چه شد در مـن؟ نمیدانم! فقط دیدم پریشـانم..
فقط یک لحظه فهـمیدم ك خیلی دوستتدارم!
من فکر میکردم تو خانهام هستی،
که از تمام زخمها و جنگها به تو باز میگردم،
اما تو خودت جنگ بودی...
بزرگترین و بیرحمترین جنگِ من...
نگاهی، بوسه ای، آغوش گرمی، صحبتی چیزی ....
از اینها گر مهیا نیست بر قتلم بیا یک شب...