چشمانم تو را دیدند،
و من نتوانستم دریابم که آیا قلب من تکه تکه می شود یا به تپش افتاده است؟
دیشب که دیدمش... انگار تمام جهان در دستانش خلاصه شده بود. و من؟ من فقط با حسرت به آن تسبیح نگاه میکردم؛ که چطور با هر دانه، آرامشِ او را لمس میکرد و چطور اجازه داشت میان انگشتانش پناه بگیرد. کاش من هم همان دانهی کوچک بودم، تا ذره ذره در میان دعاهای او گم میشدم