چشمهاگاهیحرفهاییمیزنندكزبان
قادربهبیانشاننیست . درسکوتنگاهتو ، هزارانناگفتهپیدابود.
سردرد توی مغزش پیچیده بود. مُسکن را قورت داد و سرش را روی زمین سرد گذاشت و به درد فکر کرد. به اینکه اگر درد نبود از کجا میشد فهمید زندگی چه چیزهای زیادی کم دارد.