مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی گلی خوبین من ۲۲ سالمه و شوهرم ۲۵ یه دختر دوساله هم دارم... ۴ ساله ازدواج کردم اول
شوق و هیجانم کم شده انکاری مثل قبل عاشق همسرم نیستم اون تغیری نکرده مثل قبله ...
نون حلال در میاره. چشم ب نامحرم نمی اندازه . عاشق منه . مرد مومنی هست ..
فقط من نیدونم چم شده خوشبختم ولی از زندگیم لذت نمیبرم .. کمکم کنین خانما ...
جدیدا چشم افتاده ب مردایی ک اظهار ب دوست داشتن خانماشون میکنن یعنی داخل ذهن خودم دارم با زندگی خودمون مقایسه میکنم همسرم با اونا ... بخاطر همین سرد شدم از زندگیم ... یه محبت کوچک از یه مردی ببینم به زنش میکنه مثل ندیده ها ... عقده ای میشم میگم چرا شوهرم این کارو برا من نمیکنه ولی در کل شوهرم خوبه محبت داره ولی من نمیدونم چم شده حساس شدم ...
یا وقتی شوهرم ب مادر یا خواهراش محبت میکنه یا پیششون میشینه حسودی میکنم ... حسودم چکار کنم 😅 رو شوهرم حساسم ببینم یه واکنش عادی هم به خانمی داشته باش بدم میاد حتی یه لیوان ابم ک بده دست جاری هام حسودی میکنم ....یا یه مدت رفته بود سرکار ک با چن تا خانم سرکار داشت ..
بد تا از اون کار اومد بیرون زودی رفتم شماره هاشونو داخل گوشی همسرم حذف کردم😂
اونم مسخرم کرد و خندید چیزی مگفت ...من خیلی بهش اعتماد دارم حرف من اینه ک دلم نمیخاد خواه یا ناخواه از هر جهت کسی بچشم شوهرم بیاد ... وسواس شدم چکار کنم به روی خودم نمیارم ک شوهرم بفهمه ولی خودم دارم اذیت میشم خوب بی خیالی هم خوب نیس
روحیه بهم بدین من R هستم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی جان لطفاً پیام من و بزارین تو کانال من ۱۸ سالمه و تو عقدم ما فقط هفته ای یک با
البته من بهش شک ندارم در زمینه ی خیانت چون گوشیش رمز نداره اینستا هم نداره ولی بازم دائم تو روبیکا و طلگرامه تو کانال هایی که داره هست
وقتی دوره روزا کار داره شبا هم به قول خودش خسته اس زود میخوابه پیام نمیده وقتی ام من پیام میدم سرد جواب میده یا میگه حالم خوش نیست میگم چیشده میگه خسته ام ولش کن
و میره میخوابه تازه هر وقت حرف از مرگ میشه به شوخی میخنده میگه تو اگه بمیری میام سر خاکت تا چند ماه گریه میکنم میگم چقدر خوبه رفتی کاش زود تر میرفتی تو
و خیلی کارای دیگه که اعصابم و خورد میکنه بعضی وقتا فکر میکنم من و برای اون کارا میخواد فقط بعضی وقتا هم میگم شاید من دلش و زدم که بی مهلی میکنه تازه اصلا هم وقتی هست باهام صحبت نمیکنه تا از مشکلاتمونم میگم که من ناراحت به خنده میگه ناراحتی به درک یا میگه باز تو گیر دادی ول کن حوصله ندارم
به نظرتون چیکار کنم دائم کلافه ام
وقتی دوره ناراحتم وقتی میاد هم دلم و میشکنه با کاراش و حرکاتش و حرفاش یعنی اگه دستم خونی بشه نمیگه تو چیشدی میگه دست و پا چلوفتی
اگه چیزی بگم درباره ی کسی میگه خبر چین
زود هم ناراحت میشه قهر میکنه نمیتونم بهش بگم بالای چشمت ابرو
ولی خداروشکر خسیس نیست و برام کادو میخره ولی کادو همراه با اشک و دل شکسته به نظرتون فایده ام داره کادو مرهم میشه واسه دل شکستم ؟
تازه جایی هم بخام برم باید قبلش ازش اجازه بگیرم اگه اجازه بده میرم
دیگه کم آوردم
اومدم بگم راحت شم یکم اخه بغض داره خفم میکنه
الانم دنبال یک آرامبخش خیلی خیلی قوی میگردم اگه میدونین اسم هاشون و بگید تا هر جور شده تهیه کنم
ببخشین طولانی شده اخه این حرفا رو غیر خودش و شما نمیتونم به کسی بگم به خوش میگم میگه شروع نکن حوصله ندارم فقط شمایید
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #دلنوشته #عشق چیست استاد ادبیات با نگاهی به دانشجویانش گفت : عشق چیست؟ کلاس در همهمه ای فرو
سپس از آنها خواست نظرات خود را بر روی کاغذ بنویسند و به او تحویل دهند
دختر جوانی بر روی آخرین صندلی کلاس بی آنکه چیزی بنویسد استاد خود را می نگریست ..
استاد پوزخندی زد و با طعنه گفت :
"حضور در کلاس برای نمره آوردن از این درس کافی نیست. اگر تنبلی را کنار بگذارید و کمی تلاش کنید مجبور نمی شوید برای چندمین بار این درس را بگیرید".
تعدادی از دانشجویان نگاه استاد را دنبال کردند تا مخاطب این جملات را بیابند و برخی خنده ای کردند.
دختر شرمنده و خجالت زده نگاهش را از استاد برگرفت و مشغول نوشتن شد و بعد از مدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت ..
پس از آنکه همه ی کاغذ ها جمع شد
استاد با صدایی بلند شروع به خواندن آنها کرد
و هر جمله ای که از نظرش جای بحث داشت را روی تابلو با خطی درشت می نوشت.
ناگهان نگاهش بر روی برگه ای ثابت ماند؛ حالت چهره اش دگرگون شد و چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با قدم هایی آرام و سنگین به کنار تابلو رفت و خطی بر همه ی جمله ها کشید و نوشت " عشق وسیع تر از قضاوت ماست "
و بعد خیره شد به صندلی خالی آخر کلاس
هیچ کدام از دانشجویان متوجه علت این رفتار نشدند.
اما بر روی کاغذی که دست استاد بود اینچنین نوشته شده بود
" عشق برگهی امتحان سفیدی است که هر ترم خطی از غرور بر رویش کشیدی و نخواندیاش!
عشق امروز، روی صندلی آخر کلاست مرد .. "
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
خانمی که گفتن دخترشون بیماری صرع داشته وتومدرسه مشکل داشته وحالا باید بره مدرسه استسنائی چیکارکنن
منم مشکل شماروداشتم دخترم توسنجش دیراموز خوردبااسرارخودم که بایدبره مدرسه عادی چهارسال از عمرخودم ودخترم هدردادم دخترمنم تومدرسه هیچ دوستی نداشت ازکلاس پنجم دیدم نه خودش نه خودم کشش نداریم رفتم گذاشتم مدرسه استسنائی باورتون نمیشه اونجاهم بهتردرس میفهمه وباهمه همسنسالای خودش دوست شده بقدری روحیش خوب شده که همیشه باخودم میگم چراازاول نذاشتم بره مدرسه استسنائی اونجا حتی معلماشون ازجنس فرشته است درباره هربچه ای رفتارشون متفاوته وخیلی درکشون بالاست کارای هنری اشپزی خیاطی کارای گروهی از هرلحاظ عالیه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍂🍂🍂
اینطوری #عاشق💋 بشین
دیشب مامان بابام سر اینکه کدومشون راننده بهترین کل کل داشتن بابام بهش گفت نکن ماشینمو به فنا نده، یهو مامانم گفت ماشین تو؟!تو خودتم مال منی چه برسه به ماشینت =)))))
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🎶♥️🎶
برشی از یک #زندگی
من توی خانواده ام با یه سری مشکلات رو به رو ام
خیلی باهام بحث میکنن
مادرم توقعش بالاست و گاهی اوقات خیلی بد دهنی میکنه
البته خودمم دختر خوب و دلخواهی نبودم براشون
اینو از ته دلم قبول دارم
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 برشی از یک #زندگی من توی خانواده ام با یه سری مشکلات رو به رو ام خیلی باهام بحث میکنن مادر
ازدواج من و همسرم به این صورت بود که عاشقم شد و خواستگاری کرد و ازدواج کردیم
تو تایم خواستگاری به مادرم پیام میداد و مادرم چند تا پیام س.س ی براش فرستاد و اونم جواب داد
به خاطر همین من اونجا به شدت مخالف ازدواج بودم و پدرم خیلیییییی باهام حرف زد تا قانع شدم
دختر عصبی هستم و همین توی خانواده ام مشکل ایجاد میکنه
خیلی احساساتی ام و محبت کافی از خانواده ام ندارم
من اون اتفاق رو بخشیدم
و عقد کردیم
همسرم خیلی دست و دل باز هست و باهوشه و هنرمنده و از لحاظ تیپ و چهره اش عالیه
ولی خیلی حساس و وسواس و بد دهنه
توی این چهار سال که عقد بودیم به خاطر مشکلات مالی نتونست مجلس بگیره چون داشت خونه میساخت.
خیلی بهش گفتم بریم اجاره نشینی راضی نشد
چند بار قهر کردیم
یه بار سه ماه
یه بار پنج ماه
یه بار چهار ماه
و آخرین بار نه ماه
بار آخر
من وکیل گرفتم و شکایت کردم
خسته شده بودم
همسرم هنوز طلب کار بود و حق به جانب
انگشترمم فروختم
بعد از درخواست طلاق
یه مشاوره گرفتم تا دوباره کنکور بدم و فرهنگیان میخواستم
طی اتفاقاتی ، که برای مشاوره ام افتاد و رو حساب حس انسان دوستی بهش کمک کردم ( خودکشی کرده بود)
ازم خواستگاری کرد
معلم بود
و به شدت احساساتی
ایده آل بود
وارد رابطه باهاش شدم
همسرم از زندگیم حذف شده بود
کاملاً طلاق نگرفته بودم البته
چون علاقه اشو ثابت کرد
از تموم زندگیم خبر داشت و با پدرم صحبت کرده بود
و التماسش کرده بود تا باهام در ارتباط باشه
هر کاری ازش خواستم نه نمی آورد
طی یه اتفاقاتی که خیلی مسخره بود از نظر من رابطه رو بهم زد
ولی دیر شده بود اون حتی از همسرم برام ایده آل تر بود تموم تلاشمو کردم ولی برنگشت
داستانش مفصله سعی میکنم کوتاه و خلاصه بگم
بعدشم با کسی چت کردم تو یه گروه شعر که فقط شبیه اون بود از نظر من فقط یه چت کوتاه و صمیمی و عاشقانه منظورم اینه بحث مسائل جنسی و... اصلا نبود
اشتباه پشت اشتباه داشتم...
و اصلا متوجه نبودم
از نظر من اون موقع دوست داشتن همه چیز رو توجیه می کرد
👇👇👇👇👇👇👇👇