🎶♥️🎶
خانم زرنگ.....
من یه استیک نوت رنگی دارم. همیشه نوشته های شاعرانه و عاشقانه رو روی کاغذ رنگی مینویسم و میزنم به دیوار. همسرم که میاد میخونه و ذوق میکنه.
مثلا می نویسم:
فرمانروا! ملکه در انتظار دیدار با شماست. لطفا شاد و پر انرژی وارد قصر شوید و مسائل مربوط به اداره امور و فرمانروایی و مالکیت را، پشت در بگذارید.
باتشکر مشاور اعظم قصر شاه❤️
یه مدت دفترچم رو گم کردم، همسرم مدام می گفت: چرا نوشته نمیذاری برام😁😁
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
دختر ۱۷ساله ی دل شکسته
سلام گلم. امیدوارم حال روحیت هرچه زودتر خوب شه.
کاملا درکت میکنم. من توی سنین تو بودم تازه فهمیدم که عاشق پسر داییم شدم. اونم نسبت به من بی میل نبود. من که گاهی باهاشون بیرون میرفتم برام کلی خوراکی میخرید. هروسیله ای به مامانم اینا میگفتم بخرن اون زودتر برام میخرید.
ولی من خیلی تو دار تر از این حرف ها بودم اصلا به رو خودم نمیوردم ک دوستش دارم. یا اصلا به اینکه چقدر بهم توجه میکرد اهمیت نمیدادم.
تا اینکه خودش اومد بهم گفت من میخامت فولان از این حرف ها بعد گفت بیا شماره ی همم داشته باشیم...
هرچی اصرار کرد شمارشو فقط سیو ها فقط سیو کنم من قبول نکردم.
خیلی رک بهش گفتم من اهلش نیستم ک بیایی به بهونه ی سیو کردن شمارت باهام دوست شی بعد منو بین یه عالمه درد ول کنی بری.
اونم رفت. تا چند ماه ازش خبری نداشتم تا که یه روز فهمیدم اومده با مامانم اینا صحبت کرده و منو ازشون خاستگاری کرده.
چون هم مغازه داشت. هم خونه، ماشین؛ خانواده منم قبول کردن.
الان ازدواج کردم. ولی هر وقت سر صحبت گذشته پیش میاد به من میگه من عاشـــــق غرورت شدم. عاشق اینکه بهم رو ندادی. اینکه باهام دوست نشدی و...
فقط میخاستم بگم؛ اولا ک اصلا نباید باهاش دوست میشدی، الانم دیگه اشتباه گذشتتو تکرار نکن، نزار دوباره بیاد تو زندگیت خوردت کنه بره،
خودت حال روحی خودتو خوب کن، یا حد اقل خودتو یه آدم شاد نشون بده، دیگه رل نزن تا بدون تو این کاره نیستی که هر وقت حوصلش سر رفت بیاد سروقتت
( اگه بهش رو ندی خودش دنبالت میفته)*
امیدوارم خدا کمکت کنه گلم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍂🍂🍂
#یڪروایتعاشقانہ💍
قهر بودیم ، در حال نماز خواندن بود ،
نشسته بودم و توجھی به همسرم نداشتم ..
کتاب شعرش را برداشت و با یک لحن دلنشین شروع کرد به خواندن .
ولی من باز باهاش قهر بودم؛
کتاب را گذاشت کنار و به من
نگاه کرد و گفت : غزل تمام ،
نمازش تمام ، دنیا مات سکوت بین من
و واژه ها سکونت کرد .
باز هم بھش نگاه نکردم!
اینبار پرسید : عاشقمۍ؟
سکوت کردم؛
گفت:
عاشقم گرنیستی لطفیبکن نفرت بورز
بیتفاوت بودنت هرلحظه آبم میکند!
دوباره با لبخند پرسید :
عاشقمۍ مگه نه؟ گفتم : نه!
گفت : تو نه میگویی و پیداست
میگوید دلت آری ،
ك این سان دشمنی یعنۍ ك
خیلی دوستم داری :)!
زدم زیر خنده و روبروش نشستم
دیگر نتوانستم به ایشان نگویم ك
وجودش چقدر آرامش بخشہ ..
بهش نگاه کردم و از تہ دل گفتم:
خداروشکر کہ هستۍ ♥️:)
روایت ِ : شھید عباس بابایی
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🧿💙🧿
عزیزان دوستمون به ایده های #معنوی شما نیاز داره ....💕🍃
سلام ماهی جان خدا قوت
خواهش میکنم داخل کانال بزارید از تجربه دوستان که چطوری از خدا یا برگزیده های خدا حاجت شون گرفتن چیکار کردن به مراد سوم رسیدن لطفا کمی حس آرامش و امیدواری بهم بدن من خیلی ضعیف شدم ولی قلبا عاشق خدا هستم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
#تجربه_اعضا💕🍃
تابستونی که دیپلم گرفتم زندایی رعنا بهم گفت برادرش ازم خوشش اومده و خوبه که یمدت بدون اطلاع دیگران باهم صحبت کنیم،تا اگه تفاهم داشتیم رسما بیان خاستگاری.
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #تجربه_اعضا💕🍃 تابستونی که دیپلم گرفتم زندایی رعنا بهم گفت برادرش ازم خوشش اومده و خوبه که ی
روم نشد بگم ازش خوشم نمیاد و چون خونوادم به زنداییم خیلی علاقه و اعتماد داشتند قبول کردم با خودم گفتم چون زندایی بعنوان یه بزرگتر در جریانه اشکالی نداره و یکی دوبار به درخواست و دعوتش به خونه شون رفتم که داداشش هم اومده بود.
زنداییم میرفت اشپزخونه و ما دوتا باهم کمی صحبت میکردیم.البته برادرش حرف میزد و تو همون دو جلسه مطمین شدم اصلا بدرد هم نمیخوریم،روزی که میخواستم به زنداییم بگم که نظرم منفیه،مادرم بهم گفت زنداییت زنگ زد و گفت برای برادرش بیان خاستگاری،شوکزده به مامانم نگاه میکردم...
گفتم ولی من ازون خوشم نمیاد.مامان هم که انگار خودشم نظرش مثل خودم بود گفت فردا بهشون زنگ میزنم.
همون شب دایی و زنداییم شب نشینی اومدند خونمون.
همونموقع مامانم اروم بهش گفته بود جواب اکرم منفیه.
زنداییمم نامردی کرد و توی جمع بهم گفت از داداشم خوشت نمیومد و باهم قرار میذاشتید؟
ناباورانه بهش نگاه کردم.دلخور و عصبی گفت اگه خوشت نمیومد پس چرا همون اول نگفتی تا برادرمم بهت دل نبنده.
منم به مامانو بابامو داییم که متعجب نگاهم میکردند توضیح دادم جریان چیه.
ولی بجای اینکه از زنداییم ناراحت بشن که چرا از اعتماد منو خودشون سواستفاده کرده از من دلخور شدند که چرا باخودشون مشورت نکردم.البته به مامانو بابا حق میدادم ازم ناراحت باشن.
چند روز بعد تو کل فامیل پرشد که منو برادر زنداییم مدت زیادی باهم دوست بودیم.
معلوم بود زنداییم از این حربه برای کوتاه اومدن من استفاده کرده.اما با تمام شماطتها و سرزنشهایی که از جانب خانواده و اقوام میشدم باز هم سرحرفم موندم و گفتم نه...چون با همین رفتار زندایی و برادرش فهمیدم ادمای دورو و نامردی هستند.
این موضوع باعث شد اعتماد و اعتبارم رو بین همه از دست بدم.
بعد ها فهمیدم پسر یکی از داییهام قرار بوده بیاد خاستگاریم اما بخاطر اون جریان عقب کشید و رفت خاستگاری خواهر زندایی رعنا.
منی که هر سال چند تا خاستگار داشتم دیگه هیچ کس برای خاستگاری پا پیش نمیگذاشت...
الان که سی و سه سالم شده هنوز مجرد هستم.
واقعا نمیدونم بعضیا چطور میتونند با ابروی یه دختر که همه ی داراییش توی دنیاست بازی کنند.
زنداییم که هیچوقت ازم نه عذرخواهی کرد و نه تلاش کرد تهمت هارو از روم برداره.فقط فهمیدم داییم چند بار بخاطر پخش اخبار تهمتهاش باهاش دعوای سختی راه انداخته بود .ولی ابروی ریخته ی من که با اون دعواها برنمیگشت.
همه مشغول زندگیشون هستند درست مثل من.از زندگیم ناراضی نیستم گاهی با خودم میگم شاید حکمتی داره تنهایی من.
اما اونی رو که باعث ریختن ابروم شد رو هیچ وقت نمیبخشم و منتظرم ببینم خدا چه تنبیهی رو براش در نظر گرفته و کی وقتش میرسه.
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
درمورد خانم جوانی که مشکل دیسک کمر داره
عزیزم نگران نباش اول توکل کنبه خدا، من خودم مهره های کمرم شکستگی و حتی سرخورده گی داشت و به دیسک بین مهره ای هم آسیب رسونده بود،جراحی سنگین شدم بعد سه ماه رفتم دانشگاه ارشد خوندم تو یه رشته بسیار مشکل هر روز از صبح تا غروب سرپا بودم، بعد شش ماه کاری پارت تایم هم پیدا کردم تا یکسال کار هم میکردم ، همزمان هر روز دانشگاه هم میرفتم و ازدواج هم کردم، بعد از سه سال کاملا به شرایط عادی و طبیعی یه خانم جوان برگشتم و باردار هم شدم البته دکتر میگفت یکسال بعد از جراحی میتونم باردار بشم من سه سال صبر کردم و با رژیم خودمو پانزده کیلو لاغر کردم القصه....با متخصص های مغز و اعصاب خوب مشورت کنید من دکتر علیرضا خسروداد رو بهتون پیشنهاد میدم تو گوگل سرچ کنید اطلاعاتش،بالا میاد#اگه نیاز به جراحی دارید حتما انجام بدید بامراعات و فیزیوتراپی های بعد از جراحی به مرور به زنده گی عادی، برمیگردید
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🧿💙🧿
#گفتمان_اعضا💕🍃
واسه هیچکس، تاکید میکنم هیچکس،
خودتونو به آب و آتیش نزنید .
هرکجا دیدید اون آدم ازتون چیزی میخواد
یا تقاضای کاری رو داره که برای شما
خط قرمز محسوب میشه، بکشید کنار .
حتی اگه به قیمت از دست دادن اون آدم براتون تموم بشه .
چون آدمی که شما رو دوست داشته باشه و براش مهم باشید، هیچوقت با پا نمیاد روی چیزایی که حساسید
و هیچوقت، با هیچ حرکتی شما رو آزار نمیده .
دیر فهمیدن این موضوع هیچ نتیجهای
به جز عذاب وجدان و درگیری با خودتون نداره .
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
#تجربه_اعضا💕🍃
مزاحمت #فامیلی
سلام ✋ خانم گل ممنون ازکانال خوبت اگرمیشه پیام من بزارتوکانال🙏من الان ده سالی میشه که ازدواج کردم چندماه بعداز ازدواج ما پسرعموی شوهرم رفتن ازشمال زن گرفتن ماهم جنوبی هستیم خلاصه
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #تجربه_اعضا💕🍃 مزاحمت #فامیلی سلام ✋ خانم گل ممنون ازکانال خوبت اگرمیشه پیام من بزارتوکان
که این خانم ازاول بامن مشکل داشت وبه شوهرش شک داشت فکرمیکرد بامن درارتباطه شوهرش قرآن گذاشت دودستی زد روش که همچین چیزی نیست وبعدازاین قضیه ما اصلا نه تماس داشتیم نه اصلا اقا اجازه نداشتن بیان شهرخودشون گذشت تاچندماه قبل ازعید بامن تماس گرفتن وچون شماره ناشناس بود وخیلی تماس گرفته بود ترسیدم شوهرم توجاده اتفاقی براش پیش اومده باشه جواب دادم ومتوجه شدم که پسرعموی شوهرم هست بعدازحال واحوال پرسیدن یه دفعه فازعوض کرد وشروع کرد به ابرازعلاقه که توخیلی ساکت وخوبی مهربون وبسازهستی (مخ زنی) منم سریع قطع کردم وتوپیام براش گفتم که اگربازم مزاحمم بشه به همه میگم وخانمشون هم ازقبل حساس بودن زندگیشون بهم میزنم.. شمارشون هم مسدودکردم.. ولی چندباربه شوهرم زنگ زده بود که خانمت چراجواب نمیده میخوام بادخترت صحبت کنم توشهرغریب دلم براتون تنگ میشه.. مظلوم نمایی کرده بود شوهرم هم بهم گفت جوابش بده منم گفتم خودم عاقل وبالغ هستم میتونم تصمیم بگیرم که باکی حرف بزنم یا نزنم... شوهرم نمیدونه اون چجورآدمیه همیشه براش پول کارت به کارت میکنه خیلی هم ازشون تعریف میکنه من ناراحت میشم غصه میخورم دوست ندارم اصلا حق من ودخترم برسه به همچین آدمایی..
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882