چشمهاگاهیحرفهاییمیزنندكزبان
قادربهبیانشاننیست . درسکوتنگاهتو ، هزارانناگفتهپیدابود.
سردرد توی مغزش پیچیده بود. مُسکن را قورت داد و سرش را روی زمین سرد گذاشت و به درد فکر کرد. به اینکه اگر درد نبود از کجا میشد فهمید زندگی چه چیزهای زیادی کم دارد.
ویرگول؛
دستم شکست...🫡
از صب پای این لعنتی ام...
کثافت باهام همکاری هم نمیکنه و مجبورش میکنم همکاری کنه هم هنگ میکنه...