وقتی ازم میپرسی چرا عصبیای و میگم نمیدونم
دلیلش این نیست که نمیدونم ،
دلیلش اینه که صدتا چیز کوچیک که بنظرت چرت میرسن روی هم جمع شدنُ تهش شده عصبانیت من ..
حالا بیام این صدتارو تعریف کنم و برات و بچینم که تهش بفهمی یا نفهمی؟ همون فکر کنی ی دیوونهای چیزیم راحت تره.
گفتم حالا که میوری
دستهایت را برای من بگذار و برو ..
من میتوانم بدون تو
با سایههای دستهای تو
روی دیوار زندگی کنم .