eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.9هزار عکس
690 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🧿💙🧿 🍃 سلام خواهش میکنم پیاممو بزار کانال .. ۵ ساله عاشق ی پسریم اما خانواده ام راضی ب ازدواجمون نمیشن دو سع بار با مامانم در موردش حرف زدم اما میگه نه اصلا راضی نمیشن خیلی داغونم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم خسته شدم😔😔 خیلی زود اعصابم خورد میشه دست خدم نیس حالم خیلی بده هیچکس درکم نمیکنه با این سن کمم خیلی چیزا رو داره تحمل میکنم خواهش میکنم کمکم کنین 😭 از اون عشق و عاشقی الکی نیس واقعا خیلی دوسش دارم و دوسم داره ب پای همدیگه میمونیم تا خانواده ام راضی بشن😔😔 هر کسی راه حلی داره بگه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 ((سمیه و بهرام)) ازدواج منو همسرم کاملا سنتی بود پسر همکار بابام.... بابام خیلی ازش تعریف میکرد اجازه دادم بیان خاستگاری. اون شب تو همون نگاه اول با دیدن چهره ی جذاب و موهای خوش فرمش بدجوری چشممو گرفت.همیشه ارزوی یه شوهر خوش تیپ و جذاب رو داشتم. .
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 ((سمیه و بهرام)) ازدواج منو همسرم کاملا سنتی بود پسر همکار بابام.... بابام خیلی ازش تعریف
وقتی رفتیم تو اتاق که باهم صحبت کنیم اولین شرطی که گفتم صداقت بود اولین اصلی که برام خیلی خیلی اهمیت داشت.و اونم قول داد که غیر از صداقت و راستی چیزی ازش نمیبینم. بقیه ی حرفامونم زدیم و وقتی به نتیجه رسیدیم اخر همون هفته روز مبعث مراسم عقدمون برگزار شد حدودا تا ماه پنجم بعد از عقد همه چی خوب بود. هفته ای سه بار بدیدنم میومد و اخر هفته هم منو به خونشون میبرد.خانواده ی شلوغ و پرجمعیتی داشتند و با همه ی خواهرها و زنداداشهاش حسابی رفیق شده بودم و اونام انصافا هوامو داشتند... تا اینکه یروز جمعه که طبق معمول خونه ی پدرش همه جمع بودند. یهو دختر خواهرش که اونموقع پنج سالش بود اومد پیشم گفت زن دایی بیا یه چیزی نشونت بدم .با هم رفتیم تو حیاط خلوت خونه شون. تا رفتم یکی رو دیدم که پشت به ما سرشو گرفته بود زیر شیر اب روشویی و سرش رو میشست. تیپ و هیکلش شبیه نامزدم بود اما سر اون کاملا تاس بود و اطرافش کمی مونده بود ادامه دارد...👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
وقتی رفتیم تو اتاق که باهم صحبت کنیم اولین شرطی که گفتم صداقت بود اولین اصلی که برام خیلی خیلی اهمیت
وقتی یسنا اسم نامزدمو بزبون اورد از همون زیر آب گفت اه تو دوباره اومدی فضولی؟ برو پیش بچه ها بازیتو بکن دیگه. یلحظه چشمم خورد به یه کلاه گیس مردونه که کنار دیوار روی صندلی بود. باورم نمیشد صدای نامزدم بود، بازم شک دااشتم که خودش باشه وقتی کارش تموم شد و برگشت از دیدن قیافه ش واقعا ترسیدمو از ته دل جیغ کشیدم...سرش تیکه تیکه مو نداشت و زخمهای عمیق و انگار گوشت اضافه اورده بوده. معلوم بود بخاطر بیماری این بلا سرش اومده اونم با ترس و صورتی شرمنده به من زل زده بود اومد جلو و تکرار میکرد که برام توضیح میده و سریع کلاه گیس رو گذاشت روی سرش. ولی مدام همون چهره ی وحشتناکش جلوی چشام رژه میرفت. با اینکه الان دیگه همون بهرام همیشگی شده بود اما بازم برام غریبه بود و ترسناک با دلخوری برگشتم توی خونه و رفتم توی اتاق و وسایلمو برمیداشتم که بهرامو مادرش اومدن داخل.مادرش گفت چکار میکنی سمیه صبر کن برات باید توضیح بدیم.اما من توضیحی نمیخواستم حس و حالم میگفت تو پنج ماهه مضحکه ی اینا بودی مساله ی به این مهمی رو ازم پنهان کرده بودند. با بغض و دلخوری گفتم عزیز چه حرفی چه توضیحی .شما همتون موضوع به این مهمی رو ازم پنهان کردین خدا میدونه دیگه چه چیزای رو نگفتین .لابد بیماری مسری هم داره و نگفتین. مادرش قسم خورد که فقط همین مورد بوده. بهرام اومد جلو گفت سمیه جان تو بشین تا من بهت توصیح بدم. دوباره وقتی نگاش کردم همون چهره ی خوفناکش جلوی چشام اومد. گفتم اتفاقا با شما دیگه اصلا حرفی ندارم. با گریه گفتم من پنج ماهه تو رو با یه قیافه دیدم ولی حالا اون قیافه ... 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 () وقتی سال یازدهم بودم عید به دعوت همکار پدرم باهم دیگه مسافرت رفتیم به زادگاهشون شهر شیراز . چون دخترشون همسن وسال خودم بود خیلی بهمون خوش گذشت.البته اون دهم بود..
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 (#بنده‌ی‌شیطان) وقتی سال یازدهم بودم عید به دعوت همکار پدرم باهم دیگه مسافرت رفتیم به زادگاه
صمیمیتی بینمون ایجاد شده بود که از اون ببعد رفت و امد خونوادگیمون باهم شروع شد... یروز توی واتساپ چرخ میزدم که شماره ای ناشناس بهم پیام داد وقتی خودسو معرفی کرد فهمیدم همون دوست باب اقا عرفانه... بعد از کمی سلام و حال و احوال کمی درمورد دخترش حرف زد که از رفتارهاش راصی نیست بعدم کلی از من تعریف کرد و گفت ارزو داره دخترش مثل من باشه. بهم گفت به دخترش یا کسی نگم که باهم چت کردیم وقتی علتشو پرسیدم گفت که دختر و زنم حسودند اگه بفهمند ناراحت میشن. کلی به این حرفش خندیدم و قول دادم بین خودمون بمونه. بعد از اون گاهی باهم یه چت کوتاه و احوالپرسی میکردیم و هربار هم اقا عرفان از منو اخلاقم کلی تعریف میکرد. چند ماه از اون ماجرا گذشته بود که یروز به خودم اومدم دیدم چه کار اشتباهی کردم و چقدر به چت کردن باهاش عادت کردم.اینو وقتی فهمیدم که دیدم حسابی از درسام عقب موندمو تمرکزم برای درس خوندن ضعیف شده. همیشه تو هر شرایطی به چتها و تعریفای اقاعرفان فکر میکردم.حرفاش عجیب بدلم مینشست. بابامم خیلی باهام حرف میزد و محبت میکرد ولی ارامشی که توی چتها دریافت میکردم یچیز دیگه بود.ارامشی همراه با هیجان. یروز بهش گفتم ایام امتحاناته و کنکور در پیش دارم و باید بیشتر وقتم رو برای درسام بذارم که برام استیکر گریه فرستاد و گفت از من نخواه باهات چت نکنم من دلم به همین حرفایی که باهم میزنیم خوشه... دیدم واقعا برای خودمم سخته. اما این احساسات یه جاییش اشکال داشت اما کجاش رو نمیفهمیدم.چون اون مثل عموم بود و منم جای دخترش....کمی بعد بخودم اومدم.من خودمم متوجه احساسات درونیم شده بودم ولی خودمو گول میزدم.چند روز همه کارم شده بود گریه. مامان هرکاری کرد از زیر زبونم بکشه مدام سختی درسها وخستگی رو بهونه میکردم. من دلبسته ی مردی شده بودم که همسن بابام بود و دخترش دوستم بود. دیگه مجبور شدم با مشاور مدرسه صحبت کنم و ایشونم با مادرم صحبت کرده بود .و به یه مشاور خبره تر ارجاعمون داد طی مشاوره هایی که انجام دادم و قطع ارتباط با اقا عرفان و خانواده شون کم کم مشکلم حل و بقول مشاورم به بحران نرسیده ردش کردم. پدرومادرم بخاطر اون موضوعات خیلی عصبانی بودند ولی بخاطر کمکی که بهش نیاز داشتم پابه پای من اومدند. گاهی یاد اون اقا که میفتم ته دلم یه دلتنگی بهش حس میکنم اما سریع فکرمو منحرف میکردم.. من دختر بچه ی نوجوونی بودم که یه ادم بالغ اومد و از سادگی و معصومیت من سواستفاده کرد و رفت . من توی این مدت خیلی اذیت شدم.ناخواسته وارد دنیایی شده بودم که روحم به گناه هم صحبتی با نامحرم الوده شد ولی تونستم به موقع راه توبه رو پیدا کنم . کنکور اون سال که نتونستم کنکور بدم اما سال بعد خیلی تلاش کردم که بازهم موفق نشدم. اما سال سوم رشته ی مورد علاقمو قبول شدمو الان مشغول ادامه ی تحصیل هستم. میخوام یه روانشناس خوب بشم تا بتونم برای دخترای شهرم اونقدر جلسات پرمحتوا بذارم و راهنماییشون کنم تا براحتی اول گول شیطان و بعد هم گول بنده های شیطانو نخورند 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 اعضا💕🍃 () سوم راهنمایی بودم که به اصرار پدرم ازدواج کردم. شوهرم ادم خوبی بود ولی امان از خونواده ش. از بعد عروسی چون تو یه حیاط زندگی میکردیم خونواده ش نذاشتن یه لیوان اب خوش از گلوم پایین بره...
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #تجربه اعضا💕🍃 (#شانس) سوم راهنمایی بودم که به اصرار پدرم ازدواج کردم. شوهرم ادم خوبی بود ول
بیشتر کارای خونه رو من میکردم منم بچه سال بودم عقلم نمیرسید چطور رفتار کنم تا اجازه ندم تو زندگیم دخالت کنند یا اذیتم نکنند.بیشتر کاراشونو من میکردم. خودم لباسشویی نداشتم چند بار از لباسشویی اونا استفاده کردم که وقتی یبار خراب شد انداختند گردن من. ازون ببعد لباسای همه شون حتی خواهر شوهرام که دوتاش از خودم بزرگتر بودند رو هم من میشستم بهونه شونم این بود که من لباسشویی رو خراب کردم و اونا درس دارن و نمیتونن... زندگی سختی گذروندم.همیشه فحش و بدوبیراه بود که نثارم میکردن. حتی گاهی شوهرمو علیه من میکردند و کتک میخوردم ازش. زندگی سختی داشتم ولی گذشت. حالا بچه هام ازدواج کردند یه عروس و دوتا داماد دارم بخدا از گل نازکتر بهم نمیگن اونقدر با محبت و باخدا هستند. اما خواهرشوهرام نه خودشون رنگ خوشی رو دیدند نه بچه هاشون. بچه هاشون برعکس بچه های من درس درست حسابی نخوندند و از عروس و داماد هم خیر ندیدند ادمای خوبی نیستند بچه هاشونم رنگ خوشی رو نمیبینند. یروز که خواهرشوهرم از شانس میگفت دلو زدم به دریا گفتم شانس کیلو چنده؟ دارین تقاص بدیهایی که در حق منو بچه هام کردین رو پس میدید. اولش از حرفم ناراحت شد ولی بعدش گریه کرد و گفت راست میگی اونموقع من گول حرفای مامانمو خواهرامو میخوردم تروخدا حلالم کن. بظاهر حلالش کردم ولی سختیها و خفت هایی که از دستشون کشیدم رو هیچوقت فراموش نمیکنم. بله از هر دست بدی از همون دست هم پس میگیری 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 💕🍃 سلام ماهی جون لطف کنید پیام بزارید داخل کانالتون ،عزیزی که خودش ۱۹ سالش هس وهمسرش ۲۶ روی صحبتم با تو هست، عزیزم مشاوره قبل وبعد از ازدواج برای همین چیزا گذاشتن، میگن کن که قبل از ازدواج چشمات خوب باز کن ببینی با چه کسی روبه رو داری میشی، بعد از ازدواج باید چشمات ببندی، من خودم تا حالا دوبار با دوتاپسر دوست بودم که وقتی دیدم مشکلاتی دارند که واقعاً نمیتونم کنار بیام باهاش رابطمو قطع کردم باهاشون، وقتی میبینی عصبانی سر به سرش نزار دستات به نشان تسلیم بیار بالا بگو الان عصبانی هستی بهتر هر دوتامون سکوت کنیم وقتی که آروم شد بشنید با هم درست ومنطقی صحبت کنید ،زیاد قهر کنی دیگه برات تره هم خورد نمی‌کنه. نزار کسی دخالت کنه تو زندگیتون، باسیاست های زنونه برو جلو،موقعی می‌یاد خونه سعی کن یه فضای آرامبخشی بر قرار کنی که هر دوتاتون آرامش داشته باشید، میتوانی از انواع کانال های همسرداری سیاست های زنونه رو یاد بگیری و باشماره ۱۴۸۰ که مشاوره رایگان میده مشاوره بگیری ،عزیزم این دوره زمونه واقعا خیلی باید حواست به زندگیت باشه که کسی نتونه کاری کنه ،باید باچنگ و ودندونه به دست بگیری . ان شاالله که خودش میفهمه کارش اشتباه بوده وبا هم شاد باشید . برای منم دعا کنید که یه شوهر خوبی نصیبم کنه خدا. 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 بچه ها من اخر این ماه تولدمه🙂 بنظرتون یه کیک بگیرم با رفیقم(یدونه رفیق دارم فقط) و مامان و ابجیم بریم کافی شاپ؟ یا اینکه تو خونمون بگیرم با شوهرم؟ شوهرم سرده اصن خوش نمیگذره🙂 بنطرتون چیکار کنم؟؟ شما تولدتون چ میکنید ۲۱ سالم میشه یه نظری ام دارم اینکه ی کیک کوچولو بگیرم منو پسرمو مامانم باهم بریم کافی شاپی جایی 🐬 من مطمئنم شوهرت خودش سوپرایزت میکنه😍😍😍😍 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 💕🍃 سلام ماهی جون بابت کانال عالی تون ممنونم واقعا عالیه راجب اون خانومی که گفتن باپسرشون مشکل دارن یه لحظه فک کردم خودمم چون منم دقیقا همچین مشکلی دارم ۱۹ ساله ازدواج کردمو۳۳سالمه یه پسر ۱۷ ویه دختر ۱۵ ۴ساله دارم منم پسرم خیلی بی احترامی میکنه اصلا منو آدم حساب نمیکنه کارای میکنه که من بدم میاد شبا تا دیر وقت بیرون میمونه قبلا خیلی اعتراض میکردم ولی هردفه دعوا شد وپدرشم بهش تذکر میده ولی اصلا عین خیالش نیس حرف هیشکی تو گوشش نمیره بخدا بارها شده که سر مسایلی بحثمون بشه وچن روز باهام حرف نزده خودم پیش قدم شدم باهاش راه آومدم ولی اگه چن ماهم باهاش حرف نزنم یه سلامم بهم نمیکمه وقتی هم پیش پدرش چیزی میگم میگه ولش کن خودش سر عقل میاد وخامه ولی آخه من درست نمیبینم شبا بره بیرون چن روز پیش جروبحص کردیم پسرم از کوره دررفت وگفت تو دوبه هم زنی وخجالت میکشم مادرمی واز خونه میرم تا نبینمت ولی من تاقت نیاوردم پدرشو فرستادم دنبالش گفتم اگه میخواد من از خونه میرم ولی نمیخوام اون بیرون باشه اخه هزار جور آدم اون بیرون هست معتاد وخلافکار ازاون موقع که اومده باهام هم کلام نشده 😔انقد دلم شکسته که دیگه الان واسم مهم نیس هرکاری بکنه اصلا چیزی نمیگم ودخالتی نمیکنم یه دوستی داره که همیشه خونه اوناس مادردوستش انقد روش تاثیر گذاشته که روبه روم وایمیسته میگه تو چشات نمیبینه که من اونا رو دوست دارم دارم داغون میشم بخدا بارها وبارها غرورمو زیر پا گذاشتم وخودم پیش قدم میشم وباهاش حرف میزنم ولی اون اصلا منو داخل آوم حساب نمیکنه دبشب رفته بود خونه دوستش تا صبح اونجا مونده به شوهرم گفتم آخه این درسته چرا چیزی نمیگی میگه چیکار کنم ‌ منم که یه کم بگم شوهرم میگه تو آخر سر پسرمو دربه در میکنی انقد دخالت نکن آخه مگه میشه یه مادر نگران بچش نباشه خدا جونم اگه من بد بچه هامو میخوام لعنتم کن نمیدونم چرا یکم سر به راه نمیشه برج ۴میره سربازی به این امید دارم که اونجا یکم سربه راه بشخ ودل از خانواده دوستش بکنه جوری هستش که جلو من به مامان دوستش میگه مامان ومن غلامتم ولی شده چن ماه هم اسم منو نمیاره باور کنین امقد دلم شکسته بعضی وقتا به خودم میگم انگار پسری ندارم آخه خدا فقط خودش شاهده چقد باسختی ونداری بزرگش کردم باوجود این که تا حد امکان سختی کشیدم ولی هیچ وقت نزاشتیم کم وکسری داشته باشه همیشه تو همه چیز ازدخترا بیشتر واسش گذاشتیم ببخشید زیاد گفتم وسرتون رودرد آوردم ولی منم مثل اون خواهر عزیز خیلی دلم گرفته واستون آرزوی بهترین ها رودارم ندیده همتون رو (دوست💞 دارم ) 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 خواستگاری 💍💐 من ۴ تا عمو دارم که خیلی باهاشون صمیمی هستم و خیلیییی هم بهشون تیکه میپرونم اینو هم بگم که بابا بزرگم و مامانبزرگم تو روستا زندگی میکنن عمو آخریم که مجرده تصمیم میگیریم براش بریم خاستگاری