•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#پاسخ
سلام
خانمی که دختر۶ ساله ش لکنت زبان گرفته
🌿🌿🌿🌿🌿
یعنی تا الان گفتار درمانی نبردینش؟؟؟؟
پسر خواهرم اینطوری بود خیلی اهمیت ندادن الان ۱۴ ساله س خیلی اذیت میشه وگاهی وقتی کسی مسخره ش میکنه یا میخندن تا چند روز از خونه بیرون نمیره باکسی هم دوست نپیشه
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••====✨🌸💖🌸✨====••• زندگی با طعم عشق......
من متولد سال ۷۱ هستم، ۲۱ سالگی عقد کردیم، ۲۲ سالگی هم عروسی کردیم. همسرم عاشق بچه بودن و از دوران عقد اصرار به چهار تا بچه داشتند. ولی من بشدددت عاشق درس خوندن و سرکار رفتن بودم که البته وقتی همسرم به خواستگاریم اومدن گفتن سرکار رفتن هرگز!! ولی اگر دوست داری، درس بخون کارشناسیتو بگیر. با وجود علاقه ی شدیدی که به سرکار رفتن داشتم ولی چون مهرشون به دلم خیلی نشسته بود، قبول کردم.
نه فقط این مسئله رو، حتی قبول کردم محجبه بشم با اینکه قبلا نبودم. همه ی دوستام و اقوام در تعجب بودن که چطور قبول کردم چون اینها خط قرمز های من برای راه دادن خواستگار بود ولی عشق، کار خودشو کرده بود.
خلاصه با وجود نارضایتی پدرم به دلیل تفاوت های اعتقادی و سطح مالی مون، من پافشاری و اصرار کردم که یا ایشون یا هیچکس، پدرم هم بسیار بسیار ناراضی ولی ناچار شدن رضایت بدن😁
یک سال و نیم بعد از عروسی، ما تصمیم گرفتیم فرزندی بیاریم، همسرم فقط دعا میکرد دختر باشه چون عاشق دختر بود هر دومون پر از هیجان بودیم تا توی سونوگرافی فهمیدیم که دعای همسرم مستجاب شده و بچم دختره😍
میزان خوشحالی شوهرم رو نمیتونم وصف کنم خلاصه دوران بارداری من به راحتی و با سرعت سپری شد تا وقتی که سی و پنج هفته بودم احساس دردهای غیر طبیعی میکردم ولی بهش بی توجهی میکردم تا اینکه دیدم قطع نمیشه و شب با این ذهنیت که بریم اورژانس بیمارستان یه دارویی چیزی بده، رفتیم بیمارستان، پرستار تا معاینه کرد فریاد زد که این درد زایمانه منم بی تجربه و از همه جا بیخبر خوشحال که بچم داره به دنیا میاد😶
خلاصه بعد از سیزده ساعت دردهای طولانی و سخت، دختر کوچولوی من به دنیا اومد و اونجا فهمیدم که باید بره توی دستگاه تا ریه هایش کامل بشه 😭😭
سیزده روز تمام بچم توی دستگاه بود و یک عالمه سیم و دستگاه بهش وصل بود و من همش گریه😭😭 بعداً فهمیدم که روز سوم یه پرستار دوز اکسیژن رو بالا برده و بچم یه دفعه رفته و برگشته و فقط همسرم میدونست.
پدرم وقتی حال جسمی و روحی من رو میدید که با اون وضع که تازه زایمان کرده بودم باید هر روز حدود دو ساعت مینشستم توی ماشین تا برم فقط بچمو ببینم و بیام خیلی غصه میخوردن و میگفتن باید میرفتی بیمارستان بهتر...
ولی همسرم بهم همه جوره ثابت میکرد که توی انتخابی اشتباه نکردم و رفیق روزای خوشی و ناخوشیه
دخترم بعد از دو هفته از بیمارستان مرخص شد و اومدیم خونه ولی بخاطر اینکه زود به دنیا اومده بود، باید تحت نظر دکتر قلب و چشم و گوش میبود و الحمدالله از این نظر ها مشکلی نداشت
ما ماشین نداشتیم و تا هفت ماهگی با تاکسی و و حتی پیاده برای ویزیت های ماهانه به بیمارستان میرفتیم که توی هفت ماهگی از برکت وجود دخترم صاحب ماشین شدیم.
خوشحال ترین بودیم دختر من بینهایت زیبا بود اما یواش یواش به سمت روزهای سخت زندگی میرفتیم دخترم هر چی بزرگتر میشد، گردن نمیگرفت، سینه خیز نمیرفت، نمی نشست و...
دکترش میگفت بخاطر زود یه دنیا اومدنشه، خوب میشه ولی نشد البته ذهنی کاملا سالم بود، حرف میزد واکنش داشت ولی حرکتی نه
خلاصه دخترم یازده ماهه بود که یکی از اقوام همسرم که خودشون تراپیست بودن گفتن ثمین رو پیش یه کاردرمان ببر، من اصلا تا به اون روز چنین اسمی نشنیده بودم کاردرمان؟؟!!!
گفت از نظر حرکتی به دخترت کمک میکنه و من بازم بیخبر از همه جا بردمش به کلینیک توانبخشی و اونجا فهمیدم چقدر شعور آدمها توی هر جایگاهی که هستن مهمه، آقای کاردرمان با تندی به من گفت دخترت مشکل داره، اصلا تا حالا ام آر آی بردی؟ خیلی دیر شده دیگه. چقدر بیخیالی
و با وحشیانه ترین حالت شروع کرد با دختر یازده ماهه ی من تمرین کردن. و از اون روز کلینیک بردن دخترم برای کاردرمانی شروع شد.
دخترم دو ساله بود که یه آپارتمان سی و هفت متری خریدیم تو یه محلی که توی کابوسامم نمیدیدم یه روزی چنین جایی زندگی کنم😄
ولی زندگی روزهای سخت تری داشت. همسرم بیکار شدن، دخترم رو هر روز باید میبردیم کلینیک که اون خودش هزینه داشت جایی که جدیدا میرفتیم یک مدیر بسیار با شعور و انسانی داشت که وقتی راجب شرایط مالی باهاشون صحبت کردیم گفت مسئله ای نیست من با تراپیست ها صحبت میکنم که یا از شما کمتر بگیرن یا اصلا رایگان انجام بدن😳😳 یکسال از ما هزینه ای نگرفتن و حتی با اینکه هر روز میرفتیم ولی به روی ما نمیاوردن.
ادامه در پست بعدی...
مَــــــــنِ آرام💜✨
من متولد سال ۷۱ هستم، ۲۱ سالگی عقد کردیم، ۲۲ سالگی هم عروسی کردیم. همسرم عاشق بچه بودن و از دوران عق
هر روز ما شده بود کلینیک و تمرین توی خونه که باید خودم انجام می دادم. و از نظر اقتصادی عجیب توی مضیقه بودیم. دخترم میگفت مامان چرا ما همش صبحانه میخوریم نه برنج نه گوشت نه هیچی😂
ثمین سه سالش بود که متوجه شدم بلههههه دوبار باردارم. انگار دنیا روی سرم خراب شد، همش گریه میکردم که خدایا توی ۳۷ متر خونه، بیکاری شوهرم کارای دخترم و ....چکار کنم؟؟؟!!!
همسرم میگفتن خدا روزی رسونه نگران نباش، گفتم همه چیز به کنار من چجوری این بچه رو کلینیک ببرم و بیارم و باهاش تمرین کنم؟؟؟
ولی همسرم خیلی هوامو داشتن حدود شش ماهم بود که پدر یکی از دوستان همسرم، باهاشون تماس گرفتن و خیلی بی مقدمه گفتن برو یه خونه ی درست و حسابی بگیر هرچی خودتون دارید بذار بقیشو من میذارم، شوهرم گفتن آخه حاج آقا من بیکارم فقط با ماشین قراضم دارم توی اسنپ کار میکنم، ایشون گفتن هر موقع داشتی بده و ما یه آپارتمان ۸۸ متری و دو خوابه و خوش نقشه توی محله ی خوش آب و هوا خریدیم. هممممش با قرض و طلاهامو این از برکت دختر دوم بود😍😍
آخرای بارداریم مصادف شد با کرونا
و با سود یک مقدار سهامی که اون موقع توی بورس داشتیم توی بیمارستان خوب زایمان کردم(البته این جا نیفته یه موقع که ما از روی همون سود بدهی به کلینیک رو تسویه کردیم)
دختر دومم هم باز زود به دنیا اومد ولی چون با مراقبتهای کامل بارداریم رو گذرانده بودم الحمدالله توی دستگاه نرفت
از اونجایی که خدا همیشه حواسش به ماست با به دنیا اومدن دختر دومم، به صورت اتفاقی با تراپیستی آشنا شدم که بچه ها رو داخل منزل ویزیت میکرد و دیگه نیازی نبود من بخوام ببرمش و بیارمش
همسرم هم داخل یک شرکت با حقوق متوسط رو به بالا مشغول به کار شدن من یواش یواش تونستم به یه برنامه ی منظم برسم که هم به تمرینات دختر بزرگم برسم هم به کارای دختر کوچولوم، همسرم نبودن و منزل مادرم به ما خیلی دور بود، سخت بود ولی شد.
الحمدالله دختر دومم مشکلی نداشت و روند رشدش طبیعی بود، با راه افتادن دختر دومم، انگیزه ی عجیبی در دختر اولم که حالا حدود ۴ ساله بود و فقط چهار دست و پا میرفت ایجاد شد، من همیشه میگم تاثیری که دختر دومم روی پیشرفت دختر اولم گذاشت هیچ تراپیستی نذاشت. دختر دومم روحیه و انگیزه رو دوباره به خونه مون آورد.
دختر دومم دو سال و نیمه بود که باز هم متوجه شدم باردارم، اینبار پسر، با اینکه اصلا رعایت نکردم چون دو تا بچه ی دیگه هم داشتم که نیاز به رسیدگی زیاد داشتن ولی خدا عجیب هوای بنده هاشو داره،پسرم ۹ ماه کامل به دنیا اومد و خیلی آروم و بی سر و صداست.
همسرم توی کار و درآمدشون پیشرفت خوبی کردن و با اینکه همچنان همه چیز مطلقا ممنوعه، مثل کار کردن و درس خوندن و.... ولی من عاشقانه دوستش دارم چون هم نجیبه، هم مسئولیت پذیره، هم مرد خانوادست و خدا ترسه، از همه چیز مهم تر همینهاست.
منم دارم با دختر ای هفت ساله و سه سال و نیمه و پسر شش ماهم کیف میکنم و دخترم با اینکه نسبت به زمانیکه تک بود وقت کمتری براش میذارم ولی دائم رو به پیشرفته به خاطر انگیزه ای که خواهر و برادرش توی خونه بهش میدن. الحمدلله با واکر راه افتاده و در تلاشه از واکر جدا بشه و مستقل تر حرکت کنه😍
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
کادوی مادرشوهر......
🌿🌿🌿🌿🌿
جونم براتون بگه که یکسال من و جاریم برای عیدی به مادر شوهرم پارچه دادیم من روفرشی متری براشون گرفتم جاری جان پارچه برای لباس. باهم رفتیم خونشون کادوهارو دادیم نشستیم. از اونجایی که مادرشوهرم به کادوها نگاه نکردوالبته هیچ وقت تشکر نمی کنه وقتی من رفته بودم آشپزخونه پارچه ی جاریمو برداشته بود با یک حالتی که مسخره کنه تو دستش تکون داده بود گفته بود ببین برام چی خریده. منو گفتهبود جاریم می گفت انقدر ضایع شدم نگفتم من خریدم😔😔
اخه چرا بعضی از مادر شوهرا اینجورین
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
دعا......
🌿🌿🌿🌿🌿
سلام روزتون بخیر امیدوارم پیامم رو تو کانال بگزارید تا دوستان راهنمایی کنند. نزدیک چهل روز از فوت پدرم میگزره 😞که این کاغذ رو برادرم تو بالشت خودش پیدا کرده. مطمئنم کار خانمی هست که به خونه ما رفت وآمد داره.سوالم اینه این دعا برای چیه؟ چطور باطلش کنیم؟ خیلی نگران تنها برادرم هست. لطفا کمکم کنید🙏🙏🙏🙏
خدارحمتش کنه🥺🖤
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
زندگی با مادرشوهر
🌿🌿🌿🌿🌿
🌸🍃اگه جزو اون عروس هایی هستین که با خانواده همسرتون توی یه ساختمون زندگی میکنین یه چیزی رو باید براشون جا بندازین و اونم اینه که قرار نیست هر وقت خواستن بلند شن بیان خونه شما و یا هر مهمونی که اومد خونشون، شما هم پاشین برین اونجا...
🌸🍃مثلا زنگ میزنن میگن فلانی اومده اینجا، شما هم بیا، اگر این مسئله اذیتتون میکنه یه بهونه ای بیارین مثلا الان خسته این، شوهرتون خوابه، بچه درس داره و... و ۱۰ دقیقه برین با لباس مهمونی بشینین و بعدش برگردین.
کم کم متوجه میشن و بی خیال شما میشن. اگه هر مهمونی خونشون میاد بعدش مستقیم و بدون دعوت میاد خونه شما سعی کنین اون ساعت حموم برین، خونه نباشین و... بالاخره باید متوجه بشن که خونه شما هم برای خودش حریمی داره و از خونه مثلا مادرشوهرتون جداست.
❌❌البته حواستون باشه بی احترامی نشه هااا
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#تجربه_اعضا♥️💐
🌿🌿🌿🌿🌿
سلام وقت همگی بخیر.تجربه ای که امروز ب دست آوردم هم خوشحالم کرد هم ناراحت👇
یه چندماهی میشه ک رابطم با شوهرم خوب نیست.البته مسائل مالی هم بی اثر نبوده روی رابطمون.
⭕️امروز ب خودم گفتم توی یه برگه اخلاقایی از شوهرمو ک خوشم نمیاد لیست کنم.
وقتی نوشتم گفتم حالا باخودم روراست باشم.اخلاق بد خودمم بنویسم.اولش خودم خجالتم اومد ک همچین اخلاقی دارم😕
وقتی تموم شد دیدم وای خدای من...من ک ازشوهرم بد ترم.
ب نظرم این راه خوبیه واسه اونایی ک می بینن رابطشون سرد شده لیست بگیرن از اخلاق هاشون..و مطمئنا نصف بداخلاقی های شوهر با اخلاق خانم عوض میشه
اگ راضی بودین یه صلوات بفرستین
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - زیارتعاشورا(علیفانی).m4a
زمان:
حجم:
2M
🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴
بسم الله ..🍃
#چله_گناه_نکردن
🌿چهل روز قرائت زیارت عاشورا
🎙 با نواے علے فانی
🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴
•••====✨🌸💖🌸✨====•••
#پاسخ
سلام شبتون بخیر
مثل این دعا تو بالشت همسرم پیدا شده
🌿🌿🌿🌿🌿
منم نمیدونم برای چیه اصلا چطوروقت کردن روبالشتی بشکافن توش جاسازی کنن
البته من و همسرم (اقامون) با عشق فراوان باهم ازدواج کردیم
اما الان من واقعا از همسرم متنفرم ولی ایشون منو خیلی دوست داره فکرمیکنم به خاطر اون دعا که من ازایشون متنفرشدم
آخه عشق تو زندگی قشنگه وزندگی با تنفر سخته
منتظر حرفات هستم بانو جان😉❤️🔥〽️
🌷💗 @mahi_882 💗🌷