•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#پاسخ
سلام ماهی جون 🌺الهی تن تون سالم ولبتون خندون ودلتون شاد انشاالله 🌺
برای لکنت زبان🌸
🌿🌿🌿🌿🌿
عزیزم اول ازهمه آرامش خونه رافراهم کن .سعی کنید کمتر استرس به پسرتون واردکنید ویک مدت بحث ودعوا نداشته باشید.
چون آینده فرزندتون مهمتر ازبحث وجدل شما وهمسرتون☺️
🌼خوراندن تخم کبوتر باروعن محلی به پسرتون.
🌼 این معجون راتهیه کن وهرروز روزی ۳بار یک قاشق مربا خوری به پسرت بده بخوره.
سنبل الطیب ۱۵ گرم
سعد ۱۵ گرم
میخک ۵ گرم
سیاهدانه ۳۰ گرم
همه موادرا نرم بکوبید ودر نیم کیلو عسل مخلوط کنید .
🌸دعای برطرف شدن لکنت زبان
هرروز هرچند مرتبه که میتونی بخون
رب اشرح لی صدری ویسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهو قولی
آیات ۲۵ تا۲۸ سوره طه
البته مهم اینه که شما باآرامش ومهربانی بافرزند دلبندتان حرف بزنید تا لکنتش برطرف بشه.
میتونید شعر بخونید یا سوره های کوچک قرآن راتمرین کنید.تاحرف زدنش عادی بشه انشاالله 🌺
مهربونم 🥰
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
معرفی کتاب.....🍃
🌿🌿🌿🌿🌿
سلام به ماهی گلی عزیزم وتشکر فراوان بابت کانال بسیار خوبتون
وسلام خدمت دوستان گلم میخواستم یه کتاب بسیار بسیار زیبا معرفی کنم
امیدوارم تهیه کنید واز خواندنش لذت ببرید
هنوز یک سال از تولدش نگذشته بود که مریض شد. خیلی حالش بد بود. رفته رفته حالش بدتر شد. آنقدر که قبل از طلوع آفتاب از دنیا رفت! جنازه بچه را داخل کفن پیچیدیم. صبر کردیم تا پدر بیاید و او را دفن کند! پیر مرشدی در محل بود که همیشه ذکر امیرالمومنین (ع) برلب داشت. آن روز قبل از ظهر به جلوی خانه ما آمد. مادر بیصبرانه گریه میکرد. مرشد جلو آمد و به مادر ما گفت: من دعا کردم. برات عمر بچهات را گرفتهام! بچه را شیر بده! چه کسی باور میکرد بچه مُرده زنده شده باشد و... مصطفی اینگونه دوباره متولد شد.
کتاب شهید گمنام
( ۷۲ روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر) کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی.
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#گفتمان_اعضا💕🍃
🌿🌿🌿🌿🌿
سلام برای اون معجونی که خانم برای پسرش گفتن سیاه دانه را نباید نرم کنید سمی میشه درسته مخلوط معجون کنید
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#پاسخ
سلام ماهی گلی جون وعزیزان همراه🌺
لبخند صاحبالزمان روزیتون باشه انشاالله 🌺
برای خاله مهربون که نگران بددهنی خواهرزاده اش هست🌸
🌿🌿🌿🌿🌿
عزیزدلم خیلی خاله مهربونی هستی که بفکر خواهرزاده ات هستی آفرین👏
عزیزدلم دختر خواهرتون در وضعیت خیلی حساس وبحرانی هستند.
ازیک طرف درگیر تغییرات دربدن وروح وروان خودشون هستن مثل تغییرات هورمونی و رشد جسمی که نشونه بلوغ وبزرگ شدنشون وازیک طرف دوستی باجنس مخالف.که همشون استرس زا است وباعث رفتارهای پرخاشگرانه هر
نوجوانی میشه.
عزیزدلم دخترها حساستر هستند مخصوصا درزمان پریودی دیگه میشن بمب ساعتی که هرلحظه امکان انفجار دارند.
خواهرتون باید موضوع راباپدرش درمیون بزاره البته باآرامش .تا مشکلی بزرگتر پیش نیاد. چون به تنهایی نمیتونه این مشکل راحل کن. ونباید همه مشکل روی دوش خودش بکش.
ببینید چرا باپسر دوست شد..خواسته ازدوستاش کم نیاره یا توخونه کم توجهی دیده. البته باتعریف های شما کم توجهی بیشترباعث این رفتارها شده.
خواهرت خیلی ضعف نشون داده هرچی باشه مادر وباید جلوی دخترش رابگیره .گریه وزاری وخودکشی که نشد راه حل.
یکم قوی باش باقدرت حرف بزن نه باالتماس وتهدید وگریه.
اگر موفق نشدحتما مشاوره برید تا اصولی مشکلتون حل بشه.
البته ریشه فحاشی راباید پیداکن..
یاازروی عصبانیت یاعادت کرده یا شوخی میکن ....
البته مال دختر خواهرتون ازعصبانیت پس
خواهرت بایدبادخترش رفیق بشه.
باهم بیرون برن کافی شاپ یاپارک یاهرجا که دخترش دوست داره.
توکارهای خونه نظرش رابپرس باهم آشپزی کنن.توتغییرات وسایل خونه ازدخترش کمک بگیره.
باهم درد ودل کنند.
رازدار دخترش باش وحتی به شما که خاله اش هستی حرف های خصوصی دخترش رانگه.
محبت محبت محبت کلید حل این مشکل.
بی قید وشرط به دخترش عشق بورزد.
با اون مثل یک دوست رفتارکن.
طعنه وسرکوفت نزن.هی نگه من چقدر بدبختم که همچين دختری دارم اینا ازصدتا فحش وکتک برای اون دختربدتره چون شخصیتش راخورد میکن.
همیشه توجمع ازخوبی های گل دخترش تعریف کن .اونا بهترین وزیباترین دختر تو دنیا معرفی کن.
به هیچ وجه اجازه نده هیچ کسی درباره دخترش بد بگه.
همه جا طرف دخترش رابگیره وحمایت کن.
الان که اینجورشده کوتاهی ازپدرومادربوده باید تادیرنشده جبران کنند.
پدرشون وقت بزران باهم بیرون برن گردش کوه پارک تا دخترش به وجود یک مرد درکنارش آرامش بگیره وکمبودهاش جبران بشه.
برای بدهنی سکوت کنند وباکلمات زیبا جواب دخترش رابده نه اینکه خواهرتون هم مقابله به مثل کن وحسابی ازخجالت هم دربیان😁 بغلش کن وبهش محبت کن.دخترخواهرت میخوادجلب توجه کن .
میخواد توچشم باش.
شما باهاش دوست باش وبهش راه وچاه رانشون بده.
سخت عزیزم نوجوان حالا فقط پدرومادرش تربیتش نمیکنن خاله اینترنت خیلی بیشتر روش اثرمیزاره😁
مراقب دوستاش ورفت وآمدش باشند
کلا وقت بزاره برای دخترش خیلی نزاره تنها بمونه به هربهانه ای باهاش حرف بزن.ازپختن غذا تارنگ لباس وتزیین سالاد.
درضمن مواظب غذاهای که میخوره باشید
فست فود ونوشابه وانواع سس وفلفل وچیپس وپفک رامحدودکنید.
خیلی بچه ها راعصبی میکن.
سوره همزه ۲۱ مرتبه بخونید تا دیگه دخترتون فحاشی نکن.🌸
الهی همه جوانها عاقبت بخیربشن انشالله 🌺
مهربونم 🥰
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
من مریمم.....
🌿🌿🌿🌿🌿
سلام گلی جان
ممنون از زحماتی که میکشی ...
مریم ۱۴ ساله
راستش من الان توی موقعیت بدی هستم و واقعا نمی دونم باید چکار کنم ... ببخشید اگه متنم طولانی میشه .
حدود یکسال پیش برادرم با یه اقا به نام محسن تصادف کرد و اون اقا متاسفانه فوت کرد و از ابنجا مشکلات من شروع شد .😔
برادرم رفت زندان و بعد کلی التماس پدر خانواده گفت باید خونبس بشه ...
و من و بگیرن برای برادر محسن .
من چاره نداشتم و به خاطر خونوادم قبول کردم الان چهار ماه که عروس این خانوادم ... شوهرم مرد سر به هوایی و از من متنفر 😂😢
باورتون میشه کلا بعضی وقتا بهم سلام هم نمیکنه و خیلی سخت گیره بعضی وقتا با بعضی از همکارای خانمش میان خونه و گرم میگیرن و دیگه خودتون تا تهش برید ...
واقعا دیگه خسته شدم نمیدونم باید چه کار کنم و من یه دختر ۱۴ ساله با یه مرد ۲۵ ساله ی سرد و خشن ...
ببخشید سرتون و درد اوردم ...
ولی خواهش میکنم اگه راهنمایی دارین بکنین
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#پاسخ
سلام
خانمی که دختر۶ ساله ش لکنت زبان گرفته
🌿🌿🌿🌿🌿
یعنی تا الان گفتار درمانی نبردینش؟؟؟؟
پسر خواهرم اینطوری بود خیلی اهمیت ندادن الان ۱۴ ساله س خیلی اذیت میشه وگاهی وقتی کسی مسخره ش میکنه یا میخندن تا چند روز از خونه بیرون نمیره باکسی هم دوست نپیشه
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••====✨🌸💖🌸✨====••• زندگی با طعم عشق......
من متولد سال ۷۱ هستم، ۲۱ سالگی عقد کردیم، ۲۲ سالگی هم عروسی کردیم. همسرم عاشق بچه بودن و از دوران عقد اصرار به چهار تا بچه داشتند. ولی من بشدددت عاشق درس خوندن و سرکار رفتن بودم که البته وقتی همسرم به خواستگاریم اومدن گفتن سرکار رفتن هرگز!! ولی اگر دوست داری، درس بخون کارشناسیتو بگیر. با وجود علاقه ی شدیدی که به سرکار رفتن داشتم ولی چون مهرشون به دلم خیلی نشسته بود، قبول کردم.
نه فقط این مسئله رو، حتی قبول کردم محجبه بشم با اینکه قبلا نبودم. همه ی دوستام و اقوام در تعجب بودن که چطور قبول کردم چون اینها خط قرمز های من برای راه دادن خواستگار بود ولی عشق، کار خودشو کرده بود.
خلاصه با وجود نارضایتی پدرم به دلیل تفاوت های اعتقادی و سطح مالی مون، من پافشاری و اصرار کردم که یا ایشون یا هیچکس، پدرم هم بسیار بسیار ناراضی ولی ناچار شدن رضایت بدن😁
یک سال و نیم بعد از عروسی، ما تصمیم گرفتیم فرزندی بیاریم، همسرم فقط دعا میکرد دختر باشه چون عاشق دختر بود هر دومون پر از هیجان بودیم تا توی سونوگرافی فهمیدیم که دعای همسرم مستجاب شده و بچم دختره😍
میزان خوشحالی شوهرم رو نمیتونم وصف کنم خلاصه دوران بارداری من به راحتی و با سرعت سپری شد تا وقتی که سی و پنج هفته بودم احساس دردهای غیر طبیعی میکردم ولی بهش بی توجهی میکردم تا اینکه دیدم قطع نمیشه و شب با این ذهنیت که بریم اورژانس بیمارستان یه دارویی چیزی بده، رفتیم بیمارستان، پرستار تا معاینه کرد فریاد زد که این درد زایمانه منم بی تجربه و از همه جا بیخبر خوشحال که بچم داره به دنیا میاد😶
خلاصه بعد از سیزده ساعت دردهای طولانی و سخت، دختر کوچولوی من به دنیا اومد و اونجا فهمیدم که باید بره توی دستگاه تا ریه هایش کامل بشه 😭😭
سیزده روز تمام بچم توی دستگاه بود و یک عالمه سیم و دستگاه بهش وصل بود و من همش گریه😭😭 بعداً فهمیدم که روز سوم یه پرستار دوز اکسیژن رو بالا برده و بچم یه دفعه رفته و برگشته و فقط همسرم میدونست.
پدرم وقتی حال جسمی و روحی من رو میدید که با اون وضع که تازه زایمان کرده بودم باید هر روز حدود دو ساعت مینشستم توی ماشین تا برم فقط بچمو ببینم و بیام خیلی غصه میخوردن و میگفتن باید میرفتی بیمارستان بهتر...
ولی همسرم بهم همه جوره ثابت میکرد که توی انتخابی اشتباه نکردم و رفیق روزای خوشی و ناخوشیه
دخترم بعد از دو هفته از بیمارستان مرخص شد و اومدیم خونه ولی بخاطر اینکه زود به دنیا اومده بود، باید تحت نظر دکتر قلب و چشم و گوش میبود و الحمدالله از این نظر ها مشکلی نداشت
ما ماشین نداشتیم و تا هفت ماهگی با تاکسی و و حتی پیاده برای ویزیت های ماهانه به بیمارستان میرفتیم که توی هفت ماهگی از برکت وجود دخترم صاحب ماشین شدیم.
خوشحال ترین بودیم دختر من بینهایت زیبا بود اما یواش یواش به سمت روزهای سخت زندگی میرفتیم دخترم هر چی بزرگتر میشد، گردن نمیگرفت، سینه خیز نمیرفت، نمی نشست و...
دکترش میگفت بخاطر زود یه دنیا اومدنشه، خوب میشه ولی نشد البته ذهنی کاملا سالم بود، حرف میزد واکنش داشت ولی حرکتی نه
خلاصه دخترم یازده ماهه بود که یکی از اقوام همسرم که خودشون تراپیست بودن گفتن ثمین رو پیش یه کاردرمان ببر، من اصلا تا به اون روز چنین اسمی نشنیده بودم کاردرمان؟؟!!!
گفت از نظر حرکتی به دخترت کمک میکنه و من بازم بیخبر از همه جا بردمش به کلینیک توانبخشی و اونجا فهمیدم چقدر شعور آدمها توی هر جایگاهی که هستن مهمه، آقای کاردرمان با تندی به من گفت دخترت مشکل داره، اصلا تا حالا ام آر آی بردی؟ خیلی دیر شده دیگه. چقدر بیخیالی
و با وحشیانه ترین حالت شروع کرد با دختر یازده ماهه ی من تمرین کردن. و از اون روز کلینیک بردن دخترم برای کاردرمانی شروع شد.
دخترم دو ساله بود که یه آپارتمان سی و هفت متری خریدیم تو یه محلی که توی کابوسامم نمیدیدم یه روزی چنین جایی زندگی کنم😄
ولی زندگی روزهای سخت تری داشت. همسرم بیکار شدن، دخترم رو هر روز باید میبردیم کلینیک که اون خودش هزینه داشت جایی که جدیدا میرفتیم یک مدیر بسیار با شعور و انسانی داشت که وقتی راجب شرایط مالی باهاشون صحبت کردیم گفت مسئله ای نیست من با تراپیست ها صحبت میکنم که یا از شما کمتر بگیرن یا اصلا رایگان انجام بدن😳😳 یکسال از ما هزینه ای نگرفتن و حتی با اینکه هر روز میرفتیم ولی به روی ما نمیاوردن.
ادامه در پست بعدی...
مَــــــــنِ آرام💜✨
من متولد سال ۷۱ هستم، ۲۱ سالگی عقد کردیم، ۲۲ سالگی هم عروسی کردیم. همسرم عاشق بچه بودن و از دوران عق
هر روز ما شده بود کلینیک و تمرین توی خونه که باید خودم انجام می دادم. و از نظر اقتصادی عجیب توی مضیقه بودیم. دخترم میگفت مامان چرا ما همش صبحانه میخوریم نه برنج نه گوشت نه هیچی😂
ثمین سه سالش بود که متوجه شدم بلههههه دوبار باردارم. انگار دنیا روی سرم خراب شد، همش گریه میکردم که خدایا توی ۳۷ متر خونه، بیکاری شوهرم کارای دخترم و ....چکار کنم؟؟؟!!!
همسرم میگفتن خدا روزی رسونه نگران نباش، گفتم همه چیز به کنار من چجوری این بچه رو کلینیک ببرم و بیارم و باهاش تمرین کنم؟؟؟
ولی همسرم خیلی هوامو داشتن حدود شش ماهم بود که پدر یکی از دوستان همسرم، باهاشون تماس گرفتن و خیلی بی مقدمه گفتن برو یه خونه ی درست و حسابی بگیر هرچی خودتون دارید بذار بقیشو من میذارم، شوهرم گفتن آخه حاج آقا من بیکارم فقط با ماشین قراضم دارم توی اسنپ کار میکنم، ایشون گفتن هر موقع داشتی بده و ما یه آپارتمان ۸۸ متری و دو خوابه و خوش نقشه توی محله ی خوش آب و هوا خریدیم. هممممش با قرض و طلاهامو این از برکت دختر دوم بود😍😍
آخرای بارداریم مصادف شد با کرونا
و با سود یک مقدار سهامی که اون موقع توی بورس داشتیم توی بیمارستان خوب زایمان کردم(البته این جا نیفته یه موقع که ما از روی همون سود بدهی به کلینیک رو تسویه کردیم)
دختر دومم هم باز زود به دنیا اومد ولی چون با مراقبتهای کامل بارداریم رو گذرانده بودم الحمدالله توی دستگاه نرفت
از اونجایی که خدا همیشه حواسش به ماست با به دنیا اومدن دختر دومم، به صورت اتفاقی با تراپیستی آشنا شدم که بچه ها رو داخل منزل ویزیت میکرد و دیگه نیازی نبود من بخوام ببرمش و بیارمش
همسرم هم داخل یک شرکت با حقوق متوسط رو به بالا مشغول به کار شدن من یواش یواش تونستم به یه برنامه ی منظم برسم که هم به تمرینات دختر بزرگم برسم هم به کارای دختر کوچولوم، همسرم نبودن و منزل مادرم به ما خیلی دور بود، سخت بود ولی شد.
الحمدالله دختر دومم مشکلی نداشت و روند رشدش طبیعی بود، با راه افتادن دختر دومم، انگیزه ی عجیبی در دختر اولم که حالا حدود ۴ ساله بود و فقط چهار دست و پا میرفت ایجاد شد، من همیشه میگم تاثیری که دختر دومم روی پیشرفت دختر اولم گذاشت هیچ تراپیستی نذاشت. دختر دومم روحیه و انگیزه رو دوباره به خونه مون آورد.
دختر دومم دو سال و نیمه بود که باز هم متوجه شدم باردارم، اینبار پسر، با اینکه اصلا رعایت نکردم چون دو تا بچه ی دیگه هم داشتم که نیاز به رسیدگی زیاد داشتن ولی خدا عجیب هوای بنده هاشو داره،پسرم ۹ ماه کامل به دنیا اومد و خیلی آروم و بی سر و صداست.
همسرم توی کار و درآمدشون پیشرفت خوبی کردن و با اینکه همچنان همه چیز مطلقا ممنوعه، مثل کار کردن و درس خوندن و.... ولی من عاشقانه دوستش دارم چون هم نجیبه، هم مسئولیت پذیره، هم مرد خانوادست و خدا ترسه، از همه چیز مهم تر همینهاست.
منم دارم با دختر ای هفت ساله و سه سال و نیمه و پسر شش ماهم کیف میکنم و دخترم با اینکه نسبت به زمانیکه تک بود وقت کمتری براش میذارم ولی دائم رو به پیشرفته به خاطر انگیزه ای که خواهر و برادرش توی خونه بهش میدن. الحمدلله با واکر راه افتاده و در تلاشه از واکر جدا بشه و مستقل تر حرکت کنه😍
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
کادوی مادرشوهر......
🌿🌿🌿🌿🌿
جونم براتون بگه که یکسال من و جاریم برای عیدی به مادر شوهرم پارچه دادیم من روفرشی متری براشون گرفتم جاری جان پارچه برای لباس. باهم رفتیم خونشون کادوهارو دادیم نشستیم. از اونجایی که مادرشوهرم به کادوها نگاه نکردوالبته هیچ وقت تشکر نمی کنه وقتی من رفته بودم آشپزخونه پارچه ی جاریمو برداشته بود با یک حالتی که مسخره کنه تو دستش تکون داده بود گفته بود ببین برام چی خریده. منو گفتهبود جاریم می گفت انقدر ضایع شدم نگفتم من خریدم😔😔
اخه چرا بعضی از مادر شوهرا اینجورین
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
دعا......
🌿🌿🌿🌿🌿
سلام روزتون بخیر امیدوارم پیامم رو تو کانال بگزارید تا دوستان راهنمایی کنند. نزدیک چهل روز از فوت پدرم میگزره 😞که این کاغذ رو برادرم تو بالشت خودش پیدا کرده. مطمئنم کار خانمی هست که به خونه ما رفت وآمد داره.سوالم اینه این دعا برای چیه؟ چطور باطلش کنیم؟ خیلی نگران تنها برادرم هست. لطفا کمکم کنید🙏🙏🙏🙏
خدارحمتش کنه🥺🖤
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷