مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #زندگی_من باعرض سلام ووقت بخیر خواستم منم سوالموبپرسم تا دوستای باتجربه وعزیزراهنماییم کنن.
ازهمون اول اختلاف زیاد داشتیم ولی از اونجایی که تاپای جون عاشق همسرم بودم همه جوره کوتاه میومدم تاکارمون به جدایی نکشه.همسرم فوق لیسانس حقوق بود ولی کار دولتی نداشت و آشپزبود.همیشه تویه شهردیگه کار میکرد ومن تنها میموندم شبا مادرشوهرم میومد پیشم.پدرشوهرم۱۱سال پیش فوت شدن.کلی از مادرشوهرم تیکه وکنایه میشنیدم ناراحت میشدم به همسرم میگفتم اونم عوض اینکه با مادرش صحبت کنه بامن دعوا میکرد میگفت تو نباید به دل بگیری ناراحت بشی مادرشوهر کارش تیکه انداختنه دیگه.هی گفتم یامنم ببر پیش خودت یا حداقل اسباب کشی کنیم یه جای دیگه اخه تو حیاط مادرشوهرم زندگی میکنیم.ولی قبول نکرد گفت تا آخر عمرت باید همونجا بمونی.خیلی سختیا کشیدیم خیلی قرض وبدهی داشتیم چندین با مامور اومد درخونمون حکم جلب همسرمو گرفتن ولی فرار میکرد نمیتونستن بگیرنش.کلی حرف بارمون میکردن خونمونو گذاشته بودن واسه مزایده به زور تونستیم آزادش کنیم.کلی بلاسرمون اومده همسرم مشکل داشت بچه دار نمیشدیم با کلی دعا وتوسل ونذر خدایه پسرداده بهمون.امسال مهرماه همسرم معلم شد دیگه همه چی عوض شده دیگه منوقبول نداره فکرمیکنه خیلی از من سرتره.به زور تونستیم پول جمع کنی وبا کلی وام یه ماشین خریدیم.تازه زندگیمون داشت درست میشد هنوز بدهیامونوکامل نداده بودیم که همسرم با برادرش شریکی نونوایی خریدن بااینکه دستمون خالی بود وبدهکار بودیم ماشینوفروخت وچندتا وام گرفت.خیلی خیلی بلند پروازه.ازاولش میگه نباید پول خرج کنی باید جمع کنیم آیندمونو بسازیم.بخدا من اصلاولخرج نیست حتی هرچی لازم دارم شوهرم نمیخره بابام برام میخره.خداشاهده بیشتر لباسای منو پسرمو حتی همسرمو بابام خریده برامون.لباسای کوچیک شده ی داداشمو میارم میپوشونم به پسرم هرجور که بگید قناعت میکنم حمایتش میکنم بازم ازم ناراضیه.کوچیکترین چیزی که واسه خونه میخره سرم منت میذاره.حتی واسه خونه میوه میخره میگه فقط خواستم دهن توروببندم خریدم وگرنه نمیخریدم.ازهر۵ماه یکبار میرم آرایشگاه فقط برای اصلاح.همه ی طلاهاموفروخته هیچی برامون خرج نمیکنه هرچی هم خرج کنه چندین بارمنت سرمون میذاره.میخوام خودم کار کنم براخودمون خرج کنم نمیذاره میگه پولی که توبیاری خونه رو نمیخوام.همش دنبال بهونه میگرده منوطلاق بده بچموازم بگیره.همش یا مامانش خونمون دعوا میندازه یاخودش.هردفعه به خاطربچم کوتاه اومدم نذاشتم طلاقم بده گریه کردم قول دادم دیگه دعوانکنیم بدتر پررو تر شده.تاحالا من تو آرایشگاه موهامورنگ نکردم تاحالا لباس گرون قیمت یامد روز نپوشیدم۲۱سالمه هیچ خوشی توزندگیم ندیدم همیشه حسرت به دل موندم یه مسافرت نرفتم.دیروز از شوهرم پول خواستم برم آرایشگاه با کلی من من کردن پول داد. رفتم خونه ی مامانم اونجا خودم صورتمو اصلاح کردم گفتم اینجوری زیربار قرضیم ۳۰ تومن هم غنیمته بذار نگهش دارم لازم میشه.اخه هیچوقت بهم پول تو جیبی نمیده.سراون باهام دعواکرده میگه همش پول خرج میکنی اصلامنو درک نمیکنی نیاز نبود بری آرایشگاه.پولو آوردم دادم بهش گفتم آرایشگاه نرفتم خودم صورتمو اصلاح کردم پولشوپس نگه داشتم.ادامه تا تااینکه بهم دروغ گفتی هیچوقت حمایتم نکردی عین دندون خراب میمونی اینبار طلاقت میدم روم دست بلند کرد بچم ترسید گریه کرد.امروز صبح رفته درخواست طلاق داده میگه الاوبلا میخوام طلاقت بدم برم گمشواز خونه ام بیرون.نمیتونم پسرمو ول کنم برم مادرشوهرمم خیلی بدجنسه نمیتونه درست از پسرم نگه داری کنه.میدونمتا۷سالگی دست منه ولی همسرم میگه هروقت دادگاه گفت بچه رو میدم بهت تااون موقع هم دوسه ماه طول میکشه.دیگه واقعا خسته شدم نمیدونم چیکارکنم کم آوردم نه میتونم برم نه میتونم بمونم همش فحشم میده
شمابگید چیکارکنم؟
ببخشید خیلی طولانی شد.دلم خیلی خیلی پره
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
#حکمت_مجرد_موندن_من
سلام اسم من زینبه و دختری هستم سی سه ساله وقتی هجده سالم بود خاستگاری داشتم که از همه نظر عالی بود برای همین بهش جواب مثبت دادم.
.
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #حکمت_مجرد_موندن_من سلام اسم من زینبه و دختری هستم سی سه ساله وقتی هجده سالم بود خاستگاری د
بله برون به خوشی تموم شد و قرار شد سه هفته بعد مبعث پیامبر جشن عقدکنون بگیریم.
سعید از هر نظر بهترین بود از خوشی سراز پا نمیشناختم.
از هفته ی بعد دنبال کارهای ازمایش و محضر و تالار و خرید عقد بودیم همه چی عالی بود تا اینکه درست روزی که قرار محضر داشتیم خونواده ی سعید با مادرم تماس گرفتند و گفتند مادربزرگ سعید فوت شده و فعلا همه چی کنسله.
تو مراسمش شرکت کردیم اما کلا رفتار خونواده سعید باهام تغییر کرده بود نسبت به چند روز اخیر کاملا مثل غریبه ها باهام برخورد میکردند.
خود سعید هم که کلا ازم فراری بود چند هفته گذشت و هنوز خبری از سعید نبود.
بعد از مراسم چهلم مادربزرگش پیغام فرستادند که همه ی قول و قرارها و عقد و ازدواجمون منتفیه و کنسل شده.
خیلی بهم برخورده بود و پیش خونواده م خجالت میکشیدم .
هنوز خودمم نمیدونستم به کدوم گناه نامزدی رو بهم زده بودن مدام مامان و بابا میپرسیدن چکار کردی تو که اونا نامزدی رو بهم زدن؟
اما من روحمم خبر نداشت قضیه از چه قراره
تا اینکه خاله ی سعید گفته بود بخاطر فوت مادرش همگی از این ازدواح دل چرکین شدند درواقع بهمون فهموندن که بخاطر پاقدم من مادرشون مرده.
اخه این هم شد دلیل؟
حالا که همه ی فامیل و اهل محل و دکست و اشنا از نامزدی ما باخبر شده بودند خیلی اتفاق بدی بود مگه کسی باور میکرد دلیل اصلی همین موضوع مسخره باشه.
گذشت دیگه برام خاستگاری نیومد تا اینکه هر سه تا خواهر کوچکتر از خودمم در طی سالهای بعدی یکی یکی ازدواج کردند و حسرت زندگی مشترک و عروس شدن و استقلال به دل من موند.
من بخاطر اون افکار مسخره شدم به دختر افسرده و تنها ولی سعید ازدواج کرد اونم با دختر همون خاله ی مذکور و بعد از یسال صاحب یه دختر بنام نغمه شد.
شنیدم دخترش چند ماه پیش ازدواج کرده .
👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بله برون به خوشی تموم شد و قرار شد سه هفته بعد مبعث پیامبر جشن عقدکنون بگیریم. سعید از هر نظر بهترین
و مشغول مراقبت از پدرو مادر پیرم هستمو همه ی دلخوشیم دیدار با خواهرها وخواهرزاده هام در اخر هفته هاست
هفته ی پیش خواهرم یه خبری رو از سعید بهم داد.
خیلی سال بود ازشون بیخبر بودم چون همون سال ما از اون محله نقل مکان کردیم.
خواهرم در کمال ناباوری گفت همون سال که سعید با دختر خاله ش ازدواج کرده اولین عید نوروز همون سال طی یه تصادف مادرشو از دست داده و ماشین روبرویی هم چند فوتی داشته.
از اونجایی که خودش مقصر بوده و ماشینش بیمه نداشته تمام این سالها توی زندان به سر میبرده.
وزنش هم غیابی طلاق گرفته .
خواهرم گفت میبینی خدا همون سالها انتقام تورو از سعید و خونواده ش گرفته
و ما بیخبر بودیم.
مادرم با نکته سنجی گفت اتفاقا بحث انتقام نیست چرا یه جور دیگه به این اتفاقات نگاه نمیکنید؟
مامان ادامه داد:
اتفاقا من که میگم شاید در تقدیر سعید این بوده که دچار اون تصادف بشه هم باعث مرگ مادر خودش بشه و هم باعث مرگ چند نفر دیگه بعد هم بیفته زندان، البته شاید این چوب ظلمی بوده که به زینب ما کرده،ولی میشه اینجوری هم گفت که خدا اونقدر زینب رو دوست داشته با توجه به شناختی که از قلب رئوف و مهربون و تعهد پدیری زینب داشته میدونسته َزینب اگه شوهرش بخاطر چنین وقایعی بیفته زندان هیچوقت طلاق نمیگیره .شده سالها غصه بخوره و تلاش کنه برای حل مشکل شوهرش اما طلاق نمیگیره،پس موندنش هم توی اون زندگی جز عذاب و سختی و چشم براهی و استرس و نگرانی چیزی نداشت اونم چندین سال...
وای خدای من مامان چقدر خوب تحلیل کرد این موضوع رو.
راست میگفت من که ادم طلاق نبودم.
تموم این سالهای مجردیم از وقتی نامزدیم بهم خورده بوده تنها عذابی که کشیدم حرف مردم بود و تنهایی، ولی ازدواج با سعید با تقدیری که اون داشته، بجز حرف مردم و تنهایی، عذابهای بزرگتری رو هم برام بهمراه داشت.
خدایا تو چقدر بزرگی تازه متوجه حکمت خدا میشدم.
خدایا شکرت که تموم این سالها حواست بهم بوده .
پایان.
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🧿💙🧿🧿💙🧿
#ایده_آشتی
❤️یادتون باشه یه سری از ایده ها رو به صورت قانون تو زندگیتون در بیارید
مثلا به همسرتون بگید اگر با هم دچار مشکل شدیم و قهر کردیم اونی که پیشقدم میشه ،اون یکی باید براش یه کاری انجام بده و یا یه هدیه ای بخره
❤️این چیزهای خیلی ساده و شیک باعث میشه روابطتون از حالت یکنواختی خارج بشه و با هم صمیمی تر بشید
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
موهای دخترم سفید شده.....
سلام به همه ی دوستان گلم،خواهشا هرکسی تجربه ای داره بهم بگه چون خیلی نگرانم
دخترم۱۳سالشه موهای سرش داره سفید میشه پیش متخصص پوست و مو هم بردم ولی اثری نداشته در ضمن بگم که هیچ کسم در خانواده ارثی نداره،اگه هر کسی تجربه ای داره حتما پیام بزاره،ممنون
منم مامان گل دخترام
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🧿💙🧿 خاطره ی زایمان.....🤰 سلام و وقت بخیر اینم ی خاطره من ب خاطر زایمان طبیعی تو سن خیلی کم
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام به خواهر عزیز که این خاطره را فرستاده ومن با خوندش نه اینکه بخندم ناراحت شدم وغصه خوردم خواهر من مگه دکتر زن وجراح زن پیدا نمیشه که شما پیش دکتر مرد رفتید راستش من به عنوان خواهر کوچکتر شما بهتون بگم وله همه عزیزان نباید تا تو این مملکت دکتر خانم هست برید پیش دکتر مرد اونم جای به این مهمی بخدا من حتی برای سنو گرافی روی شکم هم دکتر خانم پیدا میکنم وکار شوند هم خدایی خیلی خوبه وشفا دهنده خداست وچه دکتر مرد باشه ویا زن ببخشید طولانی شد التماس دعا
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
سلام.خوبید.کانالتون عالیه
من ۱۵ سالمه و خیلی زود عصبی میشم،با پدر مادرم گاهی به تندی حرف میزنم
و اگه کاری ازم خواستن تنبلی میکنم
ولی بعدش پشیمون میشم....
مثلا اینکه اگه سر یه موضوعی بحث کنیم من خیلی تند با مامان بابام حرف میزنم یا حاضر جوابی میکنم
یا آبجیم که کوچیکتره اگه به وسایل من دست بزنه یا هر موضوع دیگه ای خیلی دعواش میکنم که به کتک کاری هم میرسه
و اگه ازم سوال بپرسن خیلی عصبی میشم در هر مورد
مثلا درمورد گوشی باشه ازم بخوان بهشون یاد بدم یا هر چیز دیگه ای...
مخصوصا اگه سوال تکراری باشه
فلان چیز کجاست یا چند بار اسممو صدا بزنن
من جواب بدم و اونا نشنون خیلی عصبی میشم.
میشه لطفا بگید چیکار کنم؟
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🧿💙🧿🧿💙🧿
#تجربه_اعضا💕🍃
سلام.منو همسرم به صورت کاملا سنتی باهم ازدواج کردیم اوایل همه چی خوب بود مادرشوهرم و پدرشوهر و همه ی خاهر و برادرهاش باهام خوب بودن ولی اصلا از دوتا جاری دیگم راضی نبودن
مَــــــــنِ آرام💜✨
🧿💙🧿🧿💙🧿 #تجربه_اعضا💕🍃 سلام.منو همسرم به صورت کاملا سنتی باهم ازدواج کردیم اوایل همه چی خوب بود ماد
برای همین منم برای اینکه حسن نیتمو ثابت کنم باهاشون صمیمی شدم وهر کاری از دستم برمیومد براشون میکردم رفته رفته حس کردم دیگه اون احترام گذشته رو ندارم وقتی شب عید و روز مادر و شب چله میشد جاریهام رسما دعوت میشدند ولی از من توقع داشتن بدون دعوت برم تو مهمونیا از اونا پذیزایی میشد ولی از من توقع کار و فعالیت داشتن یواش یواش دیگه هیچ احترامی نداشتم تو همه ی کارها و حتی خرید مایحتاجمون هم دخالت میکردند و مدام منو همسرم بجون هم می افتادیم یبار یکی از جاریهام گفت از اینکه اینطوری زیر سلطه ی فامیلای شوهرتی خوشت میاد؟ که سفره ی دلمو باز کردم اونم راهنماییم کرد و گفت تو از اولشم زیاده روی کردی .اینهمه صمیمیت و رفت و امد لازم نبود گفت کافیه یمدت رابطه هاتو حساب شده انجام بدی و به همسرم سهراب توی خونه بیشتر احترام بذارم و ارزش بدم بهش.
اوایلش سخت بود هربار سهراب دلخور میشد که چرا کمتر میرم خونه مادرش یا چرا به مادرش کمک نمیکنم منم بجای اینکه بگم خواهرات کمکشون کنن یا نوبتی کنیم راستشو میگفتم که مثلا امروز پسرها امتحان داشتن یا خسته بودم یا وقت نکردم ولی کم کم دوباره احترامم برگشت و در کنار محبت و احترام و کمکی که براشون قایل هستم اما برای خودم همون احترامها رو قایلم.
حرف اخر اینکه هر ه کنی به خود کنی اگه با دیگران خوب باشی درواقع به خودت خوبی کردی اگه به خودت خوبی کنی اعتماد بنفست باعث میشه به دیگران هم خوبی کنی.
هم به خودتون برسید هم دیگران
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
یه #سوتی براتون بگم☺️
هروقت یادش میوفتم پودر میشم🤣
دختر داییمو تو سن کم عروسش کردن 13 سالش بود😬
عقد نمیشد واستادیم تا تولدش ک بشه 14سالش🤦♀
روز #عقد شد و ما همه دعوت شدیم بعد عقد رفتیم خونشون، شام خوردیم و اینا👀 دوماد #عجله داشت زودتر رفت بخوابه🙈
بدبخ دخترداییمم مجبور کردن بره پیشش😂😂
ساعتای 12 اینا بود ک دخترداییم با گریه درو کوبوند پرید توو هال😂
ما همه اینطوری بودیم😐
که داد زد ماماااان این حسین ... 😂👇
https://eitaa.com/joinchat/2489647217C691c790e6a