به ماه کوچک وسط آسمان خیره شد ،
داشت به این فکر میکرد که کاش میتوانست رویش دراز بکشد ،
در سکوت و تاریکی غرق افکارش شود.
تنهایی را دوست داشت ،
شاید هم عادتش شده بود که کسی کنارش نباشد .
پلک هایش را روی هم گذاشت و هوای تازه را وارد ریه هایش کرد ،
بنظرش شب ها بوی خاصی داشت،
بوی تنهایی یا دلتنگی یا هر چیز دیگری.
ولی عجیب دلنشین اما غمناک بود.
با پوزخندی سرش را پایین انداخت،
به خیابان خالی از انسان و اتومبیل خیره شد.
خوابی که دیده بود به یادش آمد....
رویا ...
دیده بود که تنها وسط خیابان ایستاده و اشک هایش مانند گوله های کوچک و بزرگ سرازیر میشد
سرش را که بالا گرفته بود و از ته دل فریاد میکشید ،
چاقوی کوچک و تیزی در دست داشت
انگشتانش میلرزید ،
شاید وقت تمام کردن همه چیز رسیده بود،
فقط کافی بود که انجامش دهد،
و.....
از خواب پرید ،
در خواب، خودش را کشته بود.
مسئله این نیست که زمان همه زخمها را تسکین میدهد،بلکه گذشتِ سالهای عمر به ما اجازه میدهد
به روش خاص خود با اندوهمان آشتی کنیم.
میفهمید چقدر سخت است که
سکوت کنید و هیچی نگویید!
در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟