🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر لطفا اگه جوابی برا این سوال من میدونین دریغ نکنین ممنون میشم از همتون لطفا جواب بدین
من مشکلم اینه که تو جمع خجالت میکشم بع شوهرم محبت کنم نمیدونم چطوری محبت ام رو نشونش بدم ،
دوم اینکه یه جاری دارم خیلی میره تو چشم بی نهایت یه جوریه که اخلاقش با همه مرد ها میخاد حرف بزنه
مخشونو بزنه من بی نهایت ازش متنفرم خیلی میره تو چشم شوهرم اون زیادی رو نمیده ولی پرو تر از این
حرفا مثلا شوهرم به برادرش کوچیکش تو گوشی فیلم نشون میداد از اون ور خم شده بود هی نگا میکرد
میخواست ببینه چیه میخندید خیلی رو داره .دیگه بعضی وقتا ازش آنقدر
حرصم میگره میخام بهش بگم پاتو بکش بیرون دیگه فلانی ؛ این اخلاقشو میبینم
حرصم میگیره به شوهرم هم هی گوش زد میکنم که اصلا رو نده بهش پروعه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بهرام با قد بلند جلوی در ایستاده و یک دستش را به چارچوب تکیه داده بود . بی آن که حرفی بزنم خم شدم و از زیر دستش رد شدم .
به سمت اتاقم دویدم حتی جرات نکردم برق را روشن کنم . پاورچین پشت پنجره رفتم. وقتی آرام شدم از خودم و رفتارم خنده ام گرفت .کسی در اتاق نبود . از چه کسی وحشت داشتم و چرا پاورچین راه می رفتم شاید در آن لحظه از هر صدایی، حتی تیک تیک ساعت هم وحشت داشتم چه برسد به صدای پای خودم.
بیرون را نگاه می کردم .آسمان و ستاره ها را ،پنجرۀ اتاق بهرام را ،حیاط و درخت بید را که ناگهان متوجه شدم اتومبیل در حیاط نیست .یعنی اتومبیلش را کجا گذاشته .پس حتماً تصادف کرده .برق سالن هنوز روشن بود و صدای فرانک از دور شنیده می شد.
داشت با بهرام جر و بحث میکرد . گوشهایم را تیز کردم تا بهتر بشنوم . فرانک با صدای بلند میگفت :«کی دست از این عادت برمیداری ؟ چرا اینقدر تند میری میخوای جلوی کی فیگور بگیری؟ صدبار گفتم آرام رانندگی کن ، سرپیچها مراقب باش...»
و بهرام در جواب می گفت :« ول کن بابا حوصله داری ، حالا مگه چی شده؟ گذاشتمش در صافکاری ، سپر جلو خورده .تازه مقصر که من نبودم .»
فرانک این بار با صدای بلندتری میگفت :«پس حتماً من بودم .» و بهرام با پرروئی جواب داد :«البته شما هم بی تقصیر نبودی.حالا اجازه میدهی ما بریم حموم؟ دارم از خستگی میمیرم.»
با شنیدن حرفاشون دوباره نگرانی به سراغم آمد .پیش خود گفتم
این بار دیگه حتماً لو می روم .حتماً صدای بهرام در می آید .هم عصبانی است هم خسته .پس بهتر است زودتر بخوابم .هرلحظه ممکن است مادرم سراغم بیاد و باید سؤال جواب پس بدهم.
رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم .هلال ماه زیبائی آسمان را صد چندان کرده بود .نور مهتاب تا وسط اتاق تابیده بود .هر لحظه به بهرام فکر میکردم .و گاهی بلند میشدم و پنجره اتاقش را نگاه می کردم .هنوز برق اتاقش خاموش بود. پس حتماً در حموم است. الان است که داد بزند وای خدایا به دادم برس.
جواب فرانک را چه بدهم. یک دقیقه، دودقیقه، پنج دقیقه ، پس چرا صدایش در نیومد چرا مادرم نیومد ؟
بعد از نیم ساعت بالاخره برق اتاقش روشن شد ،یعنی چه؟ مگه میشه سرش را نشسته باشه؟
یعنی بانفت شسته صدایش در نیومده ؟امکان ندارد. کنجکاو شدم .باید سر در بیاورم .بلند شدم دوباره منزل خانم بزرگ رفتم..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دیروز میخواستیم بریم جایی که جور نشد
خلاصه رفتیم با ماشین بیرون که یه دوری
بزنیم و برگردیم ،بالاخره سر از یکی از
فروشگاههای بزرگ در آوردیم ولی بسیار گران
بوی ماه مهر حسابی پیچیده بود
چه دفتر هایی ، چه مداد پاکن هایی
وااایییی دلم حسابی ضعف رفت
به دخترم گفتم کی بزرگ شدی ؟ چرا بزرگ شدی ؟😂 الان تازه باید از این دفتر و کیفا برات میخریدم
دلم بدجور هوای مدرسه و کتاب و دفتر کرده بود ، ناگفته نماند که هر سال به بهانه مهر میرم یه دفتر و خودکار و یا کتابی میخرم براخودم☺️
ولی تو دلم گفتم خدایا شکرت ، با تمام فراز و نشیب ها به خیر گذشت
واقعا شهر با وجود بچه مدرسه ای ها زیباست
همه چیز دوباره نظم بیشتر میگیره
همه شاد و خندانن
روح بچه های دبستانی میناب و تمام شهدای دبستانی شاد و قرین رحمت الهی 🤲
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هشتم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۲ روز یـکـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف سردار شهید عباس نیلفروشان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
سرداری که در کنار سیدالشهدای مقاومت پَر کشید🕊🧑🏻✈️
🌷سردار شهید عباس نیلفروشان🌷
تاریخ تولد: ۱ / ۶ / ۱۳۴۵
تاریخ شهادت: ۶ / ۷ / ۱۴۰۳
محل تولد: اصفهان
محل شهادت: بیروت،لبنان
فرزند شهید←الحمدالله پیکر پدرم پیدا شد؛ «پدرم از ۶ سالگی آرزو داشتند رژیم صهیونیستی را نابود کنند💥وقتی در جنگ داعش بودند، نگران ایشان بودیم🥺ایشان میگفتند، من در جنگ با داعش شهید نمیشوم و رژیم صهیونیستی مرا شهید میکند🕊آرزویش همین بود که در این مسیر به شهادت برسد و به آرزویش هم رسید. پیکر پدرم در گلستان شهدای اصفهان خاکسپاری شد زیرا خودشان خواسته بودند و از قدیم هم میگفتند کنار مزار شهید حاج احمد کاظمی دفن شوند🌱
(شهید) سردار سلامی← شهید نیلفروشان یک لحظه از میدان جهاد دور نماند💥ایشان یک متفکر و اندیشمندی بود و شخصیت رفیعی داشت اما خود را در ناشناختگی و شهرت گریزی و عمل مخلصانه مخفی کرده بود؛ در هر رفت و آمدش به لبنان در هنگام خداحافظی میگفت: «احتمال بازگشت وجود ندارد» در آخرین وداعش گفت: «من این بار شهید میشوم»❗️من تصور میکردم او تمایلات درونی خود را بیان میکند و ما کمتر باور میکردیم که این فرمانده رشید، شجاع مؤمن و متفکر ما به این سرعت خداوند را ملاقات کند🥀اما آنچه مقدر او بود، زیباترین تقدیر الهی بود🌙ایشان پس از عمری مجاهدت که از ۱۵ سالگی در میدان جهاد حاضر شده بود (در سالهای دفاع مقدس، مقابله با داعش و تلاشهای مضاعف در محور مقاومت علیه رژیم غاصب صهیونیستی)💥تا ششم مهرماه ۱۴۰۳ که در کنار سیدالشهدا مقاومت شهید سید حسن نصرالله به آسمان پَر کشید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
با تعجب گفتم
+چیکار باید میکردم؟ همین خونه رو هم بعد کلی سبک سنگین کردن به نامم زد...
آقاجون پوزخندی زد و گفت
+ غدی و احمق... اگر از روز اول با خانوادهات مشورت میکردی و دزدکی کارت رو پیش نمیبردی، الان به جز این خونه چند تا ملک دیگه هم به نامت میشد، چیه، فکر کردی اگر به ما میگفتی چیزی از خان طلب میکردیم؟
با حرص ناخنم رو تو گوشت دستم فرو بردم و تلاش کردم احترام مردی که پدرم بود رو نگه دارم.
آقاجون رو گرفت ازم و گفت
+هنوزم دیر نشده، اگر یکم زرنگ باشی خیلی کارها میتونی بکنی! حالا که فهمیدی خان میخوادت میتونی هر چیزی ازش بخوای...
ننه شاکی گفت
+چی ازش بخواد مرد؟ همین خونه رو که به نامش زده بسشه، یادت نرفته که بهترین زمین ده خودمون هم مال زرتاجه؟ خان کم بذل و بخشش نکرده برای مادر دو پسرش...
+شما زنها عقل ندارید، اگر عقل داشتید وضع و حال ما این نبود، خب زنی..که احمق، وقتی میتونه بیشتر ازش بکنه چرا این کارو نکنه؟ این دختر مارموزتر از چیزیه که من و تو فکر میکنیم... زرتاج فکر نکن من به خاطر خودم حرفی میزنم چون اگر زمین و خونهای به نامت بشه چیزی به من نمیرسه، من هرچی میگم برای خودته، خان که تا ابد زنده نمیمونه، چهار صباح دیگه که سرش رو گذاشت زمین، فکر کردی زن اولش و قوم و خویشهاش میذارن یک پاپاسی به تو و بچههات برسه؟ تا به خودت بیای با سندسازی و آشناهایی که دارن مال و اموال خان رو به نام خودشون میزنن و تو میمونی و دو تا بچه بیپدر و این خونهی بیارزش! حالا که خان دوباره پا پیش گذاشته توام از فرصت استفاده کن، بگو یکی یک زمین بزرگ به نام پسرهاش بزنه لااقل! اگر به نام تو نمیزنه به نام بچههاش که میتونه بزنه! اصلا وظیفشه وقتی این همه مال و ملک داره لااقل به هر پسرش یک زمین بده!
افسانه سیبی برداشت و گفت
+آقاجون بدم نمیگه ها! به هرحال هیچ کس از آینده خبر نداره، بهتره تا فرصت هست برای آیندهی بچههات کاری بکنی. اگر به نام تو بزنه که چه بهتر، اگر بهانه آورد هم بگو بزنه به نام بچههاش! غریبه که نیستن.
بعد تایید افسانه همهمه بالا گرفت، هرکس حرفی میزد و راهی پیشنهاد میداد تا خان رو نرم کنم و راضیش کنم دو زمین به نام خودم یا پسرا بزنه.
سرم داشت از درد منفجر میشد و برای اینکه خیال همه رو راحت کنم...