احتمالا مثل همیشه قرار بود ندونم.
قرار بود سکوت جانشین حرفهای ناگفته بشه.
شاید در نهایت هیچ چیز درست نمیشد٫
مسئله ها حل نمیشدن.
لبخند روی لبامون نقش نمیبست.
احتمالا مثل همیشه قرار بود ندونم و تو بری.
حالِ من بد نیست و یعنی،
هیچجایِ بدنم درد نمیکند.
ولی اگر بخواهی حالم را
عمیقتر جویا شوی
باید به تو بگویم، به هیچوجه
از زندگی خوشم نمیآید.
زندگی برایم بی معنی
و غیرقابل تحمل شده.
در عمیقترین لایههایِ فکرت نشستهای
خیره به پنجرهای که پشتش آفتاب نیست.
مبهوت ماندهای از این حالتِ بهتآور.. .
که همهچیز اذیتت میکند و هیچچیز خوشحالت نه.
من تماٰشاٰی تو میکردمُ غافل بودم،
کز تماٰشاٰی تو خلقی به تماٰشاٰیِ منند.
آنجا را نمیدانم
اما اینجا تا
پیراهنت را سیاه نبینند،
باور نمیکنند
چیزی از دست
داده باشی.