مَــــــــنِ آرام💜✨
تو روستا همه داشتن خونه هاشون نو میکردن دوباره میساختن خیلی کم پیدا بود ک خونه جدید نداشته باشه ما ج
خواهر بزرگم ک عروس خالم بود اومده بود خونمون قهر حامله بود بچه اولش بود حدودا شش ماه میکرد ک دوران بدی داشت من درکم اون قد نبود ک از یه زن حامله باید حمایتش کنی یا از بوی غذا یا چیزی حالش بد میشه واقعا درک نداشتم چون نمیدونستم اولین چیزی بود ک تو این سن فهمیده بودم زن حامله ویار داره ولی خواهرم بیچاره تحمل میکرد و هیچی بهم نمیگفت ولی باز کار من سختر شد اینکه رفیقا خواهرم میومدن خونه ظهر تا عصر میرفتن منم مجبور به پذیرایی میشدم و وقتم میگرفتن ولی اخلاق داداشم بشدت بد بود و همش منو اذیت میکرد با همون حال باز خواهر برادرم میانه خوبی نداشتن و همش داداشم منو دعوا میکرد اون موقع روستا گاز نداشتن دوماه یا سه ماهی یبار کبسول گیر میومد اونم به زود بیشتر وقتا با آتیش غذا درست میکردیم میوه ک تو خونه ای ما یکی اصلا پیدا نمیشد واقعا آرزو یه غذا درست حسابی تو دلمون مونده بود من تو چند سال اصلا از هیچ کس محبت نمیدیدم بزرگترام هم ک ارتباط خوبی باهم ندارن همش از هم فراری میکنن پدر شوهره خواهرم یه خونه داشت تو روستامون ک هیچ کس توش نبود و ماه آخر زایمان قصد رفتن اونجارو کردن ،
باز من موندم با داداش بزرگه تمام آرزوم این بود ک زن بگیره هر دختری باشه فرقی نداشت واسمون،خواهرم زایمان کرد و دوران سختی داشت پسرش اصلا شیر نمیخورد شب مینشستیم بالا سرش تا صبح فقد خواهرم گریه میکر ده روز گذشته بود فقد من اون روزا تونستم در شب چهار ساعت بخوابم ده دیقه خونش از خونمون فاصله داشت کلا تو رفت آمد خونه خواهرم و خودمون بودم اینقد ک فهمیده بودم چند قدمه ،وقتی گذر میکردم باید از خونه مراد رد میشدم این بدجور منو اذیت میکرد و بعضی روزا از دور جلو در خونشون دید میزد و من اون لحظه راه رفتنو یادم میرفت و تمام بدنم از خیرش شدنش میلرزید ولی من دیه اون دختر ساده نبودم ک دوباره بخام خام نگاهت بشم اصلا بهش محل نمیزاشتم .من شده بودم پرستار خواهرم ک هیچی از بچه داری نمیفهمیدند مجبور شدیم از مادر بزرگم مو بیارن خونه خواهرم کمک کارش باشه (مادر پدرم)چندتا از آشناها پیشنهاد دادن ماهم قبول کردیم و آوردیمش خیلی کمک خواهرم بود منم دیه کمتر بهش سر میزدم خودشم پا شده بود به کاراش رسیدگی میکردن ولی من دیه عادت کرده بودم به اونجا خوابیدن بیخیال داداشم میشدم شبا میرفتم خونه خواهرم هم کمکی بهش کنم هم اینکه اونجا شبا بمون و صبحا ساعت ۶ بیدار میشدم میومدم..چند ماهی گذشت من بشدت وابسته پسر خواهرم شده بودم و ازین ک من از تنهای شبا در بیام مادر بزرگم چندتا زن آشناها آوردن خونمون ازین اتفاق خیلی خوشحال بودم انگار پاقدمادر بزرگم خوش بود بلاخره جاری خواهرم ک اونم عروس خالم میشد پیشنهاد خواهرش داد واسه داداشم ماهم چشم بسته قبول کردیم همه خواهرام داداشام جمع بودیم واسه جشن داداش بزرگم کلی ذوق داشتیم واقعا حس خوشبختی میکردم داشتم حس شادی تو تنم میدیدم اون خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود حامله پسر دوم ش بود
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
خواهر بزرگم ک عروس خالم بود اومده بود خونمون قهر حامله بود بچه اولش بود حدودا شش ماه میکرد ک دوران
شب بله برون داداشم بود همه چیز آماده کردیم رفتیم خونه عروس خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود اون دخترا رو نمیشناخت درست حسابی اون خانواده هم هفت تا دختر داشت ک دوتاش ازدواج کرده بودن اون سومیش بود ک میخاست عروس ما بشه بعد خواهرم رفته بود دختره چهارمی گرفته بود بوس بارون ک چه عروسی داریم خلاصه به خواهرم چشم قره میرفتیم ک اون خواهرم عروسه و اون موقع ک متوجه شد کلی بهش خندیدیم ولی خواهرم شکه شده بود خیلی سرد با عروس رفتار کرد اصلا دیگه محل نمیزاشت، آخرش شد و ما بله برون تموم کردیم سمت خونه حرکت کردیم چن دیقه بیشتر راه نبود پیاده میومدیم ک داشتیم از کار خواهرم مسخره میکردیم میخندیدیم ک خواهرم عصبی شد گفت این دختر به درد داداشم نمیخوره اون یکی خواهرم هم مخالفتی نکرد و حرف همو قبول داشتن وقتی رسیدیم خونه همه جمع بودیم ک مخالف خواهرم شروع شد ک این دختره بدر ما نمیخوره این بچه هست هنوز جا داره بچگی کنه این دختره مال ما نیست ،بیراه هم نمیگفت همه از حرفش قانع شده بودن ولی اون لحظه داداشم بود ک محکم زد تو گوش خواهرم و بحث بالا کشید ولی داداشم حرف آخرش این بود ک گفت باشه اینم خراب میکنم الانم ول میکنم میرم شهر هیچ وقت هم زن نمیگیرم و از خونه بیرون زد..اون لحظه دلم واسه داداشم آتیش گرفت ولی از اون طرف هم صورت خواهرم کبود شده بود خواهرم داشت گریه میکرد حامله بود ماه آخرش بود اون بخاطره داداشم اومده بود روستا تو این حال ولی واقعا خواهرم حق میگفت اون دختری نبود ک بیاد اینجا و بلد باشه خودشو تو این خونه جمع کنه ..ساعت یک شب بود خبری از داداشم نشد کلی ذکر میگفتیم پشیمون بشه ول نکنه تو روستا آبرومون ببره ..تصمیم گرفتیم تو کاراش دخالت نکنیم دومادمون خبر دادیم ک ببینه کجاست گفت نگران نباشید رفته تو باغ هر جور شده بزارین بره عقد دیه خودش میدونه زندگیش تو یه هفته هم عقد کرد هم جهیزیه خرید کردن هم عروسی ..به من ک خیلی اون روزا سخت گذشت کلی کار با من بود عروسیهای ما هم شب حنا بندان و روزش عروسی یه جوری بود ک هیچ خواب و استراحت نداشتیم یادم من اصلا وقت لباس پوشیدن یا به خود رسیدن نداشتم وقتی عروسی ها تو خونه برگذار میشد خیلی سخت بود با این همه مهمون خواهر بزرگم ک بچه کوچیک داشت این خواهرم هم حامله بود اون خواهرم هم داشت آماده رفتن به شهر میکرد ک روزی ک عروسی تموم میشد اون میرفت پس فقد من میموندم با اون داداشم ک نامزد بود..بمیرم داداش کوچیکم هم ک از عروسی بی نصیب بود ک تو سربازی مرخصی بهش ندادن ، خونه انگار بمب توش منفجر کرده بودن باورم نمیشد این خونه باشه اصلا استراحت نداشتم و کلی بدن درد گرفته بودم ولی چاره نبود عروسی تموم شد و باید خونه رو مثه اولش برگردونم شروع به کار افتادم ولی عروس هیچ کمکی بهم نمیکردم گفتم خب تازه وارد خونه ما شده حتما روش نمیشه و بعد یه هفته یه جورای خونه روبه راه شده بود همش داداشم بهم میگفت تو عروسیت کلا تو سرت طلا بریزم تو عروسیت کاری میکنم ک همه دست به دهن بمونن این زحمت های ک کشیدی قول میدم جبران کنم (حرفاش هنوز تو گوشمه ک چقد باهام مهربون بود ) ولی زن داداشم اصلا کمک کارم نبود تا سه ماه گذشت و منو داداشم سر این ک دیه این زندگی مال من نیست ماله توه کمک کارم باشین و اونا هر روز بیخیالتر از دیروز تا این ک یه روز بحثمون بالا گرفت زن داداشم قهر کرد رفت خونه پدرش و داداشم کلی منو کتک زد اونم وب کرد رفت وقتی خواهرام فهمیدن ک اینقد به من زلم شده گفتن حق موندن تو خونه نداره جمع کنه بره از اون روز بعد دیه نیومدن و یه مدت دنبال خونه بودن تو شهر و جمع کردن رفتن حالا دیه من بودم با مادر بزرگ اینقد بهش میرسیدم ک حد نداشت اونم کلی از خاطره های گذشته واسم میگفت..تا بعد یه مدت اون خواهرم دانشگاه تموم کرده بود اومد خونه نشین شد یه جاهای دنبال کار بود ولی نشد باز دنبال کمیته میرفت یه آشنایی پیدا کرده بود و فقد خودش تحت بهزیستی بردن در ماه یه حقوق خیلی کمی بهش میدادن و این میشد خرجی در ماه مون تو اون مدت من یه خواستگار داشتم ک خانوادش با داییم صبحت کرده بودن قرار شد شب زنگ بزنن با داداشام صبحت کنن ولی من اصلا بهش فکر نمیکردم چون هنوز تو عشق مراد میسوختم .اون پسره با خواهرم در ارتباط بود چند باری از خواهرم خاسته بود من باهاش حرف بزنم ولی قبول نکردم چون واقعا هیچ حسی بهش نداشتم..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
شب بله برون داداشم بود همه چیز آماده کردیم رفتیم خونه عروس خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود اون دخترا
اون شب همه منتظر تماس از خانواده اون پسره بودن ولی هیچ تماسی بقرار نشد این ماجرا خواهرمو خیلی کنجکاو کرده بود البته همه خواهرم چندبار بهش پیام داده بود ولی پسره جواب نداد روز شد و هیچ خبری نشد تا این ک خواهرم باهاش تماس گرفت و دید گوشیش خاموشه به ظهر نرسیده بود دختر همسایه مون خواهر اون زن داداشم . از خواستگارم پرسید چون اونم درجریان بود پسره به همه گفته بود ک به من علاقه داره ولی من اصلا بهش فکر نمیکردم ..از ما پرسید ماهم جریانو گفتیم وقتی دختره پیگیر شد فهمیدیم ک پسره شب هر اتفاقی ک افتاده بود اصلا خونه نرفت و صبح خونه اومد بود وسیله هاشو جمع کرده بود و از روست رفت به شهر..یجوری از روستا فرار کرده بود دختره همسایه گفت من از خواهرش میپرسم درست حسابی باید فهمم چه اتفاقی افتاده..این اتفاق واقعا منو گیج کرده بود بعد یه مدت دختره همسایه بهم گفت از خواهر پسره پرسیدم گفت داداشم عصری اومد خونه با کلی حال خراب و عصبی بعد از خونه رفت بیرون تا دم صبح اومد هرچی مامانم ازش پرسید چی شده کجا میری فقد گریه میکرد ..ازم پرسید راستش بگو تو بهش چیزی گفتی یا جواب نه دادی من قسم میخوردم میگفتم من اصلا تاحالا سلام هم بهش نکردم گذشت ما سه نفر تو خونه و سربازی داداشم تموم شد و تو شهر کار میرفت کار میکرد پسرم عمم خواستگارم بود ولی دوسال از کوچیک تر بود اینم بهانه خوبی بود واسه مخالف کردن و بقیه هم چیزی نمیگفتن ..و من شدم ۲۳ سال.
خواهرم خیلی خواستگارم داشت ک به دلایلی ک خانواده نمیزاشتن پا پیش بزارن ولی بشده یکی از پسرا ول کن نبود و خواهرم هم از اون خوشش اومده بود ولی سخت خانواده پسره مخالف بود ماهم بهشون حق میدادیم ک چطو بیان واسه ماهی ک هیچ چیز نداریم ..و قانع بودیم من سعی کردم یه گوشی بخرم ولی واسم سخت بود چون پولی نداشتم..هر وقت دایی هام به روستا میومدن وقتی میرفتیم پیششون یکم پول بهمون میدادن اونم چقد صد تومن یا دویست تومن ولی ما خداروشکر میکردی ..بی انصافی میکردن اونا کلی پول واسه مردم روستا خرج میکردن کلی تو شهر خانواده های بودن ک از همه لحاظ بهشون میرسیدن اینقد نزر میکردن مگه چی میشد یه کمک درست حسابی به ما دوتا دختر میکردن تو اون خونه خراب شده قدیمی ..ما نه کولر داشتیم نه بخاری خونمون خوری بود ک در حیاط بزر جا در ورد خونه بود اون در بالاش باز بود و پایش هم باز بود ینی کسی بیرون خونه رد میشد ما میدیدیمش شبا کلی از ترس اون شکاف در شب مون صبح میکردیم پنجره ها شیش نداشتن با کارتون اونارو پوشیده بودیم واسه سرما.. دسشویی بیرون از خونه بود تو زمستان کلی لرز میکردیم تا میرفتیم چیا ک نکشیده بودیم جوری شده بود ک فقد آرزو شهر رفتن میکردم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
اون شب همه منتظر تماس از خانواده اون پسره بودن ولی هیچ تماسی بقرار نشد این ماجرا خواهرمو خیلی کنجکاو
بعضی وقتا میزد سرم ک فرار کنم ازین خونه برم خواهرم کمتر به کار خونه اهمیت میداد جوری بود ک کار ما همش بیرون از خونه بود ما حتی ظرف شویی تو خونه نداشتیم یه شید جلو در خونه بود یه حوزه درست کرده بودیم اونجا ظرف میشستیم خلاصه روزا میگذشت دیه جوری بود ک اصلا به مراد هم فکر نمیکردم فقد درد دلم فقد خدا میدونست و بس...چقد ک من نیاز به محبت داشتم تو اون مدت خواهر بزرگم پسر دومش به دنیا اومد سرگرم بچها بودیم کمتر به مادر بزرگم اهمیت میدادی تو سن سعی کردم یه پولی جمع کنم و یه گوشی بگیرم ک چهارصدتومن جمع کردم دادم گوشی و دیگه سرگرم گوشی بودم بیشتر وقتا داداشم قصد عروسی داشت هر جور بود با کلی مشکل جمع جورش کردیم یه شب عروسیش راه بندازیم خدایش این عروسیمون خیلی باهامون خوب بود اینقد ک وابسته ما بود ک میگفت از خدا میخام ک ازدواج نکنید و بمونید پیش خودم و از هم دور نشیم😁ولی انگار روزگار با ما دوتا جور نبود و نمی خواست روز خوش نشون بده دقیقا ۱۵ روز مونده بود به عروسی داداشم ک به گوشمون رسید داداش کوچیکم تصادف کرده و تو بیمارستانه اون شب خونه ما زلزله بود از جیغ داد های ماه زمین به لرز در اومده بود هیچ کس بهمون نمیگفت چی شده تماس میگرفتیم یا جوابمو نمیدادن یا جواب درست حسابی نمیدادن کله دوست آشنا فامیل تو اون بیمارستانی ک داداشم برن همه اونجا جمع شده بودن به هر کی زنگ میزدیم میگفتن حالش خوبه ولی وقتی دایی هام زنگ میزنیم به خاله زنگ میزدیم جواب نمیدادن این بیشتر مارو زج میداد خواهرم با کلی تماس تونست با دایی حرف بزنه اون قسم پسرش میخورد میگفت حالش خوبه چیزی نیست ولی باور نداشتین خواهرم ول کن نبود گفت اگه خوبه میخام صداش بشنوم دایی با بهانه درش میکرد ک دکترا اجازه نمیدن ببینیمش ولی خواهرم انگار دست بردار نبود تماس پشت تماس تا بلاخره صداشو شنیدیم و یکم آورم شده بودیم روز بعد متوجه شدیم ک پاش و سرش شکسته بدنی ضربه دیده بود ولی نه داخلی ،نیاز به پرستاری داشت خواهرم باید واسه پرستاری میرفت ده روز تو بیمارستان با کلی گریه زاری ما تموم شد خواهرم راهی سفر به شهر شد باز من موندم با مادر بزرگم اون روزا عصبی شده بودم دیه حس حال خودم نداشتم حوصله کار نداشتم به زور یه کاری میکردم بیشتر وقتم تو گوشی بود با یکی از دخترا محله خیلی صمیمی شده بودم کلا با اون درارتباط بود اینقدی با هم خوب شده بودیم هر کس چت کردنمون میدی شک میکرد ک طرف دختر باشه کلی میگفتیم و میخندیدیم کلی حرفای عاشقانه بهم میزدیم اونم پدر نداشت اسمش شیدا بود کلی بهم وابسته شده بودیم آره واقعا واسه منی ک محبت نداشتم این بهترین رفیق این سال هام بود ..داداشم داشت بهمون فشار میورد میگفت من عروسی میگیرم تو اون شرایط منه تنها آخه کی دل عروسی داشت داداشم کلی باهام حرف میزد میگفت عروسی بگیرم هم از این حالت هوا در میایی هم دیه تنها نمیشی واقعا زن داداشم خیلی دختره خوبی بود یه مدت من چهار ما مریض بودم به دلایلی اون واسمون نون میپخت و هوامون داشت مخالفت کردیم ولی داداشم حرف حرف خودش بود میگفتیم حداقل بزار داداش کوچیکت باشه تو عروسیت ولی انگار خدا نمیخاست اون تو عروسی داداشاش باشه ماهم راضی شدیم و عروسی این داداشم هم رو دوش من شد و تموم شد بازم کلی کار کلی دربه داغون شده بودم هیچ انرژی واسه کار کردن نداشتم خیلی شکسته بودم نا امید شده بودم البته بعد تصادف داداشم اینجوری بودم دیه مثه قبل به خودم نمیرسیدم لباسم مرتب نمیکردم ..داداشم ک تصادف کرده بود مجبور شدن ببرنش خونه اون داداشم ک اونجا زندگی میکرد باید هفته ای یبار میرفت پیش دکترش..چن روز ازین ماجرا میگذشت نامزدی یکی از رفیقام بود با زن داداشم آماده کردیم باهم رفتیم میانه خوبی باهم داشتیم کمک کارم بود..تو مراسم عقد کنون زن داداشم صدام کرد گفت بیا بریم خونه وقتی اینو فهمیدم تعجب کردم اومدیم بیرون گفتم چیشده گفت مادر بزرگت حالش خوب نیست باید بریم خونه وقتی اومدم مادر بزرگم دیدم گلی دلم واسش میسوخت خودمو مقصر میدونستم ک نباید ولش میکردم و این مدت بهش کم محلی کردم سری پاشدم لباسش عوض کردم با کمک عمم بردیمش حموم واسش غذا درست کردم بهش دادم خورد داداشم فرستادم یکم آبمیوه از مغازه بگیره بهش بدیم ولی اون نمیخورد دو سه روز از حالش میگذشت ولی بدتر میشد یه خانم بهداشت داشتیم خبرش کردیم اون دیدش گفت ک سرما خورده چیزی نیست یکم بهش برسین خوب میشه منم تمام تلاشم میکردم واقعا مثه پروانه دورش میچرخیدم دوست نداشتم تو حال ببینمش هر غذای ک خودش میگفت واسش درست میکردم بیشتر کباب میخورد من هر روز واسش کباب میکردم عمم هم شبا میومد پیش مون میخابید داداش و زنداداشم میرفتن تو اتاق خودشون ک یه طرفش وسیله هاشون چیده بودن یکی از اتاق ها هم وسیله های خودمون بود یکی هم واسه مهمون غریبه بود ما هم تو حال میخوابیدیم اون موقع کولرنداشتیم و زیر پنکه میخوابیدیم ازین ک
مَــــــــنِ آرام💜✨
بعضی وقتا میزد سرم ک فرار کنم ازین خونه برم خواهرم کمتر به کار خونه اهمیت میداد جوری بود ک کار ما هم
پنکه مادربزرگم اذیت میشه روشن نمیکردم اون در بزرگ ک در خونه بود اینو باز میزاشتیم ک هوا خنک بیاد ازین جایی ک خونه ما کلا رو به بیابون بود این بدترین ترس تو بدن من میشد ولی وقتی عمم کنارم میخابید ترسم کمتر میشد چه شبای ک گذشت از خیلی چیزا نیش میخوردیم و بعد یه مدت خوب میشدیم روزا عمم میرفت تا عصر میومد پیشمون عصر بود همه اطراف زنگ میزدن حالش و میپرسیدن این خوشحالش میکرد نشسته بودیم لب در خونه داشتیم باهم حرف میزدیم بهم گفت یه لیوان آب سرد بهم بده بخورد بهش گفتم آب سرد واست خوب نیست گفت نه آب سرد میخام گفتم باشه یه آب یخ واسش درست کردم و سری یخ هارو در آوردم ک زیار سرد نشه ..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
پنکه مادربزرگم اذیت میشه روشن نمیکردم اون در بزرگ ک در خونه بود اینو باز میزاشتیم ک هوا خنک بیاد از
روزگار بد باهام تا کرده بود روز خوشش بهم نشون نمیداد..سر مزار مادر بزرگم بلندم کردن کله لباسم خاکی بود به حال و روزگارم زار میزدم هیچ کس نمیدونست چی تو دلم میگذره اون لحظه یتیم بودنم و بی کس شدنم حس میکردم من بشدت به مادر بزرگم وابسته شده بودم فامیلای مادرم تو مراسم مادر بزرگم شرکت نکردن و تو لباس سیا پوشیدن هم چپ نگاهمون میکردن بی توجه به حرف دختر عموم ک زخمی بود رو دلم بلند شدم و همرا مردم سمت خونه حرکت کردیم قبرستونمون تا روستا نیم ساعت راه بود خیلیا با ماشین اومده بودن خیلیا هم پیاده رفته بودن ، تو فکر حرف دختر عموم رفته بودم ک در گوشم گفته بود ک چرا داری الکی گریه میکنی مجبوری خودت پیر میکنی صورتت با گریه چروک میکنی .ولی نمیدونستن ک چی تو دلم بود عذاب وجدان مادر بزرگم داشت منو داغون میکرد ک چرا بیشتر هواسم بهش نبود چرا بیشتر بهش رسیدگی نکردم یه مدتی بهش بی محبتی کردم این حرفا داشت نابودم میکرد..وقتی وارد خونه شدم دیدم همه چیز آماده بود خونه تمیزه شده مرتب بود مهمونا وارد خونه میشدن دوتا عمم زجه میزدن اونا هم داغ من تو دلشون بود ک بی محبتی در حقش کردیم ولی افسوس ک دیر متوجه اشتباه خودمون شدیم ک دیگه فایده ای نداشت
از بی کسی خودم به درد خودم بیشتر قصه میخوردم داداش بزرگم ک قهر بوده بعد چن سال تو مراسم مادر بزرگم اومد با زنش دوتا پسر خدا بهشون داده بود ک یکیش تازه دوماه ش بود اون یکی دوسال ش بود . برادرم ک تصادف کرده بودم و خواهرم پرستارش بود اونا نتونستن تو مراسم شرکت کنن مراسم تموم شد و همه قصد رفتن کردن باز منو داداش و زنش موندیم ،چهلم مادر بزرگم رسید و به دلیلی ک داداش بزرگم نتونست بیاد و بزرگتر تو خونه ما نبود مراسم و تو مسجد برگزار کردن عمه هام ..روزا به عادی برگشته بود روزا میرفتم خونه خواهرم شبا میومدم خونه خودمون تو اتاق میخابیدم داداش زن داداش هم زندگی عادی داشتن دیگه کاری باهم نداشتیم یه جوری بود ک در روز اصلا همو نمیدیدیم ،من چنتا بز داشتم ک صبحا باید بیدار میشدم اونارو میبردم پیش چوپان ساعت شش میبردم دیه بعضی روزا میرفتم پیش خواهرم نهار میموندم هم کمک حالش بچهاش میگرفتم تا به کاراش رسیدگی کنه یا نهار درست میکردم بعدظهر به دلیل کار باید میومدم خونه وقتی میومدم خونه کسی نبود من درگیر کارام میشدم منتظره زن داداشم بودم ولی شب آخره وقت با داداشم میومدن میرفتن تو اتاق میخابیدن منم مجبور میشدم یه چیزی دوست کنم خودم بخورم کم کم یه جوری بود ک زن داداشم ساعت ۱۰ بیدار میشد میرفت خونه پدرش تا آخر شب با داداشم میومدن غذا واسه خودشون جدا درست میکردن جدا غذا میخوردن یه جوری بود ک اگه داداشم یه روز بیکار تو خونه بود هم اصلا ازاتاق بیرون نمیومدن منم کاری باهاشون نداشتم ولی اینکه داشتن ازم دوری میکردن قصه میخوردم سعی میکردم رابطمون برگرده به حالت اول ولی نه رفتار زن داداشم عوض شده بود همش خونه پدرش بود فقد شبا واسه خواب خونه ما میومدن این بیشتر رو تنهای من تاثیر میگذاشت دیگه داشتم افسرده میشدم رفتاره داداشم و زنش به خواهرم میگفتم ولی اونا منو مقصر میدنستن گفتن باعث شدی داداش بزرگه از روستامون بره دیه اینارو بیرون نکن حداقل بزار بمونن پیشت دلم شکسته بود اونا داشتن در حق من یتیم بی کس ظلم میکردن مگه من چه ظلمی در حقشون کردم ک اینجوری باهام رفتار میکنن بیخیال قصه خوردن شدم و به زندگی ادامه دادم ..یه روز عصری جلو خونمون وایساده بودم یاد مراد افتادم تو فکر رفته بودم چن دقیقه یا ساعت اونجا خشک زده وایساده بودم نفهمیدم فکر مراد باز داشت نابودم میکرد حرفش ازین ک بهم گفته بود دیگه نمیخامت دیگه به من زنگ نزن یبار دیگه شمارهت ببینم به خونوادهت میگم .بدجور خوردم کرده بود با این چند سال ک ازین ماجرا میگذره ولی هیچ وقت نتونستم عشقی ک بهش داشتم کم بشه از وجودم،سوز سرمایه پاییز نشون میداد باد سردی به تنم میخورد صدای رود خونه و پرنده ها آفتاب رفته زردی آفتاب به کوه مونده بود نشان شب بودن میداد به خودمو اومدم دیدم صورتم پر از اشکه خیس شدن صورتم از باد خشک شده بود یه تو کونی به خودم دادم و رفتم یه آبی به صورتم زدم اینکه چقد تنها بودم از چه چیزای بی نصیب و از چه چیزای زج میکشیدم بماند...بیشتر حرفام میتونستم به یکی خواهرم بزنم اونی ک تن به ازدواج خانواده پولار کرده بود و هیچ روز خوش اونجا تو هفت خواهر شور و مادر شوهر ندیده بود،اون بیشتر درکم میکرد .دیگه کم کم شبا میرفتم خونه خواهرم میموندم فقد واسه کارا خونه میومدم انجام میدادم و میرفتم چهار ماهی همینجوری گذشت اصلا داداشم و زنش باهام حرف نمیزدن کلا خودشون از جدا کرده بودن منم هیچ اعتراضی نکردم و مثه شاهزاده ها زندگی میکردن ازین ک داداشم اینقد به زنش توجه میکرد واقعا نابود میشدم ولی من هیچ ارزشی واسش نداشتم آدم حسود نبودم ولی واقعا منم به یکم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
روزگار بد باهام تا کرده بود روز خوشش بهم نشون نمیداد..سر مزار مادر بزرگم بلندم کردن کله لباسم خاکی ب
توجه نیاز داشتم فقد به یکم محبت..فقد تنها یار اون روزام شیدا بود رفیق همیشگیم بعضی وقتا از داداشم و زنش باهاش دردل میکردم اون خوب بلد بود آرومم کنه،تا بالخره روز نامزدی شیدا هم رسید شیدا به شدت عاشق پسر عمو زن داداشم بود پسره هم خیلی دوستش داشت ولی خانوادهش مخالف شیدا بودن شیدا هم مجبور به یه ازدواج دیگه میشه نامزدش بسیار مرد خوبی بود و مهم این ک شیدا عروس بزرگترین خانواده روستا شده بود خیلی از دخترا آرزو داشتن عروس این خانواده بشن ولی من هیچ وقت به همچین خانواده های فکر نکردم چون واقعا من لیاقت اونارو نداشتم اون خانواده ها کجا و من کجا..شیدا هم داشت سرگرم نامزدش میشد من دیه ارتباطم کمتر کرده بودم گفتم دیه اون شوهر داره من نباید زیاد باهاش درارتباط باشم.واقعا تنهای آزارم میداد یکی دوبار تو فکر خودکشی بودم ولی از گناه آخرت میترسیدم تو فکر فرار بودم گفتم برم تو یه گوشه ازین شهر جایه من هستم ک بتونم ازین زندگی راحت کنم اون روزا هیچ چیز حالمو خوب نمیکرد نشستم با خدای خودم دردل میکردم میگفتم چرا حداقل منم مثه دوستام ازدواجم نمیدی برم ازین خونه اینقد به خدا با بغض حرف میزدم ک چرا سرنوشت منو اینجوری ساختی چرا منو تنها تو دنیای بی مهرت ول کردی پس کجایی وقتی همه از تو حرف میزنن وقتی میگن اشک یتیم تن زمین به لرز میاد پس چرا منه یتیم رها کردی و داری زجم میدی اینقد با داد بیداد اینارو به خدا میگفتم گریه میکردم ک دیگه توان حرف زدن نداشتم بی حال افتاده بودم وسط اتاق داشتم حق میزدم از زندگی ک داشتم، به سردی بدی افتاده بودم توان بلند شدن نداشتم اینقد ضعیف لاغر شده بودم ک همه بهم میگفتن لاغر مردنی..اون روز شوم من گذشت و خواهرم ک پرستار داداشم بود قصد برگشت داشت خداروشکر دادشم دیگه خوب شده بود بعد شیش ماه سرپا شده بود یه پیرمردی تو روستامون فوش کرد و مردم شهر واسه مراسم میومدن و خواهرم با اونا اومد خونه خوشحال بودم از تنهای در اومدم خواهرم خیلی لاغر شده بود وقتی منو هم دید شکه شد از لاغری من.،روزای خوبی با خواهرم داشتم دیه کله درام بهش میگفتم ولی اونم کمی از من بدتر نبود داداش زن داداشم هم خوب شدم باهامون دیگه حرفی از گذشته نمیزدم داداشم ماهی گیر بود صبح میرفت شب میومد نصف غذای ماهی بود یه روز من خواهرم و زن داداشم نشسته بودیم تو حال نهار هیچی نداشتم زن داداشم زنگ زد شوهرش گفت زود بیا ماهی بیار هیچی نخوردیم دادشم هم گفت یه ساعت دیگه میام زن داداشم گفت آتیش روشن میکنم ک اوردی کباب کنیم اونم قبول ک منتظره داداشم بودیم هوا سرد شده بود نم نم داشت بارون میزن یه ساعت بعد دادشم زنگ زد به زنش ک یهو دیدم رفت بیرون جواب داد نمیدونم چی گفتن ک زن داداشم ول کرد رفت خونه پدرش خونه پدرش هم همسایه مون بودن به دلیل این ک حیاط نداشتیم کلا مشخص بود ک دارن چکار میکنن بعد چن دیقه رفتم ببینم زن داداشم کجاست دیدم جلو خونه پدرش داره آتیش روشن میکنه ازین کارش شوکه شدم و به خواهرم گفتم عصبی شد و گفت همش دید بد داری خی حتما دید ک ما هیزم نداریم رفته اونجا آتیش زد کباب کنه بیاره ازین دل خوش خواهرم نیش خندی زدم و حرفی نزدم خواهرم ساعتی منتظره بود وقتی رفت نگاه کرد جلو خونه همسایه بهم ریخت صدام کرد رفتم بیرون وقتی صحنه رو دیدم دلم شکست هیچی نگفتم واسه منه دل شکسته چیزی نبود کله خانواده همسایه با داداش زنش جمع شده بودن دور آتیش داشتن ماهی کباب میکردن میخوردن ،واقعا این خیلی بدردی واسه دوتا دختر یتیم بود ک داداش شون نون بهشون نده و خانواده همسرش مهمتر باشه ،خواهرم این رفتارا های داداش و زن داداش رو تحمل نداشت روز به روز همون رفتارای ک با من داشتن داشن سر این خواهرم میوردن ولی من دیه حرفی نمیزدم تا خودشون ببینن چقد درحق من ظلم شده یه ماهی گذشت و بحث جدی شد بین ما و دادشم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
توجه نیاز داشتم فقد به یکم محبت..فقد تنها یار اون روزام شیدا بود رفیق همیشگیم بعضی وقتا از داداشم و
و این داداشم هم قصد رفتن کرد و دنبال خونه تو شهر بود تو اون بحث خالم ک یکم از روستا دور بود مریض شد رفت دکتر ک بهش سوزن زیر پوستی بهش دادن خالم قند چربی و فشار خون داشت خواهر بزرگم هر کاری کرد ک بمونه پیش خودش تا حالش بهتر بشه قبول نکرد گفت اونجا خونم ول کردم آواره شده باید برم کار زندگی دارم چاره ای نبود تصمیم گرفتم من باهاش برم بخاطره سوزناش یه ماشین گرفتیم و رفتیم اونجا خیلی با سفا بود یه رود خونه بزرگ داشت ک کلی درخت اونجا کاشته بودن یه حال هوای عجیب حالمو خوب کرد یجوری بود ک خونش در نداشت و یه پرده بزرگ جلو نصب بود و روبه رو خونه امامزاده بود باید از رود خونه رد میشدی میرفتم تو امامزاده سری وضوع گرفتم رفتم تو امامزاده نماز خوندم و کلی واسه خانواده م دعا کردم از تو امامزاده بیرون اومدم ک به یاد آوری گذشته اشک تو چشمم حلقه زد انگار قرار نیست قصه بیخیال من شود به یاد آوری این ک اینجا بود ک مراد عاشق من شده بود اینجا بود بهم توجه میکرد ولی من از اون فراری بودم تو این روستا خانواده مراد دوتا خونه داشتن یکی اینجا ک پدرش سید امامزاده بود یکی هم تو روستا خودمون بیشتر وقتا مراد اینجا بود ک منم تو بچگی میومدم خونه خالم یکی دوهفته میرفتم بیخیال از فکر از امامزاده اومدم بیرون و برگشتم خونه پیش خالم روزا پی در پی داشت میگذشت و من بشدت استرس خواهرم داشتم هر روز زنگ میزدم شارژر گوشیم نیومده بودم با شارژه همسایه شارژ میکردم ک یه روز هرکاری کردم شارژ نشد سه روز از خواهرم خبر نداشتم تا اینکه خواهر مراد صدام کرد گفت تلفون کارت داره سری از رود خونه گذشتم دویدم سمت دختر وبعد احوالپرسی گوشیرو ازش گرفتم یکم ازش دور شدم دیدم خواهرم عصبی شده از حرفاش اشکم بی اختیار رو صورتم میریخت هیچ حرکتی نداشتم یه آدم چقد میتونه پست باشه یه داداش چقد میتونست به یه خواهر ضربه بزنه جان از تنم بیرون اومد با این حرفا ک داداشم یخچالی ک تو خونمون بود و چراغ های خونه و کلی وسیله ک ما بهشون نیاز داشتیم جمع کرده و به شهر رفته بود با حرفای خواهرم فقد اشک ریختم مگه یه آدم چقد تحمل زج کشیدن داشت با خداحافظی خواهرم رو به امامزاده کردم کلی اونجا زار زدم به حاله خودمو خواهرم خواهر مراد اومد کنارم ازین ک حس مراد داشت بیشتر اذیت میشدم کمکم کرد و از رود خونه درم کرد وقتی خالم اون حال منو دید کلی نگران شد و به خالم گفتم ک داداشم یخچالی ک تو خونه بود و کلی وسیله ک ما بهشون نیاز داشتیم جمع کرد و همرا زنش از اون روستا رفتن خالم هم کلی عصبی شد و نفرین به خانواده زن داداشم کرد میگفت اونا داداشم وادار به اینکارا کرده ۱۵ روز بود ک من اونجا بودم و از خالم حمایت کردم دیه بیشتر نتونستم بمونم و به روستا خودمون برگشتم وقتی تو آشپزخونه ک فقد اسمش آشپزخونه بود معمولا یه اتاق بود ک ما کرده بودیم آشپزخونه وقتی یخچال و اونجا ندیدم دلم شکست یه مرغ میگرفتم یکمش میزاشتیم تو یخچال خواهرم ولی پنیر یا یه کچه میوه کوچلو بود تو خونه خراب میشدن یه یخچال قدیمی داشتیم ک دربه داغون بود از تو انباری درش آوردیم ازش نا امید بودیم ولی چاره ای نبود یه تعمیری میخاست از این هذینش زیاد بشه استرس داشتیم چون واقعا هیچ پولی نداشتیم خدا خدا میکردیم خراب نشده باشه در اون حد تمیزش کردیم آوردیم امتحانش کنیم خواهرم ک دوتا بچه داشت اون لحظه آومد خونمون ک بعد مدت ها نمیومد ک اگه مشکلی بین داداشم و زنش بود اونو مقصر نکنن بعد چن ماه خواهرم اومد و یخچال و دید گفت بزارین من امتحانش کنم زدش تو برق ک خداروشکر کار کرد این تنها چیزی بود ک مارو اون روزا خوشحال کرده بود .ازینکه دیگه تو خونه خودمون راحت بودیم راحت میخوابیدیم بدون استرس و رفتار داداش ک زنش ،خواهرم با یکی از پسر های محله در ارتباط بود قبلا پسره خودش خاستگاری کرده بود از داداش بزرگم بهش گفته بود برو با خانوادهت بیا پسره هم ک هرکاری کرده بود خانواده راضی نشده بودن و همین جوری داشت به رابطه تلفونی ادامه میداد ک دیگه خواهرم با این رابطه راضی نبود و خسته شده بود کلی هم خواستگار بخاطرش رد کرده بود دیگه کله محل و روستا میدونستن اینا باهم در ارتباط ن پسرا های روستا وقتی این رابطه ای دوتا متوجه شده بودن دیگه قید خواهرم زدن
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
و این داداشم هم قصد رفتن کرد و دنبال خونه تو شهر بود تو اون بحث خالم ک یکم از روستا دور بود مریض شد
لبخند پهن ی زدم و دیدم قطع شد تعجب کردم و دیدم دوباره زنگ زد و سری قطع کرد از تک زنگ های شیدا عادت داشتم نمیدونستم بخندم از کارش یا فوشش بدم دختره دیوونه اجازه نمیده زنگش بزنم تند تند پشت سر هم تک زنگ میزن معلوم بود ک شارژ نداره تو دلم داشتم بهش قور میزدم ک شیدا خول دیوونه بدبخت نامزدت ک تورا تحمل میکنه تا من میخواستم رمز گوشی باز کنم اون تک میزد رفته بود رو اعصابم سری شمارهش گرفتم گفتم هااااا چته چرا اینجوری میکنی روانی نفهم شوهرت چطو تورا تحمل میکنه یهو به خودش اومد گفت زر نزن یه خبری واست دارم داغ داااااااغ یهو مهربون شدم گفتم جدی چه خبری خب بگو منم شارژ ندارم گفت ک وحید ازم یه درخواستی کرده ..بوق بوق قطع شد عه شارژ منم تموم شد تو فکر حرفش رفتم سری رفتم واتساپ بهش پیام دادم دیدم انلاینه گفتم شارژم تموم شد خبرت اینجا بگو ..در حال تایپ بود حوصله نمیکردم تا ارسال کنه یکم طول کشید ولی اومد پیامش با چیزی ک خوندم هنگ کردم (وحید عاشقت شده بخدا دوستت داره بهم گفته ک تورا میخام ازم خواسته تا بهت بگم مشکلی نداره باهم در ارتباط باشی اصلا قصد بدی هم ندارم فقد یه رابطه کوچیک تا همو بیشتر بشناسیم ک اجازه بدین بیام خواستگاریت)ازین پیام ک شیدا داده بود از طرف وحید گیج مونده بودم شیدا تند تند داشت پشت سرهم پیام میداد ولی من جوابش ندادم واقعا نمیدونستم چکار کنم یه لحظه احساس کردم پسره منو واسه هوس میخاد به شیدا پیام دادم گفتم بهش بگو دور من خط بکش هیچ وقت اطراف من پیدات نشه .همین ک گوشیرو کنار گذاشتم سرم بالا آوردم با پسره روبه رو شدم خیره بهم داشتیم نگاه میکردیم این قلبم بود داشت در میومد باورم نمیشد واسه این پسره (وحید)اینجوری شده بودم سری حرکت کردم رفتم توخونه هر روز شیدا زنگ میزد میگفت پسره شمارهت ازم میخاد چکار کنم بهش گفتم اجازه اینکارو نداری اگه شمارهش ببینم رو گوشیم تورا مقصر میدونم و این رابطه دوستی بهم میریزه ولی وحید ول کن نبود هر روز به شیدا فشار میورد ک شماره ای منو بگیره ولی شیدا قبول نکرده بود و اون شیدارو مجبور کرده بود ک شماره ش واسم بفرسته و شماره وحید اومد تو گوشیم وقتی دیدمش سری دست گذاشتم رو حذف ولی یه لحظه پشیمون شدم گفتم بزار بمونه و حذفش نکردم
یه مدت گذشته بود یه شب یه شماره دوبار زنگ زد و بعد یه ساعت یه شماره دیگه هم دوبار زنگ زد یه حسی بهم میگفت وحیده ولی شک داشتم ولی یاد شماره ک شیدا از وحید واسم فرستاد بود سری رفتم دنبالش تو چت گشتم اینقد چت کرده بودیم ک هرچی گشتم پیدا نمیشد اومد به شیدا پیام دادم گفتم شماره وحید بفرست شوکه شده بود هی میگفت واسه چی عصبی بهش گفتم بفرست میگمت اونم فرستاد دیدم بله خودش بود شمارها یکی بودن و عصبی با شیدا بحثم شد گفتم آخرش کار خودت کردی قسم میخورد میگفت من ندادم گفتم ازش بپرس ببین کجا آورده اون بهش گفته بود هر وقت جوابم داد خودم بهش میگم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
لبخند پهن ی زدم و دیدم قطع شد تعجب کردم و دیدم دوباره زنگ زد و سری قطع کرد از تک زنگ های شیدا عادت د
پسره بشدت فشار میورد و ول کن نبود میگفتم خانواده آن راضی نیستن خودم پا پیش میزارم جند باری پسره با داییم حرف زده بود راجب خواهرم داییم هم بهش گفته بود برو با خانوادهت بیا ..پسره خیلی تلاش کرده بود ولی باز خانوادهش بشدت مخالف بودن و تو روستا کلی حرف تهمت راجب خواهرم میزدن ..پسره با پدرش جروبحث کرده بودن ک پدرش قسم خورد گفته بود ک اجازه نمیدم به عقد این دختر دربیایی پسره هم در جواب پدر همون قشم خورد گفت من بدون شما با این دختر ازدواج میکنم خلاصه گذشت و پسره ول کن نبود خانواده پسره هم کلی حرف راجمون تو روستا بین مردم زده بودن پسره هر روز به خاله و داداش و خواهر بزرگم و دایی زنگ میزد ول کن نبود دایی هام هم گفته بودن ما با پدش صبحت میکنم ببینیم حرفش قانع کنندس یا نه ولی پدر پسر راضی با صبحت کردن نشد خلاصه خواهرم قید پسررو زد و یه مدت جوابش نداد..تو اون مدت من دیه قید قصه خوردن زده بودم روز به روز بیشتر به خودم میرسیدم دیگه اون دختر افسرده بی انرژی نبودم با اطراف هام رابطه بهتری پیدا کردم با چنتا از دخترهای روستا تو باغ میرفتی میگشتیم عکس میگرفتیم خداروشکر سرحال شده بودم دیگه اون دختر لاغر مردنی نبودم یه مدت خیلی از خدا گلایه میکردم و ازش دور شده بودم یه ذکر شمار خریدم گفتم ارتباطم با خدا از اینجا بهش نزدیک بشم و در طی روز کلی ذکر میگفتم یه روز ک با خواهر بزرگم و دخترا روستا رفته بودیم گل بابونه چیده ک وقتی وارد اون فضا شدم بویه گل ک الف جون به تن آدم میداد صدای شر شر آب و پرنده ها آدم دوست داشت ساعت ها بشینه و به این صدا گوش بده از اون فضا من درگیر عکس گرفتن بودم ک بقیه دخترا و زن های روستا درگیر چیدن گل بابونه شده بودن ..تو حس حال خودم بودم ک با هر ژستی و لبخندی به عکس گرفتن از خودم بودم ک باز یه نگاه خیره رو خودم حس کردم این داشت اذیتم میرد سعی کردم از دوربین گوشیم بفهمم کیه ولی به بهانه ای عکس دوربین میچرخوندم متوجه چیزی نشدم و بیخیال شدم نشستم به عکس های ک گرفتم نگاه میکردم ک یکی عکس ها از دور یه پسر بود ک از گرفتن عکس اونم یه ژستی به خودش داده بود کلی ازین عکس شوکه شدم و تو دلم قش کرده بودم از خنده ک متوجه شدم یه پسر داره از دور نگام میکنه و اون نگاه خیر رو خودم حس داشتم از اون بود سری از فکر در اومدم و تازه متوجه شدم ک خیره بهم داشتیم نگاه میکردیم بیخیالش شدم و سرگرم چیدن گل ها شدم چقد حس خوبی داشتم تو اون گل ها،واقعا عید خوبی بود ماه اول بهار و بویه این الف ها جون آدمو تازه میکردن .عصر شد و داشتیم به طرف خونه حرکت میکردیم ک از اون مسیری ک پسره بود نگاه کردم دیدم هنوز اونجاست و داره با مسخره بازی نگاهم میکنه و من ازین رفتارش میخندیدم واقعا ازین ک اون پسر بچه داره به من نگاه میکرد تعجبم بود حداقل این پسر هفت هشت سال از من کوچیک تر بود...
کم کم داشتم به رفتارهای پسره عادت میکردم و زیاد بهش توجه نکردم بعضی وقتا مراد و از دور میدیم ک بدنم به لرز درمیومد و قلبم حرکتی نداشت از دیدن مراد
واقعا به یکی نیاز داشتم حرف بزنم شیدا هم ک سرگرم نامزدش بود قرار بود تابستون عروسی کنه بعضی وقتا زنگ میزد و کلی باهم میگفتیم و میخندیدیم..یه روز با خواهر بزرگم و یکی دوستاش رفته بودیم تو باغ همون دوست خواهرم الف چیده ک باز متوجه همون پسره شدم بد جور رفته بود رو اعصابم کلا در روز این اطراف خونمون بود و الان هم اینجا اون روز دوست خواهرم یه گاوی آورده بود واسه چرا ک اون گاوه گمش کردیم و اون پسره پیداش کرد آورد داد دست خواهرم گفت این مال شماست خواهر گفت نه ماله (مهین )دوست خواهرم پسره یه چن دیقه پیش ما موند خواهرم و مهین کلی باهاش شوخی کردن و خندیدن ولی من سرگرم کارم بودم و اصلا توجه بهشون نکردم(چون روستای کوچیک بود همه خوب همو میشناختیم)وقتی از نزدیک پسر رو دیدم این برادر شوهر شیدا بود ولی کدومش بود من درست نمیشناختم بعد چن دیقه پسر از ما دور شد و خواهرم مهین چقد از پسره تعریف کردن ک چه پسره خوبیه اون موقع از زبون این دوتا متوجه شدم ک اون پسر بچه ای ک من فکر میکردم نیست این پسر بزرگتر من با اون داداشش ک کوچیکتر بود اشتباه گرفته بودم ..روزا داشت میگذشت و این پسر ک اسمش تازه فهمیده بودم وحید بود هر روز به من نزدیک تر میشد و هر جا میرفتم دنبالم بود این رفتارش داشت توجه منو به سمت خودش میبرد و من به رفتارش عادت کردم اگه یه روز نمیددمش نگران بودم،هوا داشت گرم میشد و به تابستون وارد شده بودیم یه روز عصر گرما رو تخت جلو در خونمون تو فکر بودم ک این پسر هم مثه مراد داره منو سمت خودش میبره از این ک دارم وابسته رفتار این پسر میشم بد جور منو میترساند آخه من کجا این پسر کجا، وحید تو یه خانواده بزرگ روستا بزرگ شده بود ک من در حد این خانواده نیستم پس باید ازش دوری کنم تو هین فکرا بودم ک گوشیم زنگ خورد با اسمی ک دیدم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
پسره بشدت فشار میورد و ول کن نبود میگفتم خانواده آن راضی نیستن خودم پا پیش میزارم جند باری پسره با د
و وحید روز به روز داشت به من نزدیک تر میشد و روز عروسی شیدا رسید سوز گرما بدن آدمو آتیش میزد کلی به خودم رسیده بودم فقد اینکه خانواده وحید ببینم و چشم مراد در بیاد شیدا زن داداش وحید میشد و اون روز من چقد تو عروسی دنبال وحید گشتم و ندیدمش حرصی شده بودم بهش زنگ زدم گفتم دستم بنده دارم آشپزی میکنم اونجا فهمیدم ک کارش آشپزیه ..عروسی هم تموم شد و تو عروسی با خواهر زاده وحید کلی صمیمی شده بودی و شمارم گرفت ک باهم درارتباط باشیم وحید از علاقش به من بهش گفته بود اونم خوشش اومده بود ازم
دیه باید از شیدا دل بکنم ولی جوری وابسته وحید بودم ک رفتن شیدا زیاد اذیت نشدم.
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
و وحید روز به روز داشت به من نزدیک تر میشد و روز عروسی شیدا رسید سوز گرما بدن آدمو آتیش میزد کلی به
ادامه ...
روز های سختی داشتیم چقد با کینه کنایه مردم دلمون میشکست چقد کبود محبت داشتیم ،یادمه یه پیرزن همسایمون بود همش با طعنه به نوه ش میگفت از این دختر چیز یاد بگیر ک نه مادر بالا سرش بود نه پدر ولی جوری تربیت شدن این بچها ک صدتا بچهای پدر مادر دار ارزش دارن . نوه ک یه دختره ۱۵ سال و خیلی بی ادب بود در جواب پیر زن میگفت توم حامی من بود پس چرا منو درست تربیت نکردی پیر زن در جواب دختره میگفت تو حرف پدرت قبول نداری چه برسه به من .. رو به من کرد گفت دخترم تو در آینده خوشبخت میشی منم فقد یه لبخند جوابش دادم ک اون دختره گفت تو ک از آینده خبر داری من چی میشم پیرزن گفت هیچی نمیشی دختره گفت پس چرا اون خوشبخت میشه من هیچی..پیرزن گفت هر وقت من این دختره رو میبینم (منو میگفت) همش لبش با صلوات و ذکر بوده همش تسبیح و ذکر شمار تو دستشه ..واقعا راست میگفت من در طول روز فقد ذکر میگفتم همیشه ذکر شمار تو دستم بود ..این حرف پیرزن هیچ وقت یادم نرفت و منو بیشتر به خدا نزدیک میکرد..
علاقه ای منو وحید بیشتر میشد ساعت ها وقتمون فقد با هم بودن میگذشت اینقد بهم وابسته بودیم ک حد نداشت به شدت عاشق هم شدیم تو طول اون روزا خیلی هدیه بهم میدا یه گردن بند طلا با یه انگشتر و کلی خوردنی روسری واسم گرفته بود ..دقیقا وحید پسری بود ک تو آرزوهام واسه خوشبختیم میخاستم فقد اون بود ک من در کنارش حس آرامش مکردم خیلی بشدت پسره مهربونی بود..بعد یه سال خورده ای ک خواهرم میخاست عروسی کنه اونم فقد برن مشهد زیارت بیا شروع زندگی رو ادامه بدن..نامزد خواهرم هیچی نداشت ولی پسره خیلی زرنگ و کاری بود میتونست خودشو جمع کنه تصمیم گرفتیم واسه جهیزیش چنتا از بز هامون بفروشیم این هم کار من سبک تر میشد فروختیم و یه مقدار هم تو عقد جمع کرده بود و خریدش کرد یه خونه کوچیک کرایه کردن تو شهر جهاز چیدن و راهی مشهد شدن..خانواده پسره هیچ ارتباطی باهاش نداشتن ،اون دوتا هم با کلی سختی و کنار هم یه زندگی ساده رو شروع کردن ..واقعا واسه خواهرم سخت بود ک یه دختره درس خوند و به کلی آرزو و فقد یه لباس نو شده بود شروع زندگی جدیدش..ولی خداروشکر خوشبخت شد..
خلاصه باز من موندم و داداش کوچیکم دیگه بقیه خانواده ازدواج کرده بودن داداش کوچیکم تو شهر کار میکرد و هیچ علاقه ای به روستا اومدن نداشت بهش حق میدادم چون اون هیچ خوشی تو دوران بچگیش ندیده بود سختی های بدی کشیده بود منو اون تا اول رهنمایی بیشتر درس نخوندیم چون یکی نبود حمایت مون کنه چون پول مدرس و کتاب یا لباس نداشتیم و ما ازین خوشبختی بی نصیب موندیم ..از تنهای بیزار بودم ولی چکنم ک یار همیشگیم بود یه مدت گذشت مثه قبل من شبا خونه خواهرم و روزا خونه خودمون سر میکردم زمستونا کاشت جو گندم میکردم تابستان هم برداشت ازین ک تک روستا اسمم دختره زرنگ صدا میزدن متنفر بودم از خونه بیزار از کارهای خسته کننده و تکراری فراری بودم تصمیم داشتم بزهارو بفروشم چون واقعا نگهداری شون سخت شده بود اون روزا به وحید فشار میوردم میگفتم باید بیایی خواستگاری من دیه نمیتونم واقعا خسته شدم از بس مخفی کاری کردم
👇👇👇👇👇👇👇