یادمه یبار بهم گفت:
تو هیچوقت وقتی ناراحتم بهم اهمیت نمیدی
و حتی حس میکنم شادتر از همیشه هم میشی،
نه که راست بگه ها،ولی حق داشت این فکر رو بکنه!
اخه هروقت میدیدم توی چشمای قشنگش یه غمی هست،انقدر از موضوع های مختلف حرف میزدم و مسخره بازی درمیاوردم،که حواسش به یکیشون پرت شه و چشماش دوباره آروم بشه...
به این نتیجه رسیدم که مشکل از عقل شماست که نمیفهمید وگرنه رفتارای من کاملا داد میزنه که حالم ازتون بهم میخوره.
هرچقدم بگی من تنهایی حالم خوبه؛ من تنهایی راحتترم، بازم از یه جایی به بعد دلت میخواد یکیو داشته باشی که تورو بفهمه، کنارت باشه، کنارش آرامش داشته باشی، خنده رو لبت بیاره، یکی که بلدت باشه!
امروز تو مطب دکتر،پسری که رو به روم نشسته بود، به دختری که کنارش بود گفت "مطمعنم قوی تر از این حرفایی که از پس این مشکل ساده بر نیای، با هم درستش میکنیم"
راه درست ،انتخاب آدمیه که تو هر شرایطی
بهت یاد آوری کنه قدرتمندی،حتی اگه واقعا قوی نباشی.
تو زندگیم چیزی رو که با همه وجودم حسش کردم این بود که کسایی که خیلی دوسشون داری و وابستشونی رو زودتر از بقیه از دست میدی
امیدوارم به مرحله ای از زندگی نرسید که حتی توان توضیح دادن نداشته باشی و ترجیح بدی طرفت اشتباه برداشت کنه.
باد مارا خواهد برد
بنظرم این قشنگ ترین ویژگی خندیدن با کساییکه که عاشقشونیم!:)
حتی اگه حرف نزنی، من میشنوم تورو...
گاهی اون چند خط نوشته ای که هر بار میخونیش کلی ذوق میکنی و میگی کلمه به کلمهش متعلق به منه، فقط یه متن کپی پِیست شدس و توعم یکی ازون هزار نفری که این پیام براش فرستاده شده.
فکر میکردم خستگیام قراره با یه شب زود خوابیدن و صبح دیر پا شدن حل بشه،
ولی انگار قضیه بزرگ تر از این حرفاس.
شاید از دور خیلی جلب توجه نکنه.
شاید باید از جلوتر نگاه کرد تا فهمید من انقدر خسته هستم که دیگه چشم ببندم روی همه چیز؛
روی خودم،
روی احساسم،
روی آدم های اطرافم،
روی احساساتشون،
روی تموم اتفاقای خوب و بد زندگیم،
من برای تموم شدن خستگیام،
به اندازه ی یک زندگی،
به خواب نیاز دارم،
یه زندگی... .