مَــــــــنِ آرام💜✨
تا من شدم ۱۶ سال .. یه دختر لاغر و با حجاب نماز خون دوتا خواهرای وسطیم درس میخوندن واسه مدرسه باید ب
مجبور شدم خودم جمع جور کردم رفتم پایین خاله با دیدنم بغلم کرد قربون صدقه میرفت این رفتار خاله هم واسم عجیب بود خلاصه چیزی به روم نیاوردن و اون روز هم تموم کرد من با بهانه های مختلفی تو حال میموندم تا از کار زندایی متوجه میشدم چی شده به سه روز بلاخره زن دایی تلفون برد تو بالکن صبحت میکرد من دورم نگاه کردم کسی نبود رفتم تو آشپز خونه یواش وایسادم پشت در بالکن داشتم گوش میدادم ک میگفت غلام حسین نباید سنگ پرتاپ میکرد ....بعد میگفت خب خودت زنگ بزن بهشون .....با عجله و تو صداش کلی استرس داشت زنگ بزن بیمارستان با اسم خواهرم میورد صبحت کن وقتی اینو متوجه شدم فهمیدم داییم خواهر و برادرم زده اینقد ک به بیمارستان کشیده شده بودن با استرس از اون در فاصله گرفتم خدایا چه اتفاقی افتاده بود فقد رو یکی از سندلی های نهارخوری نشستم بغض کرده بودم ک دختر داییم اومد وقتی حال منو دیدی سری صدا مامانش زد جمع شده بودن دورم فقد داشتم گریه میکردم زنگ زدن حالم بعد نیم ساعت خالم هم اومد میگفتن چی شده ک داری گریه میکنی من گفتم زنگ زدم خواهرم ک تو مدرسه هست گفتن دایی دعوا درست کرده دیگه خودشون داشتن توضی میدادن با حرفاشون سرم سوت کشید اصلا گیج فقد داشتم نگاه شون میکردم شوکه شده بودم مگه میشه چقد آدم میتونه این حرفارو تحمل کنه اصلا کدومشو باید باور کنم نفهمیدم چیشد با آبی ک ریختن تو سورتم فهمیدم ک زنده ام خالم زن داییم کلی ترسیده بودن دختر داییم هم ک سه سال از کوچیکتر بود داشت گریه میکرد از حال روز من وقتی به خودم اومدم دیگه نتونستم جلو خودم بگیرم زار زدم به حال روز خودمو خانواده ام اون روز نحص تموم شد به شب رسید مدام حرفا های خاله زندایی تو گوشم میپیچید دایی هام بعد دو سال بابام پیدا کرده بودن و انداختن تو زندان هشت سال زندان بود و داداشام با رضایت یواشکی ک دایی هام نفهمه آزادش کرده بودن ولی دایی هام متوجه شده بودن ک بابام آزاده و کاره داداشم بوده و کلی دعوا را انداخته بودن تو محله مون و کلا فامیل مادرم دعوا راه انداخته بودن و فامیل پدرم هم جرات حرف زدن نداشتن و یه جوری قائم شده بودن فقد اون وسط داداش بزرگم بود ک تو دعوا کتک میخور و خواهر بزرگ ک کمکش کرده بود ودایی جا داداشم زده بود تو سر خواهرم و چن روز تو بیمارستان بستری بود این شوم کمی نبود تو زندگیمون از بی پدری مادری کمی درد نبود ..بعد چن روز قصد رفتن کردم دقیقا نو ماه بود ک من تو شهر بودم فقد دلم میخاست برم خونمون وقتی شوق اومدن شهر داشتم دوبرابر شوق برگشتن داشتم ولی ای ک خیال باطل یه روز راه بود مگه میشد بری خدا خدا میکردم یکی قصد رفتن کنه تا من باهاش برم نشد از حال خواهرم پیگیر میشدم بیچاره اون دوتا خواهرم قید درسو زده بودن تو خونه موندگار شدن خواهر بزرگم هم تو بیمارستان و من اینجا این حالم بدتر میکرد کاش پیششون بودم میفهمیدم چه اتفاقی داره میفته کم کم حال خواهرم خوب میشد یه ماهی از اون ماجرا میگذشت تا یه روز یکی از خونواده های محله قصد رفتن کردن منم جمع جور کردم آماده رفتن شدم داییم واسه خوشحال کردن من یه جفت گوشواره طلا واسم خریده بود اون روز کلی التماس میکرد ک برنگردم به بمونم خودش بیکار ک شد میبرم ولی من با هیچی راضی نبود فقد قصد رفتن داشتم حتی پیاده..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
مجبور شدم خودم جمع جور کردم رفتم پایین خاله با دیدنم بغلم کرد قربون صدقه میرفت این رفتار خاله هم واس
از همه خداحافظی کردم نشستم تو ماشین چقد این لحظه رو دوست داشتم کلی با خودم لباس آورده بودم واسه خواهرام با لباسا میتونم خوشحالمون کنم ذوق دیدنشون داشتم دقیق یادمه ساعت ده بود ک رسیدیم من اصلا خسته نبودم وقتی از ماشین پیاده شدم بچهای پنج شیش ساله دور ماشین جمع شده بودن این حس حال عجیبی بهم دست داد برعکس وقتی وارد شهر شدم از شلوغی و دیوار چراغ های شهر چقد لذت میبرم ولی اینجا اصلا ازین چیزا خوشم نمیومد چراغا خیلی ضعیف به نظرم میرسید خونه ها دیوارهای سنگی حس بدی بهم میداد یاد گذشته منو این حس اذیت میکرد ترس از اون لحظه روبه رو شدن خونه مون داشتم ک چطوری از اون فکر شوم گذر کنم بیخیال فکر شدم و وارد خونه شدم واقعا از این خونه متنفر بودم تنها چیزی ک اذیتم میکرد همین بود کسی از اومدن من خبر نداشت وقتی یکی یکی خواهرام صدا میکردم و از اتاق بیرون اومدن با دیدن من کلی ذوق کردن دوتا داداشام و خواهر بزرگم نبودن اون شب با دوتا خواهرم و داداش کوچیکه گذشت فردا ک بیدار شدم آفتاب زده بود صدای خواهرام تو اتاق میشنیدم ک داشتن ذوق چیزی می دن وقتی وارد اتاق شدم با چیزی ک دیدم خندیدم اولین خنده ای بود ک به دلم مینشست با دیدن لباسهای ک آوردم ریختن تو اتاق داشتن سره یه پیراهن بحث میکردن اون میگفت مال من اون یکی میگفت ماله منه بیخیالشون شدم رفتم حال از بیرون خونه کنم چقد این بیابون قشنگ بود بویه خوبی میداد حس حال خوبی داشتم انگار زندان بودم آزاد شدم کله روستا سرسبز بود صدایی مردم و چیغ داد بچها سر صدای حیوان های ده حالم دوچندان خوب میکرد
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
از همه خداحافظی کردم نشستم تو ماشین چقد این لحظه رو دوست داشتم کلی با خودم لباس آورده بودم واسه خواه
کم کم خبر اومدن خواهر و برادر بزرگم بود خونه رو با خواهرم تمیز مرتب کردیم اطراف خونه رو جارو کردیم همه جا رو تمیز کردیم ک شب رسیدن و ما ترس این که دوباره دعوا با داییم بشه شب مون صبح میکردیم کم کم روزا داشت میگذشت چنتایی از خونه های ده حیاط داشتن وقتی از دوستام میپرسیدم میگفت کمیته واسشون زده مگه اونا بچه یتیم بودن میدم ک چه زندگی های دارن و کمیته کمک شون کردن ولی ما از نون شب میزنی واسه صبح مون، روزمون از شب بدتر ،دخترا از زیباییم حرف میزدن اینکه من چقد تعقیر کردم چقد زیبا شدم و منم از شهر بودنم واسشون میگفتم ،دیه مثله قدیما خونه فامیل مادرم نمیرفتیم یه جوری داییم تو اون ده مارو زندانی کرده بود کسی جرات اومدن پیش مون نداشت یه روز از یکی دوستام فهمیده بودم ک داییم قصد دا ه مارو از روستا بیرون کنه چقد این حرف واسم سنگین بود کمتر با دخترای ده آشنایی داشتم و این حرفاشون هم اذیتم میکردن سعی کردم با هیچ کس در ارتباط نباشم روزا عادی داشت میگذشت دوتا خواهرم به مدرسه میرفتن داداشم هم چند ماهی یه بار به روستا میومدن من موندم خواهر بزرگه و داداش کوچیکه ک چوپانی میکرد اون ۱۵ سال بود و من ۱۷ سال در کلا همه دوسال بینمون بود روزا به سختی گذر میکردن خیلی دوست داشتم خاله ای ک دوتا روستا درو تر بود برم ببینمش یه روز دخترای ده تصمیم رفتن به اون روستا کردن اونجا یه امامزاده بود ک میرفتن واسه زیارت منم آماده کردم باهاشون رفتم وقتی همو دیدیم کلی باهم گریه کردیم شب خونشون موندم دور هم جمع شدیم و خالم از خاطرات با مادرم تعریف میکرد چقد ک من اشک میریختم میگفت ک مادرم وصیعت کرده ک پسرم به عقد دخترش دربیارم حالا من چطو اینکارو کنم در مقابل کاری ک شما باما کردین آخرش عصبی شد و کلی منو دعوا کرد میگفت چرا رضایت دادیت پدرت آزاد کردین منم قسم میخوردم میگفتم خبر ندارم ولی باور نکرد گفت از رضایت همتون لازم بود تا اون آزاد بشه روز بعد برگشتم خونه تو ده ک دنبال کاری میرفتم یا از خونه بیرون میومدم خیره چشمی رو خودم حس میکردم ولی من اصلا روش فکر نمیکردم کم کم متوجه شدم ک یه پسر چن وقتی منو زیر نظر داره ولی من ازین رفتارش خوشم نیومد سعی کردم ازش دوری کنم ، بالاخر اون روز خوش اومد و خواهر بزرگم عقد پسر خالم در اومد اونم با کلی دعوا و بحث بین فامیلا کم کم متوجه شدیم ک داداشام وقتی میرن شهر با بابام درارتباطن ولی ما دخترا اصلا ازش خبر نداشتیم و هیچ وقت ندیدیمش بعدا فهمیدیم زن گرفته و یه پسر هم داره برامون اصلا مهم نبود بودنش یا نبودنش چون هردوش واسه ما خارا دردسر بود کلی پول به داداشام میداد ولی اصلا از ما دخترا خبری نمیگرفت این بیشتر نفرت میشد بین ما چهار دختر،وقتی خواهرم عقد کرد روزای بد من شروع شد دیگه محل به کار زندگی نمیداد و اون خواهرم هم خواستگار داشت تو محله مون ولی جرات اومدن جلو رو نداشتن از داییم میترسیدن،بعد یه مدت فهمیدیم ک پسر عمم هم رفته خواهر زن بابا رو گرفته و همونجا خونه کرایه کرده داره زندگی میکنه .اصلا ما با خانواده پدرم در ارتباط نبودیم کسی هم نبود یه مادربزرگ پیری داشتم و دوتا عمه .از عامو بی نصیب بودم.داداشم از شهر اومده بود خونمون سربه سر اون خواهرم میذاشت ک یه پسر خوب واست سراغ دارم و چقد از پول مال اون پسر تعریف میکرد و ما آرزو دیدن این اقارو داشتیم داداشم میرفت شهر و هفته ای یبار میومد و واسه راضی کردن خواهرام کلی تلاش کرد ولی ما ازدواج غریبه رو قبول نداشتیم ولی از داداشم اصرار از خواهرام انکار تا روزی ک قرارشد پسره به ده مون بیاد و با خواهرم حرف بزنه اون شب قرار بود خونه یکی از عمه هام همو ببینن با این ک ما مخالف بودیم ولی به اصرار داداشم راضی شدیم ک خواهرم آماده شد و رفت واسه دیدن پسره
باشی این عجیب بود واسه مطمئن بودم اون از دختراش خوش نداره ازین ک محل به دختراش نمیداد کله زندگیش پسراش بودن بیشتر اذیت میشدم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
کم کم خبر اومدن خواهر و برادر بزرگم بود خونه رو با خواهرم تمیز مرتب کردیم اطراف خونه رو جارو کردیم ه
وقتی برگشت کلی از پسره تعریف میکرد این ینی از پسره خوشش اومده ولی بشدت اون یکی خواهرم مخالف بود گفت غریبه نه بعد چن روز فهمیدیم این پسره داداش زن باباست این بدجور منو به شک انداخت حس بدی داشتم انگار من فقد تو این زندگی یه دوربین فیلم بردار بودم نه کاری بلد بودم نه زبونی داشتم فقد تماشای زندگی خانواده ام شده بودم این ازدواج باز مارو از فامیل دور میکرد باز شوم در آینده بود اگه فامیلای مادرم میفهمیدن صد درصد عقد پسر خالم بهم میزدن و زندگی اون خواهرم خراب میشد ما با اون ازدواج خواهر بزرگم ارتباط خوبی بین دایی ها و خاله برقرار کرده بودیم ولی این ازدواج همه چیزو بهم میریخت ولی داداشام کار خودشون کرده بودن تو ده پیچیده بود این موضوع پسر عمم بشدت عاشق خواهرم بود اون شب تنها کسی ک تلفن داشت خواهر بزرگم بود ک پسر عمم زنگ زد کلی گریه میکرد ک چرا جواب بله رو به اون پسر غریبه دادین خواهرم میگفت دروغه ما هنوز هیچ جوابی ندادیم ولی امان از داداشام ک بدون خبر از ما داشتن مراسم عقد آماده میکردن دوشب بعدشم اون خالم ک شهر بود زنگ زد واسه پسرش خاستگاری کرد واسه خواهرم ولی ماه میدونستیم ک پسره نمیخاد به زور خالم قبول کرده و اون شب خالم به خواهرم خواستگاری کرد گفت تو نامزد پسره منی دیگه خواهرم گفت میخام با پسرت حرف بزنم ولی پسر خالم حرف نزد اون موقع متوجه شدیم ک پسره راضی نیست خواهرام هم گفتن نه ما نمیتونیم اینجوری قبول کنیم و جواب خالم نه دادن بخاطره پسره ولی خالم زیر بار نرفت گفت فردا میرم واست طلا میگیرم و هروقت شد میام عقد میکنم واسه پسرم ولی خواهرم اصلا از پسر خالم خوشش نیومد و به شدت عاشق پسر عمم بود ولی زندگی نافش با برادر زن بابا دوخته بود بلاخره خواهرم عقد پسر غریبه در اومد این شده خراب شدن زندگی خواهرم و قطع شدن رابطه بین ماه دوباره برگشتیم همون پله اول تازه بدترش اون خواهرم از بین ما رفت خونه بابا یه مدت اونجا بمونه تا جمع جور بشه بعد دوماه عروسی بگیرن این خبر انگار یه تیری بود وسط مردم ک چقد تهمت به ما زدن و چقد میانه ما فامیلامون خراب میکردن..روز به روز اون پسره خیره داشت به من نزدیک میشه هرجا میرفتم جلوم بود هر کاری میکردم دید میزد من بشدت ازین رفتاراش متنفر بودم کلا دختری بودم ک وقتی یکی بهم توجه میکرد بخصوص پس ازش متنفر میشدم اون پسر انگار ول کن نبود تو اون شرایط زندگی و دوری اون خواهر و از هم پاشیدن زندگی خواهر و پسر خالم کلا بهم ریخته بودیم این وسط این پسره ا ن من خاستگاری کرده بود و من با رفتارام بهش نشون میدادم ک ازت متنفرم ولی این پسر بیخیال نمیشد یه روز ک تنها نشسته بودم کنار خونمون به لین فکر میکردم ک چرا کمیته باید واسه خیلیا حیاط بزنه ولی کمکی از ما نمیکنه بعد یاد حرف خواهرم افتادم ک گفت چقد کمیته امداد رفته بود واسه حتی یه کمکی واسمو کنن ک از بی نونی نمونیم ولی با بهانه این که پدرم زنده هست و دو تا داداش بزرگ کار کن داریم کمک نمیکنن به خودم ک فکر میکرم این خونه ها ک کمیته کمک کردن کلی جوون دارن و پدر مادر شون هم زنده هست کمک میکنن ولی به ما نه این فکر همش همرام بود ک بعد مدت فهمیدیم از حسود های محله مارو سرمایه دار ده معرفی کردن اونا فک میکنن ما پول داره محله هستیم و کمک نمیکنن ولی این مردم کلی پیشرفت کرده بودن ما روز به روز به فقر پی میبردیم و هیچ کس کمکمون نمیکرد ک چه شب های گشنه میخوابیدیم و چه شبای سرمارو سر میکردیم تو این فکرا بودم ک یکی صدام کرد از دخترای ده بود سلام کرد و نشست کنارم ازین ک دیدمش خوشحال شدم و از یه پسری واسم تعریف میکر میگفت پسر داییم عاشقته همش حرف از تو میزنه الان هم رو پشت بوم ماست خیلی وقته داره تورا نگاه میکنه و منو فرستاد تا حرف دلش بزنه منم ازین حرفش سری گفتم من چقد بهش بگم ک من ازش متنفرم برو بگو دیه دنبال من نباش گفت اشتباه گرفتی اون پسره نیست این پسر دایی منه نگاش کن با دیدین پسره یهو به خودم اومدم اون همون پسره ک پارسال خیره به من بود بعضی وقتا متوجه نگاه میشدم سکوت کردم چیزی نداشتم بگم هر روز اون دختر میومد پیشم با کلی از تعریف پسر داییش میکرد و میرفت دیگه واسه عادی شده بود ماه اولی زمستان بود سوز سرما مارو اذیت میکرد نزدیک به عروسی خواهرم شد ما داشتیم آماده رفتن به عروسی میکردیم بلاخره اون روز عروسی رسید و ما ماشین دربست کردی و کلا ده رو عودت کردی ک هر کس خواست بیاد ما کرایه ش حساب میکنیم ولی امان اون روز با سر صدای های دایی کسی جرات نکرد شرکت کنه و من خواهرم و دختر عمه با خوده عمه با چنتا رفیقای داداشم اومدن و اون روز عروسی به سر رسید و خواهرم عروس یه خونواده پولدار شده بود همه دخترا ده مون ازین دوماد پول دار حصرت میخوردن .اون روز عروسی پدرم بود ولی فقد از دور دیدمش فقد در حده یه دیقه بود اون از پشت اصلا هیچ حسی نداشتم بعد چند سال پدرت ببینی و هیچ حسی نداشته
مَــــــــنِ آرام💜✨
وقتی برگشت کلی از پسره تعریف میکرد این ینی از پسره خوشش اومده ولی بشدت اون یکی خواهرم مخالف بود گفت
بله خواهرم و پدرم و یکی از پسر عمم جزه این خانواده بودن عصر شد و ما برگشتیم محله مون از پرس جو های ک از همسایه ها میکردن ماهم کلی ذوق شوق تعریف میکردیم روزا داشتن به روال خودشون میگذشتن پی در پی اون روزا کلی سختی بود کلی کینه کنایه مردم ده کم کم فکرم درگیر اون پسره شده دختره هر روز میومد کنار خونمون منو صدا میکرد ساعت ها مینشست از پسر دایی تعریف میکرد یه روز ظهر تابستون خواب بودم ک صدای کسی جلو در خونه میومد میدونستم اون دخترست ولی اصلا حال بیرون رفتن تو اون گرما نداشتم ولی دختره ول کن نبود رفتم زیر یه درختی نشستیم باد سوزان گرما به صورت میخورد ولی با چیزی ک دختر جلوم گرفت از فکر سوز گرما بیرون اومدم یه برگه بود دختره شروع کرد حرف زدن این شماره مراد هست (همون پسر داییش) تو دلم یه به حال فکر این دوتا مسخره کرده بودم ک اینا چقد منو ساده فرض کردن با دست هولش دادم جلو خودش گفتم من نه گوشی دارم مه هم میخام با کسی در ارتباط باشم دختره گفت دیگه بیشتر دخترا ده گوشی دارن توم بخر گفتم من نمیتونم خوشم هم ازین چیزا نمیاد ولی نمیدونم چرا هیچ کس باور نمیکرد ک من گوشی ندارم با اینکه همه دخترا ده بیشتر باهام در ارتباط بودن و میدیدن من گوشی ندارم ،دوستم برگه رو گذاشت تو دستم گفت مراد گفت اگه قبول هم نکرد فقد بگو نگهش داره منم از ناچار چیزی نگفتم و برگه رو قبول کردم بعد یه ساعت از عشق مراد ک به من داشت صبحت میکرد ک چقد منو میخاد و بهم علاقه داره بعد رفتن دختره برگه رو باز کردم ک اول چیزی ک دیدم هر دختری بود قند تو دلش آب میشد دقیق منم همون حسو داشتم یه قلب خوش رنگ کشیده بود و تو اون قلب اسم من با انگلسی نوشته شد بود و دور قلب با کلمه جدا نوشته بود تو همیشه تو قلبم میمونی و پاش شمارهش بود و اول اسم خودش یه امضای هم کرده بود چقد من به این برگه حس خوبی داشتم بی اختیار این برگه رو رو قلبم گذاشتم رفتم تو خونه از خدا درخواست کمک کردم گفتم هیچ وقت من وسوسه شیطان نشم به این پسره زنگ بزنم سعی کردم به شماره داخل برگه توجه نکنم ک تو ذهنم بمونه و رفتم برگه رو وسط قرآن گذاشتم و به خود قرآن متصل شدم روزا رو در پی عشقم به پسره زیاد میشد ولی من همچنان بی محلی میکردم تا روزی به عشقم اطراف کردم به دختره گفتم منم به مراد علاقه مند شدم روزا اون از عشق مراد میگفت منم از عشقم به مراد....
تا روزی رسید داداش بزرگم نامزد کرد از دختره خیلی خوشمون اومد دختره خیلی دختره خوبی بود یکی دوماه گذشت خالم تصمیم گرفت پسرش راضی کنه هر جور شده با خواهرم عروسی کنن برن سر زندگیشون صبحتای میشد با مخالف دایی ها و حرفای بقیه ولی خالم ول کن نبو گفت وصیت خواهرمه باید انجام بدم و بلاخره جمع جور کردن واسه عروسی و و خواهر بزرگم بعد سه سال عقد ک هیچ رابطه با نامزدش نداشت و عقد کرده هم بودن ولی طی این مدت حتی پسر خالم جایه دیگه خواستگاری کرده بود ک نامزدی با خواهرم بهم بزنه ولی وقتی فهمیدن اون دختره داره بازی درمیاره و پس کشیدن ،خواهرم تو این مدت خیلی اذیت شد چه از فامیل چه از مسولیت خانواده چه هم از نامزد ولی سختی خواهرم گذشت دیگه داشت عروس میشد و اونجا ک سختی های من شروع میشد خواهرم عروس خالم شد و بهترین عروسی رو واسش گرفتن و رفت تو همون خونه پیش خالم زندگی رو ادامه بدن ، و منی موندم با داداش کوچیکه ک چوپون بود کلی دلم واسش میسوخت تو اون گرمه تو سرما سوز افتاد و سوز برف اون چوپانی میکرد اون خواهرم ک دوسال از من بزرگتر بود دنبال درست دانشگاه میرفت دوتا داداش بزرگترم هم ک تو شهر دور از ما کار میکردن و چند ماهی یبار میومدن و یه مدت کوتا میموندن و باز میرفتن .منی ک اصلا از کار خونه سردر نمیوردم منی ک اصلا نمیدونستم جارو چیه غذا چیه یا حتی لباس خودم به زور میشستم ولی یهو وارد یه زندگی و مسولیتی شدم ک این بد جور منو خورد میکرد توان این مسولیت و نداشتم ولی چاره چی بود باید انجام میدادم کار خونه زیاد بود من نمیرسیدم حتی آب بخورم هیچ کس نبود راهنمایم بکنه ک اون کاری ک تاحالا انجام ندادم و چطو انجام بدم .و عشقم به مراد روز به روز بیشتر شده بود اینقد ک اگه یه روز نمیدیمش دیوونه میشدم شب و با گریه صبح میکردم اون خوب بلد بود منو وابسته کنه چن روزی مرتب میرفتم لا قرآن باز میکردم و اون برگه مراد و در میوردم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بله خواهرم و پدرم و یکی از پسر عمم جزه این خانواده بودن عصر شد و ما برگشتیم محله مون از پرس جو های ک
مردا روز به روز داشت کمتر بهم توجه میکرد روز سربازیش بود شش ماهی یبار میومد روستا ک هم از من فراری بود قصد دیدنم نداشت حتی از دور این خیلی منو اذیت میکرد و هروز تصمیم داشتم باهاش تماس بگیرم ولی بیخیال میشدم، روزا به سختی میگذشت باید یاد میگرفتم خودم نون میپختم ولی مگه میشد هر روز خمیر درست میکردم آتیش روشن میکردم با دم دستگاه شروع میکردم ولی هر بار خرابتر میکردم تمام تلاشم میکردم تا یاد بگیرم چون در طی این مدت یا همسایه ها نون میپختن واسمون یا نامزد داداشم روزا کارام سختر بودن واقعا وقت نون پختن هم نداشتم یه مدت بیخیالش شدم داداش کوچیکم هم قصد رفتن به سربازی کرد و آماده رفتن شد ک ت این مدت نامزدی داداش بزرگم بهم خورد این مثله خیلی اذیتمون میکرد دیگه فقد تنها آرزومون این بود ک داداشم زن بگیر حدودا ۳۲ شده بود اخلاق بدی داشت من موندم با داداش بزرگم ک کم کم رفیق باز شد اون رفیقای ناجا معتادش کردن عصرا میودن تو خونه ما تا دم صب قصد رفتن میکردن من تو اون خونه با اون سر صدا خیلی اذیت میشدم دیگه تاثیر اون دختر تپل و خوشکل نبود فقد شده بود یه دختر لاغر و زرنگ هر کاری میکردم تا فقد سرصدا داداشم بلند نشه و قر بزنه تو سرم ما زمین کشاورزی داشتیم باید همرا داداشم کاشت و برداشت میکردم هیچ درکی نداشت ک شاید کمرم از اون همه فشار کم بیارم صبح ساعت ۴ بیدار میشدم کله کارم ک در طی روز بود انجام میدادم ک شش اونو بیدار کنم و به برداشت جو و گندم میرفتیم تا ۶ عصر وقتی میومدم وقت آب خوردن نداشتم از فکر اینکه بشینم غم بغل کنم بهتره به کارام برسم شروع به ادامه کارام میکردم وقتی به ساعت نگاه میکردم از ۱۲ شب گذشته بود اون وقت فرست خوردت شام یا آب من بود دیگه از عشق به مراد نا امید شده بودم دیگه شک نداشتم ک قیام زده و منو نمیخاست ولی باید دلیلش میدونستم اون دختر ک خبر میورد هم با یه مرد غریبه ازدواج کرده رفته بود .یا گرفتم نون هم بپزم دیگه خوری بود ک واسه همسایه ها نون میپختم این کلی از وقت میگرفت ولی چاره ای نبود روزای ک نون باید میپختم اعصابم بهم میریخت از بقیه کارام میموندم ..با اخلاق دا اشم دیگه عادت کرده بودم دوستام هم یکی یکی داشتن ازدواج میکردن ولی من اصلا یبار هم نشد ک فکر ازدواج کنم چون واقعا احساس میکردم هنوز واسم زوده یه مدت همین جوری می گذشت و همچنان روزا هر روز تکرار...
به شدت با دختر عمو زاده و دختر داییم صمیمی شده بودیم یجوری ک کله حرفای عاشقونمون بهم میگفتیم اونا هم از عشقی ک من به مراد داشت با خبر بودن بهم پیشنهاد دادن ک باهاش تماس بگیرم ولی من گوشی نداشتم تصمیم گرفتیم از گوشی دختر عموزاده بهش زنگ بزنم خونه ما بودیم سه تایی ک با مراد تماس گرفتم ک با کلی استرس باهاش صبحت کردم گفتم من فلانی ام میخام بفهمم ک از عشقی ک بهم داشتی الان هم بهم علاقه داری یا نه گفت آره من هنوز هم بهم علاقه دارم گفتم پس چرا دیگه این مدت پیگیری نشدی گفت میخاستم تا خودت زنگم بزنی و شمارهت داشته باشم بهش گفتم الانم من شماره ندارم این از دختر عمه هست گفت بخر تا بیشتر در ارتباط باشیم و با شماره بقیه مجبور نشی به من زنگ بزنی ..اون روز با کی مسخره بازی دوستام گذشت تو ده منو به دختر زرنگ مثال میزدن به دختراشون واقعا یه دختر پر کار و حساس بودم از تمیزی رفیقای داداشم ک میومدن کلی تعریف کرده بودن
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
مردا روز به روز داشت کمتر بهم توجه میکرد روز سربازیش بود شش ماهی یبار میومد روستا ک هم از من فراری
تو روستا همه داشتن خونه هاشون نو میکردن دوباره میساختن خیلی کم پیدا بود ک خونه جدید نداشته باشه ما جز یکی از اونا بودیم فکر گذشته افتادم ک ما اون زمان تو محله بهترین ها بودیم ولی حالا چی شد ک خونمون حتی از چک کردن آب سقف خونه به ترک خوردن انداخته بود هر کس وقتی میومدن خونمون میدیدن میگفتن شبا خوب جرات خوابیدن تو این خونه دارین و نمیترسین آوار بشه رو سرتون ولی چاره چی بود باید تحمل میکردیم خواهرم ک دانشگاه بود کلی دنبال کمیته امداد رفته بود ولی امان ک هر دفع بهانه میاوردن انگار خدا هم نمیخواست ما یه شب با نون خوردن سر کنیم ولی هیچ وقت از خدا گلایه نکردیم شکر گذار هم بودیم خواهرم به سختی دانشگاه میرفت یادم یه روز پیشم گله میکرد میگفت دوتا پسر کفشام مسخره کردن منم دیه سعی میکردم یکم پول جمع کنم بهش بدم و کمکی از جرخیش بشه ..
داداشم ک تو خدمت بود داراش بزرگم ک هم بخاطره تنهای من مونده بود روستا .سعی کردم به بهانه های تنهای ک حوصلم سر میره یه گوشی بخرم ولی داداشام مخالف بودن ولی داداش کوچیکم ک خدمت بود به گوشی داشت موقع مرخصی اومده بود خونه گوشیش بهم داد گفت تو سربازی اجازه نمیدن گوشی ببرم این دستت باشه و کلی خوشحال شدم یه خط گرفتم و چن روز گذشت با مراد درارتباط بودم دوروز اول خیلی پیام عاشقانه میفرستاد ولی کم کم دیگه جوابم و نمیداد به بهانه های ک خواب بود یا شارژ نداشت رد میکرد تا یه ماه بعد بهم گفت ک من بیخیالش بشم و منو دیه نمیخاد این حرفش بدجور خوردم کرده بود باورم نمیشد پسری ک واسه اینکه من بهش توجه کنی گرما زیر آفتاب میموند تا از خونه بیرون بیام و منو ببینه حالا چطور تونست قلبم بشکنه نابودم کنه این حرفاش بدجور حالم بد کرد سعی کردم ازش دوری کنم ولی محال بود فراموشش کنم آری مقصر خودم بودم من به خدا اهد کردم ک به این پسر زنک نزنم ولی این اشتباه کردم با این گناهم کلی خودمو سرزنش کردم بعد سه ماه ک خبر نامزدی ش با یه دختره غریبه به گوشم رسید این واسه مردنم بس بود....
تمام نابودی منو کامل کرد خدمت شکوندم چون بعضی وقتا وسوسه تماس یا پیام بهش میشدم گوشیم هم دادم اون خواهرم ک دانشگاه بود یه مدت قید همه چیز زده بود دوستام هم ازدواج کرده بودن بهترین دوستم ک همسایمون بود هم نامزد داداش وسطی شده بود کلی هم دیگه رو دوست داشتن چن سال بود ک عاشق هم بودن و بلاخره بهم رسیدن گذشت روزهای سخت و یه شکست عشقی ک کلا نابودم کرده بود دیگه به هیچ پسری فکر نکرد و بعد سه سال تونستم یکم از فکرش دربیام و اونم بعد چند ماه نامزدیش بهم خورد و تو شهر کار میکرد کمتر تو روستا میومد یه روز ک من داشتم بزارو به بیابون میبردم بی هواسی مراد و از دور دیدم زیاد دور نبود ولی اونم خیره به من بود همونجا خشکم زد این چقد میتونست تو نابودی من کار کنه چقد داشت زجم میداد سری روم ازش گرفتم و سعی کردم خودمو جمع جور کنم و اصلا بهش توجه نکنم ولی محال بود دوباره خیرش شدم ک داره با سرش یه چیزی میگه احساس کردم داره میگه بیا پیشم ازین رفتارش متنفر شدم و اونجا رو سری ترک کردم و به خونه برگشتم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
تو روستا همه داشتن خونه هاشون نو میکردن دوباره میساختن خیلی کم پیدا بود ک خونه جدید نداشته باشه ما ج
خواهر بزرگم ک عروس خالم بود اومده بود خونمون قهر حامله بود بچه اولش بود حدودا شش ماه میکرد ک دوران بدی داشت من درکم اون قد نبود ک از یه زن حامله باید حمایتش کنی یا از بوی غذا یا چیزی حالش بد میشه واقعا درک نداشتم چون نمیدونستم اولین چیزی بود ک تو این سن فهمیده بودم زن حامله ویار داره ولی خواهرم بیچاره تحمل میکرد و هیچی بهم نمیگفت ولی باز کار من سختر شد اینکه رفیقا خواهرم میومدن خونه ظهر تا عصر میرفتن منم مجبور به پذیرایی میشدم و وقتم میگرفتن ولی اخلاق داداشم بشدت بد بود و همش منو اذیت میکرد با همون حال باز خواهر برادرم میانه خوبی نداشتن و همش داداشم منو دعوا میکرد اون موقع روستا گاز نداشتن دوماه یا سه ماهی یبار کبسول گیر میومد اونم به زود بیشتر وقتا با آتیش غذا درست میکردیم میوه ک تو خونه ای ما یکی اصلا پیدا نمیشد واقعا آرزو یه غذا درست حسابی تو دلمون مونده بود من تو چند سال اصلا از هیچ کس محبت نمیدیدم بزرگترام هم ک ارتباط خوبی باهم ندارن همش از هم فراری میکنن پدر شوهره خواهرم یه خونه داشت تو روستامون ک هیچ کس توش نبود و ماه آخر زایمان قصد رفتن اونجارو کردن ،
باز من موندم با داداش بزرگه تمام آرزوم این بود ک زن بگیره هر دختری باشه فرقی نداشت واسمون،خواهرم زایمان کرد و دوران سختی داشت پسرش اصلا شیر نمیخورد شب مینشستیم بالا سرش تا صبح فقد خواهرم گریه میکر ده روز گذشته بود فقد من اون روزا تونستم در شب چهار ساعت بخوابم ده دیقه خونش از خونمون فاصله داشت کلا تو رفت آمد خونه خواهرم و خودمون بودم اینقد ک فهمیده بودم چند قدمه ،وقتی گذر میکردم باید از خونه مراد رد میشدم این بدجور منو اذیت میکرد و بعضی روزا از دور جلو در خونشون دید میزد و من اون لحظه راه رفتنو یادم میرفت و تمام بدنم از خیرش شدنش میلرزید ولی من دیه اون دختر ساده نبودم ک دوباره بخام خام نگاهت بشم اصلا بهش محل نمیزاشتم .من شده بودم پرستار خواهرم ک هیچی از بچه داری نمیفهمیدند مجبور شدیم از مادر بزرگم مو بیارن خونه خواهرم کمک کارش باشه (مادر پدرم)چندتا از آشناها پیشنهاد دادن ماهم قبول کردیم و آوردیمش خیلی کمک خواهرم بود منم دیه کمتر بهش سر میزدم خودشم پا شده بود به کاراش رسیدگی میکردن ولی من دیه عادت کرده بودم به اونجا خوابیدن بیخیال داداشم میشدم شبا میرفتم خونه خواهرم هم کمکی بهش کنم هم اینکه اونجا شبا بمون و صبحا ساعت ۶ بیدار میشدم میومدم..چند ماهی گذشت من بشدت وابسته پسر خواهرم شده بودم و ازین ک من از تنهای شبا در بیام مادر بزرگم چندتا زن آشناها آوردن خونمون ازین اتفاق خیلی خوشحال بودم انگار پاقدمادر بزرگم خوش بود بلاخره جاری خواهرم ک اونم عروس خالم میشد پیشنهاد خواهرش داد واسه داداشم ماهم چشم بسته قبول کردیم همه خواهرام داداشام جمع بودیم واسه جشن داداش بزرگم کلی ذوق داشتیم واقعا حس خوشبختی میکردم داشتم حس شادی تو تنم میدیدم اون خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود حامله پسر دوم ش بود
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
خواهر بزرگم ک عروس خالم بود اومده بود خونمون قهر حامله بود بچه اولش بود حدودا شش ماه میکرد ک دوران
شب بله برون داداشم بود همه چیز آماده کردیم رفتیم خونه عروس خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود اون دخترا رو نمیشناخت درست حسابی اون خانواده هم هفت تا دختر داشت ک دوتاش ازدواج کرده بودن اون سومیش بود ک میخاست عروس ما بشه بعد خواهرم رفته بود دختره چهارمی گرفته بود بوس بارون ک چه عروسی داریم خلاصه به خواهرم چشم قره میرفتیم ک اون خواهرم عروسه و اون موقع ک متوجه شد کلی بهش خندیدیم ولی خواهرم شکه شده بود خیلی سرد با عروس رفتار کرد اصلا دیگه محل نمیزاشت، آخرش شد و ما بله برون تموم کردیم سمت خونه حرکت کردیم چن دیقه بیشتر راه نبود پیاده میومدیم ک داشتیم از کار خواهرم مسخره میکردیم میخندیدیم ک خواهرم عصبی شد گفت این دختر به درد داداشم نمیخوره اون یکی خواهرم هم مخالفتی نکرد و حرف همو قبول داشتن وقتی رسیدیم خونه همه جمع بودیم ک مخالف خواهرم شروع شد ک این دختره بدر ما نمیخوره این بچه هست هنوز جا داره بچگی کنه این دختره مال ما نیست ،بیراه هم نمیگفت همه از حرفش قانع شده بودن ولی اون لحظه داداشم بود ک محکم زد تو گوش خواهرم و بحث بالا کشید ولی داداشم حرف آخرش این بود ک گفت باشه اینم خراب میکنم الانم ول میکنم میرم شهر هیچ وقت هم زن نمیگیرم و از خونه بیرون زد..اون لحظه دلم واسه داداشم آتیش گرفت ولی از اون طرف هم صورت خواهرم کبود شده بود خواهرم داشت گریه میکرد حامله بود ماه آخرش بود اون بخاطره داداشم اومده بود روستا تو این حال ولی واقعا خواهرم حق میگفت اون دختری نبود ک بیاد اینجا و بلد باشه خودشو تو این خونه جمع کنه ..ساعت یک شب بود خبری از داداشم نشد کلی ذکر میگفتیم پشیمون بشه ول نکنه تو روستا آبرومون ببره ..تصمیم گرفتیم تو کاراش دخالت نکنیم دومادمون خبر دادیم ک ببینه کجاست گفت نگران نباشید رفته تو باغ هر جور شده بزارین بره عقد دیه خودش میدونه زندگیش تو یه هفته هم عقد کرد هم جهیزیه خرید کردن هم عروسی ..به من ک خیلی اون روزا سخت گذشت کلی کار با من بود عروسیهای ما هم شب حنا بندان و روزش عروسی یه جوری بود ک هیچ خواب و استراحت نداشتیم یادم من اصلا وقت لباس پوشیدن یا به خود رسیدن نداشتم وقتی عروسی ها تو خونه برگذار میشد خیلی سخت بود با این همه مهمون خواهر بزرگم ک بچه کوچیک داشت این خواهرم هم حامله بود اون خواهرم هم داشت آماده رفتن به شهر میکرد ک روزی ک عروسی تموم میشد اون میرفت پس فقد من میموندم با اون داداشم ک نامزد بود..بمیرم داداش کوچیکم هم ک از عروسی بی نصیب بود ک تو سربازی مرخصی بهش ندادن ، خونه انگار بمب توش منفجر کرده بودن باورم نمیشد این خونه باشه اصلا استراحت نداشتم و کلی بدن درد گرفته بودم ولی چاره نبود عروسی تموم شد و باید خونه رو مثه اولش برگردونم شروع به کار افتادم ولی عروس هیچ کمکی بهم نمیکردم گفتم خب تازه وارد خونه ما شده حتما روش نمیشه و بعد یه هفته یه جورای خونه روبه راه شده بود همش داداشم بهم میگفت تو عروسیت کلا تو سرت طلا بریزم تو عروسیت کاری میکنم ک همه دست به دهن بمونن این زحمت های ک کشیدی قول میدم جبران کنم (حرفاش هنوز تو گوشمه ک چقد باهام مهربون بود ) ولی زن داداشم اصلا کمک کارم نبود تا سه ماه گذشت و منو داداشم سر این ک دیه این زندگی مال من نیست ماله توه کمک کارم باشین و اونا هر روز بیخیالتر از دیروز تا این ک یه روز بحثمون بالا گرفت زن داداشم قهر کرد رفت خونه پدرش و داداشم کلی منو کتک زد اونم وب کرد رفت وقتی خواهرام فهمیدن ک اینقد به من زلم شده گفتن حق موندن تو خونه نداره جمع کنه بره از اون روز بعد دیه نیومدن و یه مدت دنبال خونه بودن تو شهر و جمع کردن رفتن حالا دیه من بودم با مادر بزرگ اینقد بهش میرسیدم ک حد نداشت اونم کلی از خاطره های گذشته واسم میگفت..تا بعد یه مدت اون خواهرم دانشگاه تموم کرده بود اومد خونه نشین شد یه جاهای دنبال کار بود ولی نشد باز دنبال کمیته میرفت یه آشنایی پیدا کرده بود و فقد خودش تحت بهزیستی بردن در ماه یه حقوق خیلی کمی بهش میدادن و این میشد خرجی در ماه مون تو اون مدت من یه خواستگار داشتم ک خانوادش با داییم صبحت کرده بودن قرار شد شب زنگ بزنن با داداشام صبحت کنن ولی من اصلا بهش فکر نمیکردم چون هنوز تو عشق مراد میسوختم .اون پسره با خواهرم در ارتباط بود چند باری از خواهرم خاسته بود من باهاش حرف بزنم ولی قبول نکردم چون واقعا هیچ حسی بهش نداشتم..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
شب بله برون داداشم بود همه چیز آماده کردیم رفتیم خونه عروس خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود اون دخترا
اون شب همه منتظر تماس از خانواده اون پسره بودن ولی هیچ تماسی بقرار نشد این ماجرا خواهرمو خیلی کنجکاو کرده بود البته همه خواهرم چندبار بهش پیام داده بود ولی پسره جواب نداد روز شد و هیچ خبری نشد تا این ک خواهرم باهاش تماس گرفت و دید گوشیش خاموشه به ظهر نرسیده بود دختر همسایه مون خواهر اون زن داداشم . از خواستگارم پرسید چون اونم درجریان بود پسره به همه گفته بود ک به من علاقه داره ولی من اصلا بهش فکر نمیکردم ..از ما پرسید ماهم جریانو گفتیم وقتی دختره پیگیر شد فهمیدیم ک پسره شب هر اتفاقی ک افتاده بود اصلا خونه نرفت و صبح خونه اومد بود وسیله هاشو جمع کرده بود و از روست رفت به شهر..یجوری از روستا فرار کرده بود دختره همسایه گفت من از خواهرش میپرسم درست حسابی باید فهمم چه اتفاقی افتاده..این اتفاق واقعا منو گیج کرده بود بعد یه مدت دختره همسایه بهم گفت از خواهر پسره پرسیدم گفت داداشم عصری اومد خونه با کلی حال خراب و عصبی بعد از خونه رفت بیرون تا دم صبح اومد هرچی مامانم ازش پرسید چی شده کجا میری فقد گریه میکرد ..ازم پرسید راستش بگو تو بهش چیزی گفتی یا جواب نه دادی من قسم میخوردم میگفتم من اصلا تاحالا سلام هم بهش نکردم گذشت ما سه نفر تو خونه و سربازی داداشم تموم شد و تو شهر کار میرفت کار میکرد پسرم عمم خواستگارم بود ولی دوسال از کوچیک تر بود اینم بهانه خوبی بود واسه مخالف کردن و بقیه هم چیزی نمیگفتن ..و من شدم ۲۳ سال.
خواهرم خیلی خواستگارم داشت ک به دلایلی ک خانواده نمیزاشتن پا پیش بزارن ولی بشده یکی از پسرا ول کن نبود و خواهرم هم از اون خوشش اومده بود ولی سخت خانواده پسره مخالف بود ماهم بهشون حق میدادیم ک چطو بیان واسه ماهی ک هیچ چیز نداریم ..و قانع بودیم من سعی کردم یه گوشی بخرم ولی واسم سخت بود چون پولی نداشتم..هر وقت دایی هام به روستا میومدن وقتی میرفتیم پیششون یکم پول بهمون میدادن اونم چقد صد تومن یا دویست تومن ولی ما خداروشکر میکردی ..بی انصافی میکردن اونا کلی پول واسه مردم روستا خرج میکردن کلی تو شهر خانواده های بودن ک از همه لحاظ بهشون میرسیدن اینقد نزر میکردن مگه چی میشد یه کمک درست حسابی به ما دوتا دختر میکردن تو اون خونه خراب شده قدیمی ..ما نه کولر داشتیم نه بخاری خونمون خوری بود ک در حیاط بزر جا در ورد خونه بود اون در بالاش باز بود و پایش هم باز بود ینی کسی بیرون خونه رد میشد ما میدیدیمش شبا کلی از ترس اون شکاف در شب مون صبح میکردیم پنجره ها شیش نداشتن با کارتون اونارو پوشیده بودیم واسه سرما.. دسشویی بیرون از خونه بود تو زمستان کلی لرز میکردیم تا میرفتیم چیا ک نکشیده بودیم جوری شده بود ک فقد آرزو شهر رفتن میکردم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
اون شب همه منتظر تماس از خانواده اون پسره بودن ولی هیچ تماسی بقرار نشد این ماجرا خواهرمو خیلی کنجکاو
بعضی وقتا میزد سرم ک فرار کنم ازین خونه برم خواهرم کمتر به کار خونه اهمیت میداد جوری بود ک کار ما همش بیرون از خونه بود ما حتی ظرف شویی تو خونه نداشتیم یه شید جلو در خونه بود یه حوزه درست کرده بودیم اونجا ظرف میشستیم خلاصه روزا میگذشت دیه جوری بود ک اصلا به مراد هم فکر نمیکردم فقد درد دلم فقد خدا میدونست و بس...چقد ک من نیاز به محبت داشتم تو اون مدت خواهر بزرگم پسر دومش به دنیا اومد سرگرم بچها بودیم کمتر به مادر بزرگم اهمیت میدادی تو سن سعی کردم یه پولی جمع کنم و یه گوشی بگیرم ک چهارصدتومن جمع کردم دادم گوشی و دیگه سرگرم گوشی بودم بیشتر وقتا داداشم قصد عروسی داشت هر جور بود با کلی مشکل جمع جورش کردیم یه شب عروسیش راه بندازیم خدایش این عروسیمون خیلی باهامون خوب بود اینقد ک وابسته ما بود ک میگفت از خدا میخام ک ازدواج نکنید و بمونید پیش خودم و از هم دور نشیم😁ولی انگار روزگار با ما دوتا جور نبود و نمی خواست روز خوش نشون بده دقیقا ۱۵ روز مونده بود به عروسی داداشم ک به گوشمون رسید داداش کوچیکم تصادف کرده و تو بیمارستانه اون شب خونه ما زلزله بود از جیغ داد های ماه زمین به لرز در اومده بود هیچ کس بهمون نمیگفت چی شده تماس میگرفتیم یا جوابمو نمیدادن یا جواب درست حسابی نمیدادن کله دوست آشنا فامیل تو اون بیمارستانی ک داداشم برن همه اونجا جمع شده بودن به هر کی زنگ میزدیم میگفتن حالش خوبه ولی وقتی دایی هام زنگ میزنیم به خاله زنگ میزدیم جواب نمیدادن این بیشتر مارو زج میداد خواهرم با کلی تماس تونست با دایی حرف بزنه اون قسم پسرش میخورد میگفت حالش خوبه چیزی نیست ولی باور نداشتین خواهرم ول کن نبود گفت اگه خوبه میخام صداش بشنوم دایی با بهانه درش میکرد ک دکترا اجازه نمیدن ببینیمش ولی خواهرم انگار دست بردار نبود تماس پشت تماس تا بلاخره صداشو شنیدیم و یکم آورم شده بودیم روز بعد متوجه شدیم ک پاش و سرش شکسته بدنی ضربه دیده بود ولی نه داخلی ،نیاز به پرستاری داشت خواهرم باید واسه پرستاری میرفت ده روز تو بیمارستان با کلی گریه زاری ما تموم شد خواهرم راهی سفر به شهر شد باز من موندم با مادر بزرگم اون روزا عصبی شده بودم دیه حس حال خودم نداشتم حوصله کار نداشتم به زور یه کاری میکردم بیشتر وقتم تو گوشی بود با یکی از دخترا محله خیلی صمیمی شده بودم کلا با اون درارتباط بود اینقدی با هم خوب شده بودیم هر کس چت کردنمون میدی شک میکرد ک طرف دختر باشه کلی میگفتیم و میخندیدیم کلی حرفای عاشقانه بهم میزدیم اونم پدر نداشت اسمش شیدا بود کلی بهم وابسته شده بودیم آره واقعا واسه منی ک محبت نداشتم این بهترین رفیق این سال هام بود ..داداشم داشت بهمون فشار میورد میگفت من عروسی میگیرم تو اون شرایط منه تنها آخه کی دل عروسی داشت داداشم کلی باهام حرف میزد میگفت عروسی بگیرم هم از این حالت هوا در میایی هم دیه تنها نمیشی واقعا زن داداشم خیلی دختره خوبی بود یه مدت من چهار ما مریض بودم به دلایلی اون واسمون نون میپخت و هوامون داشت مخالفت کردیم ولی داداشم حرف حرف خودش بود میگفتیم حداقل بزار داداش کوچیکت باشه تو عروسیت ولی انگار خدا نمیخاست اون تو عروسی داداشاش باشه ماهم راضی شدیم و عروسی این داداشم هم رو دوش من شد و تموم شد بازم کلی کار کلی دربه داغون شده بودم هیچ انرژی واسه کار کردن نداشتم خیلی شکسته بودم نا امید شده بودم البته بعد تصادف داداشم اینجوری بودم دیه مثه قبل به خودم نمیرسیدم لباسم مرتب نمیکردم ..داداشم ک تصادف کرده بود مجبور شدن ببرنش خونه اون داداشم ک اونجا زندگی میکرد باید هفته ای یبار میرفت پیش دکترش..چن روز ازین ماجرا میگذشت نامزدی یکی از رفیقام بود با زن داداشم آماده کردیم باهم رفتیم میانه خوبی باهم داشتیم کمک کارم بود..تو مراسم عقد کنون زن داداشم صدام کرد گفت بیا بریم خونه وقتی اینو فهمیدم تعجب کردم اومدیم بیرون گفتم چیشده گفت مادر بزرگت حالش خوب نیست باید بریم خونه وقتی اومدم مادر بزرگم دیدم گلی دلم واسش میسوخت خودمو مقصر میدونستم ک نباید ولش میکردم و این مدت بهش کم محلی کردم سری پاشدم لباسش عوض کردم با کمک عمم بردیمش حموم واسش غذا درست کردم بهش دادم خورد داداشم فرستادم یکم آبمیوه از مغازه بگیره بهش بدیم ولی اون نمیخورد دو سه روز از حالش میگذشت ولی بدتر میشد یه خانم بهداشت داشتیم خبرش کردیم اون دیدش گفت ک سرما خورده چیزی نیست یکم بهش برسین خوب میشه منم تمام تلاشم میکردم واقعا مثه پروانه دورش میچرخیدم دوست نداشتم تو حال ببینمش هر غذای ک خودش میگفت واسش درست میکردم بیشتر کباب میخورد من هر روز واسش کباب میکردم عمم هم شبا میومد پیش مون میخابید داداش و زنداداشم میرفتن تو اتاق خودشون ک یه طرفش وسیله هاشون چیده بودن یکی از اتاق ها هم وسیله های خودمون بود یکی هم واسه مهمون غریبه بود ما هم تو حال میخوابیدیم اون موقع کولرنداشتیم و زیر پنکه میخوابیدیم ازین ک
مَــــــــنِ آرام💜✨
بعضی وقتا میزد سرم ک فرار کنم ازین خونه برم خواهرم کمتر به کار خونه اهمیت میداد جوری بود ک کار ما هم
پنکه مادربزرگم اذیت میشه روشن نمیکردم اون در بزرگ ک در خونه بود اینو باز میزاشتیم ک هوا خنک بیاد ازین جایی ک خونه ما کلا رو به بیابون بود این بدترین ترس تو بدن من میشد ولی وقتی عمم کنارم میخابید ترسم کمتر میشد چه شبای ک گذشت از خیلی چیزا نیش میخوردیم و بعد یه مدت خوب میشدیم روزا عمم میرفت تا عصر میومد پیشمون عصر بود همه اطراف زنگ میزدن حالش و میپرسیدن این خوشحالش میکرد نشسته بودیم لب در خونه داشتیم باهم حرف میزدیم بهم گفت یه لیوان آب سرد بهم بده بخورد بهش گفتم آب سرد واست خوب نیست گفت نه آب سرد میخام گفتم باشه یه آب یخ واسش درست کردم و سری یخ هارو در آوردم ک زیار سرد نشه ..
👇👇👇👇👇👇👇