eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
674 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
روزگار بد باهام تا کرده بود روز خوشش بهم نشون نمیداد..سر مزار مادر بزرگم بلندم کردن کله لباسم خاکی ب
توجه نیاز داشتم فقد به یکم محبت..فقد تنها یار اون روزام شیدا بود رفیق همیشگیم بعضی وقتا از داداشم و زنش باهاش دردل میکردم اون خوب بلد بود آرومم کنه،تا بالخره روز نامزدی شیدا هم رسید شیدا به شدت عاشق پسر عمو زن داداشم بود پسره هم خیلی دوستش داشت ولی خانواده‌ش مخالف شیدا بودن شیدا هم مجبور به یه ازدواج دیگه میشه نامزدش بسیار مرد خوبی بود و مهم این ک شیدا عروس بزرگترین خانواده روستا شده بود خیلی از دخترا آرزو داشتن عروس این خانواده بشن ولی من هیچ وقت به همچین خانواده های فکر نکردم چون واقعا من لیاقت اونارو نداشتم اون خانواده ها کجا و من کجا..شیدا هم داشت سرگرم نامزدش میشد من دیه ارتباطم کمتر کرده بودم گفتم دیه اون شوهر داره من نباید زیاد باهاش درارتباط باشم.واقعا تنهای آزارم میداد یکی دوبار تو فکر خودکشی بودم ولی از گناه آخرت میترسیدم تو فکر فرار بودم گفتم برم تو یه گوشه ازین شهر جایه من هستم ک بتونم ازین زندگی راحت کنم اون روزا هیچ چیز حالمو خوب نمی‌کرد نشستم با خدای خودم دردل میکردم میگفتم چرا حداقل منم مثه دوستام ازدواجم نمیدی برم ازین خونه اینقد به خدا با بغض حرف میزدم ک چرا سرنوشت منو اینجوری ساختی چرا منو تنها تو دنیای بی مهرت ول کردی پس کجایی وقتی همه از تو حرف میزنن وقتی میگن اشک یتیم تن زمین به لرز میاد پس چرا منه یتیم رها کردی و داری زجم میدی اینقد با داد بیداد اینارو به خدا میگفتم گریه میکردم ک دیگه توان حرف زدن نداشتم بی حال افتاده بودم وسط اتاق داشتم حق میزدم از زندگی ک داشتم، به سردی بدی افتاده بودم توان بلند شدن نداشتم اینقد ضعیف لاغر شده بودم ک همه بهم میگفتن لاغر مردنی..اون روز شوم من گذشت و خواهرم ک پرستار داداشم بود قصد برگشت داشت خداروشکر دادشم دیگه خوب شده بود بعد شیش ماه سرپا شده بود یه پیرمردی تو روستامون فوش کرد و مردم شهر واسه مراسم میومدن و خواهرم با اونا اومد خونه خوشحال بودم از تنهای در اومدم خواهرم خیلی لاغر شده بود وقتی منو هم دید شکه شد از لاغری من.،روزای خوبی با خواهرم داشتم دیه کله درام بهش میگفتم ولی اونم کمی از من بدتر نبود داداش زن داداشم هم خوب شدم باهامون دیگه حرفی از گذشته نمیزدم داداشم ماهی گیر بود صبح میرفت شب میومد نصف غذای ماهی بود یه روز من خواهرم و زن داداشم نشسته بودیم تو حال نهار هیچی نداشتم زن داداشم زنگ زد شوهرش گفت زود بیا ماهی بیار هیچی نخوردیم دادشم هم گفت یه ساعت دیگه میام زن داداشم گفت آتیش روشن میکنم ک اوردی کباب کنیم اونم قبول ک منتظره داداشم بودیم هوا سرد شده بود نم نم داشت بارون میزن یه ساعت بعد دادشم زنگ زد به زنش ک یهو دیدم رفت بیرون جواب داد نمیدونم چی گفتن ک زن داداشم ول کرد رفت خونه پدرش خونه پدرش هم همسایه مون بودن به دلیل این ک حیاط نداشتیم کلا مشخص بود ک دارن چکار میکنن بعد چن دیقه رفتم ببینم زن داداشم کجاست دیدم جلو خونه پدرش داره آتیش روشن میکنه ازین کارش شوکه شدم و به خواهرم گفتم عصبی شد و گفت همش دید بد داری خی حتما دید ک ما هیزم نداریم رفته اونجا آتیش زد کباب کنه بیاره ازین دل خوش خواهرم نیش خندی زدم و حرفی نزدم خواهرم ساعتی منتظره بود وقتی رفت نگاه کرد جلو خونه همسایه بهم ریخت صدام کرد رفتم بیرون وقتی صحنه رو دیدم دلم شکست هیچی نگفتم واسه منه دل شکسته چیزی نبود کله خانواده همسایه با داداش زنش جمع شده بودن دور آتیش داشتن ماهی کباب میکردن میخوردن ،واقعا این خیلی بدردی واسه دوتا دختر یتیم بود ک داداش شون نون بهشون نده و خانواده همسرش مهمتر باشه ،خواهرم این رفتارا های داداش و زن داداش رو تحمل نداشت روز به روز همون رفتارای ک با من داشتن داشن سر این خواهرم میوردن ولی من دیه حرفی نمیزدم تا خودشون ببینن چقد درحق من ظلم شده یه ماهی گذشت و بحث جدی شد بین ما و دادشم 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
توجه نیاز داشتم فقد به یکم محبت..فقد تنها یار اون روزام شیدا بود رفیق همیشگیم بعضی وقتا از داداشم و
و این داداشم هم قصد رفتن کرد و دنبال خونه تو شهر بود تو اون بحث خالم ک یکم از روستا دور بود مریض شد رفت دکتر ک بهش سوزن زیر پوستی بهش دادن خالم قند چربی و فشار خون داشت خواهر بزرگم هر کاری کرد ک بمونه پیش خودش تا حالش بهتر بشه قبول نکرد گفت اونجا خونم ول کردم آواره شده باید برم کار زندگی دارم چاره ای نبود تصمیم گرفتم من باهاش برم بخاطره سوزناش یه ماشین گرفتیم و رفتیم اونجا خیلی با سفا بود یه رود خونه بزرگ داشت ک کلی درخت اونجا کاشته بودن یه حال هوای عجیب حالمو خوب کرد یجوری بود ک خونش در نداشت و یه پرده بزرگ جلو نصب بود و روبه رو خونه امامزاده بود باید از رود خونه رد میشدی میرفتم تو امامزاده سری وضوع گرفتم رفتم تو امامزاده نماز خوندم و کلی واسه خانواده م دعا کردم از تو امامزاده بیرون اومدم ک به یاد آوری گذشته اشک تو چشمم حلقه زد انگار قرار نیست قصه بیخیال من شود به یاد آوری این ک اینجا بود ک مراد عاشق من شده بود اینجا بود بهم توجه می‌کرد ولی من از اون فراری بودم تو این روستا خانواده مراد دوتا خونه داشتن یکی اینجا ک پدرش سید امامزاده بود یکی هم تو روستا خودمون بیشتر وقتا مراد اینجا بود ک منم تو بچگی میومدم خونه خالم یکی دوهفته میرفتم بیخیال از فکر از امامزاده اومدم بیرون و برگشتم خونه پیش خالم روزا پی در پی داشت می‌گذشت و من بشدت استرس خواهرم داشتم هر روز زنگ میزدم شارژر گوشیم نیومده بودم با شارژه همسایه شارژ میکردم ک یه روز هرکاری کردم شارژ نشد سه روز از خواهرم خبر نداشتم تا اینکه خواهر مراد صدام کرد گفت تلفون کارت داره سری از رود خونه گذشتم دویدم سمت دختر وبعد احوالپرسی گوشیرو ازش گرفتم یکم ازش دور شدم دیدم خواهرم عصبی شده از حرفاش اشکم بی اختیار رو صورتم می‌ریخت هیچ حرکتی نداشتم یه آدم چقد میتونه پست باشه یه داداش چقد میتونست به یه خواهر ضربه بزنه جان از تنم بیرون اومد با این حرفا ک داداشم یخچالی ک تو خونمون بود و چراغ های خونه و کلی وسیله ک ما بهشون نیاز داشتیم جمع کرده و به شهر رفته بود با حرفای خواهرم فقد اشک ریختم مگه یه آدم چقد تحمل زج کشیدن داشت با خداحافظی خواهرم رو به امامزاده کردم کلی اونجا زار زدم به حاله خودمو خواهرم خواهر مراد اومد کنارم ازین ک حس مراد داشت بیشتر اذیت میشدم کمکم کرد و از رود خونه درم کرد وقتی خالم اون حال منو دید کلی نگران شد و به خالم گفتم ک داداشم یخچالی ک تو خونه بود و کلی وسیله ک ما بهشون نیاز داشتیم جمع کرد و همرا زنش از اون روستا رفتن خالم هم کلی عصبی شد و نفرین به خانواده زن داداشم کرد میگفت اونا داداشم وادار به اینکارا کرده ۱۵ روز بود ک من اونجا بودم و از خالم حمایت کردم دیه بیشتر نتونستم بمونم و به روستا خودمون برگشتم وقتی تو آشپزخونه ک فقد اسمش آشپزخونه بود معمولا یه اتاق بود ک ما کرده بودیم آشپزخونه وقتی یخچال و اونجا ندیدم دلم شکست یه مرغ میگرفتم یکمش میزاشتیم تو یخچال خواهرم ولی پنیر یا یه کچه میوه کوچلو بود تو خونه خراب میشدن یه یخچال قدیمی داشتیم ک دربه داغون بود از تو انباری درش آوردیم ازش نا امید بودیم ولی چاره ای نبود یه تعمیری میخاست از این هذینش زیاد بشه استرس داشتیم چون واقعا هیچ پولی نداشتیم خدا خدا میکردیم خراب نشده باشه در اون حد تمیزش کردیم آوردیم امتحانش کنیم خواهرم ک دوتا بچه داشت اون لحظه آومد خونمون ک بعد مدت ها نمیومد ک اگه مشکلی بین داداشم و زنش بود اونو مقصر نکنن بعد چن ماه خواهرم اومد و یخچال و دید گفت بزارین من امتحانش کنم زدش تو برق ک خداروشکر کار کرد این تنها چیزی بود ک مارو اون روزا خوشحال کرده بود .ازینکه دیگه تو خونه خودمون راحت بودیم راحت میخوابیدیم بدون استرس و رفتار داداش ک زنش ،خواهرم با یکی از پسر های محله در ارتباط بود قبلا پسره خودش خاستگاری کرده بود از داداش بزرگم بهش گفته بود برو با خانوادهت بیا پسره هم ک هرکاری کرده بود خانواده راضی نشده بودن و همین جوری داشت به رابطه تلفونی ادامه می‌داد ک دیگه خواهرم با این رابطه راضی نبود و خسته شده بود کلی هم خواستگار بخاطرش رد کرده بود دیگه کله محل و روستا می‌دونستن اینا باهم در ارتباط ن پسرا های روستا وقتی این رابطه ای دوتا متوجه شده بودن دیگه قید خواهرم زدن 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
و این داداشم هم قصد رفتن کرد و دنبال خونه تو شهر بود تو اون بحث خالم ک یکم از روستا دور بود مریض شد
لبخند پهن ی زدم و دیدم قطع شد تعجب کردم و دیدم دوباره زنگ زد و سری قطع کرد از تک زنگ های شیدا عادت داشتم نمیدونستم بخندم از کارش یا فوشش بدم دختره دیوونه اجازه نمیده زنگش بزنم تند تند پشت سر هم تک زنگ میزن معلوم بود ک شارژ نداره تو دلم داشتم بهش قور میزدم ک شیدا خول دیوونه بدبخت نامزدت ک تورا تحمل میکنه تا من میخواستم رمز گوشی باز کنم اون تک میزد رفته بود رو اعصابم سری شمارهش گرفتم گفتم هااااا چته چرا اینجوری میکنی روانی نفهم شوهرت چطو تورا تحمل میکنه یهو به خودش اومد گفت زر نزن یه خبری واست دارم داغ داااااااغ یهو مهربون شدم گفتم جدی چه خبری خب بگو منم شارژ ندارم گفت ک وحید ازم یه درخواستی کرده ..بوق بوق قطع شد عه شارژ منم تموم شد تو فکر حرفش رفتم سری رفتم واتساپ بهش پیام دادم دیدم انلاینه گفتم شارژم تموم شد خبرت اینجا بگو ..در حال تایپ بود حوصله نمیکردم تا ارسال کنه یکم طول کشید ولی اومد پیامش با چیزی ک خوندم هنگ کردم (وحید عاشقت شده بخدا دوستت داره بهم گفته ک تورا میخام ازم خواسته تا بهت بگم مشکلی نداره باهم در ارتباط باشی اصلا قصد بدی هم ندارم فقد یه رابطه کوچیک تا همو بیشتر بشناسیم ک اجازه بدین بیام خواستگاریت)ازین پیام ک شیدا داده بود از طرف وحید گیج مونده بودم شیدا تند تند داشت پشت سرهم پیام میداد ولی من جوابش ندادم واقعا نمیدونستم چکار کنم یه لحظه احساس کردم پسره منو واسه هوس میخاد به شیدا پیام دادم گفتم بهش بگو دور من خط بکش هیچ وقت اطراف من پیدات نشه .همین ک گوشیرو کنار گذاشتم سرم بالا آوردم با پسره روبه رو شدم خیره بهم داشتیم نگاه میکردیم این قلبم بود داشت در میومد باورم نمیشد واسه این پسره (وحید)اینجوری شده بودم سری حرکت کردم رفتم توخونه هر روز شیدا زنگ میزد میگفت پسره شمارهت ازم میخاد چکار کنم بهش گفتم اجازه اینکارو نداری اگه شمارهش ببینم رو گوشیم تورا مقصر میدونم و این رابطه دوستی بهم میریزه ولی وحید ول کن نبود هر روز به شیدا فشار میورد ک شماره ای منو بگیره ولی شیدا قبول نکرده بود و اون شیدارو مجبور کرده بود ک شماره ش واسم بفرسته و شماره وحید اومد تو گوشیم وقتی دیدمش سری دست گذاشتم رو حذف ولی یه لحظه پشیمون شدم گفتم بزار بمونه و حذفش نکردم یه مدت گذشته بود یه شب یه شماره دوبار زنگ زد و بعد یه ساعت یه شماره دیگه هم دوبار زنگ زد یه حسی بهم میگفت وحیده ولی شک داشتم ولی یاد شماره ک شیدا از وحید واسم فرستاد بود سری رفتم دنبالش تو چت گشتم اینقد چت کرده بودیم ک هرچی گشتم پیدا نمیشد اومد به شیدا پیام دادم گفتم شماره وحید بفرست شوکه شده بود هی میگفت واسه چی عصبی بهش گفتم بفرست میگمت اونم فرستاد دیدم بله خودش بود شمارها یکی بودن و عصبی با شیدا بحثم شد گفتم آخرش کار خودت کردی قسم می‌خورد میگفت من ندادم گفتم ازش بپرس ببین کجا آورده اون بهش گفته بود هر وقت جوابم داد خودم بهش میگم 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
لبخند پهن ی زدم و دیدم قطع شد تعجب کردم و دیدم دوباره زنگ زد و سری قطع کرد از تک زنگ های شیدا عادت د
پسره بشدت فشار میورد و ول کن نبود میگفتم خانواده آن راضی نیستن خودم پا پیش میزارم جند باری پسره با داییم حرف زده بود راجب خواهرم داییم هم بهش گفته بود برو با خانوادهت بیا ..پسره خیلی تلاش کرده بود ولی باز خانواده‌ش بشدت مخالف بودن و تو روستا کلی حرف تهمت راجب خواهرم میزدن ..پسره با پدرش جروبحث کرده بودن ک پدرش قسم خورد گفته بود ک اجازه نمیدم به عقد این دختر دربیایی پسره هم در جواب پدر همون قشم خورد گفت من بدون شما با این دختر ازدواج میکنم خلاصه گذشت و پسره ول کن نبود خانواده پسره هم کلی حرف راجمون تو روستا بین مردم زده بودن پسره هر روز به خاله و داداش و خواهر بزرگم و دایی زنگ میزد ول کن نبود دایی هام هم گفته بودن ما با پدش صبحت میکنم ببینیم حرفش قانع کنندس یا نه ولی پدر پسر راضی با صبحت کردن نشد خلاصه خواهرم قید پسررو زد و یه مدت جوابش نداد..تو اون مدت من دیه قید قصه خوردن زده بودم روز به روز بیشتر به خودم می‌رسیدم دیگه اون دختر افسرده بی انرژی نبودم با اطراف هام رابطه بهتری پیدا کردم با چنتا از دخترهای روستا تو باغ میرفتی می‌گشتیم عکس می‌گرفتیم خداروشکر سرحال شده بودم دیگه اون دختر لاغر مردنی نبودم یه مدت خیلی از خدا گلایه میکردم و ازش دور شده بودم یه ذکر شمار خریدم گفتم ارتباطم با خدا از اینجا بهش نزدیک بشم و در طی روز کلی ذکر میگفتم یه روز ک با خواهر بزرگم و دخترا روستا رفته بودیم گل بابونه چیده ک وقتی وارد اون فضا شدم بویه گل ک الف جون به تن آدم میداد صدای شر شر آب و پرنده ها آدم دوست داشت ساعت ها بشینه و به این صدا گوش بده از اون فضا من درگیر عکس گرفتن بودم ک بقیه دخترا و زن های روستا درگیر چیدن گل بابونه شده بودن ..تو حس حال خودم بودم ک با هر ژستی و لبخندی به عکس گرفتن از خودم بودم ک باز یه نگاه خیره رو خودم حس کردم این داشت اذیتم میرد سعی کردم از دوربین گوشیم بفهمم کیه ولی به بهانه ای عکس دوربین میچرخوندم متوجه چیزی نشدم و بیخیال شدم نشستم به عکس های ک گرفتم نگاه میکردم ک یکی عکس ها از دور یه پسر بود ک از گرفتن عکس اونم یه ژستی به خودش داده بود کلی ازین عکس شوکه شدم و تو دلم قش کرده بودم از خنده ک متوجه شدم یه پسر داره از دور نگام میکنه و اون نگاه خیر رو خودم حس داشتم از اون بود سری از فکر در اومدم و تازه متوجه شدم ک خیره بهم داشتیم نگاه میکردیم بیخیالش شدم و سرگرم چیدن گل ها شدم چقد حس خوبی داشتم تو اون گل ها،واقعا عید خوبی بود ماه اول بهار و بویه این الف ها جون آدمو تازه میکردن .عصر شد و داشتیم به طرف خونه حرکت میکردیم ک از اون مسیری ک پسره بود نگاه کردم دیدم هنوز اونجاست و داره با مسخره بازی نگاهم میکنه و من ازین رفتارش میخندیدم واقعا ازین ک اون پسر بچه داره به من نگاه می‌کرد تعجبم بود حداقل این پسر هفت هشت سال از من کوچیک تر بود... کم کم داشتم به رفتارهای پسره عادت میکردم و زیاد بهش توجه نکردم بعضی وقتا مراد و از دور میدیم ک بدنم به لرز درمیومد و قلبم حرکتی نداشت از دیدن مراد واقعا به یکی نیاز داشتم حرف بزنم شیدا هم ک سرگرم نامزدش بود قرار بود تابستون عروسی کنه بعضی وقتا زنگ میزد و کلی باهم می‌گفتیم و میخندیدیم..یه روز با خواهر بزرگم و یکی دوستاش رفته بودیم تو باغ همون دوست خواهرم الف چیده ک باز متوجه همون پسره شدم بد جور رفته بود رو اعصابم کلا در روز این اطراف خونمون بود و الان هم اینجا اون روز دوست خواهرم یه گاوی آورده بود واسه چرا ک اون گاوه گمش کردیم و اون پسره پیداش کرد آورد داد دست خواهرم گفت این مال شماست خواهر گفت نه ماله (مهین )دوست خواهرم پسره یه چن دیقه پیش ما موند خواهرم و مهین کلی باهاش شوخی کردن و خندیدن ولی من سرگرم کارم بودم و اصلا توجه بهشون نکردم(چون روستای کوچیک بود همه خوب همو میشناختیم)وقتی از نزدیک پسر رو دیدم این برادر شوهر شیدا بود ولی کدومش بود من درست نمی‌شناختم بعد چن دیقه پسر از ما دور شد و خواهرم مهین چقد از پسره تعریف کردن ک چه پسره خوبیه اون موقع از زبون این دوتا متوجه شدم ک اون پسر بچه ای ک من فکر میکردم نیست این پسر بزرگتر من با اون داداشش ک کوچیکتر بود اشتباه گرفته بودم ..روزا داشت می‌گذشت و این پسر ک اسمش تازه فهمیده بودم وحید بود هر روز به من نزدیک تر میشد و هر جا میرفتم دنبالم بود این رفتارش داشت توجه منو به سمت خودش می‌برد و من به رفتارش عادت کردم اگه یه روز نمیددمش نگران بودم،هوا داشت گرم میشد و به تابستون وارد شده بودیم یه روز عصر گرما رو تخت جلو در خونمون تو فکر بودم ک این پسر هم مثه مراد داره منو سمت خودش میبره از این ک دارم وابسته رفتار این پسر میشم بد جور منو می‌ترساند آخه من کجا این پسر کجا، وحید تو یه خانواده بزرگ روستا بزرگ شده بود ک من در حد این خانواده نیستم پس باید ازش دوری کنم تو هین فکرا بودم ک گوشیم زنگ خورد با اسمی ک دیدم 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
پسره بشدت فشار میورد و ول کن نبود میگفتم خانواده آن راضی نیستن خودم پا پیش میزارم جند باری پسره با د
و وحید روز به روز داشت به من نزدیک تر میشد و روز عروسی شیدا رسید سوز گرما بدن آدمو آتیش میزد کلی به خودم رسیده بودم فقد اینکه خانواده وحید ببینم و چشم مراد در بیاد شیدا زن داداش وحید می‌شد و اون روز من چقد تو عروسی دنبال وحید گشتم و ندیدمش حرصی شده بودم بهش زنگ زدم گفتم دستم بنده دارم آشپزی میکنم اونجا فهمیدم ک کارش آشپزیه ..عروسی هم تموم شد و تو عروسی با خواهر زاده وحید کلی صمیمی شده بودی و شمارم گرفت ک باهم درارتباط باشیم وحید از علاقش به من بهش گفته بود اونم خوشش اومده بود ازم دیه باید از شیدا دل بکنم ولی جوری وابسته وحید بودم ک رفتن شیدا زیاد اذیت نشدم. 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
و وحید روز به روز داشت به من نزدیک تر میشد و روز عروسی شیدا رسید سوز گرما بدن آدمو آتیش میزد کلی به
ادامه ... روز های سختی داشتیم چقد با کینه کنایه مردم دلمون میشکست چقد کبود محبت داشتیم ،یادمه یه پیرزن همسایمون بود همش با طعنه به نوه ش میگفت از این دختر چیز یاد بگیر ک نه مادر بالا سرش بود نه پدر ولی جوری تربیت شدن این بچها ک صدتا بچهای پدر مادر دار ارزش دارن . نوه ک یه دختره ۱۵ سال و خیلی بی ادب بود در جواب پیر زن میگفت توم حامی من بود پس چرا منو درست تربیت نکردی پیر زن در جواب دختره میگفت تو حرف پدرت قبول نداری چه برسه به من .. رو به من کرد گفت دخترم تو در آینده خوشبخت میشی منم فقد یه لبخند جوابش دادم ک اون دختره گفت تو ک از آینده خبر داری من چی میشم پیرزن گفت هیچی نمیشی دختره گفت پس چرا اون خوشبخت میشه من هیچی..پیرزن گفت هر وقت من این دختره رو میبینم (منو میگفت) همش لبش با صلوات و ذکر بوده همش تسبیح و ذکر شمار تو دستشه ..واقعا راست میگفت من در طول روز فقد ذکر میگفتم همیشه ذکر شمار تو دستم بود ..این حرف پیرزن هیچ وقت یادم نرفت و منو بیشتر به خدا نزدیک می‌کرد.. علاقه ای منو وحید بیشتر می‌شد ساعت ها وقتمون فقد با هم بودن می‌گذشت اینقد بهم وابسته بودیم ک حد نداشت به شدت عاشق هم شدیم تو طول اون روزا خیلی هدیه بهم میدا یه گردن بند طلا با یه انگشتر و کلی خوردنی روسری واسم گرفته بود ..دقیقا وحید پسری بود ک تو آرزوهام واسه خوشبختیم میخاستم فقد اون بود ک من در کنارش حس آرامش مکردم خیلی بشدت پسره مهربونی بود..بعد یه سال خورده ای ک خواهرم میخاست عروسی کنه اونم فقد برن مشهد زیارت بیا شروع زندگی رو ادامه بدن..نامزد خواهرم هیچی نداشت ولی پسره خیلی زرنگ و کاری بود میتونست خودشو جمع کنه تصمیم گرفتیم واسه جهیزیش چنتا از بز هامون بفروشیم این هم کار من سبک تر میشد فروختیم و یه مقدار هم تو عقد جمع کرده بود و خریدش کرد یه خونه کوچیک کرایه کردن تو شهر جهاز چیدن و راهی مشهد شدن..خانواده پسره هیچ ارتباطی باهاش نداشتن ،اون دوتا هم با کلی سختی و کنار هم یه زندگی ساده رو شروع کردن ..واقعا واسه خواهرم سخت بود ک یه دختره درس خوند و به کلی آرزو و فقد یه لباس نو شده بود شروع زندگی جدیدش..ولی خداروشکر خوشبخت شد.. خلاصه باز من موندم و داداش کوچیکم دیگه بقیه خانواده ازدواج کرده بودن داداش کوچیکم تو شهر کار می‌کرد و هیچ علاقه ای به روستا اومدن نداشت بهش حق میدادم چون اون هیچ خوشی تو دوران بچگیش ندیده بود سختی های بدی کشیده بود منو اون تا اول رهنمایی بیشتر درس نخوندیم چون یکی نبود حمایت مون کنه چون پول مدرس و کتاب یا لباس نداشتیم و ما ازین خوشبختی بی نصیب موندیم ..از تنهای بیزار بودم ولی چکنم ک یار همیشگیم بود یه مدت گذشت مثه قبل من شبا خونه خواهرم و روزا خونه خودمون سر میکردم زمستونا کاشت جو گندم میکردم تابستان هم برداشت ازین ک تک روستا اسمم دختره زرنگ صدا میزدن متنفر بودم از خونه بیزار از کارهای خسته کننده و تکراری فراری بودم تصمیم داشتم بزهارو بفروشم چون واقعا نگهداری شون سخت شده بود اون روزا به وحید فشار میوردم میگفتم باید بیایی خواستگاری من دیه نمیتونم واقعا خسته شدم از بس مخفی کاری کردم 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه ... روز های سختی داشتیم چقد با کینه کنایه مردم دلمون میشکست چقد کبود محبت داشتیم ،یادمه یه پیر
کم کم کله خانواده فهمیدن با این پسر رابطه دارم اولا کلی دعوام میکردن ک این رابطه رو بهم بزنم خواهر بزرگم میگفت خانواده‌ش راضی نمیشن بیخیال پسره شو .عید بود داداش کوچیکم اومده بود روستا و اونم یواشکی گوشیم چک کرده بود و تماس و چت های وحید دید و کمال ناباور یهو صورتم سرخ شد از دیدن داداشم کلی وحشت کردم اون روز کلی دعوا و سرصدا را انداخته بود و گوشیم ازم گرفت خواهر بزرگم اومد و گفت من میدونم ک این دوتا بهم در ارتباط ن داداشم کلی با خواهرم بحث کرد ولی خواهرم نتونست آرومش کنه ده روز گذشت ک داداشم اومد گوشی رو بهم داد ولی باهام حرف نمیزد صورتم سرخ شده بود جا دستش سعی کردم تو خونه بیرون نزنم واقع سخت بود واسه یه برادر ک ببینه خواهرش با پسری ارتباط داره اونم پسرهای بختیاری ک کلی غیرت دارن ..وحید اون روز متوجه شده بود گوشی دسته داداشمه با خواهر بزرگم تماس می‌گرفت و از حال من خبر دار میشد و ازین ک وحید با خواهرم از علاقش به من گفته بود خیلی خوشحال بودم میگفت میخام بیام با داداشت حرف بزنم ولی داداشم میدیدتش از کشتنش رد نمی‌کرد مطمئن بو م ک خون به پا میشد سعی کردم وحیدو راضی کنم یه مدت تو روستا از داداشم دوری کنه ..تا وقتی داداشم بخاطره کارش به شهر رفت بزهارو دومادمون خرید و من کلی ازین ک راحت شدم خوشحال بودم دیه از بیکاری به گوشی پناه بردم و برنامه های نصب میکردم و شر گرم میشدم شبا خونه خواهرم روزا هم خونه خودمون یه مدت ک گذشت حس میکردم کسی دور خونمون هست و زیرکی منو دنبال میکنه ازین حس میترسیدم تا چنروز دور از پشت قفل میکردم یه روز از خونه خواهرم داشتم میرفتم خونه خودمون ک یه شماره جن بار زنگ زد و پیام داد مطمئن بودم یکی پسرا روستا س میخام مزاحمت ایجاد کنه منم گذاشتم تو لیست سیاه تا بعد چن روز رفتم لیست سیاه چک کنم دیدم کلی پیام از همون شماره دیدم ک فهمیدم پسر دختر خالم بود ،دوسال ازم کوچیکتر،و خودشو معرفی کرد ولی بازم بهش محل ندادم تا بعد چن روز دوباره از خونه خواهرم میودم ک دیدمش جلو در خونمون داره از زیر در به داخل خونه نگاه میکنه (گفتم ک در خونمون جوری بود ک یه قسمت در باز نمید نمیشد گرفتش ینی در حیاط دره خونه بود)وقتی اون لحظه اونجوری دیدمش شوکه شدم گفتم پس حس چن روزم بی جا بود این میومد اینجا منو دید میزدم و من متوجه نمیشدم دیگه سعی کردم روزا برم پیش دوستام یا همسایه ها کمتر تو خونه بودم این پسره هم به شدت داشت بهم نزدیک میشد هرجا میرفتم دنبالم بود تا تو خلوتی منو گیر بیاره از ترس این پسر آرامش نداشتم سعی کردم راجبش به کسی چیزی نگم..بخاطره تنهای اون روزام و ترس از پسره بدجور بهم ریخته بودم سعی کردم یه چن روز برم شهر پیش اون خواهرم ک غریبه ازدواج کرده بود چن روز رفتم اونجا تا حال هوام عوض بشه ولی یه هفته بیشتر نمیتونستم بمونم چون خانواده شوهرش عیب می‌دونستن یه دختر مجرد با دوماد زندگی کنه و بخاطره شرایط زندگیش برگشتم روستا، مردم روستا هم کلی تهمت میزدن ک دختری تنهای بره شهر و بیاد ولی دیگه واسه من عادی شده بود از حرف های مردم زیاد اهمیتی نداشت ..(یه نکته ک یادم رفت بگم تو اون زمان ک از یکی آشنا های خواهرم بهزیستی برد وقتی خواهرم عقد کرد منو برد پوشش کمیته امداد ک مستمری سی صد بهم میدادن و واسه یه کمک سه تومن عیدی دادن ک حیاط زدیم و سرویس بهداشتی مون درست کردیم چون قبلا نه در داشت نه سقف فقد یه پتو گهنه درش زده بودیم )تو اون شرایط اینقد وحید بهم محبت می‌کرد بهم توجه می‌کرد که پیش خودم یه دختر شاهزاده بودم اینقد بهم غرور داده بود و منو زیباترین دختر دنیا میدید .،این عشق بینمون بیشتر و بیشتر می‌شد تو اون مدت وحید ماهی گیری می‌کرد بعضی وقتا ماهی واسم میورد من به شدت وحیدو تو فشار گذاشته بودم ولی اون هی میگفت بزار وقت مناسب برسه با خانوادم صبحت کنم ولی یجورای خانواده ش هم متوجه رابطه ما شده بودن ..دیگه کم کم همه فهمیده بودن تا زمان رسید ک وحید با خانواده‌ش صبحت کنه و منتظر بودم تا وحید خبرش بهم بده ولی خبری نشد اون روز اصلا بهم زنگ پیام نداد منم کاریش نداشتم تا خودش بیاد داشتم از دوریش و از بی‌خبریش دق میکردم چون نشده بود دوساعت از هم بی خبر بشیم هر وقت هم من قهر میکردم همش اون پا پیش میزاشت آشتی می‌کرد حتی وقتای هم ک من مقصر بودم اون آشتی می‌کرد و کلی معذرت خواهی می‌کرد..تا پیامش اومد اشک از چشمم بیرون زد خیره با پیامش بودم صدبار خوندمش ولی نتونستم درشت درکش کنم درست بفهمم فقد گوشیرو پرت کردم انگار منتظر بودم تا همین بگه و آوارگی روم خراب بشه هیچی منو آروم نمی‌کرد فقد به گریه میکردم ساعت ها گذشت و من با چیزی ک وحید گفته بود نابود شدم با تمام با بغض با صدا نالیدم ک من جز وحید کیو دارم ک من به امید وحید زنده ام چرا مخالفت خانواده‌ش باعث بشه منو نابود کنی تو که میدونی من بدون اون نمیتونم نفس بکشم تو که میدونی از عشق مراد چند
مَــــــــنِ آرام💜✨
کم کم کله خانواده فهمیدن با این پسر رابطه دارم اولا کلی دعوام میکردن ک این رابطه رو بهم بزنم خواهر ب
سال زجه زدم و فراموشش کردم حالا عشقم به وحید داری نابود میکنی ولی انگار خدا هم منو نمیدید..هر دیقه گوشیم زنگ می‌خورد ولی من اهمیت ندادم کلی همونجا به حال بی‌کسی خودم نالیدم با ناچاری بلند شدم رفتم سمت گوشیم کلی پیام و تماس داشتم همه شون از وحید بود ک کلی نگرانم شده بود و قربون صدقه‌م میرفت چشام تار میدیدن بازم ازینکه کسی جز وحید زنگم نزده بود نالیدم به حال روزم مجبوری پاشدم رفتم به سمت آشپز خونه یهو یه چیزی جلوم پرید از ترس وحشت کردم یه جیغی زدم دیدم موش بود یه لبخندی زدم یاد حرف خواهرم افتادم ک به خونمون میگفت باغ وحش چون همه جانوری تو خونه پیدا می‌شد کلی دارو و مرگ موش گذاشتیم ولی سوراخ های خونه باعث رفت امدنشون میشد هیچ از بین نمیرفتن و یه نکته ک هم یادم رفت(میگن چون خدا صدا نداره اون لحظه یادم اومد و از خدا نا امید نشدم و باز به خودش توکل کردم )(داداشم و زنش ک یخچال برده بودند ک زنش بعد زایمان پسرش به یه بیماری مبتلا شد ک هرجا و هر شهری دکتر و دعا گو هر چیزی و در نظر بگیرید بردنش و هیچ کس از مریضیش متوجه نمیشدن چقد ک پول دارو دکتر دادن چقد زیارت گاه و امامزاده بردنش ولی روز به روز حال زن داداشم بدتر میشد جوری بود ک فقد واسه زنده موندنش دعا میکردن آورده بودنش روستا تا شاید بهتر بشه ولی اینقد بیقراری می‌کرد ک فقد میگفت دعا کنید بمیرم راحت بشم،همسایه ها مومدن پیش ما میگفتن از ظلمی ک به حق شما دوتا یکم کرده اینجوری شده برین پیشش و حلالش کنید،واقعا بدجور دلمون شکسته بودن در حقمون بدی کردن ولی هیچ وقت نفرینش نکردیم بخاطره حالش مجبور شدیم با داداشمون زنگ بزنیم و حالش بپرسیم داداشم فقد پشت تلفون گریه میگرد میگفت حلال کنید.واقعا ما نفرینش نکردیم ولی چوب خدا صدا نداره ..زن داداش خیلی بد حال بود اصلا کسی بهش امید نداشت بیچاره بچه داشت رشت می‌کرد ولی مادر راضی نمیشد به بچه شیر بده حال خیلی بدی بود .و این که ما تصمیم گرفتیم یه هدیه بگیریم بریم هم واسه کادو بچه داداشمون و بریم دیدن زن داداش و با زن دایی رفتیم پیشش واقع زن داداش مون داغون بود اینقد بد حال بود ک ما اونجا کلی به حالش گریه کردیم جیغ میزد میگفت بچه رو نیارین ک ببینمش از بچش متنفر بود یه مدت گذشت ک کم کم حالش بهتر شد و یه جوری برگشت به زندگی عادی ..و داداشم یخچالی و دربست گرفت و فرستاد واسمون )و یاد این لحظه توکل به خدا کردم دره یخچال باز کردم کلی فقد آب توش گیر میومد نا امید درش بستم.. 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
سال زجه زدم و فراموشش کردم حالا عشقم به وحید داری نابود میکنی ولی انگار خدا هم منو نمیدید..هر دیقه گ
ادامه.... از حالی ک داشتم روز به روز بدتر میشدم و ضعیف شده بودم از مخالفت خانواده وحید منو بیشتر عذاب میداد ولی وحید اینقد منو دوست داشت ک شکی نداشتم حتی یه درصد منو ول کنه اون روزا من کلی باهاش بحث میکردم میگفتم بیخیالم شو ولم کن برو پی زندگیت منو تو به درد هم نمیخوریم ولی اون خوب بلد بود منو آروم کنه همش بهم میگفت به خدا توکل کن ولی واقعا ازین حرفش خندم می‌گرفت خنده تلخ ک خدا کجا بود (خدایا منو ببخش)واقعا قدرتم از دست داده بودم از خدا نا امید شده بودم ک من باید تو زندگی فقد آفریده شدم زج بکشم روز خوش نبینم ازین فکرا وحید و هم سرزنش میکردم .،یه شب تصمیم گرفتم رابطم با وحید تموم کنم ولی با خودم از فکر این ک از وحید جدا بشم کلی گریه میکردم خوب میدونستم ‌ از دوری وحید دق میکنم ازینکه اینقد عاشق وحید شده بودم حالم از خودم بهم می‌خورد ولی من جز وحید کی بهم توجه داشت کی بهم محبت می‌کرد باید بهم واسه این عشق جونم هم بدم ولی نه به هر قیمتی باید وحیدو رها کنم و اومدم به وحید پیام دادم گفتم واقعا ما به درد ۶م نمیخوریم تو کجا من کجا خانوادهت حق دارن راست میگن تو باید با یه دختره خانواده دار ازدواج کنی .،اون شب کلی به حال خودم گریه کردم ولی وحید زیر بار نمی‌رفت گفت تو فقد کنارم بمون من خانوده ام راضی میکنم میگفت من هرکاری لازم باشه میکنم تا راضی بشن مثال خواهرم با پسر عاموش میزدم میگفتم مگه خانواده عموت راضی شدن با خواهر من کنار بیان ک خانواده تو راضی بشن میگفت من خانواده ام میشناسم میتونم راضی شون کنم فقد تو کنارم باش تنهام نزار..من از رفتن حرف میزدم و اون التماس می‌کرد ک رفیق نیم راه نشم ..مدتی گذشت وحید از ترس این ک ولش کنم یه روزی قرآن دست گرفت مجبورم کرد قسم بخورم ک در هر شرایطی کنارش باشم و با هم مشکلات و حل کنیم اونم دست گذاشت رو قرآن ک به هیچ شرایطی پشتم خالی نکنه ..از عشقی ک وحید بهم داشت هیچ شکی نداشتم .همیشه بهم میگفت بعد خدا تورا میفرستم چون با اون همه عشق هیچ وقت بهم نزدیک نشده بودیم همش میگفت این پاکیت منو عاشقتر میکنه ما دوتا عشق پاکی داشتیم ازین عشق روز به روز بیشتر از دوری هم زج می‌کشیدیم پافشاری وحید به خانواده‌ش و مخالفت های خانواده بیشتر می‌شد هر روز از وحید اسرار و التماس و اونا هر روز بیشتر مخالفت میکردن ..از حرف های و تهمت های روستا بیشتر منو آزار میداد یکی دوبا یکی از زن های روستا بهم گفته بود ک خواهر وحید منو فرستاد ک بهت بگم خودتو از وحید بکش زندگی مارو خراب نکن ..دیگه واقعا نا امید شده بودم ک هیچ وقت خانواده وحید راضی به من نمیشن این بد جور منو شکسته بود حتی یه روز خواهر وحید بد جور تو روستا با عمم سر صدا راه انداخته بودن ک خواهر وحید کلی فوش به خانواده ام داد ..حال خوبی نداشتم خانواده ام ازین ماجرا خبر داشتن افسردگی گرفته بودم ازین ابرو ریزی تو روستا بدجوری نابود شدم گوشیمو خاموش کرده بود ک سعی کردم یواش یواش وحید مثه مراد فراموش کنم انگار خدا با من یار نبود دیگه قبول داشتم ک خدا منو واسه آوارگی ساخته بود از دوری وحید داشتم میسوختم میدونستم ک اونم حالش از من بدتر بود 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه.... از حالی ک داشتم روز به روز بدتر میشدم و ضعیف شده بودم از مخالفت خانواده وحید منو بیشتر عذ
ادامه... خیلی حالم بد بود خواهرم ک تازه عروسی کرده بود میگفت یه مدت بیا پیش من یه مدت رفتم شهر پیشش ولی هیچ دل خوشی نداشتم تو خودم بودم سعی میکرو روزارو هر جوربود سر کنم شبا رو هم با گریه خاب میکردم یه مدت به شدت سر درد داشتم جوری با کلی مسکن آروم نمیشدم ولی بازم اهمیتی نداشت روزا واسم بی ارزش بودن ولی خواهرم درکم نمی‌کرد داشت سرزنشم می‌کرد دوماه اونجا بودم خواهرم منو برد دکتر ک بشدت بالا رفتن تیروئید و لاغر شده بودم بشدت کم خون شدم ولی هیچی واسم اهمیتی نداشت فقد آرزو مرگ میکردم یه شب ک وحید هماهنگ کرده بود با شوهر خواهرم ک قصد داشت شب بیاد خونه ک منو ببینه یه جورای از حرفای خواهرم و شوهرش متوجه شدم تو دلم عروسی بود ولی میگفتم نه باید ازش دوری کنم میدونستم ک وحید دوری منو تحمل نمی‌کرد تاحالا م ک ازم بی خبر بود میدونستم ک نابود میشد ..تا شب وقت اومدن شد من به خواهرم گفتم ک فهمیدم وحید میخاد واسه شام بیاد ولی من نمیخام ببینمش خواهرم چیزی نگفت و من رفتم تو اتاق در بستم با اومدن وحید صداش قلبم به تند زدن کرد بیقرار بودم یواش خودمو سمت در رفتم ک به صداش گوش کنم صداش بهم آرامش میداد کلی بشت در گریه کردم شام خوردن و میوه هم خوردن خواهرم اومد داخل اتاق گفت پاشو بیا بیرون زشته اون بخاطره تو اومده ولی قبول نکردم هر کاری کرد ولی من نمیتونستم بیشتر بخاطره این ک اگه روبه رو شم سکته میکنم قلبم در میاد ..خواهرم عصبی رفت بیرون بعد چند دیقه یه پیام اومد رو گوشیم بازش کردم ...خودش بود سری میخ کوب شدم سرجام قلبم تند تند میزد چشام باز بسته میکردم (نامرد دیگه اینقد ازم بدت میاد ک ازم فرار میکنی و حاضر نیستی منو ببینی،بیا بیرون چن دیقه ببینمت دارم از دوریت دق میکنم) از شدت گریه چشام تار میدید ولی جواب دادم( من ک تمومش کردم لطفا تو دیگه منو فراموش کن )این حرف خودم قلبم به درد اومد ولی چاره چی بود(جواب داد ک دیوونه ای چکارت کنم. ببین خواهرت چه زندگی داره ماشالا واقعا حسودی کردم از زندگی این دوتا ،مگه خواهرت کی حمایتش کرد واقعا منم دلم یه زندگی اینجوری میخاد) قند ک هیچ دنیا هم تو دلم آب میشد چقد حس خوبی داشتم یه ساعت بعد وحید خدافظی کرد از خواهرم شوهرش رفت ..وقتی از اتاق اومدم بیرون شوهر خواهرم خیلی ناراحت بود بهم گفت ک اشتباه کردی نیومدی بیرون ولی تو دلم یه فوش به وحید دادم گفتم خب اون میومد تو اتاق اگه میخاست منو ببینه ، اون شب شوهر خواهرم تعریف کرد ک بعد آبروریزی ک خواهر وحید تو روستا کرده بود چقد وحید زج دید چقد با خانواده‌ش بخاطره من بحث کرده بودن و بخاطره مخالفت شون وحید سر به دیوار زده بود گفته بود من از دست شما خودمو می کشم و دوتا از دندونه هاش کنده شده بود بعد یه مدت تصادف میکنه و خداروشکر خودش اذیت نشده بود ولی یه ماشین داشت ک اونم نابود شد و مجبور شد بفروشه ..رابطه منو وحید باز روز به روز داشت بهتر میشد ولی نه در حده قبل خیلی رسمی ..فقد حال همو بدونیم ..روزا میگذشتن و سه تا خواهرم باهم حامله شده بودن فقد یکیش هفت ماه می‌کرد اون یکی چهار ماه اون یکی هم تاز متوجه شده بود و این شرایط من سختر کرد یکیش روستا بود یکیش تو یه شهر دیگه یکی دیگه یه شهر دیگه ک کلی دور بودن از هم و من بخاطره نگه داری خواهرام ک حاملگی بدی داشتن و اون دوتا خواهرم هر یکیش دوتا پسر داشتن ک ۱۰ سال به پایین بودن هر کدوم ک مشکل پیدا می‌کرد یه به هر دلیلی سرما میخوردن یه کاری داشتن یا مهمونی من باید میرفتم کمک کارشون از اون شهر به این شهر و یه مدت روستا همینجوری روزام می‌گذشت ازین ک منو فقد واسه کار میخاستن حرصی شده بودم ولی خب چاره چی بود من ک جایی نداشتم برم حداقل خواهرام بودن برادرانم ک از زن هاشون جرات نمیکردن یه پولی واسه خرجی یه دختر تنها بدن هیچ وقت هم به فکر من نبودن ولی خواهرم یجوری هوام داشتن ..تا اینکه بچه یکی خواهرام به دنیا اوم خیلی زایمان بدی داشت خواهرم تا یه ما نمیتونست تکون بخوره زیر بغلش میکردم می‌بردم دستشویی 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه... خیلی حالم بد بود خواهرم ک تازه عروسی کرده بود میگفت یه مدت بیا پیش من یه مدت رفتم شهر پیشش
ادامه... اینقد اون روزا بد می‌گذشت ک از درد بدن شبا خوابم نمی‌برد دوتا پسرش خیلی شیطونی میکردن و حال روز خواهرم اصلا خوب نبود با یه بچه واقعا شرایط بدی داشتیم بعد یه ما تازه خواهرم شبا خودش بیدار میشد به بچه شیر میداد ک تو اون شرایط اول ۶ای کرونا بود و ما درگیر شدیم چقد سخت گذشت فقد من بودم ک باید خودمو محکم بگیرم چون خواهرم حالش بدتر شد با یه نوزاد و دوتا پسر و شوهر خواهرم همه درگیر کرونا شدیم من بودم ک باید سرپا میشدم ک به اینا رسیدگی میکردیم بعد یه ماه به سختی گذشت ..دلم یه شب راحت خوابیدن میخاست واقعا به شدت کرونا داغون شدم داشتم تو خودم نابود میشدم از یه طرف مخالف خوانواده وحید از یه طرف هم حال روزم اینجوری بود.تایه روز اون یکی خواهرم زنگ زد ک ویار داشت و حالش خیلی بد بودمیگفت ک چن روزه هیچی نخوردم و من مجبور بودم برم ازش محافظت کنم با کلی مشکلات سه ماه پیشش موندم حالش بهتره بود ..نزدیک های عید شد هرسال مردی ک به شهر اومدن به شوق رفتن به روستا کلی لباس و چیزای دیگه می‌خریدند به روستا میرفتن ، ولی من اصلا دلم نمیخاست به روستا برم مردم اون روستا جز زج و تهمت چیزی بلد نبودن ..ولی چاره ای نداشتم با خواهرم شوهرش به روستا رفتیم ..خواهر بزرگم ک تو روستا بود با جاریش تو یه خونه زندگی میکردن ک اون سه تا بچه داشت و خواهرم هم دوتا پسر و یه تو راهی به دلایلی باهم بحث کرده بودن و اینکه خواهرم تو خونه پدری مون ک کسی توش نبود زندگی میکرد وقتی وارد خونه شدم از بس خونه بهم ریخته بود خون به مغزم نرسید سه روز گرفتم خونه رو تر تمیز و مرتب کردم یه مدت هم بود ک ارتباط با وحید خیلی کم شده بود ولی خواهرام ازین ارتباط دوباره با وحید خبر نداشتن چون اگه می‌دونستن کلی سرزنشم میکردن.و سعی کردم مخفی کنم دوباره من به وحید فشار آوردم گفتم عیده هم دارن عروسی و عقد میکنن توم با خانوادهت صبحت کن مگه قول ندادی راضیشون کنی اونم قبول ک فقد بهم میگفت صبر کن من راضی شون میکنم بهم قول میداد ک میارشون خاستگاری ولی من از قولاش اعتباری نداشتم چون هربار به شکست می‌خورد..تا روزی سیزده به در بود ک بهم گفت از خانواده م نا امید شدم راضی نمیشن دوباره حال من زهرمار شده بود از بس زج کشیده بودم دیگه اعصاب نداشتم میزد به معد م فقد هوق میزدم تحمل این همه بی کسی رو نداشتم ..هر بار خواهرام با یه چیزی سرکوفتم میزدن وقتی فکر میکردم دوستام همه یکی دوتا بچه دارن منم دوست داشتم ازین تنهای دربیام ،، وحید بهم گفت مگه میخای با خانوادهم زندگی کنی مهم منو توایم ک همو میخایم ولی مگه می‌شده خانواده ای منو چکار کنم میگفت خودت باهاشون حرف بزن مخالفت کردن راضی شون کن به لج افتاده بودم به قیمتی بود نمیخواستم وحیدو از دست بدم چون محال بود بدون اون زندگی کنم اینقد من بهش علاقه داشتم اون صدبرابر منو میخاست ...هرچی فکر میکردم نمیشد واقعا خدا نمیخاد منو وحید بهم برسیم باز یه شب زد به سرم د تمومش کنیم فقد داشتم خودمو کول میزدم به وحید پیام دادم ک بیا بیخیال شو تورا خدا از زندگیم برو بیرون اگه تو بیخیال شی منم کنار میام ولی اون محال بود قید منو بزنه پیامم داد ک منو تو قسم قرآن خوردیم ک پشت هم خالی نکنیم پس باز میخای رفیق نیم راه بشی چندبار منو ول کردی بازم میخای بهم پشت کنی مگه قول ندادی همیشه کنارم باشی الان من بهت نیاز دارم پس پشتم خالی نکن ک خودمو میکشم ..هیچ راهی نداشتم قبول کردم اومدم به خواهرم جریانو گفتم ،گفتم وحید میگه خودمم هیچی هم ندارم هیچ کس باهام نیست قبولم کنید تا جونم فدا کنم ..ولی با چیزی که روبه رو شدم باورم نمیشد یه بحثی دعوای شد ک جز گریه چیزی نصیبم نشد از خواهرام نا امید شدم اومدم جریانو به وحید گفتم ..اون شب با گریه بهم پیام می‌دادیم خوب حالش می‌فهمیدم پیاماش آتیش به زمین و زمان میزدن کلی ذکر صلوات میگفتم قرآن میخوندم ولی هیچ فایده نداشت .تصمیم گرفتیم از هم دوری کنیم ینی یه جورای قید همو نزنیم ولی بعد دو روز فهمیدم ک وحید قصد خود کشی داره یکی دوبار میخاست خودش ک بکشه دوستاش رسیده بودن و نزاشتن، خیلی درد بدی بود هر لحظه ک یه اتفاقی برا وحید بیوفته خودمو مقصر میکردم ک چطو تونستم وحیدو رها کنم چطو تونستم به قول خودش رفیق نیم راه بشم از فکر این ک وحید میخاد چه بلای سر خودش بیاره تنم به لرز می افتاد😭 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه... اینقد اون روزا بد می‌گذشت ک از درد بدن شبا خوابم نمی‌برد دوتا پسرش خیلی شیطونی میکردن و حال
ادامه...😭 خیلی حال روزه بدی داشتیم یه شب مهمون داشتیم ک همه سرگرم بودن از خونه رفتم بیرون با وحید زنگ زدم جواب نداد دوباره شمارهش گرفتم جواب نداد از استرس دستم میلرزید بهش پیام دادم (عشقم جواب بده توراخدا دارم از دوریت دق میکنم صدات بهم آرامش میده میخام صدات بشنوم) ک به چن ثانیه نکشید زنگ زد صداش گرفته بود با صدای ک بالا نیومد گفت الو.. همین کافی بود تا بغض دوتامون بشکنه هر دوتامون پشت تلفون به حال همه دیگه زار زدیم و گریه میکردیم یهو صدام زد با تمام وجودم گفتم جانمممم گفت پره دست قرص ه میخاستم سر بکشم ک تو پیام دادی با دیدن پیامت از این کارم پشیمون شدم گریم بیشتر شد گفتم بی معرفت میخاستی منو تنها بزاری تو که بهم میگفتی هیچ کدوم مون حق برگشت نداره توکه اینقد منو نگه داشتی تا پایان راه تو که نزاشتی من این رابطه رو خراب کنم توکه این قد قوی بودی واسه نگه داشتنه این عشق حالا تصمیم گرفتی تنهای عشق مون ول کنی پس اینجوری ک نامردیه پس بزار منم قرص هام بیارم باهم شروع به شمردن میکنیم و میخوریم یه خنده تلخی زد گفت توم مثه من عاشقی گفتم تو به چی میگی عشق به همو (سر نوشت هر چی نوشت) پس دیدی سرنوشت چقد بد نوشت گفت نه اون آدم هاست ک مارو از هم دور کردن مگه نه من به این عشقی ک دارم افتخار میکنم عشق اگه گریه و اشک نباشه دوری و غم نباشه درد و زجر نباشه قصه و غم نباشه ک بهش نمیگن عشق ..گفتم پس دو راه بشتر نداریم یا خودمون خلاص کنیم یا از اینجا فرار کنیم با حرفم حس کردم دیگه گریه نمیکنه منم آروم شده بودم گفت پس بیا فرار کنیم گفتم اول یه قول بده بعد گفت باشه هرچی باشه قبوله گفتم به عشقی ک داریم قسمت میدم ک کنارم باشی تا شانس آخر مون هم امتحان کنیم گفت چه شانسی گفتم قول بده ک کنارمی ک من گفتم ک هرچی باشه قبول خوشحال شدم و کلی قربون صدقه حافظی کردیم ازین ک تونسته بودم آرومش کنم خوشحال شدم ..باید هر جوری میشد خواهرام راضی میکردم ک همینجوری وحیدو قبول کنن ..یه هفته طول کشید اینقد بحث دعوا تو خونه بود ک بلاخره یکم راضی شدن قبول کنن وحید بیاد خواستگاری صبحانه خوردیم و به وحید پیام دادم گفتم زنگ بزن خواهر بزرگم بگو شب میام اونم ظهر بود زنگ زد به خواهرام گفت میام اونا هم گفتن باید با داداشم صبحت کنی از ناچاری اونم زنگ زده بود یکی یکی صبحت میکرد وقتی داداشم گفته بودن خودت تنها قبول نداریم حق خواستگاری نداری مجبور شده بود مگه پدرم راضی میکنم میام ازین ک دورغ گفته بود تا فقد به خاستگاری بیاد خودش هم خجالت می‌کشید واقعا وحید پسری نبود ک دورغ و نیرنگ تو وجودش داشته باشه وحید پسره خیلی آروم و مهربونی بود از حال روزم هیچ کس خبر نداشت ک یه دختر با اشک و دل شکسته این جوری به عشقش برسه هیچ وقت باور نمیکردم یکی تو دنیا وجود داشته باشه اندازه منو وحید همو دوست داشته باشن...عصر شد یهو پیام داد ک هر جور شده با پدرم میخام خواستگاری ازین حرفش خوشحال بودم به خواهرام گفتم ولی دوتا خواهرام خیلی اذیتم میکردن با همون حال ک اونا هر مشکلی داشت من با صبوری همراهی شون میگردم بهشون محبت داشتم ..ولی خدایش یکیش خیلی هوام داشت هم از نظره محبت هم از نظر مالی خیلی بهم پول میداد اون روز هم با شوهرش گفتن ما میریم واسه خرید میوه و گوشت برنج واسه شام خلاصه همه چیز آماده بود به امید اینکه پدرش میاد خوشحال بودیم ساعت ۹ شب بود خبری ازش نبود پیامش داده بودم جواب نداد بعد یه ربع پیامش بودم (تو خونه مون بحث دعواس بابام راضی واسه اومدن ولی خواهرام نمیزارنش تا یه نیم ساعت دیگه خودم میام)باز خورد شکم حالا چطور به بقیه جریان و بگم اون جا قرآن برداشتم گریه میکردم ک خدایا فقد همین امشب آبروم نبر خوردم نکن پس واسم خدایی کن پس کجایی ک یه دختر یتیم داره اینقد زج میکشه و نمیبینی تو همین گریه زاری ک خواهرم اومد تو اتاق 👇👇👇👇👇👇👇