eitaa logo
Blue star.
329 دنبال‌کننده
511 عکس
283 ویدیو
0 فایل
در اعماق تاریکی، درون روشنایی؛ حرف های نگفته و کتاب های نانوشته. کاری چیزی بود @Infj_505
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝐃𝐞𝐣𝐚 𝐯𝐮 •
موسیقی تنها راه فرار است، بی آنکه خانه را ترک کنی.
- حرف های دیگران برایش اهمیتی نداشتند. فارغ از مشکلات و دراما های روزمره اش، موسیقی مورد علاقه اش را پخش می‌کرد و با ریتم آن، شاد می‌رقصید. او تنها بود و از تنهایی متنفر بود اما اهمیت نمی‌داد و با دوستان خیالی اش وقت می‌گذراند. بعضی اوقات در کافه های مختلف شهر با یک نوشیدنی شیرین و سرد و کتاب خواندن و گوش دادن به موسیقی روزهایش را شب می‌کرد و گاهی اوقات هم با قدم زدن و رقصیدن زیر باران و پریدن در چاله های آب ایجاد شده پس از باران همانند بچه ها. حتی افسرده ترین انسان ها با دیدن او و آشنا شدن با روح با طراوتش غم را فراموش کرده و شاداب و با امید به زندگی ادامه می‌دهند. او کسی بود که در اعماق دریای افکارش زندگی می‌کرد اما سعی می‌کرد خاطرات بدش را در گوشه ای از ذهنش به خاک بسپارد. او سعی می‌کرد خاطراتش را به کل نادیده بگیرد و فقط با استفاده از تجربه هایش در لحظه زندگی ای با لبخند گرانبها را تجربه کند. این روزا ها برای او تکرار نشدنی بود. بعضی وقت ها دوچرخه سواری در طبیعت او را از افکارش بیرون می‌کشید و در خنده هایش غوطه ور می‌کرد. چه دلنشین بود صدای خنده های او. چه زیباست وقت هایی که از اعماق قلبش جوری لبخند می‌زند که دندان هایش به جلوه در می‌آیند و گونه هایش بالا می‌رود و چشمانش اندکی بسته میشود. چه زیبا است وقتی در کنار ساحل دریا در حال دویدن به دور خود می‌چرخد و می‌خندد. و چه زیباست حس امیدی که شاید فقط در چشمان او نهان است.
شاید روزی روزگاری در جایی دیگر، در زمانه‌ای که کم‌تر بی‌نوا و بدبخت بودیم؛ دوباره همدیگر را ببینیم.
هدایت شده از 𝗤𝘂𝗶𝗲𝘁 𝗖𝗵𝗮𝗼𝘀.
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Blue star.
دلتنگی‌هایمان را زیر همین سقف جا می‌گذاریم. دیلی‌ترین و خالص‌ترین حرف‌های دل. یک آرامش کوتاه برای روزهای شلوغ. @sometimes1
با انگشتانش آب را لمس می‌کرد گویی قطرات آب می‌خواستند او را به اغوششان بکشند اشک از چشمانش سر خرد و درون آب افتاد به انگشتانش نگریست ، انقدر فکرش درگیر بود که متوجه نشده بود پوست انگشتانش را کنده و خونی شده به تصویر خودش نگاهی انداخت به این فکر کرد که چقدر آدم تنها و بیچاره ایست شاید باید آغوش این دریا را می‌پذیرفت و ... اینکار را بدون هیچ مکثی انجام داد انقدر ناامید بود که حتی دست و پا هم نمیزد . خودش را به دریا سپرده بود ، شاید جسدش را پیدا می‌کردند و شاید هم تن بی‌جانش مانند خودش و احساساتش گم میشد و دیده نمیشد. خودش را به آغوش کشید و.. پلک هایش را روی هم گذاشت تا به خواب ابدی فرو برود ... لبخندی زد ، آخرین لبخند زندگی اش را.