🧿💙🧿
#گفتمان_اعضا💕🍃
واسه هیچکس، تاکید میکنم هیچکس،
خودتونو به آب و آتیش نزنید .
هرکجا دیدید اون آدم ازتون چیزی میخواد
یا تقاضای کاری رو داره که برای شما
خط قرمز محسوب میشه، بکشید کنار .
حتی اگه به قیمت از دست دادن اون آدم براتون تموم بشه .
چون آدمی که شما رو دوست داشته باشه و براش مهم باشید، هیچوقت با پا نمیاد روی چیزایی که حساسید
و هیچوقت، با هیچ حرکتی شما رو آزار نمیده .
دیر فهمیدن این موضوع هیچ نتیجهای
به جز عذاب وجدان و درگیری با خودتون نداره .
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
#تجربه_اعضا💕🍃
مزاحمت #فامیلی
سلام ✋ خانم گل ممنون ازکانال خوبت اگرمیشه پیام من بزارتوکانال🙏من الان ده سالی میشه که ازدواج کردم چندماه بعداز ازدواج ما پسرعموی شوهرم رفتن ازشمال زن گرفتن ماهم جنوبی هستیم خلاصه
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #تجربه_اعضا💕🍃 مزاحمت #فامیلی سلام ✋ خانم گل ممنون ازکانال خوبت اگرمیشه پیام من بزارتوکان
که این خانم ازاول بامن مشکل داشت وبه شوهرش شک داشت فکرمیکرد بامن درارتباطه شوهرش قرآن گذاشت دودستی زد روش که همچین چیزی نیست وبعدازاین قضیه ما اصلا نه تماس داشتیم نه اصلا اقا اجازه نداشتن بیان شهرخودشون گذشت تاچندماه قبل ازعید بامن تماس گرفتن وچون شماره ناشناس بود وخیلی تماس گرفته بود ترسیدم شوهرم توجاده اتفاقی براش پیش اومده باشه جواب دادم ومتوجه شدم که پسرعموی شوهرم هست بعدازحال واحوال پرسیدن یه دفعه فازعوض کرد وشروع کرد به ابرازعلاقه که توخیلی ساکت وخوبی مهربون وبسازهستی (مخ زنی) منم سریع قطع کردم وتوپیام براش گفتم که اگربازم مزاحمم بشه به همه میگم وخانمشون هم ازقبل حساس بودن زندگیشون بهم میزنم.. شمارشون هم مسدودکردم.. ولی چندباربه شوهرم زنگ زده بود که خانمت چراجواب نمیده میخوام بادخترت صحبت کنم توشهرغریب دلم براتون تنگ میشه.. مظلوم نمایی کرده بود شوهرم هم بهم گفت جوابش بده منم گفتم خودم عاقل وبالغ هستم میتونم تصمیم بگیرم که باکی حرف بزنم یا نزنم... شوهرم نمیدونه اون چجورآدمیه همیشه براش پول کارت به کارت میکنه خیلی هم ازشون تعریف میکنه من ناراحت میشم غصه میخورم دوست ندارم اصلا حق من ودخترم برسه به همچین آدمایی..
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام و عرض ادب به همه ی خواهرای عزیزم
در مورد اون خانمی که بچه ی 40روزه دارن و شوهرش دست بزن داره
خواهرم شوهرت اگه دوست نداشت باهات ازدواج نمیکرد البته هواییش کردن جاریت هواییش کرده تو میتونی با سیاست آرزو جاریتو تا ابد به دلش بزاری،بگو چه طوری اول برنامه ریزی کن ساعت خواب پسرت یه جوری که وقتی شوهرت میخواد استراحت کنه اونم بخوابه یعنی کاری به کار خونه نداشته باش تا وقتی مردت خسته هست استراحت کنه بعد که بیدار شد ازش پذیرایی کن شاید سخت باشه ولی ارزششو داره بعد با ناز و ادا بگو شلاااام بابایی دلم بلات یه ژله شده بود از زبون بچه ات،بزار دلش غنج بره برای زن و بچه اش،،،سر یه ساعت خاصی یه پیامک دلتنگی و محبت آمیز براش بفرست اینجوری به خودت عادتش میدی روزی که باهات همبستر میشه آه و ناله کن خشک و بی روح تو رخت خواب نباش،سوره مزمل رو سه بار تا 7روز روی شربت یا شیرینی بخون دوتاتون ازش بخورید صبح ها قبل طلوع آفتاب 1001مرتبه ذکر یا ودود (از نامهای خداوند متعال هست)رو بگو تا 40روز بگو معجزه میکنند این سوره و ذکر من این نسخه رو تو کانال وات یاد برای بانوان میزاشتم حدودا هزاران رضایت داشت خواهرم اجازه نده پسرت بدون پدر بزرگ بشه زن اگه سیاست داشته باشه میتونه شیرو رام کنه در برابر بد دهنی های دستات رو به علامت تسلیم بالا ببر بهش بگو الان عصبی هستی تو یه موقع خوب حرف میزنیم خودش کم کم به خودش میاد تا میتونی به ظاهراً برس به لباست و خوشبو بودنت اهمیت بده به امید خدا همه چی درست میشه وقتی داری به بچه آت شیر میدی یا کارای خونتون رو. انجام میدی مرتب ذکر بگو از خدا آرامش و آسایش طلب کن بعد سه ماه حتما نتیجه رو اعلام کن ان شاالله زندگی بروقف مرداتون بشه🌹
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🧿💙🧿
#دل #نگرانی🍃
سلام خواهش میکنم پیاممو بزار کانال ..
۵ ساله عاشق ی پسریم اما خانواده ام راضی ب ازدواجمون نمیشن
دو سع بار با مامانم در موردش حرف زدم اما میگه نه اصلا راضی نمیشن خیلی داغونم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم خسته شدم😔😔 خیلی زود اعصابم خورد میشه دست خدم نیس حالم خیلی بده هیچکس درکم نمیکنه با این سن کمم خیلی چیزا رو داره تحمل میکنم خواهش میکنم کمکم کنین 😭
از اون عشق و عاشقی الکی نیس واقعا خیلی دوسش دارم و دوسم داره ب پای همدیگه میمونیم تا خانواده ام راضی بشن😔😔 هر کسی راه حلی داره بگه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 ((سمیه و بهرام)) ازدواج منو همسرم کاملا سنتی بود پسر همکار بابام.... بابام خیلی ازش تعریف
وقتی رفتیم تو اتاق که باهم صحبت کنیم اولین شرطی که گفتم صداقت بود اولین اصلی که برام خیلی خیلی اهمیت داشت.و
اونم قول داد که غیر از صداقت و راستی چیزی ازش نمیبینم.
بقیه ی حرفامونم زدیم و وقتی به نتیجه رسیدیم اخر همون هفته روز مبعث مراسم عقدمون برگزار شد
حدودا تا ماه پنجم بعد از عقد همه چی خوب بود.
هفته ای سه بار بدیدنم میومد و اخر هفته هم منو به خونشون میبرد.خانواده ی شلوغ و پرجمعیتی داشتند و با همه ی خواهرها و زنداداشهاش حسابی رفیق شده بودم و اونام انصافا هوامو داشتند...
تا اینکه یروز جمعه که طبق معمول خونه ی پدرش همه جمع بودند.
یهو دختر خواهرش که اونموقع پنج سالش بود اومد پیشم گفت زن دایی بیا یه چیزی نشونت بدم .با هم رفتیم تو حیاط خلوت خونه شون.
تا رفتم یکی رو دیدم که پشت به ما سرشو گرفته بود زیر شیر اب روشویی و سرش رو میشست.
تیپ و هیکلش شبیه نامزدم بود اما سر اون کاملا تاس بود و اطرافش کمی مونده بود
ادامه دارد...👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
وقتی رفتیم تو اتاق که باهم صحبت کنیم اولین شرطی که گفتم صداقت بود اولین اصلی که برام خیلی خیلی اهمیت
وقتی یسنا اسم نامزدمو بزبون اورد از همون زیر آب گفت اه تو دوباره اومدی فضولی؟ برو پیش بچه ها بازیتو بکن دیگه.
یلحظه چشمم خورد به یه کلاه گیس مردونه که کنار دیوار روی صندلی بود.
باورم نمیشد صدای نامزدم بود، بازم شک دااشتم که خودش باشه وقتی کارش تموم شد و برگشت از دیدن قیافه ش واقعا ترسیدمو از ته دل جیغ کشیدم...سرش تیکه تیکه مو نداشت و زخمهای عمیق و انگار گوشت اضافه اورده بوده.
معلوم بود بخاطر بیماری این بلا سرش اومده
اونم با ترس و صورتی شرمنده به من زل زده بود اومد جلو و تکرار میکرد که برام توضیح میده و سریع کلاه گیس رو گذاشت روی سرش.
ولی مدام همون چهره ی وحشتناکش جلوی چشام رژه میرفت.
با اینکه الان دیگه همون بهرام همیشگی شده بود اما بازم برام غریبه بود و ترسناک با دلخوری برگشتم توی خونه و رفتم توی اتاق و وسایلمو برمیداشتم که بهرامو مادرش اومدن داخل.مادرش گفت چکار میکنی سمیه صبر کن برات باید توضیح بدیم.اما من توضیحی نمیخواستم حس و حالم میگفت تو پنج ماهه مضحکه ی اینا بودی مساله ی به این مهمی رو ازم پنهان کرده بودند.
با بغض و دلخوری گفتم عزیز چه حرفی چه توضیحی .شما همتون موضوع به این مهمی رو ازم پنهان کردین خدا میدونه دیگه چه چیزای رو نگفتین .لابد بیماری مسری هم داره و نگفتین.
مادرش قسم خورد که فقط همین مورد بوده.
بهرام اومد جلو گفت سمیه جان تو بشین تا من بهت توصیح بدم.
دوباره وقتی نگاش کردم همون چهره ی خوفناکش جلوی چشام اومد.
گفتم اتفاقا با شما دیگه اصلا حرفی ندارم.
با گریه گفتم من پنج ماهه تو رو با یه قیافه دیدم ولی حالا اون قیافه ...
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
(#بندهیشیطان)
وقتی سال یازدهم بودم عید به دعوت همکار پدرم باهم دیگه مسافرت رفتیم به زادگاهشون شهر شیراز .
چون دخترشون همسن وسال خودم بود خیلی بهمون خوش گذشت.البته اون دهم بود..
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 (#بندهیشیطان) وقتی سال یازدهم بودم عید به دعوت همکار پدرم باهم دیگه مسافرت رفتیم به زادگاه
صمیمیتی بینمون ایجاد شده بود که از اون ببعد رفت و امد خونوادگیمون باهم شروع شد...
یروز توی واتساپ چرخ میزدم که شماره ای ناشناس بهم پیام داد وقتی خودسو معرفی کرد فهمیدم همون دوست باب اقا عرفانه...
بعد از کمی سلام و حال و احوال کمی درمورد دخترش حرف زد که از رفتارهاش راصی نیست بعدم کلی از من تعریف کرد و گفت ارزو داره دخترش مثل من باشه.
بهم گفت به دخترش یا کسی نگم که باهم چت کردیم وقتی علتشو پرسیدم گفت که دختر و زنم حسودند اگه بفهمند ناراحت میشن.
کلی به این حرفش خندیدم و قول دادم بین خودمون بمونه.
بعد از اون گاهی باهم یه چت کوتاه و احوالپرسی میکردیم و هربار هم اقا عرفان از منو اخلاقم کلی تعریف میکرد.
چند ماه از اون ماجرا گذشته بود که یروز به خودم اومدم دیدم چه کار اشتباهی کردم و چقدر به چت کردن باهاش عادت کردم.اینو وقتی فهمیدم که دیدم حسابی از درسام عقب موندمو تمرکزم برای درس خوندن ضعیف شده.
همیشه تو هر شرایطی به چتها و تعریفای اقاعرفان فکر میکردم.حرفاش عجیب بدلم مینشست.
بابامم خیلی باهام حرف میزد و محبت میکرد ولی ارامشی که توی چتها دریافت میکردم یچیز دیگه بود.ارامشی همراه با هیجان.
یروز بهش گفتم ایام امتحاناته و کنکور در پیش دارم و باید بیشتر وقتم رو برای درسام بذارم که برام استیکر گریه فرستاد و گفت از من نخواه باهات چت نکنم من دلم به همین حرفایی که باهم میزنیم خوشه...
دیدم واقعا برای خودمم سخته.
اما این احساسات یه جاییش اشکال داشت اما کجاش رو نمیفهمیدم.چون اون مثل عموم بود و منم جای دخترش....کمی بعد بخودم اومدم.من خودمم متوجه احساسات درونیم شده بودم ولی خودمو گول میزدم.چند روز همه کارم شده بود گریه.
مامان هرکاری کرد از زیر زبونم بکشه مدام سختی درسها وخستگی رو بهونه میکردم.
من دلبسته ی مردی شده بودم که همسن بابام بود و دخترش دوستم بود.
دیگه مجبور شدم با مشاور مدرسه صحبت کنم و ایشونم با مادرم صحبت کرده بود .و به یه مشاور خبره تر ارجاعمون داد
طی مشاوره هایی که انجام دادم و قطع ارتباط با اقا عرفان و خانواده شون کم کم مشکلم حل و بقول مشاورم به بحران نرسیده ردش کردم.
پدرومادرم بخاطر اون موضوعات خیلی عصبانی بودند ولی بخاطر کمکی که بهش نیاز داشتم پابه پای من اومدند.
گاهی یاد اون اقا که میفتم ته دلم یه دلتنگی بهش حس میکنم اما سریع فکرمو منحرف میکردم..
من دختر بچه ی نوجوونی بودم که یه ادم بالغ اومد و از سادگی و معصومیت من سواستفاده کرد و رفت .
من توی این مدت خیلی اذیت شدم.ناخواسته وارد دنیایی شده بودم که روحم به گناه هم صحبتی با نامحرم الوده شد ولی تونستم به موقع راه توبه رو پیدا کنم .
کنکور اون سال که نتونستم کنکور بدم اما سال بعد خیلی تلاش کردم که بازهم موفق نشدم.
اما سال سوم رشته ی مورد علاقمو قبول شدمو الان مشغول ادامه ی تحصیل هستم.
میخوام یه روانشناس خوب بشم تا بتونم برای دخترای شهرم اونقدر جلسات پرمحتوا بذارم و راهنماییشون کنم تا براحتی اول گول شیطان و بعد هم گول بنده های شیطانو نخورند
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #تجربه اعضا💕🍃 (#شانس) سوم راهنمایی بودم که به اصرار پدرم ازدواج کردم. شوهرم ادم خوبی بود ول
بیشتر کارای خونه رو من میکردم
منم بچه سال بودم عقلم نمیرسید چطور رفتار کنم تا اجازه ندم تو زندگیم دخالت کنند یا اذیتم نکنند.بیشتر کاراشونو من میکردم.
خودم لباسشویی نداشتم چند بار از لباسشویی اونا استفاده کردم که وقتی یبار خراب شد انداختند گردن من.
ازون ببعد لباسای همه شون حتی خواهر شوهرام که دوتاش از خودم بزرگتر بودند رو هم من میشستم بهونه شونم این بود که من لباسشویی رو خراب کردم و اونا درس دارن و نمیتونن...
زندگی سختی گذروندم.همیشه فحش و بدوبیراه بود که نثارم میکردن.
حتی گاهی شوهرمو علیه من میکردند و کتک میخوردم ازش.
زندگی سختی داشتم ولی گذشت.
حالا بچه هام ازدواج کردند یه عروس و دوتا داماد دارم بخدا از گل نازکتر بهم نمیگن اونقدر با محبت و باخدا هستند.
اما خواهرشوهرام نه خودشون رنگ خوشی رو دیدند نه بچه هاشون.
بچه هاشون برعکس بچه های من درس درست حسابی نخوندند و
از عروس و داماد هم خیر ندیدند ادمای خوبی نیستند بچه هاشونم رنگ خوشی رو نمیبینند.
یروز که خواهرشوهرم از شانس میگفت دلو زدم به دریا گفتم شانس کیلو چنده؟
دارین تقاص بدیهایی که در حق منو بچه هام کردین رو پس میدید.
اولش از حرفم ناراحت شد ولی بعدش گریه کرد و گفت راست میگی اونموقع من گول حرفای مامانمو خواهرامو میخوردم تروخدا حلالم کن.
بظاهر حلالش کردم ولی سختیها و خفت هایی که از دستشون کشیدم رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
بله از هر دست بدی از همون دست هم پس میگیری
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882