✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
قلبم بی امون به س.ینه م می کوبید و حس می کردم دهانم خشک شده . کف دست هام عرق کرده بود و حس ترس تو وجودم می جوشید تا حلقم بالا می اومد .
پشت در که رسیدم کمی ایستادم تا نفسم جا بیاد و کمی آروم تر شم . دستم رو روی قلبم گذاشته بودم و برای در زدن دو دل بودم که زبیده با یک سینی که توش چند تا لیوان و یک پارچ بود اومد و با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت : چرا در نمی زنی ؟! نکنه گوش وایسادی ؟!
هول زده کمی عقب تر ایستادم و گفتم : نه... نه.. چرا باید گوش وایسم ! تازه رسیدم .
زبیده ضربه ای به در زد و با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت : اما این طور به نظر نمی رسید . هر چند الان وقت رسیدگی به این حرف ها نیست و با صدای بیا داخل خانوم بزرگ که از داخل اتاق به گوش می رسید در رو باز کرد و وارد اتاق شد .
با باز شدن در چشمم به بهادر افتاد که کنار سکینه نشسته بود و داشت به من نگاه می کرد . با دیدن بهادر بند دلم پاره شد و دلشوره به قلبم چنگ انداخت . برای این که لرزش دست هام رو پنهون کنم ، انگشت هام رو بهم قلاب کردم و پشت سر زبیده وارد اتاق شدم و زیر لب سلام کردم .
قبل از این که بهادر جوابم رو بده ،
سکینه با لحن مهربونی گفت : به به مهربانو جان ! بیا داخل دخترم . بیا بنشین پیش ما .
راستش سکینه پیش تنها کسی که با من صمیمی و مهربون حرف می زد و طوری وانمود می کرد که انگار من رو دوست داره ، فقط حاج مراد بود و اصلا با بهادر رودروایسی نداشت که بخواد حالا تظاهر به دوست داشتن من کنه و همین موضوع دلشوره م رو بیشتر می کرد .
با گیجی بین چهره ی خندون خانوم بزرگ و بهادر چشم چرخوندم و نمی دونستم چی باید بگم که سکینه دوباره پیش دستی کرد و با همون لحن مهربون گفت : چرا ایستادی دخترم ! بیا بنشین . سر پا خسته میشی .
بیا بنشین پیش شوهرت . زبیده شرینی و شربت آماده کرده ، بیا بنشین کنار هم بخوریم .
نمی دونم سکینه دستم انداخته بود یا واقعا داشت بهم محبت می کرد !
اما تا جایی که به خاطر داشتم از روزی که پا به این عمارت گذاشته بودم فقط و فقط وقت هایی که حاج مراد بود با بقیه همسفره می شدم و حالا دیدن این رفتار صمیمانه از سکینه خیلی برام تعجب آور و ناباورانه بود !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
وقتی به خانه رسیدم کمی آرام گرفته بودم.بهرام هنوز نیامده بود.مادرم چیزی نپرسید منهم چیزی نگفتم.میس وختم و دود سوختن دلم را ح س میکردم.یکراست به منزل خانم بزرگ رفتم
.هم او هم فرانک خواب بودند.داخل حمام رفتم این نقشه را چندی قبل کشیده بودم ولی فرصتی پیش نیومده بود.داخل شامپوی بهرام نفت ریختم.میدونستم از کدوم شامپو استفاده میکنه.قبلا فرانک تعریف کرده بود که برای نرمی موهایش از کدام شامپو میزنه.وقتی شامپو را تا نصفه خالی کردم وقتی بقیه را ریختم خیالم راحت شد
.آهسته از حمام خارج شدم و به اتاق برگشتم.حالا انتظار میکشیدم مطمئن بودم هر لحظه که برگردد به حمام میره دوش میگیره و به قول خودش سرحال میشه یک ساعتی گذشت ولی هنوز از بهرام خبری نبود خسته بودم و گرما گلافه ام کرده بود
.دراز کشیدم ولی گوش بزنگ بودم.دستها و زانوهایم میلرزیدند و ضربان رگ گردنم تند تند میزد اعتراف میکنم که کاملا وح ش ت کرده بودم.ولی دیگر پشیمان نبودم.دلم میخواست کاری کنم تا اشکش را در بیاورم.حتی به جرات میتوانم بگویم که در آن لحظه برای اولین بار بود که از خدا میخواستم کاری کند که هرگز چشمم به چشمش نیافتد.
خوابم برده بود و نفهمیدم چطور از خواب پریدم.همه چیز یکباره بخاطرم آمد ساعتم را نگاه کردم چهار بعدازظهر بود بلند شدم و حیاط را نگاه کردم.اتومبیل نیومده بود.پنجره اتاقش را نگاه کردم باد پرده اش را تکان میداد باید مطمئن میشدم اومده یا نه نکند اومده باشه.
پس اتومبیل کجاست؟شاید فرانک برده باشه.پس باید بدونم فرانک هست یا نه ؟این را دیگر میتونم از بابا علی بپرسم.
از پشت پنجره با صدای بلند پرسیدم:بابا علی فرانک خانم رفتند بیرون؟
بدون اینکه نگاهم کند گفت:نه پری خانم منزل هستند.
پس هنوز بهرام نیومده در اتاق قدم میزدم و منتظرش بودم .ولی نیومد عصر شد نیومد.هوا تاریک شد نیومد.کم کم دلم شور افتاد.مادرم هراسان وارد اتاق شد ..
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر چایهای قدیم… 🍵❤️
چای که دم میکشید، عطرش کل خونه رو برمیداشت. سماور گوشه اتاق قلقل میکرد و استکانهای کمر باریک کنار سینی، منتظر دستهای مادر و مادربزرگ بودن.
عصرها یه استکان چای تازهدم با قند کنار دستمون بود و صدای حرف زدن بزرگترها، از هر موسیقیای شیرینتر بود.
گاهی هم یه تکه نون تازه و پنیر کنار چای میذاشتن و ما فکر میکردیم خوشبختی یعنی همین…
چه ساده بود دلخوشیهامون؛
نه قهوههای عجیب میخواستیم، نه کافههای شیک…
فقط یه چای داغ، یه خونه پر از آدمهای دوستداشتنی و دلی که هنوز از کوچکترین چیزها خوشحال میشد. ☕️🌿
کاش میشد فقط برای چند دقیقه، برگردیم به همون عصرهای قدیم…
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هفتم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۱ روز شـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سیـدرضـا حسینـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
زندگینامه شهید آقا سید رضا حسینی📚
شهید حسینی دهم مرداد سال ۷۸ در رفسنجان روستای اسلام آباد چشم به جهان گشود، ششمین و آخرین فرزند خانواده و دارای دو خواهر و سه برادر بودند🥰
ایشون درخانوادهای مذهبی بزرگ شدند و از همان کودکی در مساجد و هیئتها و مکانهای مذهبی بودند...
هر شب به یکی از مساجد محل میرفتند مثل هیئت عشاق العباس و موکب المهدی و رقیه خاتون و ...
به مداحی هم علاقه زیادی داشتند...🎤
خیلی مهربون ومظلوم بودند... همه اهل روستای اسلام آباد دوستش داشتند!
ایشون یک بسیجی فعال بود ۷ سال عضو بسیج بود و کارت سبز داشت
تا اینکه دیپلمش رو گرفت و از بس امام حسین را دوست داشت به عشق امام حسین رفت خدمت سربازی که کارت پایان خدمت بگیره بره پابوس آقا امام حسین و بعد بره مدافع حرم بشه.
قبل از رفتن به خدمت با دوستش رفت مدافع حرم بشه ولی قبول نکردن، گفتند باید کارت پایان خدمت سربازی داشته باشی تا اسمت بنویسیم. رفت خدمت و برگرده بره مدافع حرم بشه🥲
دوره آموزشی ایشون باغین بود و بعد که تقسیمشون کردن خدمتش افتاد سیستان بلوچستان شهرسرباز منطقه راسک که نزدیک مرز بود و خیلی خطرناک بود، ولی ایشون بخاطر اینکه خانوادش نگرانش نشن همیشه میگفت جای من خیلی خوبه اصلا خطری مارو تهدید نمیکنه❗️
هفت ماه خدمت کرد روحانی پادگانشون میگفت بهترین سربازی بود که دیدم، اولین نفر پشت سر من به نماز جماعت میایستاده و ماه رمضان در گرمای ۴۰ درجه زیر آفتاب داغ تمام روزههاش رو گرفت...
همون محل خدمتش جشن تولد کوچکی رو با دوستانش گرفت که یازده روز بعد خبر آسمانی شدنش را دادند💔
۲۱ مرداد ۹۷ساعت ۹شب خبر آسمانی شدن ایشان را به خانواده دادند🕊
ایشان پاک و مظلوم بود و بعد از رفتنشون هم حاجت خیلیارو داده خیلی از مریضهارو شفا داده حتی چندین نفر که سرطان داشتند شفا داده....
ایشون وصیت کرده بودن که پایین قبر پدربزرگشون به خاک سپرده بشن و قبرشون هم مثل مادرشون حضرت زهرا(س) خاکی باشه و سنگ قبر نداشته باشن🥺↶
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
اون روز داشتم از سر بی کاری و بی حوصلگی با درخت های تازه کاشته شده ی حیاط ور میرفتم که ضربه ی محکمی به در خونه خورد، خسرو مدرسه بود و عطیه داشت شهریار رو ح م ام میکرد...
از جا بلند شدم و به سمت در رفتم، هرکسی پشت در بود مشخص بود توپش پره.
در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم با خجسته که کل صورتش قرمز شده بود و از خشم میلرزید.
مشت محکمی کوبید تخت س ی ن ه ام که باعث شد چند قدم به عقب برم، دستم رو به دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشم و با حرص گفتم
+چته؟ افسار پاره کردی؟ به چه حقی اومدی خونه ی من؟
خجسته با صدایی که به شدت میلرزید گفت
+بیچاره ات میکنم زرتاج، اگر سر سفره ی عقدِ فرج بشینی از هستی ساقطت میکنم
خنده ام گرفته بود بابت حال و روزش، عجیب بهم ریخته بود و همین حال بدش من رو سرحال میکرد
دست به سینه ابرویی بالا انداختم و گفتم
+عزیزم، انقدر حرص نخور برات خوب نیست...
بعد نگاهی به سر تا پاش انداختم، حسابی چاق شده بود، نوچ نوچی کردم و گفتم
+اگر به جای دسیسه چیدن برای این و اون یکم بیشتر به خودت میرسیدی الان شوهرت نمیخواست زن سابق طرد شده اش رو عقد کنه!
خجسته خواست به سمتم حمله ور بشه که سریع عقب رفتم و با جدیت گفتم
+به جون بچه هام قسم انگشتت به من بخوره کاری میکنم خان همین فردا ص ی غ ه ی طلاقت رو بخونه و بفرستت خونه ی آقات... حواست باشه خجسته، من دیگه اون زرتاج بدبخت و احمق گذشته نیستم.
خجسته انگار انتظار همچین برخوردی رو ازم نداشت، کمی خودش رو جمع و جور کرد و به سختی گفت
+بدبختت میکنم زرتاج، بشین و نگاه کن چیکارت میکنم... تو بشین سر سفره ی عقد و بله بگو، بعدش من میدونم و تو...
اینو گفت و با خشم بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم داخل، قلبم تند تند میزد و بابت چزوندن خجسته هیجان عجیبی داشتم.
اول قرار بود قبل عید به عقد خان دربیام اما بلقیس خانم اصرار داشت عید بگذره و بعد عقد کنیم، میگفت داغ قادر خان هنوز واسم تازه است و بهتره چند ماه دیگه بگذره و بعد مراسم جمع و جوری بگیرید تا همه بدونن من و خان دوباره با هم ازدواج کردیم، هرچند با نقل مکان من و برو و بیا بلقیس خانم و خدمه ی عمارت تقریبا همه فهمیده بودن که من قراره دوباره زن خان بشم اما بلقیس خانم اصرار داشت...