eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.5هزار عکس
692 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 در مورد خانمیکه میخوان زن دوم بشن عزیزم اصلا اصلا کاردرستی نمیکنی، شاید تو دوستش داشته باشی ،اما بدون اون زندگی زندگی اوناست ،از کجا معلوم که اقا هیج تقصیری توی اختلافانشون نداشته باشه،اگر بچه ام داشته باشه و تو وارد زندگیشون بشی ،زندگیشون از اینی که هست بدتر میشه وزندگیشون جهنم میشه،توروخدا این کارو نکن .اگر اختلافسون بیشتر بشه و زندگی بچه ها خرابتر بشه توهم مسیولی و باید اون دنیا جوابشونو بدی به این فکر کن که اگه خودت زن اول بودی دوست داشتی هوو بیاد سرت پس چیزی که برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• انتقام گرفتم..... *
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• انتقام گرفتم..... *
سلام من چندماه بود که نامزد کرده بودم بنا به دلایلی باید با پدرم یه سفر میرفتم خارج از کشور داخل فرودگاه یهو موبایلم از دستم افتاد و خراب شد نامزدم با اینکه من نمیخواستم راضیم کرد که موبایلشو من با خودم ببرم که اونجا باهام در ارتباط باشه یه شب داخل هتل بودیم که حوصله ام سر رفته بود موبایلشو برداشتم داخل اینستا بودم که دیدم به یه پیج دختر پیام داده و شمارش هم فرستاده واسش گفته باهام تماس بگیر فقط من بهش یه اس دادم گفتم اینو دیدم خیلی بیمعرفتی دیگه اون سه هفته که ایران نبودم بالای ده بار در روز زنگ میزد بالای صدتا اس بهم میداد که هیچکدوم من جواب نمیدادم بعدکه برگشتیم ایران اومده بود فرودگاه که من اصلا تحویلش نمیگرفتم اون خیلی اسرار کرد که من دارم بد قضاوتش میکنم اون پیام هم دوستش با موبایلش داده و دوست دخترش و میخواسته اونو امتحان کنه ولی من قانع نشدم و تصمیم گرفتم که انتقام بگیرم چون واقعا خدا میدونه که این سه هفته که کشور غریب بودم چی به من گذشت بعدش دو سه سال گذشت و من با دوسه نفر تلفنی دوست شدم و چون نمیخواستم باهاشون رابطه داشته باشم زود یه کار میکردم که نامزدم بفهمه وقتی میگفت چرا میگفتم من میخواستم حالمو درک کرده باشی تو چرا اینکارو کرده بودی مگه من چی واست کم گذاشته بودم و هربار اون حرف اولشو تکرار میکرد و بخاطر خیال من راحت بشه با دوستش هم قطع رابطه کرد اما بعد که بزرگتر شدم و به کارای خودم فکر کردم فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم و فقط خودمو نابود کرده بودم شده بودم مثل یه معتادی که میخواد ترک کنه عادتم شده بود که اذیت پسرا کنم و سرکارشون بزارم خوشبختانه و خداروشکر این عادت زشت رو ترک کردم و با اینکه با دو سه نفر رل زدم حتی نگذاشتم نوک انگشتشون بهم بخوره فقط خواستم بگم که خانومهای عزیز اگر خیانت دیدید فکر کنید دیدید نمیتونید تحمل کنید جدا بشید دست به انتقام نزنید چون تنها کسی که آسیب میبینه فقط و فقط خود شمایید هیچ چیزی مهمتراز آبروی یک خانم یا یک آقای متشخص نیست متاسفانه بعضی از خانم ها خیلی ساده ان و به راحتی خودشون رو در اختیار آقایون میزارن 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی گلی جون واعضای محترم کانال 🌺 سفره هاتون پرازنعمت الهی وقلب هاتون پرازعشق الهی🌺 برای مادری که میگه دخترش افسرده است😔 عزیزم شما مادری پس مادری کن درحق دخترگلت. درست همسرشون خیلی دست وپای دخترت رابسته ومحدود کرده.ولی شما بامهربونی بادخترت حرف بزن وبگو خیلی ازمردها سال‌های اول زندگی همینطور هستن وتابه خانم شون اعتمادنکنن دست بردارنیستن. بجای مخالفت وجروبحث بهتر یک مدت دل به دلش بده تا اعتمادشوهرش راجلب کن. ازطریق همین گوشی هوشمند میتونه هم پول دربیاره وهم توخونه خودشا باهنری وحرفه ای مشغول کن. وقتی دخترنازنینت اصرارداره بیرون بره .بااین اوضاع اجتماعي همسرش که آدم بددلی هست بهش شک میکن ومخالفت میکن. پس بهتر وقتی شوهرش ازسرکاراومد بایک استقبال گرم وعاشقانه ودلبرانه اول پذیرای کن بعد بره بغلش بگه چقدرخوبه که اومدی خونه ...کنارت خیلی حالم خوب احساس آرامش وامنیت میکنم. توبهترین مرددنیایی..وهرچی که دوست داره زبون بریزه ودلبری کن .زیاده روی نکن😁 بعدس بگه اینقدر حوصله ام سررفته بریم دوتایی یک گشتی بزنیم هرجا که تودوست داری زندگیم😉 شاید اولش جواب نداه ولی به مرورزمان نتیجه اش رامیبینی. شما باید کامل اعتماددامادتون راجلب کنید وخیالش راحت که دخترتون فقط ازسردلتنگی وبی حوصلگی میخوادبیرون باش نه چیز دیگه☺️ شما مادرعزیز بجای اینکه طرف دخترت رابگیری کمی اعتمادبه نفسش راببر بالا وراه های دلبری ازشوهر رایادش بده که معجزه میکن☺️ الهی عاقبت بخیر وخوشبخت باشید 🌸 مهربونم 🥰 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• 💕🍃🍃 سلام به همه ی خواهرا و برادرای گروه و مدیر عزیز 🙂🖐 من همه ی پیام های گروه رو میخونم و میبینم که هیچ کس بی‌درد نیست ولی اینو بدونید خدا به اونایی که دوست داره درد و رنج میده تا به طرف خدا برن از خدا بخوان چیزی رو.. خدا دوست داره صدای اینارو بشنوه و اونایی که خوب و خوشن رو خدا بهشون همه چی میده تا صداشونو نشنوه پس از خدا کمک بخواین تا مشکلتون حل بشه عزیزان 💙اگه شماهم از خدا چیزی رو میخاین و نمیده مطمئن باشیم حتما به نفعتون نیست 🌾 خودتون و غرق مشکلتون نکنید همیشه یه راهی هست 🦋 اگه میشه ببخشید ☘ بگذرید 🌱 گاهی سکوت کنید 🌿 گاهی بجنگید 🔥 شاید جواب داد🌈 البته منم در حدی نیستم که بخام شمارو نصیحت کنم من از همتون کوچیک ترم و 15سالمه ولی منم تا الان سختی دیدم و میدونم چی میگید ولی همیشه به خدا سپردم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• .......
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• #گفتمان_اعضا.......
سلام در رابطه با اون خانمایی که میگن مادرشوهرا اذیت میکنن و فلان و مردم هم پشت سرما غیبت میکنن و به هر حال کلی سختی کشیدن میخاستم بگم که بله این اتفاقا واسه خونواده ماهم افتاده جوری که سالیان پیش مادرم واسه عوض کردن کهنمون صابون نداشت که مارو بشوره😔 درصورتی که با خونه پدربزرگ پدریم زندگی میکرده اما اونا اصن دلشون نَ میسوخت نَ رحم میکردن... پدرم هم محتاد بوده و مادرم برای مدتی مارو ترک میکنه و میره خونه اقاش منو خواهرام همونجا خونه پدربزرگ پدریم بودیمو به ما توجهی نمیکردن هرزگاهی پدرم میومد اونجا که ببینتمون یا برامون خوراکی و.. بیاره که همونارو عمه هام میگرفتن و میخوردن😐😒 یادمه ی شب پدرم اومد دیدنمون که فقط تا دم در پیش رف منم که اعصابم داغون بود عه بس مارو اذیت میکردن تا اومدم در پذیرایی رو باز کنم و برم پیش پدرم و بهش ماجرارو بگم مادربزرگم منو هل داد زمین و درو قفل کرد😟😞 تا مبادا برم و به پدرم بگم...! خلاصه که عین زندانیا بودیم ، یادمه یبار نشسته بودم جلو تی وی که عمم اومد و بم گف تو چقد سفید و تپلی الهی بری زیر چرخ تریلی😔 من کوچیک بودم گفتم این چه دشمنیی بامن داره مگه من باش چیکار کردم☹️ بعد این ماجرا من دوبار با موتور تصادف داشتم😶😓 الان باخودم میگم یعنی چجوریه که خدا به منه بچه با خواهرام رحم نکرد و دعای عممو اجابت کرد🙁!/: به هر حال.... یبارم خواهرم میرفت مدرسه بش شیر پاکتی میدادن اونم برا خودمون نگهش داشت یه روز من رفتم که یکدوم بردارم که مادربزرگم اومدو منو کتک زد که چرا میبری اینا برا عمته میره دانشگاه با خودش میبره😖 همممممممه ی اینها گذشت ولی ما تا الان خیییللی مشکلات داریم میدونم نه فقط برای منو تو برای خیلیاهامون. خواهرمم یه مادرشوهری داره که از صدتایه دیگه بدجنس ترو حیله گر تره(دلم میخاد خفش کنم)😏 توکارای جادو و ایناس برا پسرش جادو درس کرده که هرروز یه بساطی داشته باشن اون خودشم دیوونه اس خواهرم میگه هروز که بیدار میشده با خودش میگفته الانه که دوباره بهونه ی جدیدو مشکل جدید.... به هممون تهمت زده مارو ادم بده داستان کرده، پدرمم اصلا محبتی به ما نداره از حقمون دفاع نمیکنه😖 چند وقتیه که متوجه شدیم اونم یه زنی براش جادو درس کرده تا همه پولشو بگیره محبت مارو از قلبش بیرون کنه😔😔 تا الان که دارم براتون مینویسم شبی که مادرم بش گف فلان زن کیه دستاش میلرزید ولی اصلا اقرار نکرد که باش دوسته همش انکار میکرد خواهرمم که حاملس این از این بعدم برمیگرده خواهرمو میزنه😭 اخههه چی بگم خوبه ،، واقعا درک و شعور نداره که من دخترمو که حاملس چجور بزنم چجور سرش داد بزنم بگم همین الان وسایلتو جمع کن برو خونه شوهرت هرچقدرم که دلش میخاد تورو بزنه😨😔😔؟! بعدم خواهر کوچیکم یکم لاک بزنه پدرم کلی داد میزنه و بهونه و اینا... خلاصه که تا الانم همین اخلاقو داره خدا شاهده از همون بچگی هیچ خیری ازشون ندیدیم...)' مادربزرگم میاد اینجا یجوری ادعا میکنه ناراحته واسمون و گریه میکنه ادم باورش میشه میره خونش به دختراش زنگ میزنه غیبتمونو میکنن هزار ماشاااءلله به پدرم نکه خیلی هوامونو داره😑 همیشه هر اتفاقی که بیفته گردن ما میندازه و از چشم ما میبینه با اینکه ما بیگناهیم و هیچ تقصیری نداریم😓 من فک میکردم فقط ماییم که انقدرررر بدبختی داریم ولی پیامای شمارو که میخونم میبینم نه اینطوریا هم نیس خیلیا به طرز فاجعه باری مثه ما گرفتاری و بدبختی دارن. من خودم فک میکنم که این جادو ها و طلسم و سحرا هستن کع ما رو به این روز انداختن... مادربزرگم ده سال پیش هم واسه مامان بابام درس کرده بود که بچه دار نشن ولی خو خداروشکر بعد از گذشت ده یازده سال و توسل به امامان معصوممون و نذرهایی که کرد مادرم پسردار شد یه کمکی ازتون میخاستم میشه راهنمایی کنید که برای ابطال سحر و جادو باید چیکار کرد🙏🙏 ممنون از لطفتون🌸🌿 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 خانمی که گفتن میخواد زن دوم بشه عزیزم مردها دست اولشون چیزی نداره اینکه دست دو کارکرده س😁😁 عزیزم اگر اون آقا عاشق شما نیست اون زن بیچارشو از نظر روحی روان زده پوکونده الان دست بکار بعدی شده خودشم خیلی مظلوم جا میزنه مرد اگه مرد باشه وفادار به زن وزندگیش میمونه نه پی هیزی وعیاشی 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• دایی منصور که عاشق شد.....
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• دایی منصور که عاشق شد.....
دايى منصور آدم عجيبى بود، بجاىِ صدا كردن اسمت با يه لقب خاص صدات ميكرد كه اتفاقا عجيب هم ميچسبيد به دل. شبا تا صبح با شعر،چايى و تنباكو بيدار ميموند و روزا تا لنگ ظهر ميخواييد. همينم شد كه بدون توجه به حرفه مكانيكى كه بلد بود شد نگهبان يه برج نيمه كاره تا بتونه هم شبارو با خيال راحت تو تنهايى بيدار بمونه هم انگِ بيكارِ مفت خور رو بهش نزنن. عاشقِ كسى يا چيزى هم كه ميشد شورِ ماجرا رو در مياورد. مثلا تموم زندگيش يه رنگ بود، طوسى، از جزئى ترين وسايلش گرفته تا كلى ترينش. بهشم چيزى ميگفتى سر اين شورىِ غير معمول بهت ميتوپيد:"شما چى ميفهمين واقعا عاشق بودن يعنى چى؟ اوجش فقط بلديد يه چيزى رو دوست داشته باشيد و توهم بزنيد عاشقيد" خودشم منكر اين عجيبي نميشد و ميگفت معمولى بودن ترسش خيلى بيشتر از عجيب بودنه ميگفت بزرگترين ترسش از بچگى اين بوده كه مثل بقيه تعريفش از زندگى كردن فقط نفس كشيدن باشه و واقعا زندگى نكنه! تا اينكه عاشق سيما شد، همه چى اولش خوب بود، دايى منصور رو ديگه نميشد يجا آروم نگه داشت؛ عجيب بود، عجيب تر شد. راه ميرفت و ميخنديد و شعر ميخوند. تا اينكه يهو غيبش زد. كل شهر و بيمارستانا و كلانترى ها رو گشتيم ولى پيداش نكرديم؛ بعد از يه هفته ژوليده و خسته خودش برگشت خونه. تو جواب داد و سوال هاىِ بقيه هم فقط گفت: سيما رفت! هيچكس نفهميد دقيقا چيشد يا چه اتفاقى افتاد بينشون اما از اون روز به بعد دايى منصور ذره ذره اما كاملا عوض شد. بعد از يه مدت كتاب شعراشو ريخت دور، چايى رو با گل گاو زبون عوض كرد، شبا زود ميخواييد و صبح خروس خون پاميشد ميرفت مكانيكى آقاجون، رنگ يكدست طوسى اتاق و وسايلش رو با سبز، قرمز،زرد و آبى مخلوط كرد. آينه هاىِ اتاقشم جمع كرد گذاشت تو انبارى. ازش كه پرسيدم چرا؟ گفت: ميدونى دايى، سيما عجيب نبود، يه زنِ معمولىِ عاقل بود. ما بقولِ شما عجيباىِ ديوونه تو دنيا خيلى كميم، اصلا همينم هست كه عجيبمون ميكنه و ادماىِ معمولى رو ميترسونه. سيما ترسيد و رفت. نميخوام ديگه كسى رو بترسونم، آينه هاىِ تو اتاقم روهم بخاطر همين جمع كردم، نميخوام خودم رو هم بترسونم از تصويريه مردِ معمولى تو آينه. چيزى كه از بچگى ترسشو داشتم. دايى منصور ميگفت معمولى شده اما فقط وانمود ميكرد، ماهيت واقعى آدما هيچ وقت تغير نميكنه. وانمود كرد تا كسى رو نترسونه و تو آينه هم نگاه نكرد تا اينكه يروز چله زمستون ديوونگيش بى طاقت شد و به سرش زد با رفيقش بره شمال ماهيگيرى. رفيقش ميگفت تو قايق وقتى انعكاسِ عكس خودشو تو آب ديد چند لحظه با بهت به خودش خيره شد و هى ميگفت اين من نيستم. و انگار كه ترسيده باشه هول كرد پريد تو آب. هنوزم تو آبه. چند ساله كه تو آبه. بقيه ميگن غرق شده اما من ميگم غرق شدن براى آدماىِ معموليه، دايى منصور فقط داره دنبال خودش ميگرده. 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
لباس عروس رو برداشتم و رفتم داخل اتاق ... چندبار نفس عمیق کشیدم و لباس رو از کاور در اوردم .‌‌.. دستی به دامن پف دارش کشیدم و صدای احمد اقا بود که گفت : زود بپوش بابا جان ... ترسیدم بیاد داخل سریع لباس پوشیدم ...هرطور دستمو پشتم میبردم نمیتونستم زیپشو بالا بکشم ... صدای احمد اقا هم بدتر هولم میکرد که پوشیدی ... یدفعه اومد داخل با دیدنم چشم هاش برق زد و گفت : زن باید مثل تو دلربا باشه ... اومد جلوتر و من سعی کردم لباس رو به خودم بچسبونم ... https://eitaa.com/joinchat/2980577420C1bf504124d داستان را با دنبال کنید ‼️ دختری که بازیچه‌ی دست پدرشوهرش میشه....💔
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی گلی قشنگم❤️ برای خانمی که فکر می کنند سحر و جادو خونشان هست ،خواهری این دعا را تا چهل روز بخون ،اگه سحر یا جادو هم باشه رفع میشه اگه جادو یا دعای باشه خونتون با این دعا کنسل میشه ، همچنین ۴۱ روز خوندن سوره بقره اگرنمیتونید ازاینترنت دانلودکنید وبزارید باصدای بلند توخونه پخش بشه. گلاب راهرروز اسپری کنید اسفند هم هرروز دود کنید خوندن چهار قل و سوره جن هرروز انشالله که هر سحروجادویی باشه باطل میشه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882