از لاس زدنای بدون هدف،روابط لانگی که هیچوقت بهم نمیرسیم،چت کردنای الکی در جهت سرگرمی،وقت گذروندن و معاشرت کردن با کسی که نه واقعا دوستته نه پارتنرته و نه همو گردنمیگیرین،بیزارم.کلا بی هدفیو بلاتکلیفی تو هر زمینه ایی برام غیرقابلتحمله و حتی اگه از نطر خیلیا مسخره باشه بازم از اینکه وقتمو صرف ادمای موقت نمیکنم، واقعا خوشحالم.
همه فکر میکنن من آدم برونگراییم که میتونم راحت با همه گرم بگیرم و خیلی ساده مشکلاتم رو تشریح کنم. ولی هیچکس نمیدونه که من اکثر چیزها رو نمیتونم بیان کنم؛ چون اصلاً قابل بیان نیستن. توصیف بعضی چیزا برام مثل توصیف یه رنگ جدید میمونه؛ همونقدر غیرممکن و همونقدر درک ناشدنی.
میدونی تازه به این نتیجه رسیدم که هیچ آدمی تو زندگی هیچ آدم دیگه ایی مهم نیست و درواقع اون حسی که به طرف مقابلش میده مهمه و وقتی حسیکه از تو میگرفتن و از یکی دیگه بگیرن به راحتی ترکت میکنن و حتی مهم نیست که براشون تو چه جایگاهی بودی.
کتاب بخونید، سرکار برید، سریال ببینید، شهربازی و سینما و کافه و تور برید، موزیک خوب گوش بدید، ورزش کنید.
و از آدمای سمی ای که نمیذارن آرامش داشته باشین، حس ناکافی بودن بهتون میدن، اونایی میگن که نمیتونید و یا بهتون وایب منفی میدن و ناراحتتون میکنن رو از زندگیتون بیرون کنید. شما لایق وجود آدم های تو زندگیتون هستین که هر روز بهتون یادآور بشن که چقدر ارزشمندید.
معني كلمه ی قوی رو فقط کسايی با تمام وجودشون درک میکنن که با وجود ضربه هايی که تو زندگیشون خوردن، رنج هايی که به تنهايی به دوش کشیدن، درد هايی که تو سینه پنهون کردن، اشکايی که يواشكی ريختن، هزار بار به ته رسیدن، اما برای بار هزار و یکم بلند شدن و ادامه دادن!
اینا اگه حتی هیچکی هم پشتتون نباشه خودشون دوباره از همونجا که زخم خوردن جوونه میزنن، سبز میشن، و ثمر میدن...
درست مثل تو.. مثل من..!
آدم دلش تنگ بشه زنگ میزنه، پیام میده، سراغتو میگیره، عکساتو نگاه میکنه، ویساتو گوش میده، آهنگایی که تو دوست داری رو گوش میده، بین آدما دنبال تو میگرده، اصلا یهو بی دلیل میره کنار پنجره، نمیدونم، یه کاری میکنه دیگه، حتی اگه کاری هم نکنه حداقلش اینه که بی حوصله میشه، بداخلاق و عصبی میشه، کم طاقت میشه، بی تاب و بی قرار میشه، یه چیزی میشه بلاخره، نمیشه آدم بگه دلتنگم، ولی با وقتایی که دلتنگ نبوده فرقی نکرده باشه که، میشه؟
جدیداً اونقدر خودم و اعصابم برام مهم شدن که وقتی از دست بقیه عصبانی هستم بیانش نمیکنم، توضیحش نمیدم، دعوا راه نمیندازم. نه حوصله توضیح دارم و نه حوصله دراماهایِ بعدش. نهایت کاری که میکنم اینه که تو ذهنم اون آدم رو کمرنگ تر میکنم و تا زمانی که کلا محو شه از زندگیم سناریو میچینم.
اما تو واقعیت؟ فقط لبخند میزنم:)
قبلا همش نگران این بودم که نکنه رفتاری کنم که دیگران از دستم ناراحت شن و بِرن، اما الان به قدری خستم که منتظر یه رفتار اشتباه و بی ربط از آدمای نزدیک زندگیمم تا اونا رو به سرعت از زندگیم حذف کنم ...