🎶♥️🎶
#برشی_از_یک_زندگی
سلام ماهی جون من و همسرم تازه ازدواج کردیم.. ایشون 20 خرداد گوشیشون ربوده شد و عروسیمون عید نوروز برگزار شد...
و از اونجایی که همسرم تازه سرکار میره و شغلش هم سخته و حقوقش کم خیلی غصه خورد
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #برشی_از_یک_زندگی سلام ماهی جون من و همسرم تازه ازدواج کردیم.. ایشون 20 خرداد گوشیشون ربوده
من و همسرم اوایل نامزدی با هم اختلاف داشتیم ولی نه اختلافی که با هم دعوا کنیم چون ایشون کار نداشتن دچار بحران افسردگی از نوع وسواس فکری شدن و من روز های سختی رو گذروندم و الان خودم هم دچار افسردگی شدم من تک فرزندم پدر و مادرم جوان هستن و ما با آنها زندگی میکنیم همسرم اوایل ناراحت میشد ولی الان خودش میگه با هم زندگی کنیم من بدون مامان اینا حوصله ام سر میره رابطه اش با خانواده ام خوبه خانواده ی خودش هم شهرستان هستن ما ترکیم و تهران زندگی میکنیم و همسرم اصالتا لر هستن دو فرهنگ متفاوت از اینها بگذریم بعد از گم شدن گوشی من خیلی ترسیدم نکنه همسرم باز هم دچار افسردگی بشه هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد من کم سن و سال هستم تجربه ای ندارم ولی دلم میخواد خودم همسرم رو آروم کنم دلم نمیخواد غصه بخوره خانواده ی من از لحاظ مالی تامین هستن و منو هم ساپورت میکنن ولی همسرم آدمیه که بدش میاد کسی ساپورتش کنه وقتی میبینم از سرکار میاد بی حال میخوابه بیدار میشه سریال نگاه میکنه دلم میگیره فکر میکنم داره رنج میکشه و من نمیتونم کاری براش انجام بدم و تو دلم میگم کاشکی جدا شیم بره پیش خانواده اش اینطوری من باز هم تنها میشم ولی تنهای واقعی همسرم بار ها وقتی افسرده بود منو تنها گذاشته و رفته پیش خانوده اش شهرستان یه کاری کرد که بیچاره خانواده اش هم از چشمم افتادن الان نسبت بهشون یه طوریم همش با خودم فکر میکنم من الویت آخر زندگیشم چون تو روز های سخت منو نخواست همش فکر میکنم با من به آرامش نمیرسه احساس میکنم با خواهرش بیشتر به آرامش میرسه من خیلی ضربه خوردم حالا میخوام بدونم با همسرم چطور رفتار کنم تنهاش میزارم با خودش باشه خودش میاد سراغم میرم پیشش میگه سیس ببینم سریال چی شد نمیدونم چیکار کنم احساس بی ارزشی میکنم ...
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
#چوب_روزگار🍂
سکانسی از زندگی من
سلام ماهی بانو ممنون از کانال خوبت گل بانو من یه سری تجربه دارم درباره چوب روزگار که مثل داستان سریالی مینویسم ممنوم میشم بذاری تو کانال خوبت
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #چوب_روزگار🍂 سکانسی از زندگی من سلام ماهی بانو ممنون از کانال خوبت گل بانو من یه سری تجر
من معلمم حدود ۱۵سال قبل که سالهای اول استخدامم بود پستم افتاد یه شهر دور از شهرمون حدود ۷ساعت راه بود من مجرد بودم و هنوزم هستم با همکار مجردم هم خونه بودیم اون سالها مسیر اون شهر اتوبوسهاش درب و داغون داشت و ما هم هر دوسه هفته ای یک بار بدو بدو می رفتیم شهر خودمون و با این قراضه ها بر میگشتیم و چه ماجراها و مصیبت هایی داشتیم با این اتوبوسها تا برسیم به مقصد 🤣🤣از پارچ آب چرکولک تا به هر دونفری یک لیوان یک بار مصرف بدن تا همیشه یا وسط راه خراب شن یا اونقدر مورچه ای و یواش برن که راه ۷ساعته بشه ۱۰ ساعت که بالاخره ما را برسونن به محل کارمون که هر بار از رفت و آمدمون پشیمان تر بشیم از گذشته .خوب این رو داشته باشید فعلا '
صل ماجرای ما از یکی از همین سفرها شروع شد که یه بار که خواستیم از شهر خودمون به محل کار بریم ساعت ۱ بعد از ظهر حرکت کردیم حدود ۲ساعت راه رفتیم البته یه راهی که باید ۱ساعته به اون منطقه برسیدیم که اتوبوس طبق معمول پشت تونل خراب شد از ۳ بعد از ظهر مسافرها معطل ماندند تا ۵که اتوبوس را رو به راه کردند و حرکت کردیم .در زمان دوساعته توقف متوجه شدم که اتفاقا اون روز همه مسافرها بومی هستن جز من و هم اتاقیم و یه آقای همکار منتها از یه منطقه نزدیک شهر محل کار ما یعنی روستایی زیر مجموعه محل کار ما که از سرحس همکاری و هم فکر و فرهنگی ماسه نفر با هم گپ و گفتی داشتیم و اون دو ساعت را طی کردیم. اتوبوس بالاخره حرکت کرد و ما خسته و داغون رفتیم نشستیم داخل اتوبوس و روی صندلی هامون خوابیدیم تا نزدیکای مقصد به مقصد که نزدیک شدیم دوستم که صندلی بغلی نشسته بود صدام کرد و از خواب بیدارم کرد و گفت فلانی پاشو اون آقا کارت داره و منظورش همون همکارمون که قبلا گفتم بود بیدار شدم گفتم بفرمائید دیدم صندلی پشتی من نشسته و کله کشیده جلو و گفت ببخشید ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم؟گفتم برای چی؟ گفت حالا یه وقت برای امر خیری لازم بشه با خودم فکر کردم شاید این همون سوار بر اسب سفید خوشبخت باشه🤣🤣😉😉و شماره را دادم و آقا ۲۰ دقیقه مانده بود به مقصد ما پیاده شد و رفت به روستای محل کار خودش حدودا ساعت ۱۰ شب بود .
به محض پیاده شدن آقا از اتوبوس یک پیامک برای من رسید (اون موقع دوره نت و واتس آپ و... نبود)کل پیشرفت گوشی ها پیامک و بلوتوث و اینفرر بود🤣🤣خلاصه پیام از آقا بود که گفته بود امیدوارم بقیه راه را به سلامتی سپری کنیدبا در دلم گفتم بگو به تو چه ولی یه کم ساده لوحانه از این پیام خوشم اومد اما جوابش ندادم
تا رسیدیم مقصد ساعت حدودا ۱۱شده بود
👇👇👇👇ادامه دارد....
مَــــــــنِ آرام💜✨
من معلمم حدود ۱۵سال قبل که سالهای اول استخدامم بود پستم افتاد یه شهر دور از شهرمون حدود ۷ساعت راه بو
#چوب_روزگار🍂
اون شب گذشت و فردا صبحش آقای همکار یک صبح بخیر فرستاد و من جوابی بهش ندادم گویی بازی شروع شده بود . عصر پیامی داد که اسم چند کتاب از فلان نویسنده لطف کنید بفرستید گفتم چرا از همکار خودتون نمیپرسید گفت همکارم نیست چه اشکال داره شما جواب بدید جواب دادم و تشکر کرد . فردا باز صبح بخیر داد بدون جوابش گذاشتم بعد از اون پیام داد هر وقت شرایط حرف زدن دارید زنگ بزنم گفتم که چی بشه گفت خوب کارتون دارم گفتم همکارم خونه هست خودم خبرتون میدم همکارم رفت مدرسه به آقا خبر دادم زنگ زد آشکارا صداش پشت خط میلرزید گفت دانشجو فوق لیسانس فیزیک و مجرده و اهل فلان شهرستان استانه و خانواده اش شهرستانن و... خلاصه گفت با خواهرم آمدیم مرکز استان برای دانشگاه و قصدم ازدواجه و باید همو بشناسیم و مدتی تماس داشته باشیم و فلان و مخ زنی خلاصه . اولش بهش گفتم اگه واقعا نیتت ازدواجه خوب به خانواده ها باید بگیم و.. گفت نه اول آشنا بشیم خلاصه بازبون من ساده دل را راضی کرد .
کم کم با تماسها و پیامهای مکررش بهش وابسته شدم . ترتیبی میداد که روزهایی که به شهر خودمون میریم با هم در یک اتوبوس باشیم و از اول راه ۷ساعته پیام میداد تا آخر تو شهر خودمون هم چند بار قرار ملاقات در باغات و آثار تاریخی و جاهای عمومی گذاشت و همو میدیدیم و هر بار از خواستگاری حرف میزدم به بهانه ای به قول امروزیها میپیچوند و مساله را به تعویق می انداخت شبها گاهی پیام میداد تا دیر وقت گاهی وقتی به شهر خودمون آمده بودیم میگفت خواهرم خونه هست شک میکنه پیام نده روزها میگذشت و ماه میشد و دو سه ماه به همین منوال گذشت و همچنان تماسها برقرار بود ولی از خواستگاری خبری نبود. آخرین باری که با هم برگشتیم خانه هامان وقتی برگشتیم شهر محلمان اولین روزی که در خانه بعد از تعطیلات با همکارم نشسته بودیم و عصرانه میخوردیم ناگهان زنگ تلفن من به صدا در آمد شماره ناشناس بود برداشتم خانمی پشت خط گفت الو خانم احمدی ؟گفتم اشتباه گرفتید گفت ببخشید و قطع کرد بعد باز زنگ زد تا آمدم بگم خانم گفتم که اشتباه گرفتید خانمه گرفتم به باد ناسزا که آهان خودت بودی فلان فلان شده شوهر منو دزدیدی من دلم هری ریخت گفتم چی میگی خانم ؟این حرفها چیه؟شما اصلا کی هستید ؟گفت من تازه دوماهه ازدواج کردم پرستارم شما شوهرم را دزدیدید و من شماره شما را تو گوشی شوهرم دیدم و هر روز بهش پیام میدید و ... میدونم خونه ات کجان مادر و پدرت کی هستن اگه دست از این کارهات بر نداری با پلیس میام در خونه تون و شکایت میکنم و .... از ترس داشتم قالب تهی میکردم دست و پامو گم کرده بودم فقط تلفنم را با دستهای لرزان خاموش کردم و خودم را انداختم رو شونه همکار هم اتاقم به گریه کردن هر چی میگفت چی شده و کی بود نمیتونستم جواب بدم فقط هق هق میکردم 😔😭😭
👇👇👇👇ادامه دارد....
مَــــــــنِ آرام💜✨
#چوب_روزگار🍂 اون شب گذشت و فردا صبحش آقای همکار یک صبح بخیر فرستاد و من جوابی بهش ندادم گویی بازی
یادم رفت بگم که اون خانم پشت تلفن به من گفت باردار هم هست و این بیشتر حالم را بد کرد .
در همین حین گریه و حال بد و با وجود خاموشی تلفنم ناگهان تلفن دوستم زنگ خورد جواب داد مادر من بود و گفت تلفن را بدهد به من با بغض جواب دادم این بار مادرم مرا داد به باد سرزنش که تو اونجا داری چه غلطی میکنی و یه زنه زنگ زده خونه و به من هرچی دلش خواسته گفته و تهدید کرده و ....
حالا هر چی من توضیح میدادم که به والله ماجرا اینطور که شما فکر میکنید نبوده و من روحم از متاهل بودن این اقا خبر نداشته و جریان را درست برایش میگفتم مگر به خرجش میرفت؟ خلاصه آبروم پیش مادرم رفت ولی قول داد در صورتی که تمامش کنم به پدر و بقیه چیزی نگه دنیا روی سرم خراب شده بود دلم میخواست اون آقای لعنتی را میدیدم و واقعا میکشتمش اما حتی جرات نداشتم بهش تلفن بزنم راه افتادم زدم از خانه بیرون به بهانه ای و رفتم پای تلفن کارتی و باکارت زنگ زدم به اون آقای لعنتی تا برداشت با عصبانیت ماجرا را بهش گفتم به جای عذر خواهی گفت غلط کرده زنک فلان فلان شده این دیشب با من دعواش شده رفته خونه مادرش قهر و حالا داره زهر خودشو میریزه گفتم شما بی جا کردی که متاهل بودی و به من تماس میگیری و ... گفت به خدا دوستش ندارم و کاش تو را یه ماه زودتر دیده بودم و... گفتم بیخود دیگه نه تماس میگیری نه پیام میدی و.... ولی خاک به سر دلم و بی تجربگی و سادگیم با این احوال تا چند مدت بعدش پیام میداد و منم دلم نمی آمد جواب ندم هر ده تا پیام حداقل ۴تاشو با ترس جواب میدادم فهمیدم زنش پرستاره و در یکی از بیمارستان های خوب شهر کار میکرد شبهایی که زنه شب کار بود بیشتر پیام میداد تا دوباره زنه به من پیام دادکه فلان فلان شده انگاری هنوز ادب نشدی و.... بهش جواب دادم که حلالم کن غلط کردم و... و بعد از اون به پیامها و تماس های کمی هم که آقاهه داد جواب ندادم و به زباله دان تاریخ سپردمش ولی همیشه با خودم میگم کاش میرفتم اون بیمارستان و اون خانم رو میدیدم و ازش حلالیت میطلبیدم آخه خودم یک زنم و میدونم چی کشید اون خانم و کاملا حق با اون بود خدا لعنت کنه مرد خیانت کار و وسوسه های شیطانی رو😔😔بعد از اوماجرا زیاد مساله خواستگاری و ازدواج برام پیش آمده ولی تا الان که به نتیجه نرسیدم و هر کدام به نوعی آسیبم زده این رو چوب اون ماجرا میدونم کاش میتونستم حلالی بگیرم کاش اون زن بخشیده باشه برام دعا کنید الانا هم در جریان یک خواستگاری جدی و واقعیم دعا کنید به نتیجه برسم و تنشهای ذهنیم تمام شن ممنونم از صبرتون که داستانم رو خوندید و ممنونم از ماهی جون که اینجا رو برای دورهمی ما خانم ها به این قشنگی مدیریت میکنن شادی و سلامتی همه هم گروهی های عزیزمو از خدا میخوام شاد باشید😍
پایااااان
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
از دست این بچه ها🤦♀‼️‼️‼️‼️
به دخترم ابراز علاقه کرده ...
سلام وعرض ادب واحترام خالصانه خدمت شما واعضای محترم کانالتون
من ب یک مشکل جدی برخورد کردم اصلا نمیدونم چکارکنم
من مادرسه فرزند هستم ک فرزند آخر دخترهسته ودوازده ساله
برادر شوهرم مستاجر هستن و صاحبخونشون حکم تخلیه گرفته بودن و وسایلشون رو میخواستن بریزن توکوچه
ما هم برای رضای خدا وهم بالاجبار مجبورشدیم ک یکی از اتاق هامون ک درب ب حیاطه بدیم بشینن الان شش ماهی میشه و خداروشکر مشکلی باهم نداریم و فقط اینکه یک پسر دارن همسن دخترم
وب دخترم اظهار علاقه کرده و گفته فردا بزرگ بشیم میخواهیم باهم ازدواج کنیم
من میدونم دخترم هم احساساتی شده و بهش علاقه داره میدونم احساساتشون بچگونه است و هیچ اتفاقی نمی افته ولی میترسم احساسات دخترم جریحه داربشه، اصلا دوست ندارم تواین سن دخترم وارد این جریانات احساسی بشه
شما اگر جای من بودین چکارمیکردین؟
ممنونم ازکانال خوبتون
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
لوس بازی ..
وقتایی که شوهرتون حوصله داره و حرفتون روش تاثیر داره بهترین موقع است که یه سری خواسته هاتونو خیلی زیرکانه و ظریف بگید 😜😅
مثلا چطوری؟
میگید :
آقاییییییی
انقده خوشم میاد وقتی با هم میریم رستوران صندلی رو واسم می کشی بیرون یا درو برام باز میکنی 🤗
اصلا حس میکنم یه ملکه ام که تو پادشاااه منی و انقده حواست بهم هست ☺️
اینجوری حس میکنم خوشبخت ترین زن زمینم😍
✍🏼اینجوری تشویقش کنین که حواسش بهتون باشه 😉
یه ملکه به هیچکس احتیاج نداره😎😎
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
نگرانی مادرانه
سلام .ممنونم از کانال خوبتون
من یه مشاوره می خواستم از خانمای عزیز
دخترم ۱۶ سالشه و پریودش خیلی طولانیه ممکنه حتی تا ۱۰ روزم طول بکشه
خیلی نگران این قضیه هستم 😔
اگر عزیزان تجربه ای در این زمینه دارن ممنون میشم راهنماییم کنن🙏🙏
در ضمن سونوگرافی دادن هیچ مشکلی نداشتن
❤️❤️❤️🙏🙏🙏🙏
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ماهی جان طاعات و عبادات تون قبول درگاه حق 🍀 فارام و 18 سالمه با همسرم 8 سال فاصله سنی
همسرم عاشقم شد و خیلی تلاش کرد اما من هیچ حسی نداشتم بهشون
مادرم میگفت پسر خوبیه و خیلی دوست داره دختری نیستم که کمبود محبت داشته باشم
پدر بزرگم پیشونیمو میبوسه و رفتارای بقیه هم با این منوال مشخصه
بعد عقد کمی بهش علاقه مند شدم ولی هروقت بحثمون میشه اختیار زبونش دست خودش نیست
مثلاً برای خرید عید تو خیابون سرم منت میذاشت که تو این اوضاع گرونی خیلی از دوستام سرویس نخریدن من خریدم برا تولدت گوشی خریدم و همینجور پشت سر هم میگفت
آخر سرم سر خرید باشه میگه تو وظیفه زن بودنت رو انجام نمیدی و از من توقع داری وظیفه شوهر بودنم رو انجام بدم
میگه تمکین نمیکنی که من خرجت کنم
تا حالا سه بار این حرفو زده
یا مثلاً رفتار مناسبی با مادرم نداره
به مادرم گفته ام الفتنه و بلاکش کرده بود هم از گوشی خودش هم مادرش
همسرم طلبه اس و نخبه الان پشیمونم
میخوام طلاق بگیرم نمی تونم تحمل کنم پدرم یک بار نگفت بالای چشمت ابروئه ولی ایشون و خانواده اش هرچی از دهنشون در میاد میگن
تعریف از خود نباشه من حافظ قرآنم و همه میگن از همسرم خیلی زیبا ترم
ایشون نه قیافه داره نه هیکل نه درآمد آنچنانی فقط زبون نیش دار داره
واقعا نمی تونم تحمل کنم میشه راهنماییم کنید ممنون میشم ازتون 💞
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام درپاسخ خواهر عزیزم که درفضای مجازی آشنا شدن
به نظرم اگر کوتاه مدت باشه و برای شناخت کلی و زود باخانواده ها درمیان بگذارن،،،،و نیت گناه در کار نباشه اشکال نداره
مابقی صحبتها در حضور خانواده ها باشه
آرزوی خوشبختی برای تمام جوانان عزیزمان دارم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882