🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام آسمان جان
به اون دوستمون که در مورد رسم ورود عروس به خونه داماد پرسیدن
خواستم بگم من شمالی هستم
تو مازندران رسم داریم که پدر داماد
موقع اومدن عروس به خونه داماد باید طلا هدیه بده و قربونی کنه
منم سال ۱۴۰۰ عروسی کردم جلوی در خونه برام گوسفند قربونی کردن و چون
پدر همسر از دنیا رفتن مادرشوهرم بهم پلاک و زنجیر هدیه داد
انشاءالله همه خوشبخت بشن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بعد که خیالش از طرف من راحت شد در اتاق نشستم دوباره رفت.در دلم خندیدم نکنه مادرم فکرکرده من دوباره رفته بودم بیرون؟یا شاید حدسهای دیگری زده بود؟
حدود دو ساعت از شب گذشته بود.مادرم گفت:برم پیش فرانک بیچاره دلش هزار راه میرفت مرتب در سالن قدم میزد و هر چند دقیقه یکبار تلفن را برمیداشت تلفن میزد به دوستان بهرام به منزل شهرزاد به بیمارستان و کلانتری و ...
کم کم منم داشتم نگران میشدم من دیگر چطور آدمی هستم؟تا همین چند ساعت پیش به خونش تشنه بودم حالا دلم برایش شور میزند.مرتب به ساعت نگاه میکردم تا آنجا که میتونستم فرانک را دلداری میدادم با خودم جدال فکری داشتم که بگویم امروز بهرام را کجا دیدم یا نه و بالاخره به این نتیجه رسیدم حقیقت را بگویم بهتر است.
شاید فکری از مغزشان بگذرد یا حدس بزنند کجا رفته.
لب گشودم و گفتم:راستش فرانک خانم امروز..
.که صدای مادرم حرفم را قطع کرد و گفت:آقا بهرام تشریف آوردند الحمدالله سلامت هستند خدا را شکر.
نفس راحتی کشیدم و خودم را روی مبل رها کردم.خانم بزرگ دستهایش را بالا برد و گفت:خدا را شکرت ما همین یک پسر را داریم.
باز دوباره از بهرام بدم آمد. دوباره کینه اش در دلم زنده شد و رفتارش آزرده خاطرم کرد .در دلم گفتم :«ای کاش همین یک پسر را هم نداشتی .»همان لحظه بهرام وارد شد.بینی اش ورم کرده بود وگوشۀ پیشانی اش کمی خراشیده بود تا وارد شد به من نگاه کرد.حالا که در آن شرایط او را می دیدم راضی شدم . نیشخندی زدم و پرسیدم :«فرانک خانم اگر با من کاری ندارید ، من دیگر برم .»
ولی فرانک که گویا اصلاً صدای مرا نمی شنید داشت از بهرام سؤال میکرد که چه شده؟ چرا اینقدر دیر آمدی ؟صورتت چه شده ؟بهرام جان تصادف کردی ؟و بهرام که هر لحظه منتظر رفتن من بود با صدایی گرفته گفت :«حالا بعداً میگم .نه اتفاق مهمی نیفتاده . با بچه ها رفته بودیم دربند.»
بلند شدم که برم .جلوی در ایستاده بود .منتظر بود بگویم از جلوی دربرو کنار ولی هیچ حرفی نزدم و ساکت ایستادم. حتی نگاهش نکردم فرانک گفت :«بهرام جان خسته ای مادر برو دوش بگیر که ناگهان یک جا قلبم فرو ریخت .»..
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر کتلتهای مادربزرگ… ❤️
هنوز بوی سیبزمینی و پیاز داغش توی ذهنمه.
مادربزرگ که دست به کار میشد، از همون بوی سرخ شدن کتلتها میفهمیدیم قراره سفرهای پهن بشه که هیچکس ازش سیر نمیشه!
کتلتها رو داغداغ میذاشت توی دیس و ما هم دور آشپزخونه میچرخیدیم و یواشکی یکی برمیداشتیم.
کنارش هم گوجه و خیارشور و نون تازه… همین!
یادم میاد یه بار آنقدر زود سراغ کتلتها رفتم که هنوز داغ بودن و دستم سوخت، ولی بازم ولش نکردم! 😂
چه طعم عجیبی داشت اون کتلتها…
شاید راز خوشمزگیش فقط ادویه و دستپخت مادربزرگ نبود؛
یه ذره عشق هم قاطیشون میکرد. 🥹❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
تقریبا همه فهمیده بودن که من قراره دوباره زن خان بشم اما بلقیس خانم اصرار داشت مراسمی داشته باشیم، مخصوصا که من دفعه ی اولم بدون مراسم به خونه ی خان رفته بودم و بلقیس خانم خیال میکرد من آرزوی داشتن یک مراسم رو دارم
منم هرچند تو قید و بند این چیزا نبودم اما بدم نمیومد کمی خرج رو دست خان بذارم و ارج و قرب خودم رو بالا ببرم
خبر ازدواج مجددم با خان به گوش خانواده ام رسیده بود، نزدیک های سال نو بود و سرم گرم درس های خسرو بود که در خونه زده شد، عطیه از تو حیاط صدام کرد و خبر داد که خانواده ام برای دیدنم اومدن. هول زده بلند شدم و سریع لباس مناسبی تنم کردم و به سمت حیاط رفتم، ننه در حالی که فرنگیس و زینب زیر بغلش رو گرفته بودن به همراه آقاجون و علی و احد و افسانه تو حیاط بودن، پسر افسانه و دختر فرنگیس هم پشت سرشون بودن، تعارفشون کردم بیان داخل، هول کرده بودم چون تا اون روز هیچ وقت کسی جز ننه و هر از گاهی فرنگیس به دیدنم نیومده بود
عطیه رو برای حاضر کردن وسایل پذیرایی فرستادم و خودم همه رو به سمت نشیمن دعوت کردم، ننه با همون حال خرابش نگاهی به اطراف انداخت و با شوق گفت
+مبارکت باشه ننه،عجب خونه ای! الحق که دختر خودمی... خوب تونستی عین موم خان رو تو مشتت بگیری
لبخند محوی زدم و ازشون خواستم بشینن، خسرو و شهریار هم تو حیاط با پسر افسانه بازی میکردن و صدای بازیشون به گوش میرسید
عطیه که وسایل پذیرایی رو گذاشت تو سالن اشاره ای بهش کردم و ازش خواستم بره تو حیاط و حواسش به بچه ها باشه. عطیه که بیرون رفت و در رو بست افسانه چشم چرخوند دور سالن و گفت
+ماشالله بهت زرتاج، تو چقدر خوش شانسی دختر... هنوز زن خان نشدی و همچین خونه زندگی برات فراهم کرده!
ننه با شوق گفت
+بچه ام لیاقتش رو داشته، از اولم میدونستم این دختر جربزه داره! میدونستم بین همتون زرتاج یک چیزی میشه.
آقاجون کمی دست دست کرد و گفت
+این خونه رو به نامت زده؟
بله ی آرومی گفتم، دروغ چرا... دلگیر بودم از مردی که سال ها بود کلامی باهام حرف نزده بود و حالا که دیده بود دخترش دوباره داره زن خان میشه تلاش میکرد خودش رو بهم نزدیک کنه
+فقط همین خونه؟
سری تکون دادم، آقاجون پوزخندی زد و گفت
+وقتی دستش زیر سنگه و انقدر براش مهمی، تو به یک خونه بسنده کردی دختر کم عقل؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با گیجی نگاهم رو به چشم های بهادر دوختم و با صدای ضعیفی گفتم : من نمی تونم باور کنم ! اصلا مگه می شه یه نفر یک شبه از این رو به اون رو بشه ! اون هم با بلاهایی که خانوم بزرگ از راه نرسیده سر من آورد ! یادته با ذغال چه بلایی سرم آورد ! هنوز جاش توی صورتم هست ! طویله رو یادته ! اگر پوران و عبدالعلی نبودند که عفونت تا الان من رو کشته بود !
هنوز حرفم تموم نشده بود که اخم بهادر غلیظ تر شد و با غیظ گفت : تو چطور آدمی هستی مهربانو . همین الان مادرم بهم محبت کرد ! هنوز چند ساعت نیست که با زبون بی زبونی اعتراف کرد اون هم اشتباه کرده و ازت معذرت خواست ! چطور می تونی در موردش این طوری حرف بزنی ؟ اون هم پیش من !
اون قدر از ناراحت شدن بهادر می ترسیدم که هول زده دستش رو گرفتم و گفتم نه ! نه ! اصلا منظور من این نبود . من فقط فکر می کنم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی خانوم بزرگ هست ! چزگر می شه خانوم بزرگی که اون طور به خو.. ن من تشنه بود و مدام برام خز و نشون می کشید یهو مهر....
بهادر اجازه نداد حرفم تموم شه ، با عصبانیت بازوم رو توی دستش گرفت و محکم فشار داد و گفت : تو چته مهربانو ! خودت خانوم بزرگ رو می شناسی ! فکر کنم تو این چند وقت به اندازه کافی با خلق و خوش آشنا شده باشی ! خانوم بزرگ اصلا اهل تظاهر و نقش بازی کردن نیست ! اگر ازت بدش بیاد باهات رک و روراست بهت می گه ! باهات که رودروایسی نداره ! هر چند فکر می کنم این رو خودش بهت ثابت کرده باشه !
با هر جمله ای که از دهان بهادر خارج می شد فشار دست بهادر روی بازوم بیشتر و بیشتر می شد و کم کم داشت اشکم در می اومد .
از حس عجیبی که توی چشم های بهادر بود لرز به تنم نشست و ترسیدم رابطه ای که به سختی ساخته بودم خراب شه برای همین از درد صورتم رو جمع کردم و با ناله گفتم : ببخشید بهادر جان . من اصلا منظور بدی نداشتم . حق با توعه . خانوم بزرگ اگر می خواست باهام بد رفتاری کنه ، نیازی به فریب دادن من و تو نداشت !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸