کاش میشد اون روی واقعیتونو همون روز اول میدیدیم، که وابسته نمیشدیم
که وقتی کار از کار گذشت و دلمون رفت، انقد هرلحظه از درون داغون نمیشدیم:)
ی تئوری هست ک میگه:
وقتی یه نفر ب خوابت میاد.
اون داره بهت فکر میکنه و خیلی دلتنگه دیدنته...
حتی اگ واقعی نباشه خیلی قشنگه.
ولی به نظرم همه ی رفاقتای صمیمی از اونجا شروع می شه که به خودت میای می بینی حرفاییو و راز هایی و بهش گفتی که جرئت گفتنشو به هیچکس دیگه نداشتی، هرجا رفتی کنارت بوده و از همه ی گند کاریات خبر داره، همه ی رفاقتا دقیقاً از همونجایی شروع می شه که می بینی طرف و از زیر و بالای زندگیت خبر دار کردی و اون حتی بیشتر از خودت تورو بلد شده. تبدیل به کسی شده که همیشه نیاز داشتی و حالا حتی اگه بخوای هم نمی تونی ولش کنی، انگار یه تیکه از وجودتو دادی دستش و وقتی نیست احساس ناکاملی می کنی.
تو این شب های سرد زمستونی وسط امتحانات ، با وجود خستگی خیلی زیاد ، دردی که توی بدنم داره رشد میکنه نیاز دارم به یه هودی یه پتو کلفت و یه جفت جوراب پشمی یه فیلم درجه یک و یه بخاری با یه لیوان شیر کاکائو داغ ، که فراغ از این دنیا چند ثانیه فقط برای خودم شیر کاکائو بخورم و گرم بشم فیلم ببینم و نگرانی امتحانات عصبیم نکنه ، که پنج دقیقه این درد تو تنم آروم بگیره و استرس روی دیدن دبیرو معلم و نداشته باشم فقط همین .