eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
751 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 خانما من یه چیزی فهمیدم که واقعاً نمی‌دونم باید بابتش ناراحت باشم یا نه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانما من یه چیزی فهمیدم که واقعاً نمی‌دونم باید بابتش ناراحت باشم یا نه... چند وقته متوجه شدم شوهرم هر ماه یه مبلغی رو یواشکی برای خواهرش می‌فرسته. اولش فکر کردم شاید یه بار بوده و احتیاج داشته، ولی بعد فهمیدم تقریباً هر ماه این کار رو می‌کنه. مشکل من این نیست که چرا به خواهرش کمک می‌کنه. بالاخره خواهرشه و اگه واقعاً نیاز داشته باشه، منم دلم نمیاد دست کسی که محتاجه رو خالی بذاره. ولی چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که خودمون بعضی ماه‌ها واقعاً کم میاریم. چند بار شده آخر ماه حساب و کتابمون به مشکل خورده، برای یه خرج ضروری موندم چیکار کنم، حتی بعضی وقت‌ها خودم از خواسته‌هام زدم که فشار مالی روی خونه کمتر بشه. بعد فهمیدم همون موقع شوهرم برای خواهرش پول می‌فرسته. خواهرش هم همسر داره، ولی شوهرش خیلی خسیسه و خرج خونه و زندگی رو اون‌طوری که باید نمی‌ده. شوهر منم چون می‌بینه خواهرش دستش تنگه، احساس مسئولیت می‌کنه و کمکش می‌کنه. من این قسمت رو می‌فهمم، واقعاً هم دلم برای خواهرش می‌سوزه. ولی یه چیزی توی دلم گیر کرده... آخه چرا باید اول من و زندگی خودمون از نظر مالی تحت فشار باشیم، بعد بخشی از درآمدمون بره برای زندگی خواهرش؟ از طرفی ناراحتم که چرا این موضوع رو از من پنهون کرده. اگر از اول می‌اومد می‌گفت «خواهرم مشکل مالی داره، من هر ماه یه مبلغی کمکش می‌کنم»، شاید حداقل می‌فهمیدم و درباره‌اش با هم تصمیم می‌گرفتیم. ولی اینکه من فکر کنم پول نداریم، خودمو محدود کنم و بعد بفهمم بخشی از پولمون جای دیگه خرج میشه، واقعاً حس خوبی بهم نمی‌ده. حتی موندم نکنه من دارم خودخواهی می‌کنم؟ شاید واقعاً خواهرش هیچ پناهی جز برادرش نداره. از اون طرف هم میگم خب شوهرش مسئول زندگی خودشه، چرا برادرم باید هر ماه جبران خساست شوهر اون رو بکنه؟ من بین دلسوزی برای خواهرش و ناراحتی از شوهرم گیر کردم. دلم نمی‌خواد بین خواهر و برادر فاصله بندازم، ولی دلم هم نمی‌خواد زندگی خودمون همیشه از نیازهای بقیه عقب‌تر باشه. واقعاً نمی‌دونم مرز درست کجاست... شما جای من بودین، چطور با همسرتون درباره این موضوع حرف می‌زدین که هم حق خواهرش ضایع نشه، هم زندگی خودمون؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 خانما من هنوز از اتفاقی که افتاده توی شوکم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانما من هنوز از اتفاقی که افتاده توی شوکم. دیشب نامزدیمون بود. یه شب شلوغ و قشنگ که همه خوشحال بودن و منم با کلی ذوق و هیجان فکر می‌کردم وارد یکی از شیرین‌ترین روزهای زندگیم شدم. اما فقط یک شب بعد، نامزدم بهم گفت که دیگه نباید با داییم حرف بزنم. من واقعاً هنگ کردم، چون هیچ اتفاقی بین داییم و نامزدم ندیده بودم. دیشب هم همه‌چیز عادی بود و حتی نمی‌دونم چه چیزی باعث شده یک‌دفعه همچین تصمیمی بگیره. هرچی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم داییم چه حرف یا رفتاری داشته که نامزدم این‌قدر ناراحت شده. چیزی هم به من توضیح نداده و فقط انتظار داره من بدون اینکه دلیلش رو بدونم، ارتباطم رو با داییم قطع کنم. چیزی که بیشتر از خود این موضوع اذیتم کرده، اینه که این اتفاق درست یک روز بعد از نامزدی افتاده. هنوز حال‌وهوای دیشب از سرم نرفته، عکس‌ها و تبریک‌ها جلوی چشممه، ولی الان به جای ذوق نامزدی، دارم به این فکر می‌کنم که چرا باید اولین خواسته جدی نامزدم از من، قطع رابطه با یکی از اعضای خانواده‌م باشه. واقعاً نمی‌دونم پشت این ماجرا چیه و چرا هیچ توضیحی به من داده نمی‌شه. هنوز نمی‌دونم باید ناراحت باشم، عصبانی باشم یا فقط صبر کنم تا بفهمم دقیقاً چه اتفاقی افتاده. فقط می‌دونم از دیشب تا الان، از اون حس خوب و ذوقی که برای نامزدیم داشتم، رسیدم به یه عالمه سؤال بی‌جواب. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با لمس چیزی که زیر دستم بود.،. وحشت زده نگاهم رو به کنارم دوختم و با دیدن موهایی که روی زمین ریخته بود وحشت زده جیغ بلندی کشیدم و با ترس به سرم دست کشیدم . وقتی دستم رو به سرم کشیدم متوجه شدم موهام به شدت کوتاه شده و هیچ مویی روی سرم نبود . با گیجی از جا بلند شدم و خودم رو توی آینه نگاه کردم . موهام حتی از موهای عبدالعلی هم کوتاه تر شده بود و به شدت قیافه م زشت شده بود . وحشت زده به پشت سرم نگاه کردم . انبوه موهای بلند و مشکیم روی زمین ریخته بود و یه قیچی کنار دستم بود . درست کمتر بالشتی که زیر سرم گذاشته بودم . از ديدن خودم با اون شکل و شمایل حالم بد شده بود و شبیه دیووونه ها توی سرم می کوبیدم و جیغ می زدم . از سر و صدای من سکینه زودتر از همه به اتاق اومد و با دیدن من ، هیییع بلندی کشید و با صدای بلندی گفت : خاک بر سرم ! این چه شکل و شمایلی هست که واسه خودت درست کردی دختر . موهات رو چرا قیچی کردی.! مگه دیووونه شدی.! با دیدن سکینه تازه یاد زبیده و لیوان سرینی که برام آورد افتادم . خوب یادمه به محض این که لیوان رو سر کشیدم سرم گیج رفت و چشم هام بسته شد ! زبیده بدون اجازه ی سکینه حتی آب هم نمی خورد و معلوم بود کوتاه کردن موهام هم کار خودشه و حالا با موذی گری ادای آدم های ناراحت رو در میاره و خودش رو به بی خبری زده . موهای من تنها چیزی بود که بهاور دوستشون داشت و اصلا به خاطر همین موها دلش با من نرم شده بود . حالا که تا این حد زشت شده بودم و از ریخت و قیافه افتاده بودم ، دیگه بهم محل نمی گذاشت و بعید می دونستم توی صورتم نگاه کنه.. با فکر از دست دادن بهادر و نقشه ی موذیانه ی سکینه ، به سمتش رفتم و یقه ش رو گرفتم و گفتم : تو کردی ! تو موهام رو کوتاه کردی . تو به ز بیده گفتی همچین بلایی سرم بیاره ! سکینه با گیجی نگاهش رو به چشم هام دوخت و با لحن مظلومانه ای گفت : این حرف ها چیه می زنی دختر جان . چرا من باید همچین کاری انجام بدم ! زبیده کجا بود ! هیچ معلومه چی داری میگی ! مگه عقلت رو از دست دادی ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
مادرم آشپزخانه را دستمال می کشید . فرانک در حالی که سی.گار میکشید روزنامه میخواند و خانم بزرگ که هنوز بیدار بود قل.یان میکشید . هیچ خبری نبود .هیچ کس از من سؤال نکرد اصلاً انگار کسی به من توجهی ندارد . رفتم پیش فرانک نشستم. پرسید:« خوابت نمیبره؟» صدایم می لرزید. گفتم :«چرا ،چرا،دلم درد میکرد ،اومدم به مادرم بگویم.»بی آن که سرش را از روزنامه بردارد گفت :«خب برو بگو.» بلند شدم به سوی آشپزخانه رفتم مادرم پرسید:«چرا نخوابیدی؟» یک لیوان آب ریختم و هنوز سر نکشیده بودم که صدای بهرام را پشت سرم شنیدم. ترسیدم و لیوان از دستم به زمین افتاد. نه صدای شکسته شدن لیوان را شنیدم ،نه تکه‌های شیشه را، فقط به بهرام خیره شدم .موهایش هنوز خیس بود. یک قدم جلوتر که اومد بوی نفت گیجم کرد. دو سه دفعه پشت سرهم بو کشیدم و طوری وانمود کردم که نمی‌دانم بوی نفت از کجا به مشامم میرسد. سرم را این طرف آن طرف آشپزخانه چرخاندم و از مادرم پرسیدم :«چرا بوی نفت میاد؟» بهرام دستی به موهایش کشید بعد نگاه دقیقی به سرتاپای من انداخت و گفت :«خب حتماً وقتی مادرت سماور را نفت می‌کرده، نفت‌ها روی زمین ریختند . مگر نمی بینی بیچاره دارد زمین را دستمال میکشد.» دوباره خرد شدم. خجالت کشیدم ولی همچنان حرص می خوردم .مادر بیچاره‌ام که از دنیا بی‌خبر بود سرش را بالا کرد و به بهرام گفت :«نه خیر آقا بهرام، نفتی روی زمین نریخته. من صبح زود سماور را نفت میکنم .» و بهرام پوزخندی زد و گفت :«جدی؟» عجب پررو بود .گستاخ بی چشم و رو چه کار به مادرم داری؟ رو به رویش ایستادم و گفتم : «عافیت باشه بهرام خان ! چرا بوی نفت میدهید ؟» فکر کردم الان عصبانی میشه و هرچه از دهانش در بیاید به من میگه. به همین دلیل پی همه چیز را به تنم مالیدم و منتظر شدم تا زبان باز کند . یک قدم دیگر جلو آمد ..
هدایت شده از گسترده امید
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
..🌱🌱🌱 بافرشـــــــــــینه های های زیبایی که در حد فرش ماشینی با کیفیتن وجایگزینی مناسب بجای فرش اند👍😊 شما رو از هزینه های هنگفت فرش ماشینی خلاص کردیــــم 😊👏👏 وبا روفرشــــــــی های کشداری که ازکثیف شدن فرشاتون جلوگیری می کنیم و تنوع میدیم به دکوراســــــیون خونتون😍 فقط میتـــــونی توی این کانال طرحاشو ببینی وسفارش بدید https://eitaa.com/joinchat/3666281330C5fe5b68160
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
میدونید فرشینه چیه؟ ما بهش میگیم فرش اقتصادی🤗 می پرسی چرا❓🤔 چون خیلی کم هزینه تر از فرش ،به خونه زیبایی میده😍 پس بزن رو لینک گممون نکنی😍 https://eitaa.com/joinchat/3666281330C5fe5b68160
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 صدای چرخ خیاطی مامان هنوزم یه جور عجیبی آدمو می‌بره به سال‌های دور... همون صدای آرومِ «تق‌تق‌تق» که از گوشه‌ی خونه می‌اومد و بوی پارچه و نخ قاطی بوی چای تازه‌دم می‌شد. مامان می‌نشست پشت چرخ، یه پارچه گل‌دار جلوش بود و ما هم کنارش می‌پلکیدیم و منتظر بودیم ببینیم آخرش چی از زیر دستش درمیاد؛ یه لباس تازه، یه پرده، یا شاید یه چیزی برای عروسک‌هامون... اون روزها ساده‌تر بودیم، ولی دلخوشی‌هامون عجیب قشنگ بود... 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚