مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه... خیلی حالم بد بود خواهرم ک تازه عروسی کرده بود میگفت یه مدت بیا پیش من یه مدت رفتم شهر پیشش
ادامه...
اینقد اون روزا بد میگذشت ک از درد بدن شبا خوابم نمیبرد دوتا پسرش خیلی شیطونی میکردن و حال روز خواهرم اصلا خوب نبود با یه بچه واقعا شرایط بدی داشتیم بعد یه ما تازه خواهرم شبا خودش بیدار میشد به بچه شیر میداد ک تو اون شرایط اول ۶ای کرونا بود و ما درگیر شدیم چقد سخت گذشت فقد من بودم ک باید خودمو محکم بگیرم چون خواهرم حالش بدتر شد با یه نوزاد و دوتا پسر و شوهر خواهرم همه درگیر کرونا شدیم من بودم ک باید سرپا میشدم ک به اینا رسیدگی میکردیم بعد یه ماه به سختی گذشت ..دلم یه شب راحت خوابیدن میخاست واقعا به شدت کرونا داغون شدم داشتم تو خودم نابود میشدم از یه طرف مخالف خوانواده وحید از یه طرف هم حال روزم اینجوری بود.تایه روز اون یکی خواهرم زنگ زد ک ویار داشت و حالش خیلی بد بودمیگفت ک چن روزه هیچی نخوردم و من مجبور بودم برم ازش محافظت کنم با کلی مشکلات سه ماه پیشش موندم حالش بهتره بود ..نزدیک های عید شد هرسال مردی ک به شهر اومدن به شوق رفتن به روستا کلی لباس و چیزای دیگه میخریدند به روستا میرفتن ، ولی من اصلا دلم نمیخاست به روستا برم مردم اون روستا جز زج و تهمت چیزی بلد نبودن ..ولی چاره ای نداشتم با خواهرم شوهرش به روستا رفتیم ..خواهر بزرگم ک تو روستا بود با جاریش تو یه خونه زندگی میکردن ک اون سه تا بچه داشت و خواهرم هم دوتا پسر و یه تو راهی به دلایلی باهم بحث کرده بودن و اینکه خواهرم تو خونه پدری مون ک کسی توش نبود زندگی میکرد وقتی وارد خونه شدم از بس خونه بهم ریخته بود خون به مغزم نرسید سه روز گرفتم خونه رو تر تمیز و مرتب کردم یه مدت هم بود ک ارتباط با وحید خیلی کم شده بود ولی خواهرام ازین ارتباط دوباره با وحید خبر نداشتن چون اگه میدونستن کلی سرزنشم میکردن.و سعی کردم مخفی کنم دوباره من به وحید فشار آوردم گفتم عیده هم دارن عروسی و عقد میکنن توم با خانوادهت صبحت کن مگه قول ندادی راضیشون کنی اونم قبول ک فقد بهم میگفت صبر کن من راضی شون میکنم بهم قول میداد ک میارشون خاستگاری ولی من از قولاش اعتباری نداشتم چون هربار به شکست میخورد..تا روزی سیزده به در بود ک بهم گفت از خانواده م نا امید شدم راضی نمیشن دوباره حال من زهرمار شده بود از بس زج کشیده بودم دیگه اعصاب نداشتم میزد به معد م فقد هوق میزدم تحمل این همه بی کسی رو نداشتم ..هر بار خواهرام با یه چیزی سرکوفتم میزدن وقتی فکر میکردم دوستام همه یکی دوتا بچه دارن منم دوست داشتم ازین تنهای دربیام ،،
وحید بهم گفت مگه میخای با خانوادهم زندگی کنی مهم منو توایم ک همو میخایم ولی مگه میشده خانواده ای منو چکار کنم میگفت خودت باهاشون حرف بزن مخالفت کردن راضی شون کن به لج افتاده بودم به قیمتی بود نمیخواستم وحیدو از دست بدم چون محال بود بدون اون زندگی کنم اینقد من بهش علاقه داشتم اون صدبرابر منو میخاست ...هرچی فکر میکردم نمیشد واقعا خدا نمیخاد منو وحید بهم برسیم باز یه شب زد به سرم د تمومش کنیم فقد داشتم خودمو کول میزدم به وحید پیام دادم ک بیا بیخیال شو تورا خدا از زندگیم برو بیرون اگه تو بیخیال شی منم کنار میام ولی اون محال بود قید منو بزنه پیامم داد ک منو تو قسم قرآن خوردیم ک پشت هم خالی نکنیم پس باز میخای رفیق نیم راه بشی چندبار منو ول کردی بازم میخای بهم پشت کنی مگه قول ندادی همیشه کنارم باشی الان من بهت نیاز دارم پس پشتم خالی نکن ک خودمو میکشم ..هیچ راهی نداشتم قبول کردم اومدم به خواهرم جریانو گفتم ،گفتم وحید میگه خودمم هیچی هم ندارم هیچ کس باهام نیست قبولم کنید تا جونم فدا کنم ..ولی با چیزی که روبه رو شدم باورم نمیشد یه بحثی دعوای شد ک جز گریه چیزی نصیبم نشد از خواهرام نا امید شدم اومدم جریانو به وحید گفتم ..اون شب با گریه بهم پیام میدادیم خوب حالش میفهمیدم پیاماش آتیش به زمین و زمان میزدن کلی ذکر صلوات میگفتم قرآن میخوندم ولی هیچ فایده نداشت .تصمیم گرفتیم از هم دوری کنیم ینی یه جورای قید همو نزنیم ولی بعد دو روز فهمیدم ک وحید قصد خود کشی داره یکی دوبار میخاست خودش ک بکشه دوستاش رسیده بودن و نزاشتن، خیلی درد بدی بود هر لحظه ک یه اتفاقی برا وحید بیوفته خودمو مقصر میکردم ک چطو تونستم وحیدو رها کنم چطو تونستم به قول خودش رفیق نیم راه بشم از فکر این ک وحید میخاد چه بلای سر خودش بیاره تنم به لرز می افتاد😭
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه... اینقد اون روزا بد میگذشت ک از درد بدن شبا خوابم نمیبرد دوتا پسرش خیلی شیطونی میکردن و حال
ادامه...😭
خیلی حال روزه بدی داشتیم یه شب مهمون داشتیم ک همه سرگرم بودن از خونه رفتم بیرون با وحید زنگ زدم جواب نداد دوباره شمارهش گرفتم جواب نداد از استرس دستم میلرزید بهش پیام دادم (عشقم جواب بده توراخدا دارم از دوریت دق میکنم صدات بهم آرامش میده میخام صدات بشنوم) ک به چن ثانیه نکشید زنگ زد صداش گرفته بود با صدای ک بالا نیومد گفت الو.. همین کافی بود تا بغض دوتامون بشکنه هر دوتامون پشت تلفون به حال همه دیگه زار زدیم و گریه میکردیم یهو صدام زد با تمام وجودم گفتم جانمممم گفت پره دست قرص ه میخاستم سر بکشم ک تو پیام دادی با دیدن پیامت از این کارم پشیمون شدم گریم بیشتر شد گفتم بی معرفت میخاستی منو تنها بزاری تو که بهم میگفتی هیچ کدوم مون حق برگشت نداره توکه اینقد منو نگه داشتی تا پایان راه تو که نزاشتی من این رابطه رو خراب کنم توکه این قد قوی بودی واسه نگه داشتنه این عشق حالا تصمیم گرفتی تنهای عشق مون ول کنی پس اینجوری ک نامردیه پس بزار منم قرص هام بیارم باهم شروع به شمردن میکنیم و میخوریم یه خنده تلخی زد گفت توم مثه من عاشقی گفتم تو به چی میگی عشق به همو (سر نوشت هر چی نوشت) پس دیدی سرنوشت چقد بد نوشت گفت نه اون آدم هاست ک مارو از هم دور کردن مگه نه من به این عشقی ک دارم افتخار میکنم عشق اگه گریه و اشک نباشه دوری و غم نباشه درد و زجر نباشه قصه و غم نباشه ک بهش نمیگن عشق ..گفتم پس دو راه بشتر نداریم یا خودمون خلاص کنیم یا از اینجا فرار کنیم با حرفم حس کردم دیگه گریه نمیکنه منم آروم شده بودم گفت پس بیا فرار کنیم گفتم اول یه قول بده بعد گفت باشه هرچی باشه قبوله گفتم به عشقی ک داریم قسمت میدم ک کنارم باشی تا شانس آخر مون هم امتحان کنیم گفت چه شانسی گفتم قول بده ک کنارمی ک من گفتم ک هرچی باشه قبول خوشحال شدم و کلی قربون صدقه حافظی کردیم ازین ک تونسته بودم آرومش کنم خوشحال شدم ..باید هر جوری میشد خواهرام راضی میکردم ک همینجوری وحیدو قبول کنن ..یه هفته طول کشید اینقد بحث دعوا تو خونه بود ک بلاخره یکم راضی شدن قبول کنن وحید بیاد خواستگاری صبحانه خوردیم و به وحید پیام دادم گفتم زنگ بزن خواهر بزرگم بگو شب میام اونم ظهر بود زنگ زد به خواهرام گفت میام اونا هم گفتن باید با داداشم صبحت کنی از ناچاری اونم زنگ زده بود یکی یکی صبحت میکرد وقتی داداشم گفته بودن خودت تنها قبول نداریم حق خواستگاری نداری مجبور شده بود مگه پدرم راضی میکنم میام ازین ک دورغ گفته بود تا فقد به خاستگاری بیاد خودش هم خجالت میکشید واقعا وحید پسری نبود ک دورغ و نیرنگ تو وجودش داشته باشه وحید پسره خیلی آروم و مهربونی بود از حال روزم هیچ کس خبر نداشت ک یه دختر با اشک و دل شکسته این جوری به عشقش برسه هیچ وقت باور نمیکردم یکی تو دنیا وجود داشته باشه اندازه منو وحید همو دوست داشته باشن...عصر شد یهو پیام داد ک هر جور شده با پدرم میخام خواستگاری ازین حرفش خوشحال بودم به خواهرام گفتم ولی دوتا خواهرام خیلی اذیتم میکردن با همون حال ک اونا هر مشکلی داشت من با صبوری همراهی شون میگردم بهشون محبت داشتم ..ولی خدایش یکیش خیلی هوام داشت هم از نظره محبت هم از نظر مالی خیلی بهم پول میداد اون روز هم با شوهرش گفتن ما میریم واسه خرید میوه و گوشت برنج واسه شام خلاصه همه چیز آماده بود به امید اینکه پدرش میاد خوشحال بودیم ساعت ۹ شب بود خبری ازش نبود پیامش داده بودم جواب نداد بعد یه ربع پیامش بودم (تو خونه مون بحث دعواس بابام راضی واسه اومدن ولی خواهرام نمیزارنش تا یه نیم ساعت دیگه خودم میام)باز خورد شکم حالا چطور به بقیه جریان و بگم اون جا قرآن برداشتم گریه میکردم ک خدایا فقد همین امشب آبروم نبر خوردم نکن پس واسم خدایی کن پس کجایی ک یه دختر یتیم داره اینقد زج میکشه و نمیبینی تو همین گریه زاری ک خواهرم اومد تو اتاق
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه...😭 خیلی حال روزه بدی داشتیم یه شب مهمون داشتیم ک همه سرگرم بودن از خونه رفتم بیرون با وحید زن
ادامه..
خواهرم اومد تو اتاق وقتی دید حال روزم اومد کنارم جریان و بهش گفتم و بقیه هم فهمیدن خیلی ناراحت شدن ولی حال منو ک دیدن اونا هم از دلشون به حالم سوخت ..یه نیم ساعت گذشت پیام داد عروس خانوم داریم میایم سری گفتم با کی هستی گفت سه نفریم پدرم هم هست راضیش کردن..ازین حرفش سری رفتم به همه گفتم بیچاره داشتن شام میخوردن نفهمیدن چطو مثه برق سفره رو جمع کردن ازین حال ک دیدمشون تو هم شده بودن خندم گرفته بود رو به آسمون کردم و ته دلم گفتم خدیا شکرررررر
خواهرم گفت خب زشته کسی نباشه شوهرا مون ک نمیشه باید دایی رو هم خبر کنیم حداقل بزرگتره باید تو خاستگاری باشه سری خودم جمع جور کردم تا نیومدن دایی رو بیارم از خونه زدم بیرون ک یکی خواهرام هم باهام اومد باهم رفتیم ولی دایی خونه نبود نا امید برگشتیم ک چراغ خونه اون یکی داییم روشن بود پس اینا از شهر اومده بودن با دیدن ماشین شون یه لبخندی زدم سری سمت خونه اون یکی داییم رفتم خواهرم هم بدو دنبالم گفت داری کجا میری گفتم این دایی از شهر اومده با این بار شانسم امتحان کنم نفس نفس جلو در خونش بودیم ک خواهرم در زد زن دایی در باز کرد کلی احوال پرسی از دایی پرسیدیم ک گفت خوابه ازین حرفش نا امید شدم ولی چاره نبود باید بیدارش میکردم سری به زن دایی گفتم کجا خوابه دست کشید و سری بسمت دایی رفتم و جریانو بهش گفتم دایی یکم بیحال بود ولی من ول کنش نبودم و بلند شد گفت قصمت بود من امشب برسم اینجا پس از حکمت خدا شک ندارم و خوشحال با دایی به خونه اومدیم ..سری رفتم پیش خواهرا پرسیدم کی اومده گفت باباش و دوتا دامادش خوشحال شدم و با کلی پذیرای صبحت خواستگاری شد پدر وحید داشت بهانه میورد ک دایی بهانه هاش رف میکرد پدر وحید گفت من هیچی به پسرم نمیدم باید خودش زندگیش بسازه دایی هم قبول کرد ازین ک هی بهانه میوردن من خیلی خورد میشدم بین بقیه ، ولی با جون دل قبول داشتم فقد به وحید برسم .پدر وحید گفت خب خواستگاری کردیم تا یه مدت خودشون یه وقت بزارن برن عقد ازین حرفش اشکم در اومد گفتم ینی اینکه خودتون هرکاری میخاین بکنید ینی اینکه قید وحید و هم زده بود ..پیامی اومد رو گوشیم وحید بود گفت خانومی اجازه بدی کاغذو بنویسیم گفتم حرفا پدرت زخمه رو تنم گفت جدی نگیر منم بخاطره همین میخام مهر بزنن رو کاغذ ک بهانه ای نداشته باشن، خوشحال بودم ازین فکر وحید .وحید تنها چیزی بود ک بهم امید میداد .
خلاصه اون شب هم یه انگشتر آوردن و شرینی همو خوردیم و نامزد هم شدیم اون شب هم تموم شد، و فرداش تو روستا مثه یه بمب پیچید ک من نامزد کردم خیلیا از حسودی داشتن ممی ترکیدن خیلیا اینقد حرف میبرن و میاورن از خانواده وحید و اهمیتی دیگه واسم نداشت ..انگار رو ابرا بودم د روز بعدش خواهرام رفتن شهر روستا خلوت شده بود ..و من با وحید خوشبخترین کس بودی تو این دنیا مگه میشه کسی مثله ما باشه چقد خداروشکر میکردم چقد ک آرامش پیدا کرده بودم خدایا چقد خوبه آدم بی درد باشه خیلی وقت بود ک راحت نخوابیده بودم ازین ک چشمام چن روز اشک در نیوردن خوشحال بودم وحید دیگه مال من شده بود دقیقا وحید هم مثله من خوشحال بود
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه.. خواهرم اومد تو اتاق وقتی دید حال روزم اومد کنارم جریان و بهش گفتم و بقیه هم فهمیدن خیلی نارا
ادامه ...
چهار سال شد ک من به عشق وحید سر میکردم وحید دوسال آخر تمام تلاشش میکرد تا خانواده ش راضی کنه و هر بار موفق نمیشد تا آخرش پدرش آورد خواستگاری ، تو اون دوسال آخر وحید فقد درگیر خانواده ش بود و هیچ پولی نداشت پدرش هم ک از مال و ثروت محرومش کرد و این مثله بیشتر منو نگران میکرد..یه شب وحید خیلی حالش گرفته بود ازش سوال کردم و میگفت هیچیم نیست تمام سعیم کردم ک فهمم چشه ولی نمیگفت از پیاماش میدونستم ک یه اتفاقی افتاده ولی نمیخاد منو نگران کنه .،تا روز بعدش ظهر بود چنتا پیامش دادم جواب نداد اومدم زنگش زدم خاموش بود بشدت ترس برم داشت ک چه اتفاقی افتاده نکنه بیخیالم بشه نکنه خانواده ش بهش دعا بدن و منو ول کنه خیلی استرس داشتم عصر بود ک اومد خونمون دربه داغون بود اون حالش منو هم نابود میکرد دیگه مطمئن شدم ک یه اتفاقی افتاده از اخم زدن های خواهر بزرگم اهمیت ندادم یه میوه واسش بردم ک توضیح داد از حرفاش اشکم در اومد دلم به حال خودمون میسوخت وحید بخاطره من چه سختی های ک نکشیده بود ،نمیدونستم باید چکار کنم فقد بهش امید میدادم (وحید گفت ک دیروز ظهر یا دعایی دیده بود تو کیفش ک اسم وحید روش نوشته بود وحید هم به مادرش میگه همون موقع خواهرش میاد خونشون و کلی باهم بحث کردن و خواهرش گفته بود ک به چه حقی پدرم بردی خاستگاری و.. کلی جرو بحث کرده بودن از خونه بیرونش کردن اونم شب و تو مسجد خوابیده بود بخاطره اینه منو ناراحت نکنه چیزی نگفت تا الان ) یه ترس بدی داشتم ک خانواده ای وحید هر جور ک شده بود وحیدو ا من دور میکنن و تصمیم گرفتیم ک عقد کنیم.شب به همه گفتم ک میخایم بریم عقد هیچ کس راضی به اومدن باهامون نشد چون ک ما هنوز خون آزمایش نرفته بودیم خانواده ام هم گفتن بری خون آزمایش بیایین بعد یه مدت شرایط ما بهتر بشه یه روز همه میایم عقد میکنی یه جوری گفتن ک یعنی دو سه ماه دیگه صبر کنید ولی من میدونستم اگه دو هفته دیگه عقد نکنم خانوده وحید نمیزاشتن وحید عقد من در بیاد ...تمام تلاشم کردم یه هفته طول کشید تا راضیشون کنم ولی اونا میگفتن ما نمیتونیم بیایم به وحید گفتم زنگ زد داداشام اونا هم فقد جوابش دادن بسلامت مبارک باشه همین ..دیگه اشم در اومده بود..تو این مدت وحید تو شهر های مختلف دنبال کار بود چون آشپزی میکرد تو یه شرکت جنوب کار پیدا کرده بود یه هفته بیشر وقت نداشت باید میرفت سره کار،وحید بهم گفت ک هر جور شده باید عقد کنیم من بهش گفتم هیچ س باهامون نمیاد گفت حالا بیا دوشنبه بریم واسه خون آزمایش اگه کارمون پیش رفت همون روز هم عقد میکنیم ..اومدم به خواهرم گفتم ما دوشنبه میریم واسه عقد تونستیم بیاین نتونستین هم ما خون آزمایش انجام مید نشد یه وقت دیگه عقد میکنیم ولی وحید ول کن نبود میگفت هر جور شده من دوشنبه عقد میکنم..شب یکشنبه ک فرداش دوشنبه بود رو پله های خونه نشسته بودم و خواهرم با شوهرش داشتن شام میخوردن اینقد حالم بد بود ک اون روزا لب به غذا نمیزدم تو فکر بودم ک وحید زنگ زد .و جواب دادم بهم گفت ک من اینجا با داداشم صبحت کردم ولی کسی جرات نمیکنه از خواهرام باهام بیان واسه عقد .اشکم در اومد گفتم منم کسی باهام نیست داشتم گریه میکردم ک دومادمون اومد دستم گرفت گفت بدرک ک کسی باهاتون نیست من خودم نوکر تون هستم خودم با ماشین میبرمتون واسه عقد از هیچ کس هم منت کشی نکنید یهو صدا خواهرم بلند شد ک گفت تو بیخود میکنی فردا پس فردا بین این دوتا مشکلی پیش بیاد تو باید جواب بدی حق تو گیره اگه بعد زندگیشون خراب شد تو باید تاوانش بدی، دومادمون گفت ک به تو ربطی نداره اول ک خدانکنه بعدش هم اگه مشکلی پیش اومد ار من جواب پس میدم ولی خواهرم زیر بار نمیرفت میگفت تو حق نداری باهاشون بری منم گفتم اون خواهرم کجا خانواده شوهرش بودن مگه خودمون نرفتیم عقدش کردیم کجا الان تو زندگی کم دارن کلی هم خوشبختن منم مثه خواهرم میشم گفت اون فرق داره اونا تونستن خودشون جمع کنن شما ک پول عقدتون هم ندارین گفتم توکل به خدا ک داریم مگه همه جا حرف خدا نمیزنن پس حتما کمکمون میکنه..دامادمون ک پسر خالم همه میشه)گفت بسم الله جمع کن فردا ساعت شش حرکت میکنم(چون باید میرفتیم شهر تا اونجا سه ساعت راه بود )با صورت خیس و چشمای قرمز راهی اتاق شدم و لباسم در آوردم شناسنامه و مدارک ک لازم بود آماده کردم و با وحید تماس گرفت بهش گفتم ک واسه فردا آماده ام ،اون شب با گریه های منو وحید صبح کردیم صبح یادم اومد ک چادر ندارم واسه مراسم عقد یاد دختر عموم افتادم ک چن وقت پیش عقد کرد، البته عموزاده بود بهش میگفتیم عمو، بهش گفتم چادر عروسی میخام خلاصه نشستم تو ماشین دومادمون بدون اینکه زیر قرآن رد بشم یا واسه مثه بقیه دخترا دور جمع بشن با کلی دعا رهام کنن ..دلم خیلی گرفته بود ولی صبحم با بسم الله و ذکر شماری ک تو دستم بود شروع کردم ،رفتم دم در خونه عاموم منتظره دختر عموم شدم ک چادر و بهم بده وقتی
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه ... چهار سال شد ک من به عشق وحید سر میکردم وحید دوسال آخر تمام تلاشش میکرد تا خانواده ش راضی
اومد با مانتو و شال رنگ شیری یه لبخندی زد و واسم آرزو خوشبختی کرد.این اولی دعای بود ک واسه جدیدم شد،وقتی چادر ازش گرفتم تشکر کردم و برگشتم داخل ماشین دیگه نتونستم جلو اشک هام بگیرم هر تلاش کردم گریه نکنم اون موقع ولی نشد اصلا نفهمیدم چقد تو راه بودیم فقد من تو ماشین ساکت و آرم نشسته بودم و گریه میکردم.،وحیدو دومادمون هم میدونستن حال من خراب چیزی نمیگفتن تو راه ساکت بودن، از ماشین پیاده شدم کارا آزمایش و بقیه انجام دادن واسه بعدظهر نوبت عقد گرفتن منم ک مثه لاکپشت فقد دنبالشون میرفتم بدون حرف و بدون اینکه کاری کنم ،روز ۱۸ تیر ماه سال ۴۰۱ بود تو یه پارک نشسته بودیم ک یکی دوستای وحید ازدواج کرده بود تو اون شهر زندگی میکردن با خبر شده بودن منتظرشون بودیم تا بیان .دومادمون گفت میرم یه چیزی بگیرم بیایم بخوریم چون صبحانه نخورده بودین ساعت یک بود ظهر بود دوست وحید با خانومش اومد چقد اون خانوم مهربون بود چقد بهم آرامش میداد تو اون شرایط خیلی باهام حرف زد ک خدابزگه همه چیز درست میشه ..خلاصه رفتیم یه نداری خوردیم ساعت سه نوبت داشتیم تو ماشین بودیم ک کم کم بریم واسه عقد یه نیم ساعت بیشتر وقت نداشتیم ک خانومه اسمش تازه فهمیدم مهناز بود بهم گفت عروس ک خوبیت نداره آرایش کنه رو سفره عقد بشینه باید بری آرایشگاه با این حرفش یه لب خند تلخی زدم گفتم عروس ک تو دلش خون باشه چطوری میتونه آرایش کنه گفت اگه تو دلت خونه پس چرا راضی به این عقد شدی گفتم چون نمیخام وحیدو از دست بدم چون میدونم اگه وحید یه روز بی من سر کنه دیوونه میشه ..خندید گفت بسه بسه ک فهمیدم لیلی و مجنون هستین پس باید به این عشق امید بدی نه اینجوری غمگین باشی بلاخره راضی شد و خودش یه آشنایی داشت گفت بیا بریم در خونش یه ده دیقه راه بود و ک رسیدیم در زد یه خانمی در باز کرد با کلی احوال پرسی گفت ما وقت نداریم یه بیست دیقه رو دختر خوشکل مون کار کن خانوم هم قبول کرد رفتیم تو آرایشگاه و شالم در آورد شروع به کار کرد بعد منم هر دیقه میگفتم نمیخام زیاد فقد ساده باشه خانمه هم گفت خودش خوشکلی زیاد کار نداری بعد بیست دیقه گفت تموم شد وختی دیدم یه لبخندی زدم یه کم جلو موهام فر کرده بود این خیلی منو زیباتر کرد از آرایشگاه زدیم بیرون ک خواهرم زنگ زد گفت خانم عروس کجایی بیایم دنبالت از حرفش خوشحال شدم گفتم مگه اومدین گفت آره الان جلو در محضریم ..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
اومد با مانتو و شال رنگ شیری یه لبخندی زد و واسم آرزو خوشبختی کرد.این اولی دعای بود ک واسه جدیدم شد،
راننده اتوبوس گفت رسیدیم مقصد پیاده بشین .خسته از اتوبوس پیاده شدم ساعت نگاه کردم هشت صبح بود. يه ماشینی گرفتم راهی خونه خواهرم شدم به سختی روزا رو طی میکردم. و وحید سخت تلاش کار کردن بود، همیشه به خدا گلایه میکردم ک این همه آدم پولار این همه ثروت مند چی میشد یکی منو میدی منو حمایت میکرد راهی زندگی مون بکنه چی میشد یکی پیدا بشه یه خونه ساده باشه هم راضی بودیم بهمون بده زندگی کنیم ...ماه آخر زمستان ۴۰۱ بود اون یکی خواهرم ک بندر زندگی میکرد با خانواده شوهرش قهر بودن یه مدت با هم در ارتباط بودن و خواهر دومادمون با شوهرش خونشون بودن و من شرایط رفتن به اونجارو نداشتم ..خواهر بزرگم هم تصمیم داشت قبل از عید برره روستا خونه پدر شوهرش ....اون خواهرم ک خیلی بهم محبت داشت هم چون ک غریبه ازدواج کرده بود شرایط بیشتر از یه ماه نگه داری منو نداشت ....
دیه خط آخر بودم باید خودمو جمع جور کنم برم سر زندگیم ،، به وحید فشار میوردم ک دنبال خونه بگیرد ولی مگه خونه کم بود مگه میشد خونه گرفت؟
ماهم ک هیچی نداشتیم ولی چاره ای نبود باید یه فکری میکردم ازین آوارگی دربیام ، وحید دوماهی میشد ک برگشته بود تو همون شرکت .چون کار کارگری فایده نداشت
با خواهرام صبحت کردم گفتم باید هرجور شده قبل از عید من برم سر زندگیم ، تصمیم گرفتن یکم کمکم کنن یه بیست تومن هم خودم واسه جهیزیه ام کنار گذاشته بودم. وحید هم همچنان دنبال خونه بود تا یه روز بهم گفت خونه اون قیمت ک ما میخایم پیدا نمیشه ..ولی من ولش نمیکردم گفتم باید دنبال خونه باشی تا یه خونه رهن ۵۰ ملیون با کرایه سه تومن کمتر پیدا نشد و مجبور شدیم پولی ک من دارم وکار کرده وحید بزاریم روهم بدونه وسیله بریم سر زندگیم ک تو اون روزا کمیته امدا بهم وسیاه برقی هدیه داد و این بهترین موقعیت بود ولی بازم پولمون به کرایه خونه نمیرسید و باز به مشکل برمیخوریم ک کولر نداریم و خیلی چیزا های واجبمون....
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
راننده اتوبوس گفت رسیدیم مقصد پیاده بشین .خسته از اتوبوس پیاده شدم ساعت نگاه کردم هشت صبح بود. يه ما
ادامه ..
بهم میگفت خودت بودی خودت هم مجبور زج بکشی ..ولی خدایش من هیچ خرجی نمیکردم در طول اون مدت اونا خرجیم میدادن ...اینقد تو فشار بودم اینقد وحیدو اذیت میکردم ک فقد شب روز مون شده بود بحث و دعوا ،
شرایط بدی داشتیم از همه لحاظ رو مون فشار اومده بود ،،وحید کار شرکت ول کرد گفت حقوقم کمه زده بود تو کار کارگری یه دوماه کار کرد تو گرمای بندر ،چند باری از شدت گرما کارش به بیمارستان کشیده بود، منم بهش فشار میوردم ک پول میخام لباس میخام و...
تصمیم گرفتم ازش جدا شم راضیش کنم طلاقم بده ،با خواهرام صبحت کردم گفتم من دیگه آیت شرایط و نمیتونم تحمل کنم از خورد خوراکم و لباسم و تفریم و کلی چیزا های دیگه زدم ..من دیگه تحمل این همه بدبختی رو ندارم خواهرم ک همیشه باهام خوب بود گفت :وقتی ک عقد کردی نمیدونستی وحید هیچی نداره و قبول کردی وقتی پدر وحید از ثروت محرم کرد مگه نمیدونستی وقتی وحید اومد خاستگاری گفت من هیچی ندارم مگه نمیدونستی، ولی تو قبولش کردی با همه مشکل گفتی عشق باشه این مشکلا حل میشه ، پس چرا قبولش کردی ؟ قبولش کردی گفتی باهم زندگی رو میسازیم ، اون میگفت من اشک میریختم، خواهرم باز گفت:عزیزم تو بودی ک وحیدو قبول کردی وحید میتونست بره با اون دختری ک خانواده ش گفته بودن ازدواج کنه و واسش بهترین ماشین بهترین عروسی و خونه و.. بهترین زندگی واسش درست میکردن پس نباید تو بار مشکلا کم بیاری وحید الان به تو نیاز داره اینقد بهش فشار نیار بزار تا عید یجوری وام ازدواج تون بگیرین برین سر زندگیتون ،
با حرف های خواهرم فکر میکردم آروم تر شده بودم چون بیراه هام نمیگفت ..
وحید خیلی صبرش بالا بود و همش منو آروم میکرد میگفت حوصله کن صبر کن همه چیز درست میشه با حرفاش منو آروم میکرد اینقد مهر و محبت داشت ک یه روز قهر میکردم کلی التماس و قربون صدقم میرفت و باهم آشتی میکردیم ، واقعا از لحاظ مهر محبت هیچی کم نداشت و همش هم میگفت من به خدا توکل کردم خودش همه چیزو درست میکنه میگفت من فقد آرزو داشتم به عشقم برسم حالا هم که رسیدم فقد از خدا میخام ک عشقم تنهام نزاره مثه همیشه کنارم باشه؟
فهمیدم ک وحید میترسه از نبود منه میترسه ک من ولش کنم و نابود بشه
خودم دنبال کار گشتم یکم آرایشگری بلد بودم و گفتم کار تو خونه باشه هم میرم دوماه دنبال کار بودم ولی نبود تا یه روز یکی از فامیل های دورمون زنگ زد گفت یه شرکت خرما هست واسه بسته بندی میری منم گفتم آره بعد دوروز رفتم سرکار روزی ۱۵۰ تومن حقوقش خیلی کم بود یه ماهی رفتم کار ولی فایده نداشت خیلی اذیت بودم بعد یه مدت شرکت عوض شد به میگو و ماهی و شرکت نیرو جدید گرفت و منم بیخیال اون کار شدم ولی پیگیر کار بودم ..هر دفع واسه وام مشکل داشتیم یا ضامن نبود یا بانک ها واریزی نداشتن بشدت درگیر وام بودیم اونم جور نمیشد به دلایلی حذف میشدیم
یه مدت خونه خواهرم ک بند زندگی میکرد بودم ک باید میرفتم یه شهر دیگه پیش اون خواهرام،یه روز راه بود وحید واسم بلیت گرفت و راهی رفتن شدم ازش خدافظی کردم سوار اتوبوس شدم دیدم فقد دوتا خانوم تو اتوبوس بودن خیلی ترسیم وحید هم اصلا راضی به تنهای رفتنم نبود ولی بیچاره هیچی نمیگفت،وحید،
یکی دوساعتی گذشت ک تو فکر بودم خوابم برد با اینکه یه چیزی تو پشتم داره حرکت میکنه از خاب بیدار شدم وقتی هوشیار شدم و چشمام باز کردم دیدم شب شده و تو اتوبوس تیکه فقد یه چراغ های کوچیک خود نمایی میکردن .،یکم جا به جا شدم و چشمام بستم دیدم باز تو پشتم یه چیزی حرکت داره سری از جام بلند شدم به صندلی نگاه کردم چیزی ندیدم دست گذاشتم پشتم بازم به هیچی نرسیدم ک دوباره تکیه دادم دوباره یه چیزی داره پشتم حرکت میکنه خواستم برگیدم ببینم چیه دیدم یه چیزی دستم محکم گرفت سری برگشتم دیدم یه پسر پشت سندلی و داشت بهم نزدیک میشد وحشت کردم نمیدونستم حرکتی کنم ک اون پسره دستش جوری رو با.س . ن .م .بود و یه لبخندی چندش آوری میزد سری خودمو ازش کشیدم ک پسره هم عقد کشید به اطرافم نگاه کردم همه خوای بودن کسی متوجه ما نشد با یه خشمی رو به پسره کردم گفتم عوضی میخای همینجا ابروت ببرم ولی پسره خودش و زده بود به خواب ، دلم میخواست سرش از تنش جدا کنم ،وسیله هام جمع کردم ک جام عوض کنم ک فقد دوتا صندلی پشت پسره خالی بود و مجبور شدم بشینم سرجا خودم ..از ترس پسره ۱۲ ساعت فقد جلو سندلی نشستم و جرعت نکردم تکیه بدم توراه بودیم واقعا خسته شده بودم تو اون شرایط خسته بود پاهام خشک شدن کمرم درد گرفته بود بهم فشار میومد از حال روزم باز اشکم در اومد ازین ک پسره بهم نزدیک نشه بشدت میلرزید سرم رو سندلی روبه روم تکیه داده بودم ک اشکم چکه میکرد رو پاهام
نالیدم از روزگارم از خودم از شرایطم ...میگفتم خدایا همین بسه واسه یه دختره یکم ک اشک بریزه و زمینت به لرز در بیاد همین بسه ..یه دختر بی کس بی حمایت گلایه از نبودنت کنه خدایا بسمه دیگه...
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه .. بهم میگفت خودت بودی خودت هم مجبور زج بکشی ..ولی خدایش من هیچ خرجی نمیکردم در طول اون مدت او
ادامه...
جلو در محضریم ..آدرس دادم اومدن دنبالمون وقتی دیدمش با شوهرش و بچهاش کلی ذوق کردم ..وحید جرعت نمیکرد زنگ بزنه بهم چون عصبی بودم همه جوره بهم فشار اومده بود فقد اون روزا بحث میکردیم .دومادمون زنگ زد گفت ما منتظریم بیایین گفتم داریم میام .از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخل سید ک دیدم سلامی دادم بهمون گفت عروس دوماد بشینن ، ماهم رفتیم نشستیم ک دومادمون با سید دارن یه صبحت میکنن و هر دیقه دومادمون به ما نگران نگاه میکرد ، ترسیده بودم حس کردم ک از نبود پدرامون عاقد گیر داده و دومادمون باهاش حرف میزنه راضی نمیشه،داشتم از استرس میلرزید اشکم زیر چادر سر میخورد به روبه رو نگاه کردم قرآن بود فقد متصل به قرآن شدم گفتم اگه صلاح نیست منو وحید به عقد هم درنیایم اگه هم قسمت همیم پس اینقد زجم نده ک تو هین فکرا بودم وحید بلند شد رفت پیش شون و جریان و به سید گفت و سید بسم الله عروس خانوم و دوماد قرآن بردارین سوره .... بخوانید ،خوشحال شدم و وحید قرآن باز کرد و من همچنان اشک میریختم از اینکه منو وحید چقد بی کسم بودیم و بله رو گفتم عقد هم شدیم...نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت گیج شده بودم .خلاصه اون روز تموم شد و شب بهونه برگشتیم و خواهرم اسپند دود کرد جلوم مون یه شامی درست کرده بود ازین محبتش خوشحال شدم اون لحظه حس خوبی داشتم با مسخره بازی بچهای خواهرم تموم شد و وحید گفت من خونه نمیره از حرفش شوکه شدم گفتم زشته شب اوله بزار یکم بهت عادت کنن بعد شبا بمون ولی راضی نمیشد گفت هی بهانه محرم بودی حالا ک دیگه زنم شدی پس بهم حق بده چقد تحمل کردم ،کلی التماسش کردم تا راضی شد بره خونشون ،میدونستم بره خونشون باز بحث شون میشه ولی چاره ای نبود اگه میموند خواهرم باهام لج میکرد و زنگ میزد بقیه آبروم میبرد..خلاصه همه روستا فهمیدن ک ما عقد کردیم و کلی حرف راجبمون میزدن و قضاوت های بیجا میکردن ..ولی بهشون اهمیت ندادم به عشق وحید روز به روز حالم بهتر میشد خیلی سرحال شده بودم و هر روز عشق منو وحید بیشتر و بیشتر میشد بعد چن روز وحید جمع کرد و رفت جنوب سر کار..خواهرم هم بخاطره شرایط زندگیش با شوهرش بحث داشت ک من چقد خونه این اون باشم ،اونا ۶م بعد یه ماه یه خونه گرفتن شهر و جمع کردیم همه باهم اومدیم شهر ک نزدیک اون خواهرم بودیم من همچنان خونه اون یکی به اون یکی میرفتم هر وقت نیازم داشت باید میرفتم خونشون خیلی اذیتم میکردن باید با طرز فکر اونا لباس میپوشیدم یا حتی با حرف زدنم هم گیر میدادن خلاصه گذشت تا وقت زایمان خواهر آخری شد و من به بندر رفتم اونم با شرایط خیلی بد زایمان کرد و تو اون موقع جابه جایی خونه و بچش ریفلاکس معده داشت خلاصه اصلا اون موقع شرایط خوبی نداشتم و باید کنارشون بودم ..بعد سه ماه خواهرم سرپا شد چون واقعا زایمان بدی داشت این شرایط باعث شد ک من قسم بخورم هیچ وقت بچه نیارم چون اونا منو داشتن من ازشون رسیدگی میکردم ولی هیچ کس حاضر نبود ک ازدواج کردم بچه آوردم ازم رسیدگی کنن چون واقعا شرایطش نداشتن ۶مخ درگیر خودشون بودن..از بندر کرایه میدادیم واسه وام ازدواج میرفتیم میومدی با وحید، چقد تو ضامن و ...بقیه چیزاش مشکل داشتیم ک مرحله آخر بانک گفت واریزی ندارم باید صبر کنید تا ساله دیگه ..خیلی حرص خوردم مجبور شدیم حذف ش کنیم و یه مقداریش بدیم یه آشنا و ضامن هارو اون بیاره پیگیر کاراش بشه ک ما ۶ی کرایه ندیم بریم ، آون آقا هم قبول کرد تا مرحله آخرش بانک زنگ زد ک گفت باید بیایین واسه امضا ،، ماهم دربست کردیم ک وحید کار میکرد فقد خرج کرایه ضامن و خلاصه اینجور چیزا میشد ..وام ما هم بخاطره اون آقا ک ضامن نبرده بود گفت من نمیتونم ضامن بیارم ،بخاطره این مثله باز وام ما خذف شد ..چقد روز های سختی داشتیم ک حتی من پول دکتر رفتن نداشتم و هیچ لباسی نخریده بودم با لباس های مجردیم میگذرونم چقد واسه این وام بحث میکردیم چقد بهمون فشار میومد ..وحید بهم گفت میرم خونمون با پدرم صبحت میکنم یه مقداری بدم یه خونه کرایه میکنیم یه چیزای هم میخریم میریم زندگیمون شروع میکنیم منم قبول کردم اول های پاییز بود ک وحید رفته بود روستا و من بخاطره شرایطم مجبور بودن خونه های خواهرم بگذرونم هر ماه خونه یکیشون بودم چقد روزها واسم سخت میگذشت ک فشار زندگی خودم داشت نابودم میکرد و باید قصه مشکلات خواهرا هم میخوردم ..وحید تمام تلاشش کرده بود ولی فاید نداشت گفت با پدرم بحث مون شد از خونه زدم بیرون چقد اون روز من شکستم خورد شدم هیچ راهی نداشتم باز همه جوره بهم فشار میومد وقتی از آشناها میدیدم بهم میگفتن مجرد چقد خوشتیپ بودی الان ک نامزدی باید بهتر تیپ بزنی؟ نمیدونستن این حرفا زخم منو تازه تر میکردن چقد با نداشتن وحید من میسوختم هم به اون فشار میوردم هم خودم داشتم نابود میشدم یه مدت خیلی اذیت بودم حوصله هیچ کس نداشتم خواهرام هم درکم نمیکردن بخصوص بزرگه بهم میگفت خودت بودی
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه... جلو در محضریم ..آدرس دادم اومدن دنبالمون وقتی دیدمش با شوهرش و بچهاش کلی ذوق کردم ..وحید ج
ادامه ....
و خیلی چیز های واجبمون ...
اون روزا میرفتم تو شهر یه چیزای رو قیمت میکردم با دیدن قیمت ها اشکم در می اومد خیلی افتضاح بود ۱۵ روز دیگه مونده به ۱۴۰۱، یجوری شهر حال هوای عید گرفته بود ، قیمت ها بالا رفته بودن بشدت ناامید شدم چطو میتونستم با بیست تومن من وسیله هامو بگیرم ، ولی با فکر اینکه در کنار وحید میخام زندگی جدیدی شروع کنم خوشحال بودم ،
هیچ وقت عشقی ک بین مون بود کم نشد، شاید خیلی چیزا بهمون فشار میومد ولی بازم واسه باهم بودنمون تلاش میکردیم از دوری هم زج میکشیدیم
خلاصه خونه ای ک وحید گفته بود کمتر از اون پیدا نمیشد یه بیست تومن قرض از خواهرم گرفتم یه ده تومن هم خودم گذاشتم روش از کار کرده وحید هم بیست تومن شد، و کرایه خونه رو جور کردیم ، بسم الله گفتیم خونه رو رهن کردیم
ولی خواهرام بهم فشار میوردن ک هیچ از وحید سخت نمیگیرم و نه طلا نه عروسی نه لباس نه حتی یه زیارت یا چیزی ک زندگیم شروع کنم ، و خیلی چیز های دیگه....ولی من خوب وحید و درک میکردم میدونستم ک هیچی نداره الان من باید این زندگی رو جمع جور میکردم و قید خوشیام بزنم ، به فکر زندگی در کنار وحید بهم امید میداد و این خودش تمام خوشی هام بود،
خلاصت یه گلیم فرش قدیمی داشتیم و یخچال و تلویزیون ک کمیته بهم داده بود فروختم یه مقدار هم خواهرام گذاشتن رو هم بهم دادن یه چیز های واجب واسه جهیزیه ام خریدم ...
و آماده رفتن با اونجا ک محل کار وحید بود شدم ک برم جهیزیه ام تو خونه ای ک گرفته بودیم بچینم و مرتب کنم..ولی پول جابه جایی وسیله هارو نداشتیم ، وحید اومده بود دنبالم ک باهم بریم بندر خونه رو مرتب کنیم . چیزی هم نداشتم فقد در حده یه چیز های خیلی کم بودن ...ولی مشکل کرایه ماشین داشتیم هیچ پولی واسه کرایه نداشتیم و یه انگشتر ک وحید واسه خواستگاری آورده بود باهم رفتیم فروختیم شد سه تومن ولی کرایه ماشین شش تومن بود بازم کم داشتیم،،، وحید تو اون روزا کلی با خانواده ش صبحت کرد ک شاید بتونه یه پول قرض کنه ولی نمیدادن هرچی بهش گفته بودن به من نمیگفت؛ خیلی بهم ریخته بود ولی من درکش میکردم اون روزا من حمایتش میکردم و بهش امید میدادم ، خلاصه زنگ زدم داداش کوچیکم گفتم پول لازم دارم واسه کرایه ماشین ک خدا خیرش بده اون کرایه ماشین و کامل داد .. و ما راهی خونه شدیم اومدم وقتی دیدم دور از شهر و غریب خونه داشتیم کلی دلم گرفته بود ولی به روح خودم نیوردم چون وحید روحیه خوبی نداشت، ازین ک حتی فرش نداشتیم یخچال نداشتی کولر میخاستم حتی تلویزیون و.... خیلی چیزه های دیگه بعد دوروز گفتم برگردم بعد یه فکری کنیم ک خدا خیرش بده یکی آشنا های وحید گفته بود یه چک بده بیا یخچال و فرش ببر ک ما دوتا چک جور کردیم و رفتیم یه یخچال و فرش آوردیم..تصمیم گرفتیم یه ۵ تومن جور کنیم راهی مشهد بشیم زندگیم مون شروع کنیم
بیست ام اسفند بود ک وحید پول قرض گرفت و واسه زیارت امام رضا(ع) بلیت گرفت ک راهی مشهد بشیم ...
به همه فامیل و آشنا دوست رفیق تماس گرفتم و سوار اتوبوس شدیم، چه حس حال خوبی داشتم.. در کنار وحید من هر جوری باشم خوشبخت بودم ، توکل به خدا کردیم و وارم مشهد شدیم بماند ک چقد حس حال خوبی داشتیم ... بعد چهار روز از سفر برگشتیم .، زندگی جدید رو شروع کردیم و هر روز زندگی شیرین تر از دیروز میشد بعد چن روز داداش کوچیکم اومد پیشمون وقتی دید تلویزیون نداریم به غیرتش برخورد و واسمون یه خوبش خرید،
یکم سختی داره تا خودمون جمع کنیم ولی ارزش داره در کنار وحید
وحید هم با تمام تلاشش کار میکنه تا پول های چک مون بدیم ، از اون موقع وقت کادو های ک از خانواده ام گرفتم خرجی مون شد ،کار کرده وحید فقد واسه چک داریم جمع میکنیم
خلاصه الان سه ماه از زندگی مشترک مون میگذره هر روز صبح ک بیدار میشم در مقابل خدا سجده میکنم و شکر گذارش هستم با زندگی شرینی ک در کنار هم داریم
من تو این سه ماه خوشبختی رو احساس کردم و داره روز به روز شرین تر میشه و عشق مون بیشتر ...
.. چشمام بستم و تو دریا کنار وحید بودم ، دستام بهم گره زدم و پر از آب کردم ریختم تو صورت وحید ، اونم از کار من سریع رو من آب میریخت اینقد با هم بازی کردیم خندیدیم جیغ زدیم ک نفهمیدیم چقد گذشت همونجا بغلم کرد گفت ببین چقد جمع شدن دارن به ما نگاه میکنن وقتی نگاه کردم همه از بازی منو وحید داشتن میخندیدن ، یه خنده بلندی کردم گفتم بزار همه بدونن ما چقد خوش بختیم ، دستاش دور سرم گرفت گفت:خدا رو هزاربار شکر ک کنارمی و با تلاش های تو الان به اینجا رسیدم ، از ته دلم قند افتاد و یه لبخند شیطونی زدم گفتم: بوسم کن تا خوشبختی من کامل بشه ، یه چشمکی زد گفت همه دارن نگاه مون میکنن، یه حالت قهر به خودم گرفتم گفتم باشه نکن ، خندید ک یهو پیشانیم داغ شد و یه لحظه دوتامون ساکت تو اون حال موندیم فقد صدای دریا بود ک میشنیدیم، تو حس حال خوبی بودم ک یهو با
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه .... و خیلی چیز های واجبمون ... اون روزا میرفتم تو شهر یه چیزای رو قیمت میکردم با دیدن قیمت ها
موج دریا دوتا مون افتادیم تو آب و نفس نفس میزدیم از آب اومدیم بیرون ک با خند های وحید به خودم اومدم و با دیدن هم بلند بلند میخندیدیم ،، چقد روز هامون خوشبخته .....
و از همه ی عزیزان ک سر گذشت داستان منو خوندن میخام ک واسه این خوشبختی دعا کنن واسه این زندگی ساده ولی پر از خوشی دعا کنن ک همیشه خوشبخت بمونیم
یه تشکر همه به ماهی گلی بابت کانال خوبش کنم ک واقعا تو چند وقت ک تو کانال بودم خیلی تجربه هارو یاد گرفتم و ازشون استفاده میکنم
شب رو برگه نوشتم ...(زندگیم در کنار تو کامل میشود وقتی اینجا تورا میبینم )گذاشتم تو جا نماز یش ک صبح واسه نماز بیدار میشه بخونه ..وقتی از خواب بیدار شدم کلی پیام های عاشقونه داده بود 😍😍این ینی تمام خوشبختی
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••🎶♥️🎶••••••
#همسرداری💕🍃🍃
توی زندگی خیلی مسائل پیش میان که زندگیو زهر مار میکنن. که باعث دعوا میشن.
ولی یادتون باشه ما با همیم تا این مشکلات رو کنار هم اسونتر حل کنیم. قرار نیست مشکلی بهم اضافه کنیم.
وقتی خانمت میگه مامانت بهم گفت تو همه ش دروغ میگی😡 باهاش همدردی کن. یه درد بهش اضافه نکن که: همونا تو رو خوب شناختن🙄
وقتی اقا میگه روغن ترمز تموم شده بهش نگو که: بی دقت! هیچ وقت کارا رو چک نمیکنی
بهش بگو: عیب نداره پیش اومده. 🙈
اینطوری با هم😍 زندگی میکنین. نه ضد هم. و همه چیز اسونتر میشه.
چون بار روی دوش هر کدومتون نصف میشه. 😉
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••🎶♥️🎶••••••
تجربهی خواستگاری....💍💐
سلام ماهی جون این تجربه من هست.
شب خاستگاریم 22بهمن ماه سال 98 بود. خب ما از قبل باهم بودیم. قبل اینکه بیان همسرم باهام تماستصویری گرفت گفت دیدی گفتم هر کاری میکنم تا بههم برسیم.. پرسیدم چیکار کردی؟ گوشی رو داد دست پسرعموش، پسر عموش گفت کل طایفه رو بهم زده یه شبه😂😂😂
فداش بشم 🥺 به خانوادش گفته بود یا این دختررو برام میگیرید یا توی خونتون مجلس ختم راه میندازم🥺یادمه شب که اومدن... برفی میباریدااا برقا هم همش میرفت... همه از هیجان گرمشون بود شوهرمم همینطور اما روش نمیشد بگه گرممه😂💖 مطابق رسم و رسوماتشون بعد 10 تا جعبه میوه آورده بود، اما ما ندیده بودیم چون توی حیاط جا مونده بودن😐😂آخر سرمیوه که آوردیم عموم اومد غر بزنه که الان چه وقت میوه اوردنه گفتم عمو اونا اوردن... عموم قیافش دقیییقااا اینجوری 🥺😐شد😂😂😂ما بعد از 10 سال انتظار بهم رسیدیم.سخت بود ولی شد🙂
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882