مــاسههـایِ خیـس از، بازیگوشیِ امــواجِ اقیـانوسِ رسیده به ساحل، قـدمهـایم را بـوسه مـیزدند. سـالهایِ سال بود؛ که از آخرین لحظاتمان مـیانِ صدفهـایِ رهاشده از سرزمینی بهنـام دریـا، میگذشت. تــو دستهایم را لابهلایِ انگشتهایِ دلتنگات میفشردی و من، میکشیدمت تا در آغوشـم فرود آیی.
تــو اشتیاقِ کودکانهیِ نگاهات را به چشمهـایم میچشاندی و من، لب رویِ لبهـایت مـیکوبیدم تا تپشهـای مزخرفِ قلبم آرام گیرد.
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ
ᴄʜɪʟᴅ ᴏꜰ ʀᴇᴠᴇɴɢᴇ
گریه کنیم؟
نمیدونم میفهمی یانه ولی حال گریه رو هم ندارم
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ
قضاوت درستی راجبم نکردین ولی میدونی واقعا حوصله صابت کردن خودمو ندارم MY NAPELUON