یه جا نوشته بود:
«فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چای انداختی؛ درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه ولی برای همیشه مزه ی اون چای رو عوض کرده..»
و این درست ترین تعریفی بود که راجب فراموشی شنیده بودم...
قسمت بدترش اینجاس که چشاتو میبندی تا یادت بره
قیافش با وضوح میاد جلو چشمت !
گفت ما اونقدر سادهایم که اینقدر میبخشیمش که دیگه باورش میشه که هرکاری بکنه میبخشیمش باز و اگر یه بار نبخشیمش، دیگه جای معذرت خواهی، ازمون شاکی هم میشه.