eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.6هزار عکس
682 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🎶♥️🎶 ... ترم آخر دانشگاه بودم که مادرم تماس گرفتن و گفتن: روزی که بیای شهرستان، قراره برات خواستگار بیاد. تازه تصمیم گرفته بودم برای کارشناسی بخونم (اخه رشته من کاردانی بود) بخاطر همین زیاد مراسمو جدی نگرفتم😅
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #مراسم_رو_جدی_نگرفتم ... ترم آخر دانشگاه بودم که مادرم تماس گرفتن و گفتن: روزی که بیای شه
وقتی برگشتم شهرستان، به اصرار مادرم مراسم خواستگاری برگزار شد و بنده در همون نگاه اول، یه دل نه صد دل....بللله😊 پاسخ من مثبت بود. طولی نکشید که امتحانات دانشگاه تموم شد و ما عقد کردیم. همسرم در یکی از شهرستان های همجوار شاغل بودن و منم طرحمو در بیمارستان همون شهر تازه شروع کرده بودم‌. یه خونه اجاره کردیم و مطابق رسم و رسوم جهیزیه من آماده شد. چهارماه از مراسم عروسی و شروع زندگی مشترکمون گذشته بود که متوجه شدم باردارم. هم خودم هم همسرم خیلی خوشحال بودیم‌. با اینکه خونه اجاره ای بود و ماشین نداشتیم، ماه چهار بارداریم هم مسکن مهر ثبت نام کردیم (سال ۸۹) هم یک ماه بعد ماشین (پراید اون موقع ۷ میلیون تومن بود😊) خریدیم‌. من طرحم تموم شده بود که آزمون وزارت بهداشت برگزار شد. با اینکه ویار خیلی شدیدی داشتم، شب ها برای قبولی در آزمون درس میخوندم و به لطف خدا و فرزند توی شکمم، در آزمونی که ۱ نفر از رشته منو میخواست، از یازده نفر شرکت کننده، من انتخاب شدم😎 تو آسمون بودم از خوشحالی که متاسفانه بیمارستان اعلام کرد که از همین ماه ۹بارداری باید بیام سرکار و مرخصی زایمان بهم تعلق نمیگیره. دنیا رو سرم خراب شد و خیلی ناراحت شدم. مجبور شدم انصراف بدم ولی با خودم گفتم من باید یه روزی استخدام شم. پس نباید به این زودی ناامید میشدم. فرزند اولم بدنیا اومد، یه دختر شیرین و شیطون. هنوز ۵ ماهه نشده بود که مجدد آزمون استخدامی وزارت بهداشت برگزار شد و بازم موفق شدم رتبه قبولی رو بیارم. ولی بیمارستانی که من قبول شده بودم هنوز داخلش بنایی بود و افتتاح نشده بود😢 دخترم دوساله بود و من همچنان منتظر اعلام شروع بکار نیروهای بیمارستان در حال ساخت! دخترمو که از شیر گرفتم، هفته بعدش باردار شدم. خیلیا میپرسیدن که اخ اخ نکنه ناخواسته بوده؟ یا میگفتن چرا عجله کردی باید صبر میکردی تا بدنت استراحت کنه. بارداری و شیردهی دوران سختیه و نباید برای فرزند دوم اینقدر زود اقدام میکردی. ولی من و همسرم خوشحال بودیم. بارداری نسبتا سختی داشتم ولی فروش مسکن مهر و خرید یه خونه مستقل و بزرگتر حالمو خوب کرد طوری که ویار رو فراموش کردم😁 فورا اسباب کشی کردیم و خونه جدید رو برای تولد فرزند دومم آماده کردیم‌. به خواست خدا، فرزند دومم یه پسر بازیگوش و مهربون در اردیبهشت سال ۹۳ متولد شد. یعنی دخترم دقیقا دو سال و ۹ماه از پسرم بزرگتر بود. همسرم از فرصت استفاده کرد و مدرک کارشناسیشو گرفت. (اخه ایشون هم کاردانی بود مثل من) پسرم یکسال و نیمه شد که از بیمارستان به ما زنگ زدن که بیاین سرکار که بیمارستان افتتاح میشه امروز فردا. برای مصاحبه مطالعه کردم و خداروشکر همه چی خوب پیش میرفت. چون بیمارستانی که استخدام شده بودم از شهری که همسرم در اونجا شاغل بود، ۳۵ کیلومتر فاصله داشت، یه خونه کوچیک تو شهر محل کار من اجاره کردیم و بعضی از اسباب های اصلی مثل یخچال و تلویزیون و فرش ها رو بردیم اونجا تا هم من نزدیک بچه ها باشم برای پاس شیر پسرم، هم همسرم بتونه صبح ها با ماشین بره سرکار و ظهر برگرده تا من مجبور نباشم رفت و آمد کنم. یه پرستار برای بچه ها گرفتم و در بیمارستان شروع بکار کردم. با واریز اولین حقوقم و اون احساس خوبی که آدم بعد از دریافت حقوق بخاطر شغلش داره، من و همسرم تصمیم گرفتیم خونه رو بفروشیم و یه زمین در یه موقعیت مکانی بهتر بخریم. بعد از کلی پرس و جو و تحقیق، یه زمین خوب خریدیم و طولی نکشید که با برداشتن یه وام کوچیک، تونستیم طبقه اول خونه رو بسازیم. حالا دخترم بزودی ۷ ساله میشد و پسرم ۴ سال و نیمه بود که اسباب کشی کردیم به شهر همسرم و به خونه ای که ساخته بودیم. یک سالی گذشت که با اصرار من، همسرم قبول کرد طبقه بالا رو بسازیم. چون پول به مقدار کافی نداشتیم من همه طلاهامو دادم و در عرض شش ماه طبقه بالا آماده شد و با یه مقدار صرفه جویی و پس انداز، کابینت ها و درها خریداری شد و ما شدیم صاحبخونه و یه خانم و آقا با دختر کوچیکشون شدن مستاجر ما. من همچنان به شهر محل کارم رفت و آمد میکردم. از اونجایی که خودم راننده بودم به همسرم پیشنهاد دادم که ماشینو عوض کنیم و یه ماشین خوب بخریم. با پول اجاره ای که مستاجر میداد و حقوق جفتمون، پراید رو فروختیم و سال ۹۸ یه ماشین بهتر خریدیم. همزمان هم کارشناسی میخوندم هم سرکار میرفتم، هم بچه هامو بزرگ میکردم 😊 ادامه 👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
وقتی برگشتم شهرستان، به اصرار مادرم مراسم خواستگاری برگزار شد و بنده در همون نگاه اول، یه دل نه صد د
ادامه 👇👇 .. از اونجایی که پدر و مادر من و همسرم توی یه شهرستان دیگه بودن و ما توی این شهر کسی رو نداشتیم، بارداری ها و زایمان های من همیشه برام سخت بود و کسی نبود که مراقبم باشه. برای ادامه تحصیل تصمیم گرفتم توی آزمون ارشد شرکت کنم و خداروشکر دانشگاه یکی از شهرستان های نزدیک قبول شدم‌ و بعد از دوسال تونستم مدرکم رو بگیرم. یه روز به همسرم گفتم خیلی دوست دارم توی شهر پدر و مادرم خونه داشته باشم که وقتی ایام مرخصی میریم اونجا، مزاحم اونا نشیم و یه خونه فسقلی و جمع و جور برای خودمون داشته باشیم. گفتنِ این خواسته، اول خنده دار بود ولی با یکم حساب و کتاب، خیلی راحت توی همون شهر خودمون یه خونه نیمه ساخت، خریدیم و شروع کردیم به تکمیل کردن خونه. هزینه ها بالا رفته بود. تا بتونیم خونه رو کامل کنیم از در و پنجره و برق کشی و شیرآلات و کابینت و کمددیواری... یک سال و نیم طول کشید. با کمک خدا خونه سوم هم آماده شد. مختصر وسایلی رو برای خونه خریدیم و با این اوصاف، تعطیلات آخر هفته و ایام عید رو تو خونه خودمون بودیم و مزاحم استراحت پدر و مادرامون نمیشدیم. آخه بچه ها بزرگتر شده بودن و حسابی شیطون بودن. سال ۱۴۰۱ شد که بعد از گذشت ۹ سال از تولد فرزند دومم، برای فرزند سوم اقدام کردیم و خدا یه کاکل پسر دیگه بهم هدیه داد. هنوز باردار بودم که انتقالیم به شهری که محل کار همسرم بود و خونه دوطبقه مون اونجا بود درست شد. (در اصل یه معجزه بود، چون ۹سال بود استخدام شده بودم ولی به من انتقالی نمیدادن. آخه نیروی جایگزین؛ هم رشته خودم نبود که بیاد به جای من. اسمشو گذاشتم معجزه چون مطمئنم اگه باردار نبودم این اتفاق نمیافتاد). خلاصه نه تنها انتقالیم درست شد، که توی یه واحد خیلی خوب توی اداره مشغول بکار شدم. هم از رفت و آمد راحت شده بودم، هم محل کارمو خیلی دوست داشتم و از همه مهمتر به بچه هام نزدیکتر بودم و لازم نبود برم یه شهرستان دیگه و ظهر برگردم خونه. دی ماه همون سال کیسه آب پاره شد و بعد از دو زایمان طبیعی، مجبور شدم برم اتاق عمل واسه سزارین! شب سختی بود. با کمک همسرم یکی دوماه اول رو با استراحت گذروندم. پسرم کولیک داشت و از غروب شروع میکرد گریه کردن. که خداروشکر با یکی دو قطره تجویزی توسط متخصص اطفال این مشکل برطرف شد. امروز که این سرگذشت رو براتون مینویسم پسرم سه ماهه هست و تازه از بخش جراحی مرخص شده. نگران نشید. برای عمل ختنه برده بودیمش بیمارستان. اینارو نوشتم که بهتون بگم من و همسرم بدون ماشین، بدون خونه و بدون پشتوانه مالی از طرف خانواده ها شروع کردیم و ایشون از ابتدا فقط کارمند بود. با کمک خدا و به لطف بارداری های پر خیر و برکت، هم من استخدام شدم، هم امروز بعد از گذشت یازده سال، صاحبِ خانه و ماشین هستیم. من نه جهیزیه م آنچنانی بود نه ازدواجمون توی فلان تالار و فلان باغ. ما ساده شروع کردیم. بچه ها زندگیمونو عوض کردن‌. اینو با پوست و گوشت و استخوونم لمس کردم که بچه ها نعمت ها و معجزه های خدا هستند و رزق و روزی شونو با خودشون میارن چه پسر چه دختر. من حالا ۳۴ سالمه و همسرم ۴۱. شاید اگه خدا بخواد دو سال دیگه برای بارداری چهارم اقدام کنیم. امیدوارم زندگیتون پر از خیر و برکت و خوشی و سلامتی باشه. التماس دعا روحمان شاد شد😍😍😍 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 😍💕 سلام ماهی گل عزیز وکانال خیلی خوبت واقعا تاثیر گذاری خیلی خوبی داره از ی طرف دلم برای اونایی ک ازدواج کردن و مشکلات دارن میسوزه از طرفی دلم واسه اون بدبخت هایی ک (البته جسارت به دوستان عزیزم نشه جهت مزاحم خودمم مجردم😅)یعنی ما دیگه😌)میسوزه ک درب در دنبال شوهریم و لامصب پیدا نمیشه نگرد نیست گشتم نبود بقول معروف 😂 میخام دعا وطلسم کنیم بیاد بقول شاعرخوشش بیاد خودش میاد هعیی😢 واین خانوم های متاهل دست ودلمون از ازدواج سیر کردن😂چتونه بابا ماهم دل داریم پیامایی شما رو می‌خونیم منصرف میشیم نکنید اینکارو حق الناسه به ما😂😂 از تجربیات خوبتون بگین کمال استفاده رو ببریم نه جنگ های معروفتون ک یاد بگیرم فردا سر زندگی پیادش کنیم 😁به شنبه بریم یکشنبه برگردیم نکنید اینکارو نکنید 🙈😂😂 🐬 منم مجردم که🥲😂 🍒🍒🍒🍒 و واسه اون دوستی ک گفتن بچه آم مشکل گفتارتکلم دارن دوست گل برادر خودم ۴سالشه همی جوری بوده همه میگفت خداناکرده لاله ونمیدونم شما بی عرضه ایی بچه رو نمیبرین دکتر گفتار درمانی واین حرفا وچرت پرت دیگه خودتون بهتر می دونین واینکه الان ۵ماه هست ک زبون دراورده ۴سال ویکماهشه به همه مون فوش میده 😂😂بهش میگم لال زبون دراززززز😁 زبون داره هاا نگران نباشین بهش✅ تخم کبوتر بدین ✅ما گرفتیم تا خواستیم بخورنمیش خودش زبون باز کرد وترس هم خیلی تاثیر داره سعی کنید نزنینش از چیزی ک می‌ترسه نزدیکش نکنید وهمینااا دیگه 🙈 ممنونم ازاینکه پیامم خوندین 👍👌هرجا هستین موفق و سلامت تندرست باشین❤️ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 برای خانم ۲۴ ساله که پسر۲/۵ساله دارن عزیزم هرآدمی نقاط ضعفی داره نباید با این چیزا از همسرتون زده بشید حتما شماهم نقاط ضعفی دارید همونطور که تونستین وابستگی به مادرشو کمتر کنید حتما میتونید در زمینه های دیگه هم کمکش کنید زن ومرد کنار همدیگه کامل میشن بامادرتون بااحترام وقاطع صحبت کنید بهش بگیدکه شوهرتون هرعیبی هم که داشته باشه شما قبولش داریدودوستش داری از اینکه بهش بی احترامی میکنه ناراحت میشید عزیزم شوهرت مرد خوبیه قدرشو بدون 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 دخترمون گله دارن از سلام ماهی گلی جان من قبلا بهتون پیام دادم الان یه مشکل بزرگ دارم راهنمایی کنید من خیلی به خدا اعتقاد دارم ولی توخواندن نماز کوتاهی میکنم حتی وقتی یک روز نمیخونم عذاب وجدان میگیرم وقتی نماز میخوانم خیلی آروم میشم فکر میکنم مشکلات زیاد زندگیم بخاطر فاصله ای که ازخدا گرفتم همش ناراحتم چرا خدا کمکم نمیکنه بگید چکار کنم که بیشتر به نماز خواندن اهمیت بدم ممنون ازکانال خوبتون دوستان راهنمایی کنید 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 دختر گلمون مشکل دیده نشدن دارن🥲 سلام نمیدونم چرا کسی با من احوالپرسی نمیکنه (فقط جلوی خواهر یا مادرم از روی سیاست )احوالپرسی میکنن ادما… یا مثلا جایی دعوت باشیم مثلا ی مهمونی بزرگ بیشتر اوقات یادشون میره ظرف منو بدن دستم به بغل دستیم میدن اما ب من نه و بقیه میگن این جامونده غذا ندادین دستش چیکار کنم عزیز بشم و دیده بشم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام خدمت ماهی گلی عزیزم منم دنبال کننده ی نوشته های عزیزان وداستان زیبایتان هستم اون خانمی که پسرمیخوادخواهش میکنم اینونگین که خدایه پسرکوربده ازخدابخوایدیه پسرسالم وصالح بده درضمن الان علم پیشرفت کرده وخیلیهاازطریق دکترصاحب فرزندپسرشدن شماهم باتوکل به خداواینکه شوهرتون ازقبل بایدگرمی زیادبخوره حتماگیرتون میادانشالله 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 خاستگارم درد سر ساز شده برام ...!! سلام روزتون بخیر ممنون بابت کانال خوبتون راستش من مامانم بخاطر فشار زیادش بستریش کردن و مجبور شدم که برم پیشش بمونم
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 خاستگارم درد سر ساز شده برام ...!! سلام روزتون بخیر ممنون بابت کانال خوبتون راستش من ماما
تقریبا ۲۸ فروردین ۱۴۰۱ بود ظهر که از مدرسه میرسیدم خونه خونه رو جمع و جور میکردم و برا مامانم وسیله اینا برمیداشتم میرفتم بیمارستان یکی از مریض های مامانم از من خوشش اومده بود و شب اول پرسید درس میخونی و اینا گفتم بله میخونم مدرسمو و اینارو گفتم و فرداش خواستگاری کردن ازم ولی بعدش فهمیدم پسره ازم بزرگتره من ۱۵ سالم هم نشده ولی اون ۳۳ سالش بود و من نه پدرم راضی شد به این وصلت نه مادرم الان اون خانم آدرس مدرسمونو وخونمونو پیدا کرده و زود زود میان خونمون و یا موقع امتحانات میاد تو حیاط ندرسه منتظرم میمونه و من واقعا نمیخوام دوستام بفهمن😔 اصلا هم درک ندارن و زود زود میرن و میان پدرمم چند بار گفته که نیاین دیگه ولی هر روز یکیو میفرستن منم اصلا نمیخوام با کسی که چند سال ازم بزرگتره ازدواج کنم فقط میگن پول داره ماشین داره عاشق دختره شماس چون منو دیده بود تو بیمارستان ولی به نظر من فکر نمیکنن منم تا حالا یه بارم موقع اینکه اومدن خونمون از اتاق در نیومدم چون دوست ندارم بنظرتون چطوری بفهمونم که من نمیخوام😔تا ولم کنن،مرسی که وقت گذاشتین و پیاممو خوندین♥️ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام ماهی جون سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه. میخواستم بدونم بنظرتون ممکنه دو شخص مذهبی در فضای مجازی اشنا بشن ازدواج کنن و خوشبخت بشن؟ در این مدت کوتاه اشنایی هردوشون واقعا رعایت کردن تا چتشون درچهارچوب شرع و عرف باشه.(حتی مفرد باهم صحبت نکردن چه برسه به ابراز علاقه و...) و این چت هم فقط محض اشنایی بیشتر بوده و میخوان چت رو هم تموم کنن تا زمانی که اقاپسر بره خواستگاری و برن پیش مشاوره و... خیلی نگرانن که کارشون حتی با چیزایی که گفتم گناه باشه و خوشبخت نشن.💔 اسم من هم باشه رقیه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃 💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃