بغض گلویم را گرفته بود و می فشرد نمی‌دانستم چه بگویم به همسرم نگاه کردم مجدداً ایشان اشاره کرد که سکوت کنم🤫 باورم نمی شد من بین شهدا بودم و لحظه ای به ذهنم رسید که شاید قرار است من نیز با آنان بپیوندم در این فکرها بودم که شهید یاسینی از داخل دروازه ی پر از نور بیرون آمد و به سمت ما آمد گفتند خستگی شما رفع شد؟؟؟؟ نگاه می کردم نمی توانستم پاسخ بدهم به سختی گفتم بله. بغض گلویم را گرفته بود😩 شهید یاسینی به علی اصغر گفت آقای قلعه ای بروید و سوغاتی خانم .......... را بیاورید. علی‌اصغر به سرعت وارد نور شد و بعد از مدتی از دروازه ی نور خارج شد و یک جعبه سفید بسیار بزرگ که شباهت زیادی به جعبه شیرینی داشت در دستانش بود و به شهید یاسینی تحویل داد. شهید یاسینی جعبه را گرفتند و به من گفتند خانوم آقاجانی نگران سوغاتی برای خویشاوندان و دوستان و آشنایانتان نباشید آنچه از سوغاتی که نیاز است برای آنان ببرید در این جعبه گذاشته‌ایم. این جعبه آنقدر سوغاتی در درونش است که به هر کس بدهید تمام نمی شود.🌷 من به قدری خوشحال شدم 😍که نمی دانستم چی بگم فقط به همسرم گفتم خدا را هزار مرتبه شکر 🙏 چون بسیار نگران خرید سوغاتی و هدر رفتن زمان زیارت بودم.به لطف خدا و حاج آقا یاسینی دیگه نیاز نیست زمانی را صرف خرید کنیم و می توانیم تماماً به زیارت امام حسین علیه‌السلام برسیم👍 با شوق زیادی جعبه را در دست گرفتم ولی در ذهنم دائماً می گفتم مگر در این جعبه چقدر سوغاتی هست که ایشان می‌گویند به هرکس بدهید تمام نمی شود؟؟؟؟🤔 این فکرها ذهنم‌ را درگیر کرده بود که شهید یاسینی فرمودن راستی خانم............. از این سوغاتی ها حتما به خانم ها............... بدید.( نام سه نفر از آشنایان را بردن) . پاسخ دادم چشم حتما. همراه با شهید یاسینی و شهید قلعه ای کم کم ‌به سمت درب خروجی سنگر رفتیم و همسرم از پذیرایی و زحماتشان تشکر میکردن و تعدادی از بسیجیان عزیزی که متوجه شده بودم همگی شهید شده اند به همراه شهید یاسینی و علی اصغر عزیز (که زحمت زیادی برای من کشیده بود ) تا دم درب اتوبوس ما را همراهی و بدرقه کردن. یکی از شهدای عزیز درب اتوبوس را باز کرد و به همراه همسرم سوار شدیم. همزمان با حرکت اتوبوس و دست تکان دادن و خداحافظی با شهدا از خواب بیدار شدم. گویا کسی بیدارم کرد .نگاهم به اولین چیزی که افتاد ساعت دیواری بود ساعت هفت را نشان میداد. نمیدونستم چه موقعی از روز هست. هفت صبح یا عصر؟🤔 دست راستم را حرکت دادم متوجه تسبیح شدم که هنوز در دستم بود. کمی فکر کردم یادم افتاد که در حال صلوات فرستادن برای شهید علی اصغر قلعه ای بودم که مثل روزهای قبل فقط چندتا صلوات فرستاده و بی اختیار خوابم برده بود.😶 بیشتر فکر کردم و یادم افتاد که چند دقیقه به ساعت دو بعدازظهر روی تخت خواب دراز کشیده بودم و با این حساب نزدیک پنج ساعت خوابیده ام. هنوز گیج بودم. بعد از مدتها احساس گرسنگی داشتم. دهانم خوش بو و معطر شده بود.🥰 کمی مزه مزه کردم. حس گرسنگی و مزه ی خوش دهانم😳 خیلی ناگهانی تصویر شربتهایی که در خواب دیده بودم یک لحظه از جلوی چشمانم عبور کرد. تصویری از شهید یاسینی و علی اصغر قلعه ای و در یک لحظه تمام خوابی که دیده بودم مانند رعدی از جلوی چشمانم عبور کرد. بی اختیار از حالت خوابیده بلند شده و روی تخت نشستم. هنوز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. خدایااااااا چه اتفاقی افتاده. شهدا؟؟؟؟ 🤔 شربتی که خوردم🤔 شربت شفا!!!!!!! کمی روی تخت جا به جا شدم . هنوز خوابم‌ رو باور نکرده بودم.😳 احساس گرسنگی که مدتها بود از دست داده بودم به شدت اذیتم می کرد.😕 به خودم آمدم من گرسنه شده‌ام اشتها به غذا دارم😊 ولی اینکه باور کنم این اشتها به غذا بواسطه ی خوابی هست که دیدم، برام قانع کننده نبود. مگر من چه کسی هستم که بخوام اینگونه مورد توجه ی شهدا قرار بگیرم.🧐 شک و تردید لحظه ای مرا رها نمیکرد. تلاش میکردم خوابم را جز رویاهای صادقه نگذارم. ولی باز هم کنجکاو بودم شااااید یک درصد صحت داشته باشه و لطف خدا شامل حالم شده باشه. استخوانهام که از درون لرزش داشتن ، الان کاملا خوب هستن و هیچ مشکلی رو احساس نمیکنم. ترس از اینکه مبادا باور کنم و بعد از مدتی دوباره کسالت و بیماری برگرده، واقعا اذیتم میکرد ... ادامه😍👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
#چله_شهدا قسمت سوم علی اصغر خنده ای کرد و گفت بله☺️ همه ی ما شهید شدیم☺️ مگه شما نمی دانستید؟؟؟ ما
قسمت چهارم ترس از اینکه مبادا باور کنم و بعد از مدتی دوباره کسالت و بیماری برگردد واقعا اذیتم میکرد. از روی تخت بلنو شدم رفتم آشپزخونه سعی میکردم آهسته آهیته قدم بردادم که مبادا دوباره مشکلات برگردد.. به سمتیخچال رفتم قابلمه غذا را برداشتم در حالی که برای دو فرزندم غذا کشیدم خودم هم یک شکم سیر غذا خوردم و گویا از قحطی برگشته بودم. احساس سردرگمی داشتم. خدایا باید خوابمو باور کنم؟🤔 در پذیرایی روی مبل نشستم و هر لحظه که میگذشت چیزهای بیشتری از خوابم رو بیاد میاوردم و حالت شرمندگی و بندگی .... واقعا نمیتونم بگم چه حالی داشتم. شک و تردید دست از سرم بر نمیداشت. پیش خودم این را مرور می‌کردم که من بنده ی خوبی برای خداوند نیستم و فرد خاصی هم نیستم مگر میشود یک انسانی که نه عالم است نه اعمال مستحبی و...... انجام میده و فقط به نمازهای یومیه و اعمال واجب اکتفا میکنه رویای صادقانه ای آن هم با این عظمت ببیند آیا یک فرد بسیار معمولی می تواند شهدا را با این وضوح در خواب ببیند ؟؟؟؟😳 با این افکار منتظر بودم تا مجدداً خواب آلودگی و ضعف و سایر علائم به سراغم بیاد ولی بعد از گذشت یک ساعت متوجه شدم که خبری از این علائم وجود نداره. به فکر افتادم که بهتره در مورد خوابم تحقیقی کنم. آیا افرادی که در خواب دیدم واقعی بودن؟؟؟ آیا شهیدی بنام علیرضا یاسینی با آن چهره داریم؟؟ آیا علی اصغر قلعه ای واقعا همان شهید بود؟؟؟؟و............ گوشی تلفن را برداشتم و به دو تن از بستگانی که اهل جبهه و جنگ بودند تماس گرفتم. در مورد خوابم چیزی نگفتم و فقط از ایشان در مورد چندتن از شهیدانی که در خواب دیده بودم سوال کردم. و هنوز تردید داشتم و احتمال میدادم که شاید چنین شهدایی نداشته باشیم. ولی هر چه بیشتر پرسش و پاسخ و تحقیق میکردم حال روحیم بدتر میشد چون به صادق بودن خوابم نزدیکتر میشدم.😮 احساس میکردم که اگر صد در صد صحت خوابم تایید بشه چه باید کنم؟؟؟ 😲 برای خداوند بواسطه ی لطفش قربانی کنم ، مستحبات رو انجام بدم، زندگی رو رها کنم و فقط عبادت کنم 🤔 خدایااااااااا چه کنم؟؟؟ چه جوری جبران کنم چنین لطف و مهربانی رو 😭 فقط یک عبادت خشک و خالی؟؟؟ قربانی کنم به نیت شهدا؟؟؟؟ ولی............... بالاخره متوجه شدم که این عزیزان کاملا حقیقی بودن😮 واقعا شهدایی که در خواب دیدم وجود داشته و چهره های زیباشونم کاملا همان بوده که در خواب دیدم.😲 و جزو شهدای دفاع مقدس می باشند بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد ضربان قلبم به گونه ای بود که گویا قفسه سینه من گنجایش قلبم را نداشت به گونه ای می زد که گویا قلبم می خواست از قفسه سینه بیرون بزند. خدایا این چگونه آزمایشی است که بنده ای غافل از عظمتت را اینگونه مورد عنایت خود قرار می دهی در حالی که از دست من برای تشکر و قدردانی کاری بر نمی آید و نمی توانم آنگونه که شایسته و بایسته است تشکر و قدردانی کنم یا عبادت خاصی داشته باشم در حد عبادت های روزانه و روزمره ذهنم بسیار درگیر بود مانند مرغ پر کنده بودم و می خواستم فریاد بکشم از شهدا بگویم درحالیکه نمیدانستم اجازه تعریف کردن خوابم را برای کسی خواهم داشت؟؟؟؟ 🌷 تمام کانالهای تلویزیون شده بود صحبت در مورد شهدا 😳 یا نماهنگ و تصویر شهدا 😭 خدایا مگه اینها همگی میدونن که من چه خوابی دیدم و چه اتفاقی افتاده؟؟؟ در افکارم سرگردان بودم.😶 از منزل بیرون رفتم. سر تمام کوچه ها تابلوهای آبی رنگی نصب شده که با نام زیبای شهدا مزین شده است. روی دیوارهای شهر عکسهایی از شهدای عزیز کشیده شده. بیشتر دقت کردم. 🧐 این عکسها جدید هستن؟؟🤔 از روی چکه های آب باران که بر روی عکس شهدا نقشی انداخته بود مطمئن شدم که مدتهاست این تصاویر و این تابلوها و نماهنگ های تلویزیون به یاد شهدا و قدردانی از ایثار و فداکاریهایشان کشیده و ساخته شده ولی............................. 😢بنده ...عجب غافل بودم😭😭😭 گویا چشم و گوشم بسته بوده. حالا رنگ و بوی شهر برام عوض شده بود. تمام خیابانها و کوچه ها بوی عطر شهدا رو میدادن. از در و دیوار شهر و انسانهایی که در خیابانها با خیال راحت و با آسایش و آرامش و بدون نگرانی در حال انجام امور روزمره ی زندگی خود بودند چیزی را نمیشد دید ، جز ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی دلیر مردان بی ادعایی که حالا شاااید روزهای زیادی حتی فراموش کنیم اسمشان را یاد کنیم.🌷🌷🌷 میخواستم در خیابان فریاد بزنم که شاید مردم به خود بیان. برای مسائل بی اهمیتی چون جای پارک و .............. با هم به بحث و جدال نپردازن و حرمت نگه دارن ولی ممکن نیست. قطعا مردم خواهند گفت این خانم ..............😏 پس باید چه کنم؟ ادامه 😍👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
#چله_شهدا قسمت چهارم ترس از اینکه مبادا باور کنم و بعد از مدتی دوباره کسالت و بیماری برگردد واقعا
قسمت پنجم حقایقی برایم روشن شده و پرده‌ای از روی چشمانم کنار رفته که دوست دارم همه را در این واقعیت شیرین شریک کنم ولی باید چه کنم؟؟؟ لحظات را به گونه‌ای سپری می کردم که تمام وجودم لبریز از یاد و نام شهدا بود مدل ذکر هایم عوض شده بود و فقط بر زبانم جاری نبود با تمام اعضا و جوارح و با تمام وجودم گفته می‌شد در حالی که در پذیرایی نشسته بودم و کانال یک تلویزیون کلیپ یاد امام و شهدا پخش می‌شد و من حال و هوای غریبی داشتم، ناگهان تصویر هدیه ی شهید یاسینی و جعبه ی سفیدی که به من اهدا کردن جلوی چشمانم عبور کرد. یکدفعه جا خوردم. یاد سفارش لحظه ی آخر ایشون افتادم که فرموده بودن از این سوغاتی به سه نفری که نام بردن حتما بدم. ولی کدام سوغاتی؟؟؟😳 من که چیزی در دست نداشتم😕 باید چه میکردم؟؟ نزدیک ظهر بود که متوجه شدم بی اختیار گوشی تلفن در دستم است و پشت خط، اولین نفری که شهید یاسینی نام برده بودن الو الو میکرد و میگفت بفرمایید. نمیدونستم چی باید بگم شروع کردم به احوالپرسی کردن و به گونه ای وانمود کردم که برای احوالپرسی با ایشان تماس گرفته ام. احساس کردم صداش خیلی گرفته و ناراحت هستن. پرسیدم خوبید؟؟ چرا صداتون گرفته؟؟ گفت مگه شما اطلاع ندارید؟😳 پس برای چی زنگ زدید؟ 😕 فکر کردم زنگ زدی که ابراز همدردی کنی🧐 خیلی کنجکاو شده بودم پرسیدم مشکل چیه؟؟ قضیه ای پیش اومده؟ گفت ماشین مون رو چند روزه که دزدیدن. 😲 اینقدر حرص و جوش خوردیم که دیگه حالی برامون باقی نمونده.😮 این چه گرفتاری بود که برامون پیش اومد. در حالیکه کاملا جا خورده بودم گفتم به کلانتری، پلیس اطلاع دادید؟؟؟ گفت جایی نیست که اطلاع نداده باشیم. ولی امروز دیگه آب پاکی رو ریختن روی دستمون و گفتن که دیگه منتظر ماشین تون نباشید اگر پیدا هم بشه فقط لاشه ی ماشین خواهد بود. تا الان قطعا اوراقش کردن.😢 ما هم با کلی وام و بدهی اون ماشین رو خریده بودیم. هر نذری به ذهنم میرسید کردم و هر سوره و دعایی که بلد بودم یا دیگران گفتن خوندم ولی ............☹️ بدون اینکه فکر کرده باشم گفتم چله ی شهدا رو بگیرید و از شهدا بخواهید که براتون دعا کنن و ماشین تون بدون کوچکترین کم و کاستی به دستتون برسه. گفت من که این همه نذر کردم اینم روش ولی بلد نیستم. چله ی شهدا چه جوریه؟؟ کامل براشون توضیح دادم. گفت الان فکرم کار نمیکنه لطف کن اسم چهل شهید رو بگو تا بنویسم. منم اسم شهدا رو براشون خوندم و گفتم همین الان برای شهید اول صدتا صلوات بفرست. قبول کرد و خداحافظی کردیم. فردای همانروز ساعت ده صبح زنگ تلفن به صدا در اومد . خودش بود گوشی رو برداشتم سلام کردم. بسیااااار پرانرژی گفت سلام ناهید جان. الله اکبر از قدرت خدا و الله اکبر از شهدا. امروز صبح بعد از اینکه برای شهید دوم صلوات فرستادم و کلی باهاشون صحبت و درد دل کردم، ساعت هفت صبح از کلانتری زنگ زدن و گفتن ماشین تون در اتوبان یادگار امام پیدا شده. سریع رفتیم اونجا فکر میکردیم که الان لاشه ی ماشین رو تحویل میدن ولی ماشین بدون کوچکترین آسیب یا حتی کسری، سالم و سلامت تحویل دادن. ماموره گفت بسیااار برامون عجیب بود چون همراه سرباز رفته بودم کشیک روزانه.‌ وسط اتوبان یادگار امام یک ماشین یکدفعه زد روی ترمز و دو سرنشینش از ماشین پیاده شدن و به سرعت نور از تپه های کنار اتوبان بالا رفتن و فرار کردن.😳 مشکوک شدیم و بررسی کردیم متوجه شدیم که پلاک ماشین مال خودش نیست و عوض شده و ماشین دزدیه. پلیس گفت که این فقط یک معجزه میتونه باشه و دلیل فرار اون دو نفر هم مشخص نشد. وقتی گوش میکردم تصاویر خوابم و پرونده هایی که شهدا بررسی میکردن و.... همگی جلوی چشمانم میامد. در آخر صحبت تلفنی هم گفت باورم نمیشه شهدا چه کردن!!!! چقدر نفسشون پیش خدا اعتبار داره!!!!!!!!!🥰👌👌👌 به دونفره دیگری که شهید یاسینی نام برده بودند تماس گرفتم و متوجه شدم که آنها نیز درگیر مشکلاتی هستند. که به لطف خدا و با برداشتن چله ی شهدا مشکل هر دو برطرف شد. ولی هنوز نمیدانستم آیا اجازه دارم که خوابم را برای کسی تعریف کنم یا خیر😶 ولی تا اینجای کار متوجه شده بودم که فعلا در مورد چله شهدا می توانم به دیگران بگویم. ارادتم به شهدای عزیز روز به روز بیشتر میشد و با شنیدن نام شهدا ضربان قلبم تغییر میکرد. تصمیم گرفتم به پاس قدردانی از زحمات شهید علی اصغر قلعه که در خوابم لطف بسیار بزرگی به من کرده بود، به دیدن مادر عزیزشان بروم. ادامه😍👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
#چله_شهدا قسمت پنجم حقایقی برایم روشن شده و پرده‌ای از روی چشمانم کنار رفته که دوست دارم همه را د
قسمت ششم یک روز بعد از ظهر با یک جعبه شیرینی منزل شهید اصغر علی قلعه ای رفتم در حالی که در ذهنم تماما تصویر علی اصغر و زحماتش مرور می شد خواهر کوچک ایشان در را باز نمود و با خوش آمد گویی زیادی من را به داخل راهنمایی نمود به محض اینکه وارد منزل شدم و مادرش که پیر زنی بسیار مهربان و خوش چهره و خوش قلبی بودند از جا بلند شدند و به سمت من حرکت کرد ایشان سلام نمودم پاسخ سلام مرا با لحن بسیار شیرینی داد و گفت بوی علی اصغر می آید بوی علی اصغر می‌آید😳 دوباره این جمله را تکرار کرد تعجب کردم پیش خودم گفتم من که هنوز چیزی در مورد خوابم به ایشان گفتم دیگر نسبت به خوابم و صحت آن یقین پیدا کرده بودم می خواستم دست او را ببوسم ولی اجازه نداد پیشونی و سرشان را بوسیدم بسیار خانم مهربان وخوش سخنی بودند اشک در چشمانم حلقه زده بود نمی‌توانستم هیچ کلامی بگویم لذا سکوت نمودم بسیارخوش آمد گویی کردند من نیز بعد از اینکه تلاش کردم تا بغض خود را قورت دهم به مادرش گفتم عجب پسری تربیت کرده اید. خدا شما را حفظ نماید🙏 اجرتان با حضرت زهرا س که چنین پسر بامعرفت و جوانمردی را تربیت نموده اید. الهی خیر ببینید با تربیت چنین پسر مهربانی که حتی بعد از شهادت نیز در حال خدمت به خلق خداست و لحظه‌ای استراحت ندارد. بعد در مورد خوابم به طور کامل برای ایشان توضیح دادم در حالی که اشک بی‌وقفه از چشمانم جاری بود، بعضی وقتها بغض چنان گلویم را می فشرد که مجبور بودم مدتی سکوت کنم تا بتوانم ادامه ماجرا را بگویم. مادر علی اصغر گفت دقیقا می دانم چه می گویید👍 از پسر من کمتر از این توقع نمی‌رود🥰 باید هم به شما خدمت کند،☺️ وظیفه اش است به گونه ای صحبت می کرد که گویا واقعاً پسرش زنده است و او را در کنار خود دارد.👌 بعد مادر علی اصغر شروع کرد به صحبت کردن درباره خصوصیات اخلاقی پسر شهیدش و چیزهایی را تعریف کرد از یک نوجوان ۱۶ ساله که گویا از فردی ۴۰ ساله سخن می گوید (از نظر فهم و شعور، درک و کمالات قابل تصور نبود ). بسیار خوشحال بود که فرزندش توانسته خدمتی نماید و دل کسی را شاد کند. به ایشان گفتم من الان دیگه مطمئن هستم که با فرزند شهیدتان ارتباط دارید. اگر امکان دارد مرا از از آن مطلع نمایید به شما قول می دهم که به هیچ کس نخواهم گفت شروع به صحبت کرد و از صحبت هایش کاملا متوجه شدم که ایشان حداقل هفته ای یک بار فرزند خود را میبیند و با او درد دل می کند و از دلتنگی هایش می گوید ولی از این موضوع هیچ کس خبر ندارد و تمایلی هم نداشت که دیگران چیزی بدانند. گهگاه میگفت از علی اصغر گلایه دارم که چرا کم به من سر میزند.😔 گفتم بقدری پسر عزیزتان سرش شلوغه و مشغله کاری او به قدری زیاده که فرصت سر خاراندن هم نداره. فرزند دلبندتان همانطور که خودتون میخواهید در حال خدمت به خلق خداست و در حال گره گشایی از کار مردم است پس از او واقعاً راضی باشید و توقع دیدار زود به زود شان را نداشته باشید.🥰 بسیار خوشحال شد و به من گفتند که شما خواهر علی اصغر من هستید و من مطمئنم که فرزندم شما را به عنوان خواهر خود انتخاب کرده که اینگونه در خوابتون به طور واضح آمده. فقط به من بگو لباسی‌که تن کرده بود چی بود؟ برایش به طور کامل توضیح دادم علی اصغر پوتینی که پایش بود بسیار برایش بزرگ بود و شلوار از داخل پوتین از قسمت بالا بیرون افتاده بود سایز شلوار برایش خیلی بزرگ و بلند بود مجبور شده بود بخشی را در زیر پوتین قرار دهد ولی باز هم مازاد آن از بالای پوتین بیرون آمده بود و پیراهنش نیز بزرگتر از سایز بدنش بود مادرش گریه کرد و گفت دقیقاً فرزند من با همین لباس به شهادت رسیده. بعد از نحوه ی شهادت و ایثارش تعریف کرد که وقتی با همرزمانش در محاصره ی دشمن بعثی قرار میگیرن، علی اصغر به همه ی دوستان و همرزمان خود میگه که من خیالم از بابت پدر و مادرم و رسیدگی به اونها راحته. برادر بزرگتری دارم که در خدمتشان هست. ولی تک تک شماها یا زن و بچه دارید یا والدینی دارید که به شدت بهتون نیاز دارن، پس من بالای تپه می مونم و سرشون رو گرم میکنم. شماها عقب نشینی کنید. همرزمانش تعریف کرده بودن که زمان زیادی علی اصغر با دشمن یکه و تنها درگیر بود و تا آخرین تیر هم مقاومت کرد ولی بعدش دیگه صدای تیراندازی قطع شد و مطمئن شدیم که علی شهید شده❤❤❤❤❤❤❤❤ فقط یک نکته عجیب وجود داشت و آن این بود که عکسی که از علی اصغر قلعه ای بر روی طاقچه خانه وجود داشت به آن شهید که من در خواب دیده بودم متفاوت بود و این ذهنم را کاملاً درگیر کرده بود. علت این تفاوت را نمی دانستم آن نوجوان بسیار زیبا و دوست داشتنی در خواب آن نبود که بر روی طاقچه گذاشته شده بود.🤔 به مادرش گفتم آیا عکس دیگری از علی اصغر دارید گفت نه این آخرین عکس است که از علی اصغر به یادگار مانده. ادامه دارد... ادامه 😍👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
#چله_شهدا قسمت ششم یک روز بعد از ظهر با یک جعبه شیرینی منزل شهید اصغر علی قلعه ای رفتم در حالی که
قسمت آخر ذهنم بسیار درگیر شد پس آن کسی که من در خواب دیدم با این علی اصغر متفاوت است ولی اگر اینگونه باشد چرا مادرش وقتی من وارد منزل شدم گفت بوی علی اصغر را استشمام میکنم؟؟؟🤔 چرا این دو باهم جور نیستند تا آنکه خواهرش مرا برای شرکت در مراسم سالگرد علی اصغر دعوت نمود، در حالی که در پذیرایی منزل ایشان نشسته بودم نگاهم به تابلویی افتاد که در گوشه سمت راست آن عکس سه در چهاری گذاشته شده بود. بی اختیار از جا بلند شدم و به سمت آن حرکت کردم. بغض گلویم را گرفت، عکس علی اصغر دوست‌داشتنی خواب من بود❤ بی اختیار تابلو را برداشتم محکم به خودم چسباندم و اشک امانم نمی داد تازه گم شده خود را پیدا نمودم این همان فرزند دلیر انقلاب و نوجوانان مهربان و دلسوزی است که من در خواب دیده بودم بغض و گریه هایم تمام نمی شد و لحظه به لحظه بیشتر می شد به سختی توانستم خودم را کنترل نمایم از خواهرش پرسیدم این عکس چرا اینجاست؟؟ ؟؟ چگونه به دست شما رسیده خواهرش گفت این آخرین عکسی است که علی اصغر موقع آخرین اعزام خود به جبهه، در عکاسی محل گرفت و وقتی منزل را به قصد رفتن جبهه ترک می کرد از او خواستم از شش قطعه عکسی که در دست دارد یکی را به امانت به من بدهد. از آن موقع این عکس در تابلوی منزل قرار گرفته. هیچ وقت به ذهنم نرسید که این عکس را بدهم تا بزرگ کنند. از زمانی که عکس را دیدم بسیار بی تاب شدم و اصرار شدید داشتم که بتوانم بر سر مزار شهید بزرگوار بروم به همراه همسرم در صبح یک روز تعطیل به گلزار شهدای بهشت زهرای تهران رفتیم. اولین بار بود که بعد از سالیان سال به گلزار شهدا می‌رفتم گویا صدای صحبت شهدا را که در خوابم دیده بودم در اینجا به خوبی می شنیدم با ورودم به مزار شهدا به همه آن ها بلند بلند سلام می کردم و اصلاً اختیار در دست خودم نبود با صدای بلند سلام می کردم و از شنیدن صدای سلام این عزیزان برخود می بالیدم. به قطعه ۲۷ مزار علی اصغر قلعه رسیدم پاهایم توان حرکت به سوی مزار علی اصغر رانداشت احساس می کردم پاهایم از زانو سست شده و هر لحظه بر زمین خواهم افتاد درد دل می گفتم ای کاش تمام خوابی که دیده بودم فقط یک رویا بود و همه عزیزانی که در خواب دیدم زنده بودند.😭 انسان‌های پاک سرشت و با مرام و با معرفت💞 خودم را به سختی کنترل نمودم گویا علی اصغر قلعه ای خود مرا صدا میزد و جای مزار خود را به من نشان می داد بدون اینکه به دنبالش بگردم آرام آرام به سمت مزار این شهید بزرگوار کشیده میشدم . وقتی به مزارش رسیدم توان از دست دادم و بر روی قبرش افتادم چنان گریه میکردم که گویا سالیان زیادیست که او را می شناسم و یکی از عزیزترین افراد زندگی‌ام بوده . نمی‌توانستم ببینم کسی که آنگونه در شفا یافتن من سهیم بوده الان در زیر خرمن ها خاک خوابیده . آرزو می‌کردم ای کاش زنده بود قطعاً می توانست به افراد زیادی خدمت کند. صدای گریه هایم چنان بلند بود که گروه گزارشگر شاهد صدا و سیما که برای تهیه گزارش به بهشت زهرا آمده بودند به سمت مزار این شهید کشیده شدند و اصرار داشتند با بنده مصاحبه داشته باشند ولی همسرم از آنان خواست که آنجا را ترک کنند. از همسرم در مورد نسبت من با آن شهید پرسیدند ایشان پاسخ داده بود که از آشنایان است. پایان... برای سلاامتی وظهور آقا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به روح پاک شهدااا صلوااات محمدی پسند هدیه بفرمایید 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام میخواستم به اون دختر خانمی که 17 سالش تو خانواده شلوغ شش نفره هست بگم عزیزم پدر مادرت صلاح تورو می‌خوان هیچ پدر و مادری بدی بچشون نمی‌خوان والا پدر مادرت حق دارن این همه دارن هزینه واست میکنن تو عوضی که جبران کنی زحمات شون رو داری لج می‌کنی بشین درست بخوان سعی کن کاری کنی که بهت افتخار کنن این افکار مسخره هم از سرت بنداز بیرون یعنی چه که خودکشی میکنم از الان نتونی از پس زندگیت بر بیای پس فردا تو زندگی زناشویی هزار یه مشکل هست باید با مشکلات بجنگیم نه اینکه شونه خالی کنی بگی خودکشی به نظرم پدر مادرت خیلی خوبن خودت یه رفتاری نشون دادی که مقایسه میکنن با خواهرت سعی کن درس بخونی نمازسر وقت بخوان از خدا بخواد که کمکت کنه ببخشید اگه چیزی گفتم امیدوارم موفق باش عزیزم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ✋ ماهی گلی جونم سلام بچه ها✋ ماهی جون کانالت خیلی خوبه احساس آرامش وامنیت دارم این حس منه بچه ها همتونو دوسدارم😘 من با عرض پوزش یک دعای توسل میخونم برای دوست عزیزمون چون همسرم خیلی مریضه وقت نمیکنم بیشتر بخونم از همتون التماس دعا دارم🤲 برای همتون عشق واقعی وعشق ابدی آرزو دارم منم باشم مامان بزرگ عاشق👵❤️ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی گلی خانم جانم و دوستان عزیز در مورد اون دختر خانمی که17ساله هستن و نمیدونن تو جلسه خواستگاری چی بگن عزیزم نمیدونم خواستگاری انجام شده یانه میتونید اینطوری شروع کنید اصلا هم هول نشین و به واقعیت آینده تون فکر کنید وتصمیم بگیرین، اگرهم واقعا دوسش ندارین رک بگین ، اول اینکه یه تبسم کوچیک تو صورتتون باشه😊 ، لباس شاد و خوشکل و خوش سلیقه بپوشین ،فن بیان در احوالپرسی و صحبت خیلی مهمه ،از تیکه کلام مدام استفاده نکنید ، حرکات بدنی اضافی نداشته باشین،و به حرکات بدنی خواستگار هم توجه ‌کنید که آرامه یا بی حوصله ،توچشمشون نگاه کنید و با اعتماد بنفس حرف بزنید ، بزارین اول کاری دستشون بیاد با یه دختر متشخص طرفن 😂هرکدوم از این سوال ها رودوست دارین در اولویت قرار بدین قبلش تمرین کنید ، سوالات زیاده هرچی یادم بود نوشتم براتون😁😜 ، بعد از سلام و علیک و پذیرایی ، اجازه بدین اول اوشون شروع کنن😁 سوالتون اینطوری باشه هدف از انتخاب من چی بوده؟ هدفتون از زندگی متاهلی چیه؟ با عشق اومدین خواستگاری یا فقط میخوایین تشکیل خانواده بدین ، این خیلی مهمه ، اگه جواب نداد حتما یه نشونه است، ایا استقلال فکری و مالی دارین یا وابسته به خانوا ه هستین؟ شغلتون چیه ؟در آمدتون چقدره ؟چه برنامه ریزی براش دارین ؟ با کار و درس و استقلال من بیرون از منزل موافقین ؟دین و اعتقاداتتون؟ ولخرجی یا پس انداز یا دست و دلبازی ؟در صورت نداشتن شغل اول منبع در آمد دیگرتون چیه؟پول چه جایگاهی براتون داره؟خانواده ایده آل از نظر شما ؟ معاشرت اجتماعی؟ اولویت های زندگیتون؟خط قرمزهاتون ؟اهل تعطیلات آخر هفته و سفر؟اهل رفت و آمد خانوادگی و دوستان ؟نحوه تقسیم وظایف و شریک روزهای بد و خوب زندگی هستین ؟جایگاه عشق و احترام و صداقت در زندگی مشترک ؟ نحوه تربیت بچه و تعداش ،؟آیا اهل مشاوره و شریک قراردادن درآمدتون رو باشریک زندگیتون هستین؟ انشاا... شما و همه جوونا خوشبخت بشین ، برا دخترام هم دعا کنید موفق باشین دخترم، ببخشید طولانی شد 🙏🙏 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام ماهی جان مهربون خانم میشه ی سوال دارم بزارید کانال دوستان راهنماییم کنن ممنونم راستش میخوام سوره طاها بنویسم ابش بزنم ب صورتم واسه بخت گشایی اخ تو گوکل سرچ میکنم کامل توضیح نمیدن میشه دوستان اگ کسی بلده کامل برام توضیح بدن ک چطور بنویسم و چ بنویسم با مداد بنویسم یا گلاب و زعفران چ زمانی چ روزی خواهش میکنم برام توضیح بدین ممنون میشم از همه دوستان برام دعاکنید هرچ زودتر ازدواج کنم سنم داره میره بالا 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
من از اون زمان عقد شاغل بودم و کلی پس انداز وطلا داشتم بعد ازدواج شوهرم در یک شرکت کارپیدا کرد بعد ا
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام وقت بخیر خوبین به ایشون بگین زندگی همش خواب و خوراک نیست.، بره دنبال کاری که موقعه ای که انجامش میده زمان و ساعت براش مهم نباشه بهش بگین زندگی فقط شوهرش و بچش نیست اول دنبال حال خوب خودش باشه ما بعد خدا فقط خودمون داریم . بگین تا زندگی میکنه و نفس میکشه دنبال بهترین لحظه ها باشه خدا هست ما با امید زنده ایم و اینکه بگین بهترین دلیل برای حال خوب خودشه دنبال معجزه نباشه و نخواد همه چیز یهویی درست بشه کم کم انشالله حالش خوب بشه و بگین حتما در کنار کار هنری و زندگی روزمره قرآن بخونه و اینکه نماز صبح که بخونه حالش بهتره بگین اگرم اولش نشد قضا نمازش بخونه کم کم درست میشه و صلوات نظر حضرت فاطمه س خیلی خوبه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ادمین جون ممنونم بابت کانال خوبت و چالش های جالبت 😘😘 خب بریم سراغ چالش اول میخوام دوران نامزدی خواهری رو بگم ابجی من دختر بزرگ خونمون بود و نامزد شده بود حق نداشت شب خونه شوهرش بمونه طفلکیا فقط اخر هفته میتونستن کل روزو باهم باشن😅 بخاطر موقعیت شغلی نامزدش یه شب ک ابجیم رفته بود شام دیگ دلش نمیخواسته بیاد😜😜گوشیشو میذاره سایلنت ک بابام زنگ زد بگه کجایی دیر نیا جواب نده بهش 🤣ساعت ها طول میکشه میشه ساعت ۳ نصف شب😅😅بابام ک خیییییلی عصبانی شده بود پاشد رفت دم در مجتمع دامادمون کلی ایفون زده بود ک زود باش بیا بیرون😂😂😂😂خانوادشم دیده بودن ک بابام دست بر دار نیس خواهرمو راهی خونه کرده بودن😅😅😅بعد از خواهرم نوبت من شد که دم خواهر شوهرم گرم همون روز خواستگاری گفت عروسمون شبا باید بمونه خونمون 😅چون راه دوره نمیتونیم هی ببریم بیاریم بابامم مجبورن با کلی التماس قبول کرد سخت گیریش واسه ابجی بزرگه بود😜 حالا اون دوتا دخمل ناز داره😍 ولی ما فعلا نی نی نداریم امیدوارم دامن همه مامانا سبز بشه🤲 دوران نامزدی شیرین ترین قسمت زندگی هر ادمیه امید وارم همه نامزدا خوش باشن ❤️❤️😍 ببخشید طولانی شد مرسی که هستین منم باشم دختر ترک🥰 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام به همگی درم مورد چالش بگم ک من تو یکی از روستا های خراسان شمالی ام طرف ما رسمه ک وقتی پسر میره خاستگاری و جواب بله رو گرفتن بعد از صحبت مهریه و آزمایش و خرید اینا عقد میکنن و یه مراسم بله برون میگیرن ک داماد بعد اون میتونه شبا بیاد خونه عروس نامزدی😍 منم شب عقد همسرم خونمون موند و تا یکسال و خورده ای ک عروسی بگیریم شب ها میومد خونه ما نامزدی و این رسم دستمال اینا نداریم وتنها چیزی ک خط قرمز پدرم بود هفته ای یکبار خونه همسرم اینا میرفتم ... هم اینکه رسم عیدنوزوز عید فطر عید قربان و یلدا طرف عروس واسه داماد طرف داماد هم واسه عروس عیدی میبرن ک اونم بستگی به خودشون داره ک چیا بخرن منم باشم فاطمه ۱۸ بجنورد 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882